بخش ۲۸ – ویران کردن اسکندر آتشکده‌های ایران زمین را

نظامی

بخش ۲۸ - ویران کردن اسکندر آتشکده‌های ایران زمین را

خمسهشرف نامهشمارهٔ 28
1

بیا ساقی از شادی نوش و ناز

2

یکی شربت‌آمیز عاشق نواز

3

به تشنه ده آن شربت دل‌فریب

4

که تشنه ز شربت ندارد شکیب

5

سپندی بیار ای جهان‌دیده پیر

6

بر آتش فشان در شبستان میر

7

که چشمک زنان پیشه‌ای میکنم

8

ز چشم بد اندیشه‌ای میکنم

9

ولیکن چو میسوزم از دل سپند

10

به من چشم بد چون رساند گزند

11

خطرهای رهزن درین ره بسیست

12

کسی کاین نداند چه فارغ کسیست

13

چه عمریست کوراز چندین خطر

14

به افسونگری برد باید بسر

15

به ار پای ازین پایه بیرون نهم

16

نهنبن برین دیک پر خون نهم

17

گزارنده داستانهای پیش

18

چنین گوید از پیش عهدان خویش

19

که چون دین دهقان بر آتش نشست

20

بمرد آتش و سوخت آتش پرست

21

سکندر بفرمود که ایرانیان

22

گشایند از آتش پرستی میان

23

همان دین دیرینه را نو کنند

24

گرایش سوی دین خسرو کنند

25

مغان را به آتش سپارند رخت

26

برآتشکده کار گیرند سخت

27

چنان بود رسم اندران روزگار

28

که باشد در آتشگه آموزگار

29

کند گنجهائی در او پای بست

30

نباشد کسی را بدان گنج دست

31

توانگر که میراث خواری نداشت

32

بر آتشکده مال خود را گذاشت

33

بدان رسم کافاق را رنج بود

34

هر آتشکده خانهٔ گنج بود

35

سکندر چو کرد آن بناها خراب

36

روان کرد گنجی چو دریای آب

37

بر آتش‌گهی کو گذر داشتی

38

بنا کندی آن گنج برداشتی

39

دگر عادت آن بود کاتش پرست

40

همه ساله با نوعروسان نشست

41

به نوروز جمشید و جشن سده

42

که نو گشتی آیین آتشکده

43

ز هر سو عروسان نادیده شوی

44

ز خانه برون تاختندی به کوی

45

رخ آراسته دستها در نگار

46

به شادی دویدندی از هر کنار

47

مغانه می لعل برداشته

48

به باد مغان گردن افراشته

49

ز برزین دهقان و افسون زند

50

برآورده دودی به چرخ بلند

51

همه کارشان شوخی و دلبری

52

گه افسانه گوئی گه افسونگری

53

جز افسون چراغی نیفروختند

54

جز افسانه چیزی نیاموختند

55

فرو هشته گیسو شکن در شکن

56

یکی پای‌کوب و یکی دست‌زن

57

چو سرو سهی دستهٔ گل به دست

58

سهی سرو زیبا بود گل پرست

59

سرسال کز گنبد تیز رو

60

شعار جهان را شدی روز نو

61

یکی روزشان بودی از کوه و کاخ

62

به کام دل خویش میدان فراخ

63

جدا هر یکی بزمی آراستی

64

وز آنجابسی فته برخاستی

65

چو بکرشته شد عقد شاهنشهی

66

شد از فتنه بازار عالم تهی

67

به یک تاجور تخت باشد بلند

68

چو افزون بود ملک یابد گزند

69

یکی تاجور بهتر از سد بود

70

که باران چو بسیار شد بد بود

71

چنان داد فرمان شه نیک رای

72

که رسم مغان کس نیارد بجای

73

گرامی عروسان پوشیده روی

74

به مادر نمایند رخ یا به شوی

75

همه نقش نیرنگها پاره کرد

76

مغان را ز میخانه آواره کرد

77

جهان را ز دینهای آلوده شست

78

نگهداشت بر خلق دین درست

79

به ایران زمین از چنان پشتیی

80

نماند آتش هیچ زردشتیی

81

دگر زان مجوسان گنجینه سنج

82

به آتشکده کس نیاکند گنج

83

همان نازنینان گلنار چهر

84

ز گلزار آتش بریدند مهر

85

چو شاه از جهان رسم آتش زدود

86

برآورد ز آتش پرستنده دود

87

بفرمود تا مردم روزگار

88

جز ایزد پرستی ندارند کار

89

به دین حنیفی پناه آورند

90

همه پشت بر مهر و ماه آورند

91

چو شد ملک در ملک آن ملک بخش

92

به میدان فراخی روان کرد رخش

93

به فرخندگی فتح را گشت جفت

94

بدان گونه کان نغز گوینده گفت

95

وگر بایدت تا به حکم نوی

96

دگرگونه رمزی ز من بشنوی

97

برار آن کهن پنبه‌ها را ز گوش

98

که دیبای نو را کند ژنده پوش

99

بر آنگونه کز چند بیدار مغز

100

شنیدم درین شیوه گفتار نغز

101

بسی نیز تاریخها داشتم

102

یکی حرف ناخوانده نگذاشتم

103

بهم کردم آن گنج آکنده را

104

ورق پاره‌های پراکنده را

105

از آن کیمیاهای پوشیده حرف

106

برانگیختم گنجدانی شگرف

107

همان پارسی گوی دانای پیر

108

چینن گفت و شد گفت او دلپذیر

109

که چون شه ز دارا ستد تاج و تخت

110

ز پرگار موصل برون برد رخت

111

چو زهره به بابل درآمد نخست

112

ز هاروتیان خاک آن بوم شست

113

بفرمود تا آتش موبدی

114

کشند از هنرمندی و بخردی

115

فسون نامه زند را تر کنند

116

وگرنه به زندان دفتر کنند

117

براه نیا خلق را ره نمود

118

تف و دود آتش ز دلها زدود

119

وز آنجا به تدبیر آزادگان

120

درآمد سوی آذر آبادگان

121

بهر جا که او آتشی دید چست

122

هم آتش فرو کشت و هم زند شست

123

در آن خطه بود آتشی سنگ بست

124

که خواندی خودی سوزش آتش پرست

125

صدش هیربد بود با طوق زر

126

به آتش پرستی گره بر کمر

127

بفرمود کان آتش دیر سال

128

بکشتند و کردند یکسر زکال

129

چو آتش فرو کشت از آن جایگاه

130

روان کرد سوی سپاهان سپاه

131

بدان نازنین شهر آراسته

132

که با خوش‌دلی بود و با خواسته

133

دل تاجور شادمانی گرفت

134

به شادی پی کامرانی گرفت

135

بسی آتش هیربد را بکشت

136

بسی هیربد را دوتا کرد پشت

137

بهاری کهن بود چینی نگار

138

بسی خوشتر از باغ در نوبهار

139

به آیین زردشت و رسم مجوس

140

به خدمت در آن خانه چندین عروس

141

همه آفت دیده و آشوب دل

142

ز گل شان فرو رفته در پا به گل

143

در او دختری جادو از نسل سام

144

پدر کرده آذر همایونش نام

145

چو برخواندی افسونی آن دل‌فریب

146

ز دل هوش بردی ز دانا شکیب

147

به هاروتی از زهره دل برده بود

148

چو هاروت صد پیش او مرده بود

149

سکندر چو فرمود کردن شتاب

150

بدان خانه تا خانه گردد خراب

151

زن جادو از هیکل خویشتن

152

نمود اژدهائی بدان انجمن

153

چو دیدند خلق آتشین اژدها

154

دل خویش کردند از آتش رها

155

ز بیم وی افتادن و خیزان شدند

156

به نزد سکندر گریزان شدند

157

که هست اژدهائی در آتشکده

158

چو قاروره در مردم آتش زده

159

کسی کو بدان اژدها بگذرد

160

همان ساعتش یا کشد یا خورد

161

شه از راز آن کیمیای نهفت

162

ز دستور پرسید و دستور گفت

163

بلیناس داند چنین رازها

164

که صاحب طلسمست بر سازها

165

بلیناس را گفت شاه این خیال

166

چگونه نماید به مال بدسگال

167

خردمند گفت این چنین پیکری

168

نداند نمودن جز افسونگری

169

اگر شاه خواهد شتاب آورم

170

سر اژدها در طناب آورم

171

جهاندار گفت اینت پتیاره‌ای

172

برو گر توانی بکن چاره‌ای

173

خردمند شدسوی آتشکده

174

سیاه اژدها دید سر بر زده

175

چو آن اژدها در بلیناس دید

176

ره آبگینه بر الماس دید

177

برانگیخت آن جادوی ناشکیب

178

بسی جادوئیهای مردم فریب

179

نشد کارگر هیچ در چاره ساز

180

سوی جادوی خویشتن گشت باز

181

هر آن جادویی کان نشد کارگر

182

به جادوی خود باز پس کرد سر

183

به چاره‌گری زیرک هوشمند

184

فسون فساینده را کرد بند

185

به وقتی که آن طالع آید بدست

186

کزو جادوئی را دراید شکست

187

بفرمود کارند لختی سداب

188

برآن اژدها زد چو بر آتش آب

189

به یک شعبده بست بازیش را

190

تبه کرد نیرنگ سازیش را

191

چو دختر چنان دید کان هوشمند

192

ز نیرنگ آن سحر بگشاد بند

193

به پایش درافتاد و زنهار خواست

194

به آزرم شاه جهان بار خواست

195

بلیناس چون روی آن ماه دید

196

تمنای خود را بدو راه دید

197

بزنهار خویش استواریش داد

198

ز جادوکشان رستگاریش داد

199

بفرمود تا آتش افروختند

200

بدان آتش آتشکده سوختند

201

پریروی را برد نزدیک شاه

202

که این ماه بود اژدهای سیاه

203

زنی کاردانست و بسیار هوش

204

فلک را به نیرنگ پیچیده گوش

205

ز قعر زمین برکشد چاه را

206

فرود آرد از آسمان ماه را

207

ز حل را سیاهی بشوید ز روی

208

شود بر حصاری به یک تار موی

209

به خوبی چگویم پری پیکری

210

پری را نبوده چنین دختری

211

سر زلفش از چنبر مشگ ناب

212

رسن کرده بر گردن آفتاب

213

به اقبال شه راه بربستمش

214

همه نام و ناموس بشکستمش

215

زبون شد درآمد بزنهار من

216

سزد گر کند خسروش یار من

217

وگر خدمت شاه را درخور است

218

مرا هم خداوند و هم خواهر است

219

چو شه دید رخسار آن دل‌فریب

220

برآراسته ماهی از زر و زیب

221

بلیناس را داد کین رام تست

222

سزاوار می خوردن جام تست

223

ولیکن مباش ایمن از رنگ او

224

مشو غافل از مکر و نیرنگ او

225

اگر کژدمی کهربا دم بود

226

مشو ایمن از وی که کژدم بود

227

بلیناس بر شکر تسلیم شاه

228

رخ خویش مالید بر خاک راه

229

پریروی را بانوی خانه کرد

230

پری چند زین گونه دیوانه کرد

231

برآموخت زو جادوئیها تمام

232

بلیناس جادوش از آن گشت نام

233

اگر جادوئی گر ستاره شناس

234

ز خود مرگ را برنبندی مراس