بخش ۲۹ – رسیدن اسکندر به پیغمبری

نظامی

بخش ۲۹ - رسیدن اسکندر به پیغمبری

خمسهخردنامهشمارهٔ 29
1

مغنی سحرگاه بر بانگ رود

2

به یادآور آن پهلوانی سرود

3

نشاط غنا در من آور پدید

4

فراغت دهم زانچه نتوان شنید

5

همان فیلسوف مهندس نهاد

6

ز تاریخ روم این چنین کرد یاد

7

که چون پیشوای بلند اختران

8

سکندر جهاندار صاحب قران

9

ز تعلیم دانش به جایی رسید

10

که دادش خرد برگشایش کلید

11

بسی رخنه را بستن آغاز کرد

12

بسی بسته‌ها را گره باز کرد

13

به دانستن علمهای نهان

14

تمامی جز او را نبود از جهان

15

چو برزد همه علمها را رقوم

16

چه با اهل یونان چه با اهل روم

17

گذشت از رصد بندی اختران

18

نبود آنچه مقصود بودش در آن

19

سریرش که تاج از تباهی رهاند

20

عمامه به تاج الهی رساند

21

نزد دیگر از آفرینش نفس

22

جهان آفرین را طلب کرد و بس

23

در آن کشف کوشید کز روی راز

24

براندازد این هفت کحلی طراز

25

چنان بیند آن دیدنی را که هست

26

به دست آرد آنرا که ناید به دست

27

در این وعده می‌کرد شبها بروز

28

شبی طالعش گشت گیتی فروز

29

سروش آمد از حضرت ایزدی

30

خبر دادش از خود درآن بیخودی

31

سروش درفشان چو تابنده هور

32

ز وسواس دیو فریبنده دور

33

نهفته بدان گوهر تابناک

34

رسانید وحی از خداوند پاک

35

چنین گفت کافزون‌تر از کوه و رود

36

جهان آفرینت رساند درود

37

برون زانکه داد او جهانبانیت

38

به پیغمبری داشت ارزانیت

39

به فرمانبری چون توئی شهریار

40

چنینست فرمان پروردگار

41

که برداری آرام از آرامگاه

42

در این داوری سر نپیچی زراه

43

برآیی به گرد جهان چون سپهر

44

درآری سر وحشیان را به مهر

45

کنی خلق را دعوت از راه بد

46

به دارندهٔ دولت و دین خود

47

بنا نو کنی این کهن طاق را

48

ز غفلت فروشوئی آفاق را

49

رهانی جهانرا ز بیداد دیو

50

گرایش نمائی به کیهان خدیو

51

سر خفتگان را براری ز خواب

52

ز روی خرد برگشائی نقاب

53

توئی گنج رحمت ز یزدان پاک

54

فرستاده بر بی نصیبان خاک

55

تکاپوی کن گرد پرگار دهر

56

که تا خاکیان از تو یابند بهر

57

چو بر ملک این عالمت دست هست

58

به ارملک آن عالم آری به دست

59

در این داوری کاوری راه پیش

60

رضای خدا بین نه آزرم خویش

61

به بخشایش جانور کن بسیچ

62

به ناجانور بر مبخشای هیچ

63

گر از جانور نیز یابی گزند

64

زمانش مده یا بکش یا ببند

65

سکندر بدان روی بسته سروش

66

چنین گفت کای هاتف تیزهوش

67

چو فرمان چنین آمد از کردگار

68

که بیرون زنم نوبتی زین حصار

69

ز مشرق به مغرب شبیخون کنم

70

خمار از سر خلق بیرون کنم

71

به هرمرز اگر خود شوم مرزبان

72

چگویم چو کس را ندانم زبان

73

چه دانم که ایشان چه گویند نیز

74

وز اینم بتر هست بسیار چیز

75

یکی آنکه در لشگرم وقت پاس

76

ز دژخیم ترسم که آید هراس

77

دگر آنکه برقصد چندین گروه

78

سپه چون کشم در بیابان و کوه

79

گروهی فراوان‌تر از خاک و آب

80

چگونه کنم هریکی را عذاب

81

گر آن کور چشمان به من نگروند

82

ز کری سخنهای من نشنوند

83

در آن جای بیگانه از خشک و تر

84

چه درمان کنم خاصه با کور و کر

85

وگر دعوی آرم به پیغمبری

86

چه حجت کند خلق را رهبری

87

چه معجز بود در سخن یاورم

88

که دارند بینندگان باورم

89

در آموز اول به من رسم و راه

90

پس آنگه زمن راه رفتن بخواه

91

بر آمودگانی چو دریا به در

92

سر و مغزی از خویشتن گشته پر

93

چگونه توان داد پا لغزشان

94

که آن کبر کم گردد از مغزشان

95

سروش سرایندهٔ کار ساز

96

جواب سکندر چنین داد باز

97

که حکم تو بر چارحد جهان

98

رونداست بر آشکار و نهان

99

به مغرب گروهی است صحرا خرام

100

مناسک رها کرده ناسک به نام

101

به مشرق گروهی فرشته سرشت

102

که جز منسکش نام نتوان نوشت

103

گروهی چو دریا جنوبی گرای

104

که بودست هابیلشان رهنمای

105

گروهی شمالیست اقلیمشان

106

که قابیل خوانی ز تعظیمشان

107

چو تو بارگی سوی راه آوری

108

گذر بر سپید و سیاه آوری

109

زناسک بمنسک در آری سپاه

110

ز هابیل یابی به قابیل راه

111

همه پیش حکمت مسخر شوند

112

وگر سرکشند از تو در سر شوند

113

ندارد کس از سر کشان پای تو

114

نگیرد کسی در جهان جای تو

115

تو آن شب چراغی به نیک اختری

116

شب افروز چون ماه و چون مشتری

117

که هر جا که تابی به اوج بلند

118

گشائی ز گنجینه‌ها قفل و بند

119

چنان کن که چون سر به راه آوری

120

به دارندهٔ خود پناه آوری

121

به هر جا که موکب درآری به راه

122

کنی داور داوران را پناه

123

نیارد جهان آفتی برسرت

124

گزندی نه برتو نه بر لشگرت

125

وگر زانکه در رهگذرهای نو

126

کسی بایدت پس رو و پیش رو

127

به هر جا گرایش کند جان تو

128

بود نور و ظلمت به فرمان تو

129

بود نورت از پیش و ظلمت ز پس

130

تو بینی نبیند تو را هیچکس

131

کسی کو نباشد ز عهد تو دور

132

از آن روشنائی بدو بخش نور

133

کسی کاورد با تو در سرخمار

134

براو ظلمت خویش را برگمار

135

بدان تا چو سایه در آن تیرگی

136

فرو میرد از خواری وخیرگی

137

دگر چون عنان سوی راه آوری

138

به کشور گشودن سپاه آوری

139

به هر طایفه کاوری روی خویش

140

لغت‌های بیگانت آرند پیش

141

به الهام یاری ده رهنمون

142

لغتهای هر قومی آری برون

143

زبان دان شوی در همه کشوری

144

نپوشد سخن بر تو از هر دری

145

تو نیز آنچه گوئی به رومی زبان

146

بداند نیوشنده بی ترجمان

147

به برهان این معجز ایزدی

148

تو نیکی و یابد مخالف بدی

149

چو شه دید کان گفت بیغاره نیست

150

ز فرمانبری بنده را چاره نیست

151

پذیرفت از آرندهٔ آن پیام

152

که هست او خداوند و مابنده نام

153

وز آنروز غافل نبود از بسیچ

154

جز آن شغل در دل نیاورد هیچ

155

ز شغل دگر دست کوتاه کرد

156

به عزم سفر توشه راه کرد

157

برون زانکه پیغام فرخ سروش

158

خبرهای نصرت رساندش به گوش

159

زهر دانشی چاره‌ای جست باز

160

که فرخ بود مردم چاره ساز

161

سگالش گریهای خاطر پسند

162

که از رهروان باز دارد گزند

163

بجز سفر اعظم که در بخردی

164

نشانی بد از مایهٔ ایزدی

165

سه فرهنگ نامه ز فرخ دبیر

166

به مشک سیه نقش زد بر حریر

167

ارسطو نخستین ورق در نوشت

168

خبر دادش از گوهر خوب و زشت

169

فلاطون دگر نامه را نقش بست

170

ز هر دانشی کامد او را به دست

171

سوم درج را کرد سقراط بند

172

زهر جوهری کان بود دلپسند

173

چو گشت این سه فهرست پرداخته

174

سخنهای با یکدگر ساخته

175

شه آن نامه‌ها را همه مهر کرد

176

بپیچید و بنهاد در یک نورد

177

چو هنگام حاجت رسیدی فراز

178

به آن درجها دست کردی دراز

179

ز گنجینهٔ هر ورق پاره‌ای

180

طلب کردی آن شغل را چاره‌ای

181

چو عاجز شدی رایش از داوری

182

ز فیض خدا خواستی یاوری

183

نشست اولین روز بر تخت عاج

184

به تارک برآورده پیروزه تاج

185

چنان داد فرمان به فرخ وزیر

186

که پیش آورد کلک فرمان پذیر

187

نویسد یکی نامهٔ سودمند

188

بتابید فرهنگ و رای بلند

189

مسلسل به اندرزهای بزرگ

190

کزو سازگاری کند میش و گرگ

191

برون شد وزیر از بر شهریار

192

ز شه گفته را گشت پذرفتگار

193

خرد را به تدبیر شد رهنمون

194

بدان تازکان گوهر آرد برون

195

سر کلک را چون زبان تیز کرد

196

به کاغذ بر از نی شکرریز کرد