بخش ۲۹ – آگاهی مجنون از شوهر کردن لیلی

نظامی

بخش ۲۹ - آگاهی مجنون از شوهر کردن لیلی

خمسهلیلی و مجنونشمارهٔ 29
1

فرزانه سخن سرای بغداد

2

از سر سخن چنین خبر داد

3

کان شیفته رسن بریده

4

دیوانه ماه نو ندیده

5

مجنون جگر کباب گشته

6

دهقان ده خراب گشته

7

می‌گشت به هر بسیچ گاهی

8

مونس نه به جز دریغ و آهی

9

بوئی که ز سوی یارش آمد

10

خوشبوی‌تر از بهارش آمد

11

زان بوی خوش دماغ پرور

12

اعضاش گرفته رنگ عنبر

13

آن عنبرتر ز بهر سودا

14

می‌کرد مفرحی مهیا

15

بر خاک فتاده چون ذلیلان

16

در زیر درختی از مغیلان

17

زانروی که روی کار نشناخت

18

خار از گل و گل ز خار نشناخت

19

ناگه سیهی شتر سواری

20

بگذشت بر او چو گرزه ماری

21

چون دید در آن اسیر بی‌رخت

22

بگرفت زمام ناقه را سخت

23

غرید به شکل نره دیوی

24

برداشت چو غافلان غریوی

25

کی بی‌خبر از حساب هستی

26

مشغول به کار بت‌پرستی

27

به گرز بتان عنان بتابی

28

کز هیچ بتی وفا نیابی

29

این کار که هست نیست با نور

30

وان یار که نیست هست ازین دور

31

بیکار کسی تو با چنین کار

32

بی‌یار بهی تو از چنین یار

33

آن دوست که دل بدو سپردی

34

بر دشمنیش گمان نبردی

35

شد دشمن تو ز بی‌وفائی

36

خود باز برید از آشنائی

37

چون خرمن خود به باد دادت

38

بد عهد شد و نکرد یادت

39

دادند به شوهری جوانش

40

کردند عروس در زمانش

41

و او خدمت شوی را بسیچید

42

پیچید در اوی و سر نه‌پیچید

43

باشد همه روزه گوش در گوش

44

با شوهر خویشتن هم آغوش

45

کارش همه بوسه و کنار است

46

تو در غم کارش این چه کار است

47

چون او ز تو دور شد به فرسنگ

48

تو نیز بزن قرابه بر سنگ

49

چون ناوردت به سالها یاد

50

زو یاد مکن چه کارت افتاد

51

زن گر نه یکی هزار باشد

52

در عهد کم استوار باشد

53

چون نقش وفا و عهد بستند

54

بر نام زنان قلم شکستند

55

زن دوست بود ولی زمانی

56

تا جز تو نیافت مهربانی

57

چون در بر دیگری نشیند

58

خواهد که دگر ترا نه‌بیند

59

زن میل ز مرد بیش دارد

60

لیکن سوی کام خویش دارد

61

زن راست نبازد آنچه بازد

62

جز زرق نسازد آنچه سازد

63

بسیار جفای زن کشیدند

64

وز هیچ زنی وفا ندیدند

65

مردی که کند زن آزمائی

66

زن بهتر از او به بی‌وفائی

67

زن چیست نشانه گاه نیرنگ

68

در ظاهر صلح و در نهان جنگ

69

در دشمنی آفت جهانست

70

چون دوست شود هلاک جانست

71

گوئی که بکن نمی‌نیوشد

72

گوئی که مکن دو مرده کوشد

73

چون غم خوری او نشاط گیرد

74

چون شاد شوی ز غم بمیرد

75

این کار زنان راست باز است

76

افسون زنان بد دراز است

77

مجنون ز گزاف آن سیه کوش

78

برزد ز دل آتشی جگر جوش

79

از درد دلش که در برافتاد

80

از پای چو مرغ در سر افتاد

81

چندان سر خود بکوفت بر سنگ

82

کز خون همه کوه گشت گلرنگ

83

افتاد میان سنگ خاره

84

جان پاره و جامه‌پاره پاره

85

آن دیو که آن فسون بر او خواند

86

از گفته خویشتن خجل ماند

87

چندان نگذشت از آن بلندی

88

کان دل شده یافت هوشمندی

89

آمد به هزار عذر در پیش

90

کای من خجل از حکایت خویش

91

گفتم سخنی دروغ و بد رفت

92

عفوم کن کانچه رفت خود رفت

93

گر با تو یکی مزاح کردم

94

بر عذر تو جان مباح کردم

95

آن پرده‌نشین روی بسته

96

هست از قبل تو دلشکسته

97

شویش که ورا حریف و جفتست

98

سر با سر او شبی نخفت‌ست

99

گرچه دگری نکاح بستش

100

ار عهد تو دور نیست دستش

101

جز نام تو بر زبان نیارد

102

غیر تو کس از جهان ندارد

103

یکدم نبود که آن پریزاد

104

صد بار نیاورد ترا یاد

105

سالیست که شد عروس و بیشست

106

با مهر تو و به مهر خویشست

107

گر بی تو هزار سال باشد

108

بر خوردن از او محال باشد

109

مجنون که در آن دروغگوئی

110

دید آینه‌ای بدان دوروئی

111

اندک‌تر از آنچه بود غم خورد

112

کم مایه از آنچه کرد کم کرد

113

می‌بود چو مراغ پر شکسته

114

زان ضربه که خورد سرشکسته

115

از جزع پر آب لعل می‌سفت

116

بر عهد شکسته بیت می‌گفت

117

سامان و سری نداشت کارش

118

کز وی خبری نداشت یارش

119

مشاطه این عروس نو عهد

120

در جلوه چنان کشیدش از مهد

121

کان مهدنشین عروس جماش

122

رشگ قلم هزار نقاش

123

چون گشت به شوی پای بسته

124

بود از پی دوست دل شکسته

125

غمخواره او غمی دگر یافت

126

کز کردن شوی او خبر یافت

127

گشته خرد فرشته فامش

128

مجنون‌تر از آنکه بود نامش

129

افتاده چو مرغ پر فشانده

130

بیش از نفسی در او نمانده

131

در جستن آب زندگانی

132

برجست به حالتی که دانی

133

شد سوی دیار آن پریروی

134

باریک شده ز مویه چون موی

135

با او به زبان باد می‌گفت

136

کی جفت نشاط گشته با جفت

137

کو آن دو به دو بهم نشستن

138

عهدی به هزار عهده بستن

139

کو آن به وصال امید دادن

140

سر بر خط خاضعی نهادن

141

دعوی کردن به دوستاری

142

دادن به وفا امیدواری

143

و امروز به ترک عهد گفتن

144

رخ بی گنهی ز من نهفتن

145

گیرم دلت از سر وفا شد

146

آن دعوی دوستی کجا شد

147

من با تو به کار جان فروشی

148

کار تو همه زبان فروشی

149

من مهر ترا به جان خریده

150

تو مهر کسی دگر گزیده

151

کس عهد کسی چنین گذارد؟

152

کو را نفسی به یاد نارد؟

153

با یار نو آنچنان شدی شاد

154

کز یار قدیم ناوری یاد

155

گر با دگری شدی هم‌آغوش

156

ما را به زبان مکن فراموش

157

شد در سر باغ تو جوانیم

158

آوخ همه رنج باغبانیم

159

این فاخته رنج برد در باغ

160

چون میوه رسید می‌خورد زاغ

161

خرمای تو گرچه سازگار است

162

با هر که به جز منست خار است

163

با آه چو من سموم داغی

164

کس بر نخورد ز چون تو باغی

165

چون سرو روانی ای سمنبر

166

از سرو نخورده هیچکس بر

167

برداشتی اولم به یاری

168

بگذاشتی آخرم به خواری

169

آن روز که دل به تو سپردم

170

هرگز به تو این گمان نبردم

171

بفریفتیم به عهد و سوگند

172

کان تو شوم به مهر و پیوند

173

سوگند نگر چه راست خوردی!

174

پیوند نگر چه راست کردی!

175

کردی دل خود به دیگری گرم

176

وز دیده من نیامدت شرم

177

تنها نه من و توئیم در دور

178

کازرم یکی کنیم با جور

179

دیگر متعرفان بکارند

180

کایشان بد و نیکها شمارند

181

بینند که تا غم تو خوردم

182

با من تو و با تو من چه کردم

183

گیرم که مرا دو دیده بستند

184

آخر دگران نظاره هستند

185

چون عهده عهد باز جویند

186

جز عهد شکن ترا چه گویند

187

فرخ نبود شکستن عهد

188

اندیشه کن از شکستن مهد

189

گل تا نشکست عهد گلزار

190

نشکست زمانه در دلش خار

191

می تا نشکست روی اوباش

192

در نام شکستگی نشد فاش

193

شب تا نشکست ماه را جام

194

با روی سیه نشد سرانجام

195

در تو به چه دل امید بندم

196

وز تو به چه روی باز خندم

197

کان وعده که پی در او فشردی

198

عمرم شد و هم به سر نبردی

199

تو آن نکنی که من شوم شاد

200

وانکس نه منم که نارمت یاد

201

با اینهمه رنج کز تو سنجم

202

رنجیده شوم گر از تو رنجم

203

غم در دل من چنان نشاندی

204

کازرم در آن میان نماندی

205

آن روی نه کاشنات خوانم

206

وان دل نه که بی‌وفات دانم

207

عاجز شده‌ام ز خوی خامت

208

تا خود چه توان نهاد نامت

209

با اینهمه جورها که رانی

210

هم قوت جسم و قوت جانی

211

بیداد تو گر چه عمر کاهست

212

زیبائی چهره عذر خواهست

213

آنرا که چنان جمال باشد

214

خون همه کس حلال باشد

215

روزی تو و من چراغ دل ریش

216

به زان نبود که می‌رمت پیش

217

مه گر شکرین بود تو ماهی

218

شه گر به دو رخ بود تو شاهی

219

گل در قصبی و لاله در خز

220

شیرین ورزین چو شیره رز

221

گر آتش بیندت بدان نور

222

آبش به دهان درآید از دور

223

باغ ارچه گل و گلاله دارست

224

از عکس رخت نواله خوارست

225

اطلس که قبای لعل شاهیست

226

با قرمزی رخ تو کاهیست

227

ز ابروی تو هر خمی خیالیست

228

هر یک شب عید را هلالیست

229

گر عود نه صندل سپید است

230

با سرخ گل تو سرخ بید است

231

سلطان رخت به چتر مشگین

232

هم ملک حبش گرفت و هم چین

233

از خوبی چهره چنین یار

234

دشوار توان برید دشوار

235

تدبیر دگر جز این ندانم

236

کین جان به سر تو برفشانم

237

آزرم وفای تو گزینم

238

در جور و جفای تو نبینم

239

هم با تو شکیب را دهم ساز

240

تا عمر کجا عنان کشد باز