بخش ۲۹ – نشستن بهرام روز سه‌شنبه در گنبد سرخ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم چهارم

نظامی

بخش ۲۹ - نشستن بهرام روز سه‌شنبه در گنبد سرخ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم چهارم

خمسههفت پیکرشمارهٔ 29
1

روزی از روزهای دیماهی

2

چون شب تیر مه به کوتاهی

3

از دگر روز هفته آن به بود

4

ناف هفته مگر سه‌شنبه بود

5

روز بهرام و رنگ بهرامی

6

شاه با هردو کرده هم نامی

7

سرخ در سرخ زیوری بر ساخت

8

صبحگه سوی سرخ گنبد تاخت

9

بانوی سرخ روی سقلابی

10

آن به رنگ آتشی به لطف آبی

11

به پرستاریش میان در بست

12

خوش بود ماه آفتاب‌پرست

13

شب چو منجوق برکشید بلند

14

طاق خورشید را درید پرند

15

شاه از آن سرخ سیب شهدآمیز

16

خواست افسانه‌ای نشاط‌انگیز

17

نازنین سر نتافت از رایش

18

در فشاند از عقیق در پایش

19

کای فلک آستان درگه تو

20

قرص خورشید ماه خرگه تو

21

برتر از هر دری که بتوان سفت

22

بهتر از هر سخن که بتوان گفت

23

کس به گردت رسید نتواند

24

کور باد آنکه دید نتواند

25

چون دعائی چنین به پایان برد

26

لعل کان را به کان لعل سپرد

27

گفت کز جمله ولایت روس

28

بود شهری به نیکوی چو عروس

29

پادشاهی درو عمارت ساز

30

دختری داشت پروریده به ناز

31

دلفریبی به غمزه جادو بند

32

گلرخی قامتش چو سرو بلند

33

رخ به خوبی ز ماه دلکش‌تر

34

لب به شیرینی از شکر خوشتر

35

زهره‌ای دل ز مشتری برده

36

شکر و شمع پیش او مرده

37

تنگ شکر ز تنگی شکرش

38

تنگدل‌تر ز حلقه کمرش

39

مشک با زلف او جگرخواری

40

گل ز ریحان باغ او خاری

41

قدی افراخته چو سرو به باغ

42

روئی افروخته چو شمع و چراغ

43

تازه روئیش تازه‌تر ز بهار

44

خوب رنگیش خوبتر ز نگار

45

خواب نرگس خمار دیده او

46

ناز نسرین درم خریده او

47

آب گل خاک ره پرستانش

48

گل کمر بند زیر دستانش

49

به جز از خوبی و شکر خندی

50

داشت پیرایه هنرمندی

51

دانش آموخته ز هر نسقی

52

در نبشته ز هر فنی ورقی

53

خوانده نیرنگ نامهای جهان

54

جادوئیها و چیزهای نهان

55

درکشیده نقاب زلف بروی

56

سرکشیده ز بارنامه شوی

57

آنکه در دور خویش طاق بود

58

سوی جفتش کی اتفاق بود

59

چون شد آوازه در جهان مشهور

60

کامداست از بهشت رضوان حور

61

ماه و خورشید بچه‌ای زادست

62

زهره شیر عطاردش دادست

63

رغبت هرکسی بدو شد گرم

64

آمد از هر سوئی شفاعت نرم

65

این به زور آن به زر همی‌کوشید

66

و او زر خود به زور می‌پوشید

67

پدر از جستجوی ناموران

68

کان صنم را رضا ندید در آن

69

گشت عاجز که چاره چون سازد

70

نرد با صد حریف چون بازد

71

دختر خوبروی خلوت ساز

72

دست خواهندگان چو دید دراز

73

جست کوهی در آن دیار بلند

74

دور چون دور آسمان ز گزند

75

داد کردن بر او حصاری چست

76

گفتی از مغز کوه کوهی رست

77

پوزش انگیخت وز پدر درخواست

78

تا کند برگ راه رفتن راست

79

پدر مهربان از آن دوری

80

گرچه رنجید داد دستوری

81

تا چو شهدش ز خانه گردد دور

82

در نیاید ز بام و در زنبور

83

نیز چون در حصار باشد گنج

84

پاسبان را ز دزد ناید رنج

85

وان عروس حصاری از سر ناز

86

کرد کار حصار خویش بساز

87

چون بدان محکمی حصاری بست

88

رفت و چون گنج در حصار نشست

89

گنج او چون در استواری شد

90

نام او بانوی حصاری شد

91

دزد گنج از حصار او عاجز

92

کاهنین قلعه بد چو رویین دز

93

او در آن دز چو بانوی سقلاب

94

هیچ دز بانو آن ندیده به خواب

95

راه بربسته راه داران را

96

دوخته کام کامگاران را

97

در همه کاری آن هنر پیشه

98

چاره‌گر بود و چابک اندیشه

99

انجم چرخ را مزاج شناس

100

طبعها را بهم گرفته قیاس

101

بر طبایع تمام یافته دست

102

راز روحانی آوریده به شست

103

که ز هر خشک و تر چه شاید کرد

104

چون شود آب گرم و آتش سرد

105

مردمان را چه می‌کند مردم

106

وانجمن را چه می‌دهد انجم

107

هرچه فرهنگ را به کار آید

108

وآدیمزاد را بیاراید

109

همه آورده بود زیر نورد

110

آن بصورت زن و به معنی مرد

111

چون شکیبنده شد در آن‌باره

112

دل ز مردم برید یکباره

113

کرد در راه آن حصار بلند

114

از سر زیرکی طلسمی چند

115

پیکر هر طلسم از آهن و سنگ

116

هر یکی دهره‌ای گرفته به چنگ

117

هرکه رفتی بدان گذرگه بیم

118

گشتی از زخم تیغها به دو نیم

119

جز یکی کو رقیب آن دز بود

120

هرکه آن راه رفت عاجز بود

121

و آن رقیبی که بود محرم کار

122

ره نرفتی مگر به گام شمار

123

گر یکی پی‌غلط شدی ز صدش

124

اوفتادی سرش ز کالبدش

125

از طلسمی بدو رسیدی تیغ

126

ماه عمرش نهان شدی در میغ

127

در آن‌باره کاسمانی بود

128

چون در آسمان نهانی بود

129

گر دویدی مهندسی یک ماه

130

بر درش چون فلک نبردی راه

131

آن پری پیکر حصارنشین

132

بود نقاش کارخانه چین

133

چون قلم را به نقش پیوستی

134

آب را چون صدف گره بستی

135

از سواد قلم چو طره حور

136

سایه را نقش برزدی بر نور

137

چون در آن برج شهربندی یافت

138

برج از آن ماه بهره‌مندی یافت

139

خامه برداشت پای تا سر خویش

140

بر پرندی نگاشت پیکر خویش

141

بر سر صورت پرند سرشت

142

به خطی هرچه خوب‌تر بنوشت

143

کز جهان هر کرا هوای منست

144

با چنین قلعه‌ای که جای منست

145

گو چو پروانه در نظاره نور

146

پای در نه سخن مگوی از دور

147

بر چنین قلعه مرد باید بار

148

نیست نامرد را درین دز کار

149

هرکرا این نگار می‌باید

150

نه یکی جان هزار می‌باید

151

همتش سوی راه باید داشت

152

چار شرطش نگاه باید داشت

153

شرط اول درین زناشوئی

154

نیکنامی شدست و نیکوئی

155

دومین شرط آن که از سر رای

156

گردد این راه را طلسم گشای

157

سومین شرس آنکه از پیوند

158

چون گشاید طلسمها را بند

159

در ین در نشان دهد که کدام

160

تا ز در جفت من شود نه ز بام

161

چارمین شرط اگر به جای آرد

162

ره سوی شهر زیرپای آرد

163

تا من آیم به بارگاه پدر

164

پرسم از وی حدیثهای هنر

165

گر جوابم دهد چنانکه سزاست

166

خواهم او را چنانکه شرط وفاست

167

شوی من باشد آن گرامی مرد

168

کانچه گفتم تمام داند کرد

169

وانکه زین شرط بگذرد تن او

170

خون بی‌شرط او به گردن او

171

هرکه این شرط را نکو دارد

172

کیمیای سعادت او دارد

173

وانکه پی بر سخن نداند برد

174

گر بزرگست زود گردد خرد

175

چون ز ترتیب این ورق پرداخت

176

پیش آنکس که اهل بود انداخت

177

گفت برخیز و این ورق بردار

178

وین طبق پوش ازین طبق بردار

179

بر در شهر شو به جای بلند

180

این ورق را به تاج در دربند

181

تا ز شهری و لشگری هرکس

182

کافتدش بر چو من عروس هوس

183

به چنین شرط راه برگیرد

184

یا شود میر قلعه یا میرد

185

شد پرستنده وان ورق برداشت

186

پیچ بر پیچ راه را بگذاشت

187

بر در شهر بست پیکر ماه

188

تا درو عاشقان کنند نگاه

189

هرکه را رغبت اوفتد خیزد

190

خون خود را به دست خود ریزد

191

چون به هر تخت گیر و تاجوری

192

زین حکایت رسیده شد خبری

193

بر تمنای آن حدیث گزاف

194

سر نهادند مرم از اطراف

195

هرکس از گرمی جوانی خویش

196

داد بر باد زندگانی خویش

197

هرکه در راه او نهادی گام

198

گشتی از زخم تیغ دشمن کام

199

هیچ کوشنده‌ای به چاره و رای

200

نشد آن قلعه را طلسم گشای

201

وانکه لختی نمود چاره‌گری

202

هم فسونش ز چاره شد سپری

203

گرچه بگشاد از آن طلسمی چند

204

بر دگرها نگشت نیرومند

205

از سر بی‌خودی و بیرائی

206

در سر کار شد به رسوائی

207

بی‌مرادی کزو میسر شد

208

چند برنای خوب در سر شد

209

کس از آن ره خلاص دیده نبود

210

همه ره جز سر بریده نبود

211

هر سری کز سران بریدندی

212

به در شهر برکشیدندی

213

تا ز بس سر که شد بریده به قهر

214

کله بر کله بسته شد در شهر

215

گرد گیتی چو بنگری همه جای

216

نبود جز به سور شهر آرای

217

وان پریرخ که شد ستیزه حور

218

شهری آراسته به سر نه به سور

219

نارسیده به سایه در او

220

ای بسا سر که رفت در سر او

221

از بزرگان پادشا زاده

222

بود زیبا جوانی آزاده

223

زیرک و زورمند و خوب و دلیر

224

صید شمشیر او چه گور و چه شیر

225

روزی از شهر شد به سوی شکار

226

تا شکفته شود چو تازه بهار

227

دید یک نوش نامه بر در شهر

228

گرد او صد هزار شیشه زهر

229

پیکری بسته بر سواد پرند

230

پیکری دلفریب و دیده پسند

231

صورتی کز جمال و زیبائی

232

برد ازو در زمان شکیبائی

233

آفرین گفت بر چنان قلمی

234

کاید از نوکش آنچنان رقمی

235

گرد آن صورت جهان آرای

236

صد سر آویخته ز سر تا پای

237

گفت ازین گوهر نهنگ آویز

238

چون گریزم که نیست جای گریز

239

زین هوسنامه گر به دارم دست

240

آورد در تنم شکیب شکست

241

گر دلم زین هوس به در نشود

242

سر شود وین هوس ز سر نشود

243

بر پرند ارچه صورتی زیباست

244

مار در حلقه خار در دیباست

245

این همه سر بریده شد باری

246

هیچکس را به سر نشد کاری

247

سر من نیز رفته گیر چه سود

248

خاکیی کشته گیر خاک آلود

249

گر نه زین رشته باز دارم دست

250

سر برین رشته باز باید بست

251

گر دلیری کنم به جان سفتن

252

چون توانم به ترک جان گفتن

253

باز گفت این پرند را پریان

254

بسته‌اند از برای مشتریان

255

پیش افسون آنچنان پریی

256

نتوان رفت بی‌فسون گریی

257

تا زبان بند آن پری نکنم

258

سر درین کار سرسری نکنم

259

چاره‌ای بایدم نه خرد بزرگ

260

تا رهد گوسفندم از دم گرگ

261

هرکه در کار سخت گیر شود

262

نظم کارش خلل‌پذیر شود

263

در تصرف مباش خرداندیش

264

تازیانی بزرگ ناید پیش

265

ساز بر پرده جهان می‌ساز

266

سست می‌گیر و سخت می‌انداز

267

دلم از خاطرم خراب‌ترست

268

جگرم از دلم کباب‌ترست

269

به چنین دل چگونه باشم شاد

270

وز چنین خاطری چه آرم یاد

271

این سخن گفت و لختی انده خورد

272

وز نفس برکشید بادی سرد

273

آب در دیده زآن نظاره گذشت

274

نطع با تیغ دید و سر با طشت

275

این هوس را چنانکه بود نهفت

276

با کس اندیشه‌ای که داشت نگفت

277

روز و شب بود با دلی پر سوز

278

نه شبش شب بد و نه روزش روز

279

هر سحرگه به آرزوی تمام

280

تا در شهر برگرفتی گام

281

دید آن پیکر نوآیین را

282

گور فرهاد و قصر شیرین را

283

آن گره را به صد هزار کلید

284

جست و سررشته‌ای نگشت پدید

285

رشته‌ای دید صدهزارش سر

286

وز سر رشته کس نداد خبر

287

گرچه بسیار تاخت از پس و پیش

288

نگشاد آن گره ز رشته خویش

289

کبر ازآن کار بر کناره نهاد

290

روی در جستجوی چاره نهاد

291

چاره‌سازی هر طرف می‌جست

292

که ازو بند سخت گردد سست

293

تا خبر یافت از خردمندی

294

دیو بندی فرشته پیوندی

295

در همه توسنی کشیده لگام

296

به همه دانشی رسیده تمام

297

همه همدستی اوفتاده او

298

همه در بسته‌ای گشاده او

299

چون جوانمرد ازان جهان هنر

300

از جهان دیدگان شنید خبر

301

پیش سیمرغ آفتاب شکوه

302

شد چو مرغ پرنده کوه به کوه

303

یافتش چون شکفته گلزاری

304

در کجا؟ در خرابتر غاری

305

زد به فتراک او چو سوسن دست

306

خدمتش را چو گل میان در بست

307

از سر فرخی و فیروزی

308

کرد از آن خضر دانش‌آموزی

309

چون از آن چشمه بهره یافت بسی

310

برزد از راز خویشتن نفسی

311

زان پریروی و آن حصار بلند

312

وانکه زو خلق را رسید گزند

313

وان طلسمی که بست بر ره خویش

314

وان فکندن هزار سر در پیش

315

جمله در پیش فیلسوف کهن

316

گفت و پنهان نداشت هیچ سخن

317

فیلسوف از حسابهای نهفت

318

هرچه در خورد بود با او گفت

319

چون شد آن چاره‌جوی چاره‌شناس

320

باز پس گشت با هزار سپاس

321

روزکی چند چون گرفت قرار

322

کرد با خویشتن سگالش کار

323

زالت راه آن گریوه تنگ

324

هرچه بایستش آورید به چنگ

325

نسبتی باز جست روحانی

326

کارد از سختیش به آسانی

327

آنچنان کز قیاس او برخاست

328

کرد ترتیب هر طلسمی راست

329

اول از بهر آن طلبکاری

330

خواست از تیز همتان یاری

331

جامه را سرخ کرد کاین خونست

332

وین تظلم ز جور گردونست

333

چون به دریای خون درآمد زود

334

جامه چون دیده کرد خون‌آلود

335

آرزوی خود از میان برداشت

336

بانگ تشنیع از جهان برداشت

337

گفت رنج از برای خود نبرم

338

بلکه خونخواه صدهزار سرم

339

یا ز سرها گشایم این چنبر

340

یا سر خویشتن کنم در سر

341

چون بدین شغل جامه در خون زد

342

تیغ برداشت خیمه بیرون زد

343

هرکه زین شغل یافت آگاهی

344

کامد آن شیردل به خون‌خواهی

345

همت کارگر دران در بست

346

کو بدان کار زود یابد دست

347

همت خلق ورای روشن او

348

درع پولاد گشت بر تن او

349

وانگهی بر طریق معذوری

350

خواست از شاه شهر دستوری

351

پس ره آن حصار پیش گرفت

352

پی تدبیر کار خویش گرفت

353

چون به نزدیک آن طلسم رسید

354

رخنه‌ای کرد و رقیه‌ای بدمید

355

همه نیرنگ آن طلسم بکند

356

برگشاد آن طلسم را پیوند

357

هر طلسمی که دید بر سر راه

358

همه را چنبر او فکند به چاه

359

چون ز کوه آن طلسمها برداشت

360

تیغ‌ها را به تیغ کوه گذاشت

361

بر در حصار شد در حال

362

دهلی را کشید زیر دوال

363

وان صدا را به گرد بارو جست

364

کند چون جای کنده بود درست

365

چون صدا رخنه را کلید آمد

366

از سر رخنه در پدید آمد

367

زین حکایت چو یافت آگاهی

368

کس فرستاد ماه خرگاهی

369

گفت کای رخنه بنده راه گشای

370

دولتت بر مراد راهنمای

371

چون گشادی طلسم را ز نخست

372

در گنجینه یافتی به درست

373

سر سوی شهر کن چو آب روان

374

صابری کن دو روز اگر بتوان

375

تا من آیم به بارگاه پدر

376

آزمایش کنم ترا به هنر

377

پرسم از تو چهار چیز نهفت

378

گر نهفته جواب دانی گفت

379

با توام دوستی یگانه شود

380

شغل و پیوند بی‌بهانه شود

381

مرد چون دید کامگاری خویش

382

روی پس کرد و ره گرفت به پیش

383

چون به شهر آمد از حصار بلند

384

از در شهر برکشید پرند

385

در نوشت و به چاکری بسپرد

386

آفرین زنده گشت و آفت مرد

387

جمله سرها که بود بر در شهر

388

از رسنها فرو گرفت به قهر

389

داد تا بر وی آفرین کردند

390

با تن کشتگان دفین کردند

391

شد سوی خانه با هزار درود

392

مطرب آورد و برکشید سرود

393

شهریان بر سرش نثار افشان

394

همه بام و درش نگار افشان

395

همه خوردند یک به یک سوگند

396

که اگر شه نخواهد این پیوند

397

شاه را در زمان تباه کنیم

398

بر خود او را امیر و شاه کنیم

399

کان سرما برید و سردی کرد

400

وین سرما رهاند و مردی کرد

401

وز دگر سو عروس زیباروی

402

شادمان شد به خواستاری شوی

403

چون شب از نافه‌های مشک سیاه

404

غالیه سود بر عماری ماه

405

در عماری نشست با دل خوش

406

ماه در موکبش عماری کش

407

سوی کاخ آمد ز گریوه کوه

408

کاخ ازو یافت چون شکوفه شکوه

409

پدر از دیدنش چو گل به شکفت

410

دختر احوال خویش ازو ننهفت

411

هرچه پیش آمدش ز نیک و ز بد

412

کرد با او همه حکایت خود

413

زان سواران کزو پیاده شدند

414

چاه کندند و درفتاده شدند

415

زان هزبران که نام او بردند

416

وز سر عجز پیش او مردند

417

تا بدانجا که آن ملک زاده

418

بود یکباره دل بدو داده

419

وانکه آمد چو کوه‌پای فشرد

420

کرد یک‌یک طلسمها را خرد

421

وانکه بر قلعه کامگاری یافت

422

وز سر شرط رفته روی نتافت

423

چون سه شرط از چهار شرط نمود

424

تا چهارم چگونه خواهد بود

425

شاه گفتا که شرط چارم چیست

426

پرسم از وی به رهنمونی بخت

427

گر بدو مشکلم گشاده شود

428

تاج بر تارکش نهاده شود

429

ور درین ره خرش فروماند

430

خرگه آنجا زند که او داند

431

واجب آن شد که بامداد پگاه

432

بر سر تخت خود نشیند شاه

433

خواند او را به شرط مهمانی

434

من شوم زیر پرده پنهانی

435

پرسم او را سؤال سربسته

436

تا جوابم فرستد آهسته

437

شاه گفتا چنین کنیم رواست

438

هرچه آن کرده‌ای تو کرده ماست

439

بیشتر زین سخن نیفزودند

440

در شبستان شدند و آسودند

441

بامدادان که چرخ مینا رنگ

442

گرد یاقوت بردمید به سنگ

443

مجلس آراست شه به رسم کیان

444

بست بر بندگیش بخت میان

445

انجمن ساخت نامداران را

446

راستگویان و رستگاران را

447

خواند شهزاده را به مهمانی

448

بر سرش کرد گوهرافشانی

449

خوان زرین نهاده شد در کاخ

450

تنگ شد بارگه ز برگ فراخ

451

از بسی آرزو که بر خوان بود

452

آن نه خوان بود کارزودان بود

453

از خورشها که بود بر چپ و راست

454

هرکس آب خورد کارزو درخواست

455

چون خورش خورده شد به اندازه

456

شد طبیعت به پرورش تازه

457

شاه فرمود تا به مجلس خاص

458

بر محکها زنند زر خلاص

459

خود درون رفت و جای خوش بماند

460

میهمان را به جای خویش نشاند

461

پیش دختر نشست روی به روی

462

تا چه بازیگری کند با شوی

463

بازی‌آموز لعبتان طراز

464

از پس پرده گشت لعبت باز

465

از بناگوش خود دو لؤلؤی خرد

466

برگشاد و به خازنی بسپرد

467

کین به مهمان ما رسان به شتاب

468

چون رسانیده شد به یار جواب

469

شد فرستاده پیش مهمان زود

470

وآنچه آورده بد بدو بنمود

471

مرد لؤلؤی خرد بر سنجید

472

عیره کردش چنانکه در گنجید

473

زان جوهر که بود در خور آن

474

سه دیگر نهاد بر سر آن

475

هم بدان پیک نامه‌ور دادش

476

سوی آن نامور فرستادش

477

سنگدل چون که دید لؤلؤ پنج

478

سنگ برداشت گشت لؤلؤ سنج

479

چون کم و بیش دیدشان به عیار

480

هم برآن سنگ سودشان چو غبار

481

قبضه‌واری شکر بران افزود

482

آن در و آن شکر به یکجا سود

483

داد تا نزد میهمان بشتافت

484

میهمان باز نکته را دریافت

485

از پرستنده خواست جامی شیر

486

هردو دروی فشاند و گفت بگیر

487

شد پرستنده سوی بانوی خویش

488

وان ره آورد را نهاد به پیش

489

بانو آن شیر بر گرفت و بخورد

490

وآنچه زو مانده بد خمیر بکرد

491

برکشیدش به وزن اول بار

492

یک سر موی کم نکرد عیار

493

حالی انگشتری گشاد ز دست

494

داد تا برد پیک راه پرست

495

مرد بخرد ستد ز دست کنیز

496

پس در انگشت کرد و داشت عزیز

497

داد یکتا دری جهان افروز

498

شب چراغی به روشنائی روز

499

باز پس شد کنیز حور نژاد

500

در یکتا به لعل یکتا داد

501

بانو آن در نهاد بر کف دست

502

عقد خود را ز یک دگر بگسست

503

تا دری یافت هم طویله آن

504

شبچراغی هم از قبیله آن

505

هردو در رشته‌ای کشید بهم

506

این و آن چون؟ یکی نه بیش و نه کم

507

شد پرستنده در به دریا داد

508

بلکه خورشید را ثریا داد

509

چون که بخرد نظر بران انداخت

510

آن دو هم عقد را ز هم نشناخت

511

جز دوئی در میان آن در خوشاب

512

هیچ فرقی نبد به رونق و آب

513

مهره‌ای ازرق از غلامان خواست

514

کان دویم را سوم نیامد راست

515

بر سر در نهاد مهره خرد

516

داد تا آنکه آورید ببرد

517

مهربانش چو مهره با در دید

518

مهر بر لب نهاد وخوش خندید

519

ستد آن مهره و در از سر هوش

520

مهره در دست بست و در در گوش

521

با پدر گفت خیز و کار بساز

522

بس که بر بخت خویش کردم ناز

523

بخت من بین چگونه یار منست

524

کاین چنین یاری اختیار منست

525

همسری یافتم که همسر او

526

نیست کس در دیار و کشور او

527

ما که دانا شدیم و دانا دوست

528

دانش ما به زیر دانش اوست

529

پدر از لطف آن حکایت خوش

530

با پری گفت کای فریشته وش

531

آنچه من دیدم از سئوال و جواب

532

روی پوشیده بود زیر نقاب

533

هرچه رفت از حدیثهای نهفت

534

یک به یک با منت بیاید گفت

535

نازپرورده هزار نیاز

536

پرده رمز بر گرفت ز راز

537

گفت اول که تیز کردم هوش

538

عقد لؤلؤ گشادم از بن گوش

539

در نمودار آن دو لؤلؤ ناب

540

عمر گفتم دو روزه شد دریاب

541

او که بر دو سه دیگر بفزود

542

گفت اگر پنج بگذرد هم زود

543

من که شکر به در درافزودم

544

وآن در و آن شکر به هم سودم

545

گفتم این عمر شهوت‌آلوده

546

چون در و چون شکر بهم سوده

547

به فسون و به کیمیا کردن

548

که تواند ز هم جدا کردن

549

او که شیری در آن میان انداخت

550

تا یکی ماند و دیگری بگداخت

551

گفت شکر که با در آمیزد

552

به یکی قطره شیر برخیزد

553

من که خوردم شکر ز ساغر او

554

شیر خواری بدم برابر او

555

وانکه انگشتری فرستادم

556

به نکاح خودش رضا دادم

557

او که داد آن گهر نهانی گفت

558

که چو گوهر مرا نیابی جفت

559

من که هم عقد گوهرش بستم

560

وا نمودم که جفت او هستم

561

او که در جستجوی آن دو گهر

562

سومی در جهان ندید دگر

563

مهره ازرق آورید به دست

564

وز پی چشم بد در ایشان بست

565

من که مهره به خود برآمودم

566

سر به مهر رضای او بودم

567

مهره مهر او به سینه من

568

مهر گنج است بر خزینه من

569

بروی از پنچ راز پنهانی

570

پنج نوبت زدم به سلطانی

571

شاه چون دید توسنی را رام

572

رفته خامی به تازیانه خام

573

کرد بر سنت زناشوئی

574

هرچه باید ز شرط نیکوئی

575

در شکر ریز سور او بنشست

576

زهره را با سهیل کابین بست

577

بزمی آراست چون بساط بهشت

578

بزمگه را به مشک و عود سرشت

579

کرد پیرایه عروسی راست

580

سرو و گل را نشاند و خود برخاست

581

دو سبک روح را به هم بسپرد

582

خویشتن زان میان گرانی برد

583

کان کن لعل چون رسید به کان

584

جان کنی را مدد رسید از جان

585

گاه رخ بوسه داد و گاه لبش

586

گاه نارش گزید و گه رطبش

587

آخر الماس یافت بر در دست

588

باز بر سینه تذرو نشست

589

مهره خویش دید در دستش

590

مهر خود در دو نرگس مستش

591

گوهرش را به مهر خود نگذاشت

592

مهر گوهر ز گنج او برداشت

593

زیست با او به ناز و کامه خویش

594

چون رخش سرخ کرد جامه خویش

595

کاولین روز بر سپیدی حال

596

سرخی جامه را گرفت به فال

597

چون بدان سرخی از سیاهی رست

598

زیور سرخ داشتی پیوست

599

چون به سرخی برات راندندش

600

ملک سرخ جامه خواندندش

601

سرخی آرایشی نو آیینست

602

گوهر سرخ را بها زاینست

603

زر که گوگرد سرخ شد لقبش

604

سرخی آمد نکوترین سلبش

605

خون که آمیزش روان دارد

606

سرخ ازآن شد که لطف جان دارد

607

در کسانیکه نیکوئی جوئی

608

سرخ روئیست اصل نیکوئی

609

سرخ گل شاه بوستان نبود

610

گر ز سرخی درو نشان نبود

611

چون به پایان شد این حکایت نغز

612

گشت پر سرخ گل هوا را مغز

613

روی بهرام از آن گل افشانی

614

سرخ شد چون رحیق ریحانی

615

دست بر سرخ گل کشد دراز

616

در کنارش گرفت و خفت به ناز