بخش ۲

فردوسی

بخش ۲

شاهنامهپادشاهی داراب دوازده سال بود
1

خجسته سیامک یکی پور داشت

1

یکی روز شاه جهان سوی کوه

1

یکی مرد بود اندر آن روزگار

1

چنان بد که هر شب دو مرد جوان

1

ز سالش چو یک پنجه اندر کشید

1

کنون پرشگفتی یکی داستان

1

پس آنگه ز مرگ منوچهر شاه

1

چنان شد ز گفتار او پهلوان

1

چو رستم بدید آنک قارن چه کرد

1

همی رفت پیش اندرون زال زر

1

ازان پس به کاووس گوینده گفت

1

ز گفتار دهقان یکی داستان

1

چنین گفت موبد که یک روز طوس

1

دو فرزند بودش به کردار ماه

1

سخن گوی دهقان چو بنهاد خوان

1

ز بلبل شنیدم یکی داستان

1

چنین گوید آن پیر دانش‌پژوه

1

چو آمد به نزدیکی هیرمند

1

چو بیگاه گازر بیامد ز رود

1

چنان بد که از تازیان صدهزار

2

که نزد نیا جاه دستور داشت

2

گذر کرد با چند کس همگروه

2

ز دشت سواران نیزه گذار

2

چه کهتر چه از تخمهٔ پهلوان

2

سه فرزندش آمد گرامی پدید

2

بپیوندم از گفتهٔ باستان

2

بشد آگهی تا به توران سپاه

2

که گفتی برافشاند خواهد روان

2

چه‌گونه بود ساز ننگ و نبرد

2

پس او بزرگان زرین کمر

2

که او دختری دارد اندر نهفت

2

بپیوندم از گفتهٔ باستان

2

بدانگه که برخاست بانگ خروس

2

سزاوار شاهی و تخت و کلاه

2

یکی داستان راند از هفتخوان

2

که برخواند از گفتهٔ باستان

2

هنرمند و گوینده و با شکوه

2

فرستاده‌ای برگزید ارجمند

2

بدو جفت او گفت هست این درود

2

نبرده سواران نیزه گزار

3

گرانمایه را نام هوشنگ بود

3

پدید آمد از دور چیزی دراز

3

گرانمایه هم شاه و هم نیک مرد

3

خورشگر ببردی به ایوان شاه

3

به بخت جهاندار هر سه پسر

3

نگه کن که مر سام را روزگار

3

ز نارفتن کار نوذر همان

3

گله هرچ بودش به زابلستان

3

به پیش پدر شد بپرسید از وی

3

چو کاووس را دید دستان سام

3

که از سرو بالاش زیباترست

3

ز موبد برین گونه برداشت یاد

3

خود و گیو گودرز و چندی سوار

3

یکی نام گشتاسپ و دیگر زریر

3

ز رویین دژ و کار اسفندیار

3

که چون مست باز آمد اسفندیار

3

که در پرده بد زال را برده‌ای

3

فرستاد نزدیک دستان سام

3

که باز آمدی جامه‌ها نیم‌نم

3

برفتند و سالار ایشان شعیب

4

تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود

4

سیه رنگ و تیره‌تن و تیزتاز

4

ز ترس جهاندار با باد سرد

4

همی ساختی راه درمان شاه

4

سه خسرو نژاد از در تاج زر

4

چه بازی نمود ای پسر گوش دار

4

یکایک بگفتند با بدگمان

4

بیاورد لختی به کابلستان

4

که با من جهان پهلوانا بگوی

4

نشسته بر اورنگ بر شادکام

4

ز مشک سیه بر سرش افسرست

4

که رستم یکی روز از بامداد

4

برفتند شاد از در شهریار

4

که زیر آوریدی سر نره شیر

4

ز راه و ز آموزش گرگسار

4

دژم گشته از خانهٔ شهریار

4

نوازندهٔ رود و گوینده‌ای

4

بدادش ز هر گونه چندی پیام

4

بدین کارکرد از که یابی درم

4

یکی نامدار از نژاد قتیب

5

به نزد نیا یادگار پدر

5

دوچشم از بر سر چو دو چشمه خون

5

که مرداس نام گرانمایه بود

5

بکشتی و مغزش بپرداختی

5

به بالا چو سرو و به رخ چون بهار

5

نبود ایچ فرزند مرسام را

5

چو بشنید سالار ترکان پشنگ

5

همه پیش رستم همی راندند

5

که افراسیاب آن بد اندیش مرد

5

به کش کرده دست و سرافگنده پست

5

به بالا بلند و به گیسو کمند

5

غمی بد دلش ساز نخچیر کرد

5

به نخچیر گوران به دشت دغوی

5

گذشته به هر دانشی از پدر

5

چنین گفت کو چون بیامد به بلخ

5

کتایون قیصر که بد مادرش

5

کنیزک پسر زاد روزی یکی

5

چنین گفت کز کین اسفندیار

5

دل گازر از درد پژمرده بود

5

جهاندار ایران سپاهی ببرد

6

نیا پروریده مراو را به بر

6

ز دود دهانش جهان تیره‌گون

6

به داد و دهش برترین پایه بود

6

مران اژدها را خورش ساختی

6

به هر چیز مانندهٔ شهریار

6

دلش بود جویندهٔ کام را

6

چنان خواست کاید به ایران به جنگ

6

برو داغ شاهان همی خواندند

6

کجا جای گیرد به روز نبرد

6

همی رفت تا جایگاه نشست

6

زبانش چو خنجر لبانش چو قند

6

کمر بست و ترکش پر از تیر کرد

6

ابا باز و یوزان نخچیر جوی

6

ز لشکر به مردی برآورده سر

6

زبان و روان پر ز گفتار تلخ

6

گرفته شب و روز اندر برش

6

که ازماه پیدا نبود اندکی

6

مرا تلخ شد در جهان روزگار

6

یکی کودک زیرکش مرده بود

6

بگفتند کان را نشاید شمرد

7

نیایش به جای پسر داشتی

7

نگه کرد هوشنگ باهوش و سنگ

7

مراو را ز دوشیدنی چارپای

7

دو پاکیزه از گوهر پادشا

7

از این سه دو پاکیزه از شهرناز

7

نگاری بد اندر شبستان اوی

7

یکی یاد کرد از نیا زادشم

7

هر اسپی که رستم کشیدیش پیش

7

چه پوشد کجا برافرازد درفش

7

چنین گفت کای کدخدای جهان

7

بهشتیست آراسته پرنگار

7

سوی مرز توران چو بنهاد روی

7

فراوان گرفتند و انداختند

7

دو شاه سرافراز و دو نیک‌پی

7

همی راند تا پیشش آمد دو راه

7

چو از خواب بیدار شد تیره شب

7

به بالا و دیدار سام سوار

7

هم از کین نوش‌آذر و مهر نوش

7

زن گازر از درد کودک نوان

7

فراز آمدند آن دو لشکر بهم

8

جز او بر کسی چشم نگماشتی

8

گرفتش یکی سنگ و شد تیزچنگ

8

ز هر یک هزار آمدندی به جای

8

دو مرد گرانمایه و پارسا

8

یکی کهتر از خوب چهر ارنواز

8

ز گلبرگ رخ داشت و ز مشک موی

8

هم از تور بر زد یکی تیز دم

8

به پشتش بیفشاردی دست خویش

8

که پیداست تابان درفش بنفش

8

سرافراز بر مهتران و مهان

8

چو خورشید تابان به خرم بهار

8

جو شیر دژاگاه نخچیر جوی

8

علوفه چهل روزه را ساختند

8

نبیرهٔ جهاندار کاوس کی

8

سراپرده و خیمه زد با سپاه

8

یکی جام می خواست و بگشاد لب

8

ازو شاد شد دودهٔ نامدار

8

دو شاه گرامی دو فرخ سروش

8

خلیده رخان تیره گشته روان

8

جهان شد ز پرخاشجویان دژم

9

چو بنهاد دل کینه و جنگ را

9

به زور کیانی رهانید دست

9

همان گاو دوشابه فرمانبری

9

یکی نام ارمایل پاکدین

9

پدر نوز ناکرده از ناز نام

9

از آن ماهش امید فرزند بود

9

ز کار منوچهر و از لشکرش

9

ز نیروی او پشت کردی به خم

9

من امروز بند کمرگاه اوی

9

چو تخت تو نشنید و افسر ندید

9

نشاید که باشد به جز جفت شاه

9

چو نزدیکی مرز توران رسید

9

بدان جایگه ترک نزدیک بود

9

بدیشان بدی جان لهراسپ شاد

9

بفرمود تا خوان بیاراستند

9

چنین گفت با مادر اسفندیار

9

ستاره‌شناسان و کنداوران

9

ز دل کین دیرینه بیرون کنیم

9

بدو گفت گازر که بازآر هوش

9

زمین آن سپه را همی برنتافت

10

بخواند آن گرانمایه هوشنگ را

10

جهانسوز مار از جهانجوی جست

10

همان تازی اسب گزیده مری

10

دگر نام گرمایل پیشبین

10

همی پیش پیلان نهادند گام

10

که خورشید چهر و برومند بود

10

ز گردان و سالار و از کشورش

10

نهادی به روی زمین بر شکم

10

بگیرم کشانش بیارم بروی

10

نه چون بخت تو چرخ گردان شنید

10

چه نیکو بود شاه را جفت ماه

10

بیابان سراسر پر از گور دید

10

زمینش ز خرگاه تاریک بود

10

وزیشان نکردی ز گشتاسپ یاد

10

می و رود و رامشگران خواستند

10

که با من همی بد کند شهریار

10

ز کشمیر و کابل گزیده سران

10

همه بوم زابل پر از خون کنیم

10

ترا زشت باشد ازین پس خروش

10

بران بوم کس جای رفتن نیافت

11

همه گفتنیها بدو بازگفت

11

برآمد به سنگ گران سنگ خرد

11

بز و میش بد شیرور همچنین

11

چنان بد که بودند روزی به هم

11

فریدون از آن نامداران خویش

11

ز سام نریمان همو بارداشت

11

همه نامداران کشورش را

11

چنین تا ز کابل بیامد زرنگ

11

بدو گفت زال ای پسر گوش‌دار

11

همه ساله پیروز بادی و شاد

11

بجنبید کاووس را دل ز جای

11

برافروخت چون گل رخ تاج‌بخش

11

یکی بیشه پیش اندر آمد ز دور

11

که گشتاسپ را سر پر از باد بود

11

برفتند گردان لشکر همه

11

مرا گفت چون کین لهراسپ شاه

11

ز آتش‌پرست و ز یزدان‌پرست

11

فرستاده آمد به زابل بگفت

11

کنون گر بماند سخن در نهفت

11

ز باران ژویین و باران تیر

12

همه رازها بر گشاد از نهفت

12

همان و همین سنگ بشکست گرد

12

به دوشیزگان داده بد پاکدین

12

سخن رفت هر گونه از بیش و کم

12

یکی را گرانمایه‌تر خواند پیش

12

ز بارگران تنش آزار داشت

12

بخواند و بزرگان لشکرش را

12

فسیله همی تاخت از رنگ‌رنگ

12

یک امروز با خویشتن هوش‌دار

12

سرت پر ز دانش دلت پر ز داد

12

چنین داد پاسخ که اینست رای

12

بخندید وز جای برکند رخش

12

به نزدیک مرز سواران تور

12

وزان کار لهراسپ ناشاد بود

12

نشستند بر خوان شاه رمه

12

بخواهی به مردی ز ارجاسپ شاه

12

برفتند با زیج رومی به دست

12

دل زال با درد و غم گشت جفت

12

بگویم به پیش سزاوار جفت

12

زمین شد ز خون چون یکی آبگیر

13

که من لشکری کرد خواهم همی

13

فروغی پدید آمد از هر دو سنگ

13

به شیر آن کسی را که بودی نیاز

13

ز بیدادگر شاه و ز لشکرش

13

کجا نام او جندل پرهنر

13

ز مادر جدا شد بران چند روز

13

چو ارجسپ و گرسیوز و بارمان

13

یکی مادیان تیز بگذشت خنگ

13

که آن ترک در جنگ نر اژدهاست

13

شه نامبردار بنواختش

13

گزین کرد شاه از میان گروه

13

به تیر و کمان و به گرز و کمند

13

همی راند در پیش با طوس گیو

13

چنین تا برآمد برین روزگار

13

یکی جام زرین به کف برگرفت

13

همان خواهران را بیاری ز بند

13

گرفتند یکسر شمار سپهر

13

چنین داد پاسخ که گر شهریار

13

به سنگی که من جامه را برزنم

13

خروشی برآمد ز هر پهلوی

14

خروشی برآورد خواهم همی

14

دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ

14

بدان خواسته دست بردی فراز

14

وزان رسمهای بد اندر خورش

14

بخ هر کار دلسوز بر شاه بر

14

نگاری چو خورشید گیتی فروز

14

چو کلباد جنگی هژبر دمان

14

برش چون بر شیر و کوتاه لنگ

14

در آهنگ و در کینه ابر بلاست

14

بر خویش بر تخت بنشاختش

14

یکی مرد بیدار دانش‌پژوه

14

بیفگند بر دشت نخچیر چند

14

پس اندر پرستنده‌ای چند نیو

14

پر از درد گشتاسپ از شهریار

14

ز گشتاسپ آنگه سخن در برگرفت

14

کنی نام ما را به گیتی بلند

14

که دارد بران کودک خرد مهر

14

براندیشد از کار اسفندیار

14

چو پاکیزه گردد به آب افگنم

14

تلی کشته دیدند بر هر سوی

15

ترا بود باید همی پیشرو

15

نشد مار کشته ولیکن ز راز

15

پسر بد مراین پاکدل را یکی

15

یکی گفت ما را به خوالیگری

15

بدو گفت برگرد گرد جهان

15

به چهره چنان بود تابنده شید

15

سپهبدش چون ویسهٔ تیزچنگ

15

دو گوشش چو دو خنجر آبدار

15

درفشش سیاهست و خفتان سیاه

15

بپرسیدش از رنج راه دراز

15

گرانمایه و گرد و مغزش گران

15

ز خاشاک وز خار و شاخ درخت

15

بران بیشه رفتند هر دو سوار

15

چنان بد که در پارس یک روز تخت

15

وزان پس بفرمود تا گرگسار

15

جهان از بدان پاک بی‌خو کنی

15

ستاره شمرکان شگفتی بدید

15

بداند که آن بودنی کار بود

15

دران جوی صندوق دیدم یکی

15

سه روز و سه شب زین نشان جنگ بود

16

که من رفتنی‌ام تو سالار نو

16

ازین طبع سنگ آتش آمد فراز

16

کش از مهر بهره نبود اندکی

16

بباید بر شاه رفت آوری

16

سه دختر گزین از نژاد مهان

16

ولیکن همه موی بودش سپید

16

که سالار بد بر سپاه پشنگ

16

بر و یال فربه میانش نزار

16

ز آهنش ساعد ز آهن کلاه

16

ز گردان و از رستم سرفراز

16

بفرمود تا شد به هاماوران

16

یکی آتشی برفروزید سخت

16

بگشتند بر گرد آن مرغزار

16

نهادند زیر گل‌افشان درخت

16

شود داغ دل پیش اسفندیار

16

بکوشی و آرایشی نو کنی

16

همی این بدان آن بدین بنگرید

16

مرا زان سخن دل پرآزار بود

16

نهفته بدو اندرون کودکی

16

تو گفتی بریشان جهان تنگ بود

17

پری و پلنگ انجمن کرد و شیر

17

جهاندار پیش جهان آفرین

17

جهانجوی را نام ضحاک بود

17

وزان پس یکی چاره‌ای ساختن

17

سه خواهر ز یک مادر و یک پدر

17

پسر چون ز مادر بران گونه زاد

17

جهان پهلوان پورش افراسیاب

17

یکی کره از پس به بالای او

17

همه روی آهن گرفته به زر

17

چنین گفت مر شاه را زال زر

17

چنین گفت رایش به من تازه کن

17

چو آتش پراگنده شد پیلتن

17

به بیشه یکی خوب رخ یافتند

17

بفرمود لهراسپ تا مهتران

17

بفرمود تا جام زرین چهار

17

همه پادشاهی و لشکر تراست

17

بگفتند با زال سام سوار

17

تو بودی به نیک و بد اندر میان

17

چو من برگشادم در بسته باز

17

چهارم عرب روی برگاشتند

18

ز درندگان گرگ و ببر دلیر

18

نیایش همی کرد و خواند آفرین

18

دلیر و سبکسار و ناپاک بود

18

ز هر گونه اندیشه انداختن

18

پری چهره و پاک و خسرو گهر

18

نکردند یک هفته بر سام یاد

18

بخواندش درنگی و آمد شتاب

18

سرین و برش هم به پهنای او

18

نشانی سیه بسته بر خود بر

18

که نوشه بدی شاه و پیروزگر

18

بیارای مغزش به شیرین سخن

18

درختی بجست از در بابزن

18

پر از خنده لب هر دو بشتافتند

18

برفتند چندی ز لشکر سران

18

دمادم ببستند بر گرگسار

18

همان گنج با تخت و افسر تراست

18

که ای از بلند اختران یادگار

18

ز من سود دیدی ندیدی زیان

18

به دیدار آن خردم آمد نیاز

18

به شب دشت پیکار بگذاشتند

19

سپاهی دد و دام و مرغ و پری

19

که او را فروغی چنین هدیه داد

19

کجا بیور اسپش همی خواندند

19

مگر زین دو تن را که ریزند خون

19

به خوبی سزای سه فرزند من

19

شبستان آن نامور پهلوان

19

سخن راند از تور و از سلم گفت

19

سیه چشم و بورابرش و گاودم

19

ازو خویشتن را نگه‌دار سخت

19

همه شاد و روشن به بخت تواند

19

بگویش که پیوند ما در جهان

19

یکی نره گوری بزد بر درخت

19

به دیدار او در زمانه نبود

19

به خوان بر یکی جام می‌خواستند

19

ازان پس بدو گفت کای تیره‌بخت

19

کنون چون برآرد سپهر آفتاب

19

گرفتیم و جستیم راز سپهر

19

نپیچید رستم ز فرمان اوی

19

اگر بود ما را یکی پور خرد

19

شعیب اندران رزمگه کشته شد

20

سپهدار پرکین و کندآوری

20

همین آتش آنگاه قبله نهاد

20

چنین نام بر پهلوی راندند

20

یکی را توان آوریدن برون

20

چنان چون بشاید به پیوند من

20

همه پیش آن خرد کودک نوان

20

که کین زیر دامن نشاید نهفت

20

سیه خایه و تند و پولادسم

20

که مردی دلیرست و پیروز بخت

20

برافراخته سر به تخت تواند

20

بجویند کار آزموده مهان

20

که در چنگ او پر مرغی نسخت

20

برو بر ز خوبی بهانه نبود

20

دل شاه گیتی بیاراستند

20

رسانم ترا من به تاج و به تخت

20

سر شاه بیدار گردد ز خواب

20

ندارد بدین کودک خرد مهر

20

دلش بسته بودی به پیمان اوی

20

نبودش بسی زندگانی بمرد

20

عرب را همه روز برگشته شد

21

پس پشت لشکر کیومرث شاه

21

بگفتا فروغیست این ایزدی

21

کجا بیور از پهلوانی شمار

21

برفتند و خوالیگری ساختند

21

به بالا و دیدار هر سه یکی

21

کسی سام یل را نیارست گفت

21

کسی را کجا مغز جوشیده نیست

21

تنش پرنگار از کران تا کران

21

بدو گفت رستم که ای پهلوان

21

ازان پس یکی داستان کرد یاد

21

که خورشید روشن ز تاج منست

21

چو بریان شد از هم بکند و بخورد

21

بدو گفت گیوای فریبنده ماه

21

چو گشتاسپ می‌خورد برپای خاست

21

گر ایدونک هرچت بپرسیم راست

21

بگویم پدر را سخنها که گفت

21

چو این خوب چهره به مردی رسد

21

پدرت آن گرانمایه شاه بزرگ

21

کنون یافتی پور با خواسته

21

بسی اسپ تازی به زین خدنگ

22

نبیره به پیش اندرون با سپاه

22

پرستید باید اگر بخردی

22

بود بر زبان دری ده‌هزار

22

خورشها و اندازه بشناختند

22

که این را ندانند ازان اندکی

22

که فرزند پیر آمد از خوب جفت

22

برو بر چنین کار پوشیده نیست

22

چو داغ گل سرخ بر زعفران

22

تو از من مدار ایچ رنجه روان

22

سخنهای شایسته را در گشاد

22

زمین پایهٔ تخت عاج منست

22

ز مغز استخوانش برآورد گرد

22

ترا سوی این بیشه چون بود راه

22

چنین گفت کای شاه با داد و راست

22

بگویی همه شهر ترکان تراست

22

ندارد ز من راستیها نهفت

22

به گاه دلیری و گردی رسد

22

زمانش بیامد بدان شد سترگ

22

به دینار و دیبا بیاراسته

22

هم از نیزه و تیغ و خفتان جنگ

23

بیامد سیه دیو با ترس و باک

23

شب آمد برافروخت آتش چو کوه

23

ز اسپان تازی به زرین ستام

23

خورش خانهٔ پادشاه جهان

23

چو بشنید جندل ز خسرو سخن

23

یکی دایه بودش به کردار شیر

23

که با ما چه کردند ایرانیان

23

چو رستم بران مادیان بنگرید

23

جهان آفریننده یار منست

23

چنین گفت کای پادشاه جهان

23

هرانکس که در سایهٔ من پناه

23

بخفت و برآسود از روزگار

23

چنین داد پاسخ که ما را پدر

23

به شاهی نشست تو فرخنده باد

23

چو پیروز گردم سپارم ترا

23

وگر هیچ تاب اندر آرد به چهر

23

کند تخمهٔ سام نیرم تباه

23

به بیشه درون شیر و نر اژدها

23

چو آن جامه‌ها بر زمین بر نهاد

23

ازان رفتگان ماند آنجا به جای

24

همی به آسمان بر پراگند خاک

24

همان شاه در گرد او با گروه

24

ورا بود بیور که بردند نام

24

گرفت آن دو بیدار دل در نهان

24

یکی رای پاکیزه افگند بن

24

بر پهلوان اندر آمد دلیر

24

بدی را ببستند یک یک میان

24

مر آن کرهٔ پیلتن را بدید

24

دل و تیغ و بازو حصار منست

24

سزاوار تختی و تاج مهان

24

نیابد ازو کم شود پایگاه

24

چمان و چران رخش در مرغزار

24

بزد دوش بگذاشتم بوم و بر

24

همان جاودان نام تو زنده باد

24

به خورشید تابان برآرم ترا

24

به یزدان که بر پای دارد سپهر

24

شکست اندرآرد بدین دستگاه

24

ز چنگ زمانه نیابد رها

24

سر تنگ صندوق را برگشاد

24

به نزد جهاندار پور همای

25

ز هرای درندگان چنگ دیو

25

یکی جشن کرد آن شب و باده خورد

25

شب و روز بودی دو بهره به زین

25

چو آمد به هنگام خون ریختن

25

که بیدار دل بود و پاکیزه مغز

25

که بر سام یل روز فرخنده باد

25

کنون روز تندی و کین جستنست

25

کمند کیانی همی داد خم

25

برانگیخت آن رخش رویینه سم

25

ز تو پیشتر پادشه بوده‌اند

25

کنون با تو پیوند جویم همی

25

سواران ترکان تنی هفت و هشت

25

شب تیره مست آمد از دشت سور

25

ترا داد یزدان کلاه و کمر

25

نیازارم آنرا که پیوند تست

25

که بی‌کام او تاج بر سر نهم

25

همه سیستان زو شود پرخروش

25

همانا شنیدی که سام سوار

25

زن گازر آن دید خیره بماند

25

ببخشید چیزی که بد بر سپاه

26

شده سست از خشم کیهان خدیو

26

سده نام آن جشن فرخنده کرد

26

ز روی بزرگی نه از روی کین

26

به شیرین روان اندر آویختن

26

زبان چرب و شایستهٔ کار نغز

26

دل بدسگالان او کنده باد

26

رخ از خون دیده گه شستنست

26

که آن کره را بازگیرد ز رم

26

برآمد خروشیدن گاو دم

26

که این راه هرگز نپیموده‌اند

26

رخ آشتی را بشویم همی

26

بران دشت نخچیر گه برگذشت

26

همان چون مرا دید جوشان ز دور

26

دگر شاه کیخسرو دادگر

26

هم آنرا که پیوند فرزند تست

26

همه کشور ایرانیان را دهم

26

همه شهر ایران برآید به جوش

26

به مردی چه کرد اندران روزگار

26

بروبر جهان‌آفرین را بخواند

26

ز اسپ و ز رمح و ز تیغ و کلاه

27

به هم برشکستند هردو گروه

27

ز هوشنگ ماند این سده یادگار

27

چنان بد که ابلیس روزی پگاه

27

ازان روز بانان مردم‌کشان

27

ز پیش سپهبد برون شد به راه

27

پس پردهٔ تو در ای نامجوی

27

ز گفت پدر مغز افراسیاب

27

به رستم چنین گفت چوپان پیر

27

چو افراسیابش به هامون بدید

27

که بر سر مرا روز چندی گذشت

27

پس پردهٔ تو یکی دخترست

27

یکی اسپ دیدند در مرغزار

27

یکی خنجری آبگون برکشید

27

کنون من یکی بنده‌ام بر درت

27

وگر هیچ گردی به گرد دروغ

27

ترا بانوی شهر ایران کنم

27

شود تلخ ازو روز بر هر کسی

27

چنین تا به هنگام رستم رسید

27

رخی دید تابان میان حریر

27

ز لشکر یکی مرزبان برگزید

28

شدند از دد و دام دیوان ستوه

28

بسی باد چون او دگر شهریار

28

بیامد بسان یکی نیکخواه

28

گرفته دو مرد جوان راکشان

28

ابا چند تن مر ورا نیکخواه

28

یکی پور پاک آمد از ماه روی

28

برآمد ز آرام وز خورد و خواب

28

که ای مهتر اسپ کسان را مگیر

28

شگفتید ازان کودک نارسید

28

سپهر از بر خاک چندی بگشت

28

شنیدم که گاه مرا درخورست

28

بگشتند گرد لب جویبار

28

همان خواست از تن سرم را برید

28

پرستندهٔ اختر و افسرت

28

نگیرد بر من دروغت فروغ

28

به زور و به دل جنگ شیران کنم

28

ازان پس به گیتی نماند بسی

28

که شمشیر تیز از میان برکشید

28

به دیدار مانندهٔ اردشیر

28

که گفتار ایشان بداند شنید

29

بیازید هوشنگ چون شیر چنگ

29

کز آباد کردن جهان شاد کرد

29

دل مهتر از راه نیکی ببرد

29

زنان پیش خوالیگران تاختند

29

یکایک ز ایران سراندر کشید

29

تنش نقرهٔ سیم و رخ چون بهشت

29

به پیش پدر شد گشاده زبان

29

بپرسید رستم که این اسپ کیست

29

ز ترکان بپرسید کین اژدها

29

منوچهر شد زین جهان فراخ

29

که پاکیزه تخم‌ست و پاکیزه تن

29

چو بر دشت مر رخش را یافتند

29

بپرسید زو پهلوان از نژاد

29

ندارم کسی را ز مردان به مرد

29

میانت به خنجر کنم بدو نیم

29

غمی شد ز گفتار او مادرش

29

غمی گشت زان کار دستان سام

29

به پیش نیاکان تو در چه کرد

29

پر از در خوشاب بالین او

29

فرستاد تا باژ خواهد ز دشت

30

جهان کرد بر دیو نستوه تنگ

30

جهانی به نیکی ازو یاد کرد

30

جوان گوش گفتار او را سپرد

30

ز بالا به روی اندر انداختند

30

پژوهید و هرگونه گفت و شنید

30

برو بر نبینی یک اندام زشت

30

دل آگنده از کین کمر برمیان

30

که دو رانش از داغ آتش تهیست

30

بدین گونه از بند گشته رها

30

ازو ماند ایدر بسی گنج و کاخ

30

ستوده به هر شهر و هر انجمن

30

سوی بند کردنش بشتافتند

30

برو سروبن یک به یک کرد یاد

30

گر آیند پیشم به روز نبرد

30

دل انجمن گردد از تو به بیم

30

همه پرنیان خار شد بر برش

30

ز دادار گیتی همی برد نام

30

به مردی به هنگام ننگ و نبرد

30

عقیق و زبرجد به پایین او

30

ازان سال و آن سال کاندر گذشت

31

کشیدش سراپای یکسر دوال

31

بدو گفت پیمانت خواهم نخست

31

پر از درد خوالیگران را جگر

31

به هر کشوری کز جهان مهتری

31

از آهو همان کش سپیدست موی

31

که شایستهٔ جنگ شیران منم

31

چنین داد پاسخ که داغش مجوی

31

کدامست کین را ندانم به نام

31

همان زو و با نوذر و کیقباد

31

چو داماد یابی چو پور قباد

31

گرفتند و بردند پویان به شهر

31

بدو گفت من خویش گرسیوزم

31

مگر رستم زال سام سوار

31

چنین داد پاسخ ورا گرگسار

31

بدانست کان تاج و تخت و کلاه

31

به یزدان چنین گفت کای رهنمای

31

همان کهتر و دایگان تو بود

31

به دست چپش سرخ دینار بود

32

سپهبد برید آن سر بی‌همال

32

پس آنگه سخن برگشایم درست

32

پر از خون دو دیده پر از کینه سر

32

به پرده درون داشتن دختری

32

چنین بود بخش تو ای نامجوی

32

هم‌آورد سالار ایران منم

32

کزین هست هر گونه‌ای گفت‌وگوی

32

یکی گفت کاین پور دستان سام

32

چه مایه بزرگان که داریم یاد

32

چنان دان که خورشید داد تو داد

32

همی هر یک از رخش جستند بهر

32

به شاه آفریدون کشد پروزم

32

که با او نسازد کسی کارزار

32

که ای نامور فرخ اسفندیار

32

نبخشد ورا نامبردار شاه

32

تو داری سپهر روان را به پای

32

به لشکر ز پرمایگان تو بود

32

سوی راست یاقوت شهوار بود

33

به پای اندر افگند و بسپرد خوار

33

جوان نیکدل گشت فرمانش کرد

33

همی بنگرید این بدان آن بدین

33

نهفته بجستی همه رازشان

33

فرود آمد از تخت سام سوار

33

اگر زادشم تیغ برداشتی

33

همی رخش خوانیم بورابرش است

33

نبینی که با گرز سام آمدست

33

ابا لشکر گشن و گرز گران

33

بشد مرد بیدار روشن روان

33

چو بیدار شد رستم از خواب خوش

33

پیاده بدو گفت چون آمدی

33

چو کیخسرو از تو پر اندیشه گشت

33

ز من نشود شاه جز گفت راست

33

بدو گفت کای رنج دیده پسر

33

به هر کار پشت و پناهم توی

33

به زاری کنون رستم اندرگذشت

33

بدو داد زن زود پستان شیر

34

دریده برو چرم و برگشته کار

34

چنان چون بفرمود سوگند خورد

34

ز کردار بیداد شاه زمین

34

شنیدی همه نام و آوازشان

34

به پرده درآمد سوی نوبهار

34

جهان را به گرشاسپ نگذاشتی

34

به خو آتشی و به رنگ آتش است

34

جوانست و جویای نام آمدست

34

نکردند آهنگ مازندران

34

به نزدیک سالار هاماوران

34

به کار امدش بارهٔ دستکش

34

که بی‌باره و رهنمون آمدی

34

ترا داد تخت و خود اندر گذشت

34

تو آن کن که از پادشاهی سزاست

34

ز گیتی چه جوید دل تاجور

34

نمایندهٔ رای و راهم توی

34

همه زابلستان پرآشوب گشت

34

ببد شاد زان کودک دلپذیر

35

چو آمد مر آن کینه را خواستار

35

که راز تو با کس نگویم ز بن

35

از آن دو یکی را بپرداختند

35

ز دهقان پر مایه کس را ندید

35

چو فرزند را دید مویش سپید

35

میان را ببستی به کین آوری

35

خداوند این را ندانیم کس

35

به پیش سپاه آمد افراسیاب

35

که آن خانهٔ دیو افسونگرست

35

زبان کرد گویا و دل کرد گرم

35

بدان مرغزار اندرون بنگرید

35

چنین داد پاسخ که اسپم بماند

35

گر ایدونک هستم ز ارزانیان

35

بدو گفت رویین دژ اکنون کجاست

35

مگر گنج و فرمان و رای و سپاه

35

سپهر آفریدی و اختر همان

35

شب و روز هستم ز درد پسر

35

ز خوبی آن کودک و خواسته

36

سرآمد کیومرث را روزگار

36

ز تو بشنوم هر چه گویی سخن

36

جزین چاره‌ای نیز نشناختند

36

که پیوستهٔ آفریدون سزید

36

ببود از جهان سر به سر ناامید

36

بایران نکردی مگر سروری

36

همی رخش رستمش خوانیم و بس

36

چو کشتی که موجش برآرد ز آب

36

طلسمست و ز بند جادو درست

36

بیاراست لب را به گفتار نرم

36

ز هر سو همی بارگی را ندید

36

ز سستی مرا بر زمین برنشاند

36

مرا نام بر تاج و تخت و کیان

36

که آن مرز ازین بوم ایران جداست

36

تو داری برین بر فزونی مخواه

36

همه نیکویی باد ما را گمان

36

پر از آب دیده پر از خاک سر

36

دل او ز غم گشت پیراسته

37

برفت و جهان مردری ماند ازوی

37

بدو گفت جز تو کسی کدخدای

37

برون کرد مغز سر گوسفند

37

خردمند و روشن‌دل و پاک‌تن

37

سوی آسمان سربرآورد راست

37

کنون هرچه مانیده بود از نیا

37

سه سالست تا این بزین آمدست

37

چو رستم ورا دید بفشارد ران

37

مران را به شمشیر نتوان شکست

37

ز کاووس دادش فروان سلام

37

غمی گشت چون بارگی را نیافت

37

بی‌اندازه زر و گهر داشتم

37

چنین هم که‌ام پیش تو بنده‌وار

37

بدو چند راهست و فرسنگ چند

37

یکی تاج دارد پدر بر پسر

37

بجز کام و آرام و خوبی مباد

37

خروشان و جوشان و دل پر ز درد

37

بدو گفت گازر که این را به جان

38

نگر تا کرا نزد او آبروی

38

چه باید همی با تو اندر سرای

38

بیامیخت با مغز آن ارجمند

38

بیامد بر سرو شاه یمن

38

ز دادآور آنگاه فریاد خواست

38

ز کین جستن و چاره و کیمیا

38

به چشم بزرگان گزین آمدست

38

بگردن برآورد گرز گران

38

به گنج و به دانش نیاید به دست

38

ازان پس بگفت آنچ بود از پیام

38

سراسیمه سوی سمنگان شتافت

38

به سر بر یکی تاج زر داشتم

38

همی باشم و خوانمت شهریار

38

کدام آنک ازو هست بیم و گزند

38

تو داری دگر لشکر و بوم و بر

38

ورا نام کرد آن سپهبد شغاد

38

دو رخ زرد و لبها شده لاژورد

38

خریدار باشیم تا جاودان

39

جهان فریبنده را گرد کرد

39

چه باید پدرکش پسر چون تو بود

39

یکی را به جان داد زنهار و گفت

39

نشان یافت جندل مر اورا درست

39

که ای برتر از کژی و کاستی

39

گشادنش بر تیغ تیز منست

39

چو مادرش بیند کمند سوار

39

چو تنگ اندر آورد با او زمین

39

هم آن را به نیرنگ نتوان گشاد

39

چو بشنید ازو شاه هاماوران

39

همی گفت کاکنون پیاده‌دوان

39

بران روی بالا ز من بستدند

39

به گشتاسپ گفت ای پسر گوش دار

39

سپه چند باشد همیشه دروی

39

چو او بگذرد تاج و تختش تراست

39

همی داشت مادر چو شد سیر شیر

39

که نفرین برو باد کو را ز پای

39

که این کودک نامداری بود

40

ره سود بنمود و خود مایه خورد

40

یکی پندت را من بیاید شنود

40

نگر تا بیاری سر اندر نهفت

40

سه دختر چنان چون فریدون بجست

40

بهی زان فزاید که تو خواستی

40

گه شورش و رستخیز منست

40

چو شیر اندرآید کند کارزار

40

فرو کرد گرز گران را به زین

40

مده رنج و گنج و درم را به باد

40

دلش گشت پر درد و سر شد گران

40

کجا پویم از ننگ تیره‌روان

40

نیام یکی تیغ بر من زدند

40

که تندی نه خوب آید از شهریار

40

ز بالای دژ هرچ دانی بگوی

40

بزرگی و شاهی و بختش تراست

40

دلارام و گوینده و یادگیر

40

فگند و بر آنکس که بد رهنمای

40

گر او در جهان شهریاری بود

41

جهان سربه‌سر چو فسانست و بس

41

زمانه برین خواجهٔ سالخورد

41

نگر تا نباشی به آباد شهر

41

خرامان بیامد به نزدیک سرو

41

اگر من گناهی گران کرده‌ام

41

به مغز پشنگ اندر آمد شتاب

41

بینداخت رستم کیانی کمند

41

به بند کمرش اندر آورد چنگ

41

همایون ندارد کس آنجا شدن

41

همی گفت هرچند کاو پادشاست

41

چه گویند گردان که اسپش که برد

41

چو هشیار گردد پدر بی‌گمان

41

چو اندر کیخسرو آرم به یاد

41

چنین داد پاسخ ورا گرگسار

41

چه نیکوتر از نره شیر ژیان

41

بران سال کودک برافراخت یال

41

گر ایدونک بینی تو پیکار ما

41

زن گازر او را چو پیوند خویش

42

نماند بد و نیک بر هیچ‌کس

42

همی دیر ماند تو اندر نورد

42

ترا از جهان دشت و کوهست بهر

42

چنان چون به پیش گل اندر تذرو

42

وگر کیش آهرمن آورده‌ام

42

چو دید آن سهی قد افراسیاب

42

سر ابرش آورد ناگه ببند

42

جدا کردش از پشت زین پلنگ

42

وزایدر کنون رای رفتن زدن

42

جهاندار و پیروز و فرمان رواست

42

تهمتن بدین سان بخفت و بمرد

42

سواری فرستد پس من دمان

42

تو بشنو نگر سر نپیچی ز داد

42

که ای شیردل خسرو شهریار

42

به پیش پدر بر کمر بر میان

42

بر شاه کابل فرستاد زال

42

به خوبی براندیشی از کار ما

42

بپرورد چونانک فرزند خویش

43

بگیر این سر مایه‌ور جاه او

43

به جای سرش زان سری بی‌بها

43

زمین را ببوسید و چربی نمود

43

به پوزش مگر کردگار جهان

43

بر و بازوی شیر و هم زور پیل

43

بیامد چو شیر ژیان مادرش

43

همی خواست بردنش پیش قباد

43

سپه را بران سو نباید کشید

43

مرا در جهان این یکی دخترست

43

کنون رفت باید به بیچارگی

43

بیید همی تازیان مادرم

43

مرا گفت بیدادگر شهریار

43

سه راهست ز ایدر بدان شارستان

43

چنین گفت با مادر اسفندیار

43

جوان شد به بالای سرو بلند

43

بیایی ز دل کینه بیرون کنی

43

سیم روز داراب کردند نام

44

ترا زیبد اندر جهان گاه او

44

خورش ساختند از پی اژدها

44

برآن کهتری آفرین برفزود

44

به من بر ببخشاید اندر نهان

44

وزو سایه گسترده بر چند میل

44

همی خواست کندن به دندان سرش

44

دهد روز جنگ نخستینش داد

44

ز شاهان کس این رای هرگز ندید

44

که از جان شیرین گرامی‌ترست

44

سپردن به غم دل بیکبارگی

44

نخواهد کزین بوم و بر بگذرم

44

یکی خو بود پیش باغ بهار

44

که ارجاسپ خواندش پیکارستان

44

که نیکو زد این داستان هوشیار

44

سواری دلاور به گرز و کمند

44

به مهر اندرین کشور افسون کنی

44

کز آب روان یافتندش کنام

45

برین گفتهٔ من چو داری وفا

45

ازین گونه هر ماهیان سی‌جوان

45

به جندل چنین گفت شاه یمن

45

بپیچد همی تیره جانم ز شرم

45

زبانش به کردار برنده تیغ

45

بغرید رستم چو شیر ژیان

45

ز هنگ سپهدار و چنگ سوار

45

گرین نامداران ترا کهترند

45

فرستاده را گر کنم سرد و خوار

45

کنون بست باید سلیح و کمر

45

دل پهلوانان بدو نرم گشت

45

که چون آب باید به نیرو شود

45

یکی در سه ماه و یکی در دو ماه

45

که پیش زنان راز هرگز مگوی

45

سپهدار کابل بدو بنگرید

45

همه گنج فرزند و دینار سام

45

چنان بد که روزی زن پاک‌رای

46

جهاندار باشی یکی پادشا

46

ازیشان همی یافتندی روان

46

که بی‌آفرینت مبادا دهن

46

بجوشد همی در دلم خون گرم

46

چو دریا دل و کف چو بارنده میغ

46

از آواز او خیره شد مادیان

46

نیامد دوال کمر پایدار

46

چنین بندهٔ دادگر داورند

46

ندارم پی و مایهٔ کارزار

46

به جایی نشانش بیابم مگر

46

سر طوس نوذر بی‌آزرم گشت

46

همه باغ ازو پر ز آهو شود

46

گر ایدون خورش تنگ باشد به راه

46

چو گویی سخن بازیابی بکوی

46

همی تاج و تخت کیان را سزید

46

کمرهای زرین و زرین ستام

46

سخن گفت هرگونه با کدخدای

47

چو ضحاک بشنید اندیشه کرد

47

چو گرد آمدی مرد ازیشان دویست

47

چه پیغام داری چه فرمان دهی

47

چو آیند و پرسند گردنکشان

47

بفرمود تا برکشد تیغ جنگ

47

یکی مشت زد نیز بر گردنش

47

گسست و به خاک اندر آمد سرش

47

تو از خون چندین سرنامدار

47

همان به که این درد را نیز چشم

47

همی رفت زین سان پر اندوه و رنج

47

شه نوذری گفت من یافتم

47

جوانی هنوز این بلندی مجوی

47

گیا هست و آبشخور چارپای

47

مکن هیچ کاری به فرمان زن

47

به گیتی به دیدار او بود شاد

47

چو آیی به پیش تو آرم همه

47

که این گوهران را چه سازی کنون

48

ز خون پدر شد دلش پر ز درد

48

بران سان که نشناختندی که کیست

48

فرستاده‌ای گر گرامی رهی

48

چه گویم ازین بچهٔ بدنشان

48

به ایران شود با سپاه پشنگ

48

کزان مشت برگشت لرزان تنش

48

سواران گرفتند گرد اندرش

48

ز بهر فزونی درختی مکار

48

بپوشم و بر دل بخوابیم خشم

48

تن اندر عنا و دل اندر شکنج

48

از ایرا چنین تیز بشتافتم

48

سخن را بسنج و به اندازه گوی

48

فرود آمدن را نیابی تو جای

48

که هرگز نبینی زنی رای زن

48

بدو داد دختر ز بهر نژاد

48

تو شاهی و گردنکشانت رمه

48

که باشد بدین دانشت رهنمون

49

به ابلیس گفت این سزاوار نیست

49

خورشگر بدیشان بزی چند و میش

49

بدو گفت جندل که خرم بدی

49

چه گویم که این بچهٔ دیو چیست

49

سپهبد چو شایسته بیند پسر

49

بیفتاد و برخاست و برگشت از وی

49

سپهبد چو از جنگ رستم بجست

49

که بار و بلندیش نفرین بود

49

چنین گفت با مرد شیرین سخن

49

بدو گفت گیو ای سپهدار شاه

49

چو گشتاسب بشنید شد پر ز درد

49

سه دیگر به نزدیک یک هفته راه

49

پر از شرم و تشویر شد مادرش

49

ز گنج بزرگ آنچ بد در خورش

49

فرستاده را اسپ و دینار داد

49

به زن گفت گازر که این نیک جفت

50

دگرگوی کین از در کار نیست

50

سپردی و صحرا نهادند پیش

50

همیشه ز تو دور دست بدی

50

پلنگ و دورنگست و گرنه پریست

50

سزد گر برآرد به خورشید سر

50

بسوی گله تیز بنهاد روی

50

بخائید رستم همی پشت دست

50

نه آیین شاهان پیشین بود

50

که سر نیست این آرزو را نه بن

50

نه با من برابر بدی بی‌سپاه

50

بیامد ز پیش پدر گونه زرد

50

بهشتم به رویین دژ آید سپاه

50

ز گفته پشیمانی آمد برش

50

فرستاد با نامور دخترش

50

ز هرگونه‌ای چیز بسیار داد

50

چه خاک و چه گوهرمرا در نهفت

51

بدوگفت گر بگذری زین سخن

51

کنون کرد از آن تخمه داد نژاد

51

از ایران یکی کهترم چون شمن

51

ازین ننگ بگذارم ایران زمین

51

پس از مرگ باشد سر او به جای

51

بیفشارد ران رستم زورمند

51

چرا گفت نگرفتمش زیرکش

51

چنین پاسخ آورد کاووس باز

51

همی خواهد از من گرامی دو چیز

51

همان طوس نوذر بدان بستهید

51

همی گفت بیگانگان را نواز

51

پر از شیر و گرگست و پر اژدها

51

بشد پیش گشتاسپ اسفندیار

51

همی داشتش چون یکی تازه سیب

51

چو این مایه‌ور پیش بهمن رسید

51

همان به کزین شهر بیرون شویم

52

بتابی ز سوگند و پیمان من

52

که ز آباد ناید به دل برش یاد

52

پیام آوریده به شاه یمن

52

نخواهم برین بوم و بر آفرین

52

ازیرا پسر نام زد رهنمای

52

برو تنگتر کرد خم کمند

52

همی بر کمر ساختم بند خوش

52

کز اندیشهٔ تو نیم بی‌نیاز

52

که آن را سه دیگر ندانیم نیز

52

کجا پیش اسپ من اینجا رسید

52

چنین باش و با زاده هرگز مساز

52

که از چنگشان کس نیابد رها

52

همی بود به آرامش و میگسار

52

کز اختر نبودی بروبر نهیب

52

ز دستان بگفت آنچ دید و شنید

52

ز تنگی و سختی به هامون شویم

53

بماند به گردنت سوگند و بند

53

پس آیین ضحاک وارونه خوی

53

درود فریدون فرخ دهم

53

بفرمود پس تاش برداشتند

53

چو شد ساخته کار جنگ آزمای

53

بیازید چنگال گردی بزور

53

چو آوای زنگ آمد از پشت پیل

53

ولیکن من از آفریدون و جم

53

مرا پشت گرمی بد از خواسته

53

بدو گیو گفت این سخن خودمگوی

53

ز لشکر ورا بود سیصد سوار

53

فریب زن جادو و گرگ و شیر

53

دو روز و دو شب بادهٔ خام خورد

53

بزرگان ایران و هندوستان

53

چو بشنید ازو بهمن نیک‌بخت

53

به شهری که ما را ندانند کس

54

شوی خوار و ماند پدرت ارجمند

54

چنان بد که چون می‌بدش آرزوی

54

سخن هر چه پرسند پاسخ دهم

54

از آن بوم و بر دور بگذاشتند

54

به کاخ آمد اغریرث رهنمای

54

بیفشارد یک دست بر پشت بور

54

خروشیدن کوس بر چند میل

54

فزونم به مردی و فر و درم

54

به فرزند بودم دل آراسته

54

که من تاختم پیش نخچیرجوی

54

همه گرد و شایستهٔ کارزار

54

فزونست از اژدهای دلیر

54

بر ماهرویش دل آرام کرد

54

ز رستم زدندی همی داستان

54

نپذرفت پوزش برآشفت سخت

54

که خواریم و ناشادگر دست رس

55

سر مرد تازی به دام آورید

55

ز مردان جنگی یکی خواستی

55

ترا آفرین از فریدون گرد

55

بجایی که سیمرغ را خانه بود

55

به پیش پدر شد پراندیشه دل

55

نکرد ایچ پشت از فشردن تهی

55

یکی مژده بردند نزدیک شاه

55

همان از منوچهر و از کیقباد

55

به من زین سپس جان نماند همی

55

ز بهر پرستنده‌ای گرمگوی

55

فرود آمد و کهتران را بخواند

55

یکی را ز دریا برآرد به ماه

55

سیم روز گشتاسپ آگاه شد

55

چنان بد که هر سال یک چرم گاو

55

به شهر اندر آمد دلی پر ز درد

55

به شبگیر گازر بنه برنهاد

56

چنان شد که فرمان او برگزید

56

به کشتی چو با دیو برخاستی

56

بزرگ آنکسی کو نداردش خرد

56

بدان خانه این خرد بیگانه بود

56

که اندیشه دارد همی پیشه دل

56

تو گفتی ندارد همی آگهی

56

که رستم بدرید قلب سپاه

56

که مازندران را نکردند یاد

56

وگر شاه ایران ستاند همی

56

نگردد جوانمرد پرخاشجوی

56

همه رازها پیش ایشان براند

56

یکی را نگون اندر آرد به چاه

56

که فرزند جویندهٔ گاه شد

56

ز کابل همی خواستی باژ و ساو

56

سری پر ز کین لب پر از باد سرد

56

برفت و نکرد از بر و بوم یاد

57

بپرسید کین چاره با من بگوی

57

کجا نامور دختری خوبروی

57

مرا گفت شاه یمن را بگوی

57

نهادند بر کوه و گشتند باز

57

چنین گفت کای کار دیده پدر

57

بدل گفت کاین برنشست منست

57

چنان تا بر شاه ترکان رسید

57

سپاه و دل و گنجم افزونترست

57

سپارم کنون هرچ خواهد بدوی

57

سخن‌شان به تندی بجایی رسید

57

که امشب همه ساز رفتن کنید

57

بیابان و سیمرغ و سرمای سخت

57

همی در دل اندیشه بفزایدش

57

در اندیشهٔ مهتر کابلی

57

پذیره شدش زال سام سوار

57

ببردند داراب را در کنار

58

نتابم ز رای تو من هیچ روی

58

به پرده درون بود بی‌گفت‌گوی

58

که بر گاه تا مشک بوید ببوی

58

برآمد برین روزگاری دراز

58

ز ترکان به مردی برآورده سر

58

کنون کار کردن به دست منست

58

درفش سپهدار شد ناپدید

58

جهان زیر شمشیر تیز اندرست

58

نتابم سر از رای و فرمان اوی

58

که این ماه را سر بباید برید

58

دل و دیده زین بارگه برکنید

58

که چون باد خیزد به درد درخت

58

همی تاج و تخت آرزو آیدش

58

چنان بد کزو رستم زابلی

58

هم از سیستان آنک بد نامدار

58

نکردند جز گوهر و زر به بار

59

بدو گفت من چاره سازم ترا

59

پرستنده کردیش بر پیش خویش

59

بدان ای سر مایهٔ تازیان

59

چنان پهلوان زادهٔ بیگناه

59

منوچهر از ایران اگر کم شدست

59

ز چوپان بپرسید کاین اژدها

59

گرفتش کمربند و بفگند خوار

59

چو بردانشی شد گشاده جهان

59

غمی گشت و سودابه را پیش خواند

59

میانشان چو آن داوری شد دراز

59

یکی گفت ازیشان که راهت کجاست

59

ازان پس چو رویین دژ آید پدید

59

بخواند آن زمان شاه جاماسپ را

59

نگیرد ز کار درم نیز یاد

59

چو آمد به نزدیک بهمن فراز

59

بپیمود زان مرز فرسنگ شست

60

به خورشید سر برفرازم ترا

60

نه بر رسم دین و نه بر رسم کیش

60

کز اختر بدی جاودان بی‌زیان

60

ندانست رنگ سپید از سیاه

60

سپهدار چون سام نیرم شدست

60

به چندست و این را که خواهد بها

60

خروشی ز ترکان برآمد بزار

60

به آهن چه داریم گیتی نهان

60

ز کاووس با او سخنها براند

60

میانجی برآمد یکی سرفراز

60

چو برداری آرامگاهت کجاست

60

نه دژ دید ازان سان کسی نه شنید

60

همان فال گویان لهراسپ را

60

ازان پس که داماد او شد شغاد

60

پیاده شد از باره بردش نماز

60

به شهری دگر ساخت جای نشست

61

مر آن پادشا را در اندر سرای

61

مرا پادشاهی آباد هست

61

پدر مهر و پیوند بفگند خوار

61

چو گرشاسپ و چون قارن رزم زن

61

چنین داد پاسخ که گر رستمی

61

ز جای اندر آمد چو آتش قباد

61

شوم‌شان یکایک به راه آورم

61

بدو گفت کز مهتر سرفراز

61

که این را بر شاه ایران برید

61

چنین داد پاسخ که در هندوان

61

سر باره برتر ز ابر سیاه

61

برفتند با زیجها برکنار

61

چو هنگام باژ آمد آن بستدند

61

بدو گفت هنگام بخشایش است

61

به بیگانه شهر اندرون ساخت جای

62

یکی بوستان بود بس دلگشای

62

همان گنج و مردی و نیروی دست

62

جفا کرد بر کودک شیرخوار

62

جز این نامداران آن انجمن

62

برو راست کن روی ایران زمی

62

بجنبید لشگر چو دریا ز باد

62

گر آیین شمشیر و گاه آورم

62

که هست از مهی و بهی بی‌نیاز

62

بدان کاو دهد هر دو فرمان برید

62

مرا شاد دارند و روشن روان

62

بدو در فراوان سلیح و سپاه

62

بپرسید شاه از گو اسفندیار

62

همه کابلستان بهم بر زدند

62

ز دل درد و کین روز پالایش است

62

بران سان که پرمایه‌تر کدخدای

63

گرانمایه شبگیر برخاستی

63

سه فرزند شایستهٔ تاج و گاه

63

یکی داستان زد برین نره شیر

63

تو دانی که با سلم و تور سترگ

63

مر این را بر و بوم ایران بهاست

63

برآمد خروشیدن دار و کوب

63

اگر کس نمانم به مازندران

63

فرستاده‌ای چرپ‌گوی آمدست

63

نگشتند هر دو ز گفتار اوی

63

یکی نامه دارم من از شاه هند

63

به گرد اندرش رود و آب روان

63

که او را بود زندگانی دراز

63

دژم شد ز کار برادر شغاد

63

ازان نیکویها که ما کرده‌ایم

63

به شهری که بد نامور مهتری

64

ز بهر پرستش بیاراستی

64

اگر داستان را بود گاه ماه

64

کجا بچه را کرده بد شیر سیر

64

چه آمد ازان تیغ زن پیر گرگ

64

بدین بر تو خواهی جهان کرد راست

64

درخشیدن خنجر و زخم چوب

64

وگر بر نهم باژ و ساو گران

64

یکی نامه چون زند و استا به دست

64

بر شاه ایران نهادند روی

64

نوشته ز مشک سیه بر پرند

64

که از دیدنش خیره گردد روان

64

نشیند به شادی و آرام و ناز

64

نکرد آن سخن پیش کس نیز یاد

64

ترا در جوانی بپرورده‌ایم

64

فرستاد نزدیک او گوهری

65

سر و تن بشستی نهفته به باغ

65

ز هر کام و هر خواسته بی‌نیاز

65

که گر من ترا خون دل دادمی

65

نیا زادشم شاه توران سپاه

65

لب رستم از خنده شد چون بسد

65

بران ترگ زرین و زرین سپر

65

چنان زار و خوارند بر چشم من

65

همی خواهد از من که بی‌کام من

65

چو کاووس روی کنیزک بدید

65

که گر زی من آیی ترا کهترم

65

به کشتی برو بگذرد شهریار

65

به سر بر نهد تاج شاهنشهی

65

چنین گفت با شاه کابل نهان

65

ببخشای و کار گذشته مگوی

65

ازو بستدی جامه و سیم و زر

66

پرستنده با او ببردی چراغ

66

به هر آرزو دست ایشان دراز

66

سپاس ایچ بر سرت ننهادمی

66

که ترگش همی سود بر چرخ و ماه

66

همی گفت نیکی ز یزدان سزد

66

غمی شد سر از چاک چاک تبر

66

چه جادو چه دیوان آن انجمن

66

ببرد دل و خواب و آرام من

66

بخندید و لب را به دندان گزید

66

ز فرمان و رای تو برنگذرم

66

چو آید به هامون ز بهر شکار

66

برو پای دارد بهی و مهی

66

که من سیر گشتم ز کار جهان

66

هنر جوی وز کشتگان کین مجوی

66

چنین تا فراوان نماند از گهر

67

بیاورد وارونه ابلیس بند

67

مر این سه گرانمایه را در نهفت

67

که تو خود مرا دیده و هم دلی

67

ازین در سخن هیچ گونه نراند

67

به زین اندر آورد گلرنگ را

67

تو گفتی که ابری برآمد ز کنج

67

به گوش تو آید خود این آگهی

67

چه گویی تو اکنون هوای تو چیست

67

بهر دو سپهبد چنین گفت شاه

67

چو شب تیره شد با سپه برنشست

67

به صد سال گر ماند اندر حصار

67

چو بشنید دانای ایران سخن

67

برادر که او را ز من شرم نیست

67

که پیش تو دستان سام سوار

67

به خانه جز از سرخ گوگرد نیز

68

یکی ژرف چاهی به ره بر بکند

68

بباید کنون شاهزاده سه جفت

68

دلم بگسلد گر زمن بگسلی

68

به آرام بر نامهٔ کین نخواند

68

سرش تیز شد کینه و جنگ را

68

ز شنگرف نیرنگ زد بر ترنج

68

کزیشان شود روی گیتی تهی

68

بدین کار بیدار رای تو چیست

68

که کوتاه شد بر شما رنج راه

68

همی رفت جوشان و گرزی به دست

68

ز هامون نیایدش چیزی به کار

68

نگه کرد آن زیجهای کهن

68

مرا سوی او راه و آزرم نیست

68

بیامد چنین خوار و با دستوار

68

نماند از بد و نیک صندوق چیز

69

پس ابلیس وارونه آن ژرف چاه

69

ز کار آگهان آگهی یافتم

69

چو سیمرغ را بچه شد گرسنه

69

اگر ما نشوریم بهتر بود

69

گشاده زنخ دیدش و تیزتگ

69

ز گرد سواران در آن پهن دشت

69

تو با رستم ایدر جهاندار باش

69

بدو گفت سودابه زین چاره نیست

69

برین داستان بگذارنیم روز

69

به شبگیر لهراسپ آگاه شد

69

هم‌اندر دژش کشتمند و گیا

69

ز دانش بروها پر از تاب کرد

69

چه مهتر برادر چه بیگانه‌ای

69

برآشفت بهمن ز گفتار اوی

69

زن گازر از چیز شد رهنمای

70

به خاشاک پوشید و بسترد راه

70

بدین آگهی تیز بشتافتم

70

به پرواز بر شد دمان از بنه

70

کزین جنبش آشوب کشور بود

70

بدیدش که دارد دل و تاو و رگ

70

زمین شش شد و آسمان گشت هشت

70

نگهبان ایران و بیدار باش

70

ازو بهتر امروز غمخواره نیست

70

که خورشید گیرند گردان بیوز

70

غمی گشت و شادیش کوتاه شد

70

درخت برومند و هم آسیا

70

ز تیمار مژگان پر از آب کرد

70

چه فرزانه مردی چه دیوانه‌ای

70

چنان سست شد تیز بازار اوی

70

چنین گفت یک روز با کدخدای

71

سر تازیان مهتر نامجوی

71

کجا از پس پرده پوشیده روی

71

یکی شیرخواره خروشنده دید

71

پسر را چنین داد پاسخ پشنگ

71

کشد جوشن و خود و کوپال او

71

هزار و صد و شصت گرد دلیر

71

جهان آفریننده یار منست

71

کسی کاو بود شهریار جهان

71

گوزنست اگر آهوی دلبرست

71

ز لشکر جهاندیدگان را بخواند

71

چو اسفندیار آن سخنها شنید

71

همی گفت بد روز و بد اخترم

71

بسازیم و او را به دام آوریم

71

هم‌اندر زمان پای کردش به بند

71

که ما بی‌نیازیم زین کارکرد

72

شب آمد سوی باغ بنهاد روی

72

سه پاکیزه داری تو ای نامجوی

72

زمین را چو دریای جوشنده دید

72

که افراسیاب آن دلاور نهنگ

72

تن پیلوار و بر و یال او

72

به یک زخم شد کشته چون نره شیر

72

سر نره دیوان شکار منست

72

بروبوم خواهد همی از مهان

72

شکاری چنین از در مهترست

72

همه بودنی پیش ایشان براند

72

زمانی بپیچید و دم درکشید

72

ببارید آتش همی بر سرم

72

به گیتی بدین کار نام آوریم

72

ز دستور و گنجور نشنید پند

72

توانگر شدی گرد پیشه مگرد

73

به چاه اندر افتاد و بشکست پست

73

مران هرسه را نوز ناکرده نام

73

ز خاراش گهواره و دایه خاک

73

یکی نره شیرست روز شکار

73

چنان گشت ابرش که هر شب سپند

73

برفتند ترکان ز پیش مغان

73

گرایدونک یارم نباشی به جنگ

73

ز پیوند با او چرایی دژم

73

بدو گفت خسرو نژاد تو چیست

73

ببینید گفت این که گشتاسپ کرد

73

بدو گفت ما را جزین راه نیست

73

مرا کاشکی پیش فرخ زریر

73

بگفتند و هر دو برابر شدند

73

ز ایوان دستان سام سوار

73

چنین داد پاسخ بدو کدخدای

74

شد آن نیکدل مرد یزدان‌پرست

74

چو بشنیدم این دل شدم شادکام

74

تن از جامه دور و لب از شیر پاک

74

یکی پیل جنگی گه کارزار

74

همی سوختندش ز بیم گزند

74

کشیدند لشگر سوی دامغان

74

مفرمای ما را بدین در درنگ

74

کسی نشمرد شادمانی به غم

74

که چهرت همانند چهر پریست

74

دلم کرد پر درد و سر پر ز گرد

74

به گیتی به از راه کوتاه نیست

74

زمانه فگندی به چنگال شیر

74

به اندیشه از ماه برتر شدند

74

شتر بارها برنهادند بار

74

که این جفت پاکیزه و رهنمای

75

به هر نیک و بد شاه آزاد مرد

75

که ما نیز نام سه فرخ نژاد

75

به گرد اندرش تیره خاک نژند

75

ترا نیز با او بباید شدن

75

چپ و راست گفتی که جادو شدست

75

وزانجا به جیحون نهادند روی

75

چو از شاه بنشنید زال این سخن

75

بدانست سالار هاماوران

75

ورا گفت از مام خاتونیم

75

بپروردمش تا برآورد یال

75

چنین گفت با نامور گرگسار

75

وگر خود نکشتی پدر مر مرا

75

نگر تا چه گفتست مرد خرد

75

ز دینار وز گوهر نابسود

75

همی پیشه خوانی ز پیشه چه بیش

76

به فرزند بر نازده باد سرد

76

چو اندر خور آید نکردیم یاد

76

به سر برش خورشید گشته بلند

76

به هر بیش و کم رای فرخ زدن

76

به آورد تا زنده آهو شدست

76

خلیده دل و با غم و گفت‌وگوی

76

ندید ایچ پیدا سرش را ز بن

76

که سودابه را آن نیامد گران

76

ز سوی پدر بر فریدونیم

76

شد اندر جهان نامور بی‌همال

76

که این هفتخوان هرگز ای شهریار

76

نگشتی به جاماسپ بداخترا

76

که هرکس که بد کرد کیفر برد

76

ز تخت وز گستردنی هرچ بود

76

همیشه ز هر کار پیشه است پیش

77

همی پروریدش به ناز و به رنج

77

کنون این گرامی دو گونه گهر

77

پلنگش بدی کاشکی مام و باب

77

نبیره که کین نیا را نجست

77

دل زال زر شد چو خرم بهار

77

شکسته سلیح و گسسته کمر

77

بدو گفت شاهی و ما بنده‌ایم

77

فرستاده شاه را پیش خواند

77

نیایم سپهدار گرسیوزست

77

بدانگه که گفتم که آمد به بار

77

به زور و به آواز نگذشت کس

77

ورا هم ندیدی به خاک اندرون

77

شبی تا برآمد ز کوه آفتاب

77

ز سیمینه و تاجهای به زر

77

تو داراب را پاک و نیکو بدار

78

بدو بود شاد و بدو داد گنج

78

بباید برآمیخت با یکدگر

78

مگر سایه‌ای یافتی ز آفتاب

78

سزد گر نخوانی نژادش درست

78

ز رخش نوآیین و فرخ سوار

78

نه بوق و نه کوس و نه پای و نه سر

78

به دلسوزگی با تو گوینده‌ایم

78

وزان نامدارانش برتر نشاند

78

بران مرز خرگاه او مرکزست

78

ز باغ من آواره شد نامدار

78

مگر کز تن خویش کردست بس

78

بران سان فگنده پیش پر ز خون

78

دو تن را سر اندر نیامد به خواب

78

ز زرینه و گوشوار و کمر

78

بدان تا چه بار آورد روزگار

79

چنان بدگهر شوخ فرزند او

79

سه پوشیده رخ را سه دیهیم جوی

79

فرود آمد از ابر سیمرغ و چنگ

79

چو از دامن ابر چین کم شود

79

در گنج بگشاد و دینار داد

79

اگر داد فرمان دهی گر ستم

79

ببستند بندی بر آیین خویش

79

بدو گفت کاین روی و موی و نژاد

79

برفت و بر اندیشه بر بود دیر

79

بدو نامور گفت گر با منی

79

چو اسفندیاری که از چنگ اوی

79

که ما نام او از جهان کم کنیم

79

از اسپان تازی به زرین ستام

79

همی داشتندش چنان ارجمند

80

بگشت از ره داد و پیوند او

80

سزا را سزاوار بی‌گفت‌وگوی

80

بزد برگرفتش از آن گرم سنگ

80

بیابان ز باران پر از نم شود

80

از امروز و فردا نیامدش یاد

80

برای تو باید زدن گام و دم

80

بران سان که بود آن زمان دین خویش

80

همی خواستی داد هر سه به باد

80

بفرمود تا پیش او شد زریر

80

ببینی دل و زور آهرمنی

80

بدرد دل شیر ز آهنگ اوی

80

دل و دیدهٔ زال پر نم کنیم

80

ز شمشیر هندی به زرین نیام

80

که از تند بادی ندیدی گزند

81

به خون پدر گشت همداستان

81

فریدون پیامم بدین گونه داد

81

ببردش دمان تا به البرز کوه

81

چراگاه اسپان شود کوه و دشت

81

از اندیشه دل را بپرداختم

81

به یک هفته سالار هاماوران

81

به مشکوی زرین کنم شایدت

81

بدو گفت بگزین ز لشکر هزار

81

به پیشم چه گویی چه آید نخست

81

ز دشمن جهان سربسر پاک کرد

81

چنین گفت با شاه کابل شغاد

81

همان برده و بدره‌های درم

81

چو برگشت چرخ از برش چند سال

82

ز دانا شنیدم من این داستان

82

تو پاسخ گزار آنچه آیدت یاد

82

که بودش بدانجا کنام و گروه

82

گیاها ز یال یلان برگذشت

82

سخن آنچ دانستم انداختم

82

همی ساخت آن کار با مهتران

82

سر ماه رویان کنم بایدت

82

سواران گرد از در کارزار

82

که باید ز پیکار او راه جست

82

به رزم اندرون نیستش هم نبرد

82

که گر زین سخن داد خواهیم داد

82

ز مشک و ز کافور وز بیش و کم

82

یکی کودکی گشت با فر و یال

83

که فرزند بد گر شود نره شیر

83

پیامش چو بشنید شاه یمن

83

سوی بچگان برد تا بشکرند

83

جهان سر به سر سبز گردد ز خوید

83

نه مرگ از تن خویش بتوان سپوخت

83

بیاورد پس خسرو خسته دل

83

چنین داد پاسخ که دیدم ترا

83

برو تیز بر سوی هندوستان

83

چنین داد پاسخ ورا گرگسار

83

جهان از بداندیش بی‌بیم کرد

83

یکی سور کن مهتران را بخوان

83

که رستم فراز آورید آن به رنج

83

به کشتی شدی با بزرگان به کوی

84

به خون پدر هم نباشد دلیر

84

بپژمرد چون زاب کنده سمن

84

بدان نالهٔ زار او ننگرند

84

به هامون سراپرده باید کشید

84

نه چشم جهان کس به سوزن بدوخت

84

پرستنده سیصد عماری چهل

84

ز گردنکشان برگزیدم ترا

84

مبادا بر و بوم جادوستان

84

که این نامور مرد ناباک دار

84

تن اژدها را به دو نیم کرد

84

می و رود و رامشگران را بخوان

84

ز شاهان و گردنکشان یافت گنج

84

کسی را نبودی تن و زور اوی

85

مگر در نهانش سخن دیگرست

85

همی گفت گر پیش بالین من

85

ببخشود یزدان نیکی‌دهش

85

سپه را همه سوی آمل براند

85

به پرهیز هم کس نجست از نیاز

85

هزار استر و اسپ و اشتر هزار

85

بت اندر شبستان فرستاد شاه

85

سوی روم گستهم نوذر برفت

85

نخستین به پیش تو آید دو گرگ

85

ازاین پس غم او بباید کشید

85

به می خوردن اندر مرا سرد گوی

85

همه زابلستان به تاراج داد

85

همه کودکان همگروه آمدند

86

پژوهنده را راز با مادرست

86

نبیند سه ماه این جهان‌بین من

86

کجا بودنی داشت اندر بوش

86

دلی شاد بر سبزه و گل براند

86

جهانجوی ازین سه نیابد جواز

86

ز دیبا و دینار کردند بار

86

بفرمود تا برنشیند به گاه

86

سوی چین گرازه گرازید تفت

86

نر و ماده هریک چو پیلی سترگ

86

بسی شور و تلخی بباید چشید

86

میان کیان ناجوانمرد گوی

86

مهان را همه بدره و تاج داد

86

به یکبارگی زو ستوه آمدند

87

فرومایه ضحاک بیدادگر

87

مرا روز روشن بود تاره شب

87

نگه کرد سیمرغ با بچگان

87

دهستان و گرگان همه زیر نعل

87

همیشه جهان بر تو فرخنده باد

87

عماری به ماه نو آراسته

87

بیراستندش به دیبای زرد

87

دو دندان به کردار پیل ژیان

87

بدو گفت شاه ای پسندیده مرد

87

ز خواری شوم سوی زابلستان

87

به فریاد شد گازر از کار او

88

بدین چاره بگرفت جای پدر

88

بباید گشادن به پاسخ دو لب

88

بران خرد خون از دو دیده چکان

88

بکوبید وز خون کنید آب لعل

88

مبادا که پند من آیدت یاد

88

پس پشت و پیش اندرون خواسته

88

به یاقوت و پیروزه و لاجورد

88

بر و کتف فربه و لاغر میان

88

سخن گوی وز راه دانش مگرد

88

بنالم ز سالار کابلستان

88

همی تیره شد تیز بازار او

89

به سر برنهاد افسر تازیان

89

سراینده را گفت کای نامجوی

89

شگفتی برو بر فگندند مهر

89

منوچهر از آن جایگه جنگجوی

89

پشیمان مبادی ز کردار خویش

89

یکی لشکر آراسته چون بهشت

89

دگر ایزدی هر چه بایست بود

89

بسان گوزنان به سر بر سروی

89

هلا زود بشتاب و با من بگوی

89

چه پیش برادر چه پیش پدر

89

بدو گفت کاین جامه برزن به سنگ

90

بریشان ببخشید سود و زیان

90

زمان باید اندر چنین گفت‌گوی

90

بماندند خیره بدان خوب چهر

90

به کینه سوی تور بنهاد روی

90

به تو باد روشن دل و دین و کیش

90

تو گفتی که روی زمین لاله کشت

90

یکی سرخ یاقوت بد نابسود

90

همی رزم شیران کند آرزوی

90

کزین پرسشم تلخی آمد به روی

90

ترا ناسزا خوانم و بدگهر

90

که از پیشه جستن ترا نیست ننگ

91

شتابت نباید بپاسخ کنون

91

شکاری که نازکتر آن برگزید

91

بکوشید با قارن رزم زن

91

سبک شاه را زال پدرود کرد

91

چو آمد به نزدیک کاووس شاه

91

بفرمود تا همچنانش به بند

91

گر او چون زریر سپهبد بود

91

برآشوبد او را سر از بهر من

91

چو داراب زان پیشه بگریختی

92

مرا چند رازست با رهنمون

92

که بی‌شیر مهمان همی خون مزید

92

دگر گرد گرشاسپ زان انجمن

92

دل از رفتن او پر از دود کرد

92

دل آرام با زیب و با فر و جاه

92

به خرگاه بردند ناسودمند

92

مرا زیستن زین سپس بد بود

92

بیابد برین نامور شهر من

92

همی گازر از دیده خون ریختی

93

فرستاده را زود جایی گزید

93

بدین گونه تا روزگاری دراز

93

مگر دست یابید بر دشت کین

93

برون آمد از پیش کاووس شاه

93

دو یاقوت خندان دو نرگس دژم

93

بیاراست خرم یکی بزمگاه

93

ورا در جهان هوش بر دست کیست

93

برآید چنین کار بر دست ما

93

شدی روزگارش به جستن دو بهر

94

پس آنگه به کار اندرون بنگرید

94

برآورد داننده بگشاد راز

94

برین دو سرافراز ایران زمین

94

شده تیره بر چشم او هور و ماه

94

ستون دو ابرو چو سیمین قلم

94

به سر بر نظاره بران جشنگاه

94

کزان درد ما را بباید گریست

94

به چرخ فلک‌بر بود شست ما

94

نشان خواستی زو به دشت و به شهر

95

بیامد در بار دادن ببست

95

چو آن کودک خرد پر مایه گشت

95

روان نیاگان ما خوش کنید

95

برفتند با او بزرگان نیو

95

نگه کرد کاووس و خیره بماند

95

چو خورشید بنمود تاج از فراز

95

بدو گفت جاماسپ کای شهریار

95

تو نخچیرگاهی نگه کن به راه

95

به جاییش دیدی کمانی به دست

96

به انبوه اندیشگان در نشست

96

برآن کوه بر روزگاری گذشت

96

دل بدسگالان پرآتش کنید

96

چو طوس و چو گودرز و رهام و گیو

96

به سودابه بر نام یزدان بخواند

96

هوا با زمین نیز بگشاد راز

96

تواین روز را خوار مایه مدار

96

بکن چاه چندی به نخچیرگاه

96

به آیین گشاده بر و بسته شست

97

فراوان کس از دشت نیزه‌وران

97

یکی مرد شد چون یکی زاد سرو

97

چنین گفت با نامور نامجوی

97

به زال آنگهی گفت گیو از خدای

97

یکی انجمن ساخت از بخردان

97

ز درگاه برخاست آوای کوس

97

ورا هوش در زاولستان بود

97

براندازهٔ رستم و رخش ساز

97

کمان بستدی سرد گفتی بدوی

98

بر خویش خواند آزموده سران

98

برش کوه سیمین میانش چو غرو

98

که من خون به کین اندر آرم به جوی

98

همی خواهم آنک او بود رهنمای

98

ز بیداردل پیر سر موبدان

98

زمین آهنین شد سپهر آبنوس

98

به دست تهم پور دستان بود

98

به بن در نشان تیغهای دراز

98

که ای پرزیان گرگ پرخاشجوی

99

نهفته برون آورید از نهفت

99

نشانش پراگنده شد در جهان

99

به جایی که کاووس را دسترس

99

سزا دید سودابه را جفت خویش

99

سوی هفتخوان رخ به توران نهاد

99

به جاماسپ گفت آنگهی شهریار

99

همان نیزه و حربهٔ آبگون

99

چه گردی همی گرد تیر و کمان

100

همه رازها پیش ایشان بگفت

100

بد و نیک هرگز نماند نهان

100

نباشد ندارم مر او را به کس

100

ببستند عهدی بر آیین و کیش

100

همی رفت با لشکر آباد و شاد

100

به من بر بگردد بد روزگار؟

100

سنان از بر و نیزه زیر اندرون

100

به خردی چرا گشته‌ای بدگمان

101

که ما را به گیتی ز پیوند خویش

101

به سام نریمان رسید آگهی

101

ز تو دور باد آز و چشم نیاز

101

چو از راه نزدیک منزل رسید

101

که گر من سر تاج شاهنشهی

101

اگر صد کنی چاه بهتر ز پنج

101

به گازر چنین گفت کای باب من

102

سه شمع‌ست روشن به دیدار پیش

102

از آن نیک پی پور با فرهی

102

مبادا به تو دست دشمن دراز

102

ز لشکر یکی نامور برگزید

102

سپارم بدو تاج و تخت مهی

102

چو خواهی که آسوده گردی ز رنج

102

چرا تیره گردانی این آب من

103

فریدون فرستاد زی من پیام

103

شبی از شبان داغ دل خفته بود

103

به هر سو که آییم و اندر شویم

103

پشوتن یکی مرد بیدار بود

103

نبیند بر و بوم زاولستان

103

بجای آر صد مرد نیرنگ ساز

103

به فرهنگیان ده مرا از نخست

104

بگسترد پیشم یکی خوب دام

104

ز کار زمانه برآشفته بود

104

جز او آفرینت سخن نشنویم

104

سپه را ز دشمن نگهدار بود

104

نداند کس او را به کاولستان

104

بکن چاه و بر باد مگشای راز

104

چو آموختم زند و استا درست

105

همی کرد خواهد ز چشمم جدا

105

چنان دید در خواب کز هندوان

105

پس از کردگار جهان‌آفرین

105

بدو گفت لشکر به آیین بدار

105

شود ایمن از گردش روزگار؟

105

سر چاه را سخت کن زان سپس

105

ازان پس مرا پیشه فرمان و جوی

106

یکی رای بایدزدن با شما

106

یکی مرد بر تازی اسپ دوان

106

به تو دارد امید ایران زمین

106

همی پیچم از گفتهٔ گرگسار

106

بود اختر نیکش آموزگار؟

106

مگوی این سخن نیز با هیچ‌کس

106

کنون از من این کدخدایی مجوی

107

فرستاده گوید چنین گفت شاه

107

ورا مژده دادی به فرزند او

107

ز بهر گوان رنج برداشتی

107

منم پیش رو گر به من بد رسد

107

چنین داد پاسخ ستاره شمر

107

بشد شاه و رای از منش دور کرد

107

بدو مرد گازر بسی برشمرد

108

که ما را سه شاهست زیبای گاه

108

بران برز شاخ برومند او

108

چنین راه دشوار بگذاشتی

108

بدین کهتران بد نیاید سزد

108

که بر چرخ گردان نیابد گذر

108

به گفتار آن بی‌خرد سور کرد

108

ازان پس به فرهنگیانش سپرد

109

گراینده هر سه به پیوند من

109

چو بیدار شد موبدان را بخواند

109

پس آنگه گرفتندش اندر کنار

109

بیامد بپوشید خفتان جنگ

109

ازین بر شده تیز چنگ اژدها

109

مهان را سراسر ز کابل بخواند

109

بیاموخت فرهنگ و شد برمنش

110

به سه روی پوشیده فرزند من

110

ازین در سخن چندگونه براند

110

ره سیستان را برآراست کار

110

ببست از بر پشت شبرنگ تنگ

110

به مردی و دانش که آمد رها

110

بخوان پسندیده‌شان برنشاند

110

برآمد ز پیغاره و سرزنش

111

اگر گویم آری و دل زان تهی

111

چه گویید گفت اندرین داستان

111

سپهبد چو آمد به نزدیک گرگ

111

بباشد همه بودنی بی‌گمان

111

چو نان خورده شد مجلس آراستند

111

بدان پروراننده گفت ای پدر

112

دروغم نه اندر خورد با مهی

112

خردتان برین هست همداستان

112

چه گرگ آن سرافراز پیل سترگ

112

نجستست ازو مرد دانا زمان

112

می و رود و رامشگران خواستند

112

نیاید ز من گازری کارگر

113

وگر آرزوها سپارم بدوی

113

هر آنکس که بودند پیر و جوان

113

بدیدند گرگان بر و یال اوی

113

دل شاه زان در پراندیشه شد

113

چو سر پر شد از بادهٔ خسروی

113

ز من جای مهرت بی‌اندیشه کن

114

شود دل پر آتش پر از آب روی

114

زبان برگشادند بر پهلوان

114

میان یلی چنگ و گوپال اوی

114

سرش را غم و درد هم پیشه شد

114

شغاد اندر آشفت از بدخوی

114

ز گیتی سواری مرا پیشه کن

115

وگر سر بپیچم ز فرمان او

115

که بر سنگ و بر خاک شیر و پلنگ

115

ز هامون سوی او نهادند روی

115

بد اندیشه و گردش روزگار

115

چنین گفت با شاه کابل که من

115

نگه کرد گازر سواری تمام

116

به یک سو گرایم ز پیمان او

116

چه ماهی به دریا درون با نهنگ

116

دو پیل سرافراز و دو جنگجوی

116

همی بر بدی بودش آموزگار

116

همی سرفرازم به هر انجمن

116

عنان پیچ و اسپ افگن و نیک‌نام

117

کسی کو بود شهریار زمین

117

همه بچه را پروراننده‌اند

117

کمان را به زه کرد مرد دلیر

117

برادر چو رستم چو دستان پدر

117

سپردش بدو روزگاری دراز

118

نه بازیست با او سگالید کین

118

ستایش به یزدان رساننده‌اند

118

بغرید بر سان غرنده شیر

118

ازین نامورتر که دارد گهر

118

بیاموخت هرچش بدان بد نیاز

119

شنیدستم از مردم راه‌جوی

119

تو پیمان نیکی دهش بشکنی

119

بر آهرمنان تیرباران گرفت

119

ازو شاه کابل برآشفت و گفت

119

عنان و سنان و سپر داشتن

120

که ضحاک را زو چه آمد بروی

120

چنان بی‌گنه بچه را بفگنی

120

به تندی کمان سواران گرفت

120

که چندین چه داری سخن در نهفت

120

به آوردگه باره برگاشتن

121

ازین در سخن هر چه دارید یاد

121

بیزدان کنون سوی پوزش گرای

121

ز پیکان پولاد گشتند سست

121

تو از تخمهٔ سام نیرم نه‌ای

121

همان زخم چوگان و تیر و کمان

122

سراسر به من بر بباید گشاد

122

که اویست بر نیکویی رهنمای

122

نیامد یکی پیش او تن درست

122

برادر نه‌ای خویش رستم نه‌ای

122

هنرجوی دور از بد بدگمان

123

جهان آزموده دلاور سران

123

چو شب تیره شد رای خواب آمدش

123

نگه کرد روشن‌دل اسفندیار

123

نکردست یاد از تو دستان سام

123

بران گونه شد زین هنرها که چنگ

124

گشادند یک‌یک به پاسخ زبان

124

از اندیشهٔ دل شتاب آمدش

124

بدید آنک دد سست برگشت کار

124

برادر ز تو کی برد نیز نام

124

نسودی به آورد با او پلنگ

125

که ما همگنان آن نبینیم رای

125

چنان دید در خواب کز کوه هند

125

یکی تیغ زهرآبگون برکشید

125

تو از چاکران کمتری بر درش

126

که هر باد را تو بجنبی ز جای

126

درفشی برافراشتندی بلند

126

عنان را گران کرد و سر درکشید

126

برادر نخواند ترا مادرش

127

اگر شد فریدون جهان شهریار

127

جوانی پدید آمدی خوب روی

127

سراسر به شمشیرشان کرد چاک

127

ز گفتار او تنگ‌دل شد شغاد

128

نه ما بندگانیم با گوشوار

128

سپاهی گران از پس پشت اوی

128

گل انگیخت از خون ایشان ز خاک

128

برآشفت و سر سوی زابل نهاد

129

سخن‌گفتن و کوشش آیین ماست

129

بدست چپش بر یکی موبدی

129

فرود آمد از نامور بارگی

129

همی رفت با کابلی چند مرد

130

عنان و سنان تافتن دین ماست

130

سوی راستش نامور بخردی

130

به یزدان نمود او ز بیچارگی

130

دلی پر ز کین لب پر از باد سرد

131

به خنجر زمین را میستان کنیم

131

یکی پیش سام آمدی زان دو مرد

131

سلیح و تن از خون ایشان بشست

131

بیامد به درگاه فرخ پدر

132

به نیزه هوا را نیستان کنیم

132

زبان بر گشادی بگفتار سرد

132

بران خارستان پاک جایی بجست

132

دلی پر ز چاره پر از کینه سر

133

سه فرزند اگر بر تو هست ارجمند

133

که ای مرد بیباک ناپاک رای

133

پر آژنگ رخ سوی خورشید کرد

133

هم‌انگه چو روی پسر دید زال

134

سربدره بگشای و لب را ببند

134

دل و دیده شسته ز شرم خدای

134

دلی پر ز درد و سری پر ز گرد

134

چنان برز و بالا و آن فر و یال

135

و گر چارهٔ کار خواهی همی

135

ترا دایه گر مرغ شاید همی

135

همی گفت کای داور دادگر

135

بپرسید بسیار و بنواختش

136

بترسی ازین پادشاهی همی

136

پس این پهلوانی چه باید همی

136

تو دادی مرا هوش و زور و هنر

136

هم‌انگه بر پیلتن تاختش

137

ازو آرزوهای پرمایه جوی

137

گر آهوست بر مرد موی سپید

137

تو کردی تن گرگ را خاک جای

137

ز دیدار او شاد شد پهلوان

138

که کردار آنرا نبینند روی

138

ترا ریش و سرگشت چون خنگ بید

138

تو باشی به هر نیک و بد رهنمای

138

چو دیدش خردمند و روشن‌روان

139

چو بشنید از آن نامداران سخن

139

پس از آفریننده بیزار شو

139

چو آمد سپاه و پشوتن فراز

139

چنین گفت کز تخمهٔ سام شیر

140

نه سردید آن را به گیتی نه بن

140

که در تنت هر روز رنگیست نو

140

بدیدند یل را به جای نماز

140

نزاید مگر زورمند و دلیر

141

پسر گر به نزدیک تو بود خوار

141

بماندند زان کار گردان شگفت

141

چگونه است کار تو با کابلی

142

کنون هست پروردهٔ کردگار

142

سپه یکسر اندیشه اندر گرفت

142

چه گویند از رستم زابلی

143

کزو مهربانتر ورا دایه نیست

143

که این گرگ خوانیم گر پیل مست

143

چنین داد پاسخ به رستم شغاد

144

ترا خود به مهر اندرون مایه نیست

144

که جاوید باد این دل و تیغ و دست

144

که از شاه کابل مکن نیز یاد

145

به خواب اندرون بر خروشید سام

145

که بی فره اورنگ شاهی مباد

145

ازو نیکویی بد مرا پیش ازین

146

چو شیر ژیان کاندر آید به دام

146

بزرگی و رسم سپاهی مباد

146

چو دیدی مرا خواندی آفرین

147

چو بیدار شد بخردانرا بخواند

147

برفتند گردان فرخنده رای

147

کنون می خورد چنگ سازد همی

148

سران سپه را همه برنشاند

148

برابر کشیدند پرده‌سرای

148

سر از هر کسی برفرازد همی

149

بیامد دمان سوی آن کوهسار

149

مرابر سر انجمن خوار کرد

150

که افگندگان را کند خواستار

150

همان گوهر بد پدیدار کرد

151

سراندر ثریا یکی کوه دید

151

همی گفت تا کی ازین باژ و ساو

152

که گفتی ستاره بخواهد کشید

152

نه با سیستان ما نداریم تاو

153

نشیمی ازو برکشیده بلند

153

ازین پس نگوییم کو رستمست

154

که ناید ز کیوان برو بر گزند

154

نه زو مردی و گوهر ما کمست

155

فرو برده از شیز و صندل عمود

155

نه فرزند زالی مرا گفت نیز

156

یک اندر دگر ساخته چوب عود

156

وگر هستی او خود نیرزد به چیز

157

بدان سنگ خارا نگه کرد سام

157

ازان مهتران شد دلم پر ز درد

158

بدان هیبت مرغ و هول کنام

158

ز کابل براندم دو رخساره زرد

159

یکی کاخ بد تارک اندر سماک

159

چو بشنید رستم برآشفت و گفت

160

نه از دست رنج و نه از آب و خاک

160

که هرگز نماند سخن در نهفت

161

ره بر شدن جست و کی بود راه

161

ازو نیر مندیش وز لشکرش

162

دد و دام را بر چنان جایگاه

162

که مه لشکرش باد و مه افسرش

163

ابر آفریننده کرد آفرین

163

من او را بدین گفته بیجان کنم

164

بمالید رخسارگان بر زمین

164

برو بر دل دوده پیچان کنم

165

همی گفت کای برتر از جایگاه

165

ترا برنشانم بر تخت اوی

166

ز روشن روان و ز خورشید و ماه

166

به خاک اندر آرم سر بخت اوی

167

گرین کودک از پاک پشت منست

167

همی داشتش روی چند ارجمند

168

نه از تخم بد گوهر آهرمنست

168

سپرده بدو جایگاه بلند

169

از این بر شدن بنده را دست گیر

169

ز لشگر گزین کرد شایسته مرد

170

مرین پر گنه را تو اندرپذیر

170

کسی را که زیبا بود در نبرد

171

چنین گفت سیمرغ با پور سام

171

بفرمود تا ساز رفتن کنند

172

که ای دیده رنج نشیم و کنام

172

ز زابل به کابل نشستن کنند

173

پدر سام یل پهلوان جهان

173

چو شد کار لشکر همه ساخته

174

سرافرازتر کس میان مهان

174

دل پهلوان گشت پرداخته

175

بدین کوه فرزند جوی آمدست

175

بیامد بر مرد جنگی شغاد

176

ترا نزد او آب روی آمدست

176

که با شاه کابل مکن رزم یاد

177

روا باشد اکنون که بردارمت

177

که گر نام تو برنویسم بر آب

178

بی‌آزار نزدیک او آرمت

178

به کابل نیابد کس آرام و خواب

179

به سیمرغ بنگر که دستان چه گفت

179

که یارد که پیش تو آید به جنگ

180

که سیر آمدستی همانا ز جفت

180

وگر تو بجنبی که سازد درنگ

181

نشیم تو رخشنده گاه منست

181

برآنم که او زین پشمان شدست

182

دو پر تو فر کلاه منست

182

وزین رفتم سوی درمان شدست

183

چنین داد پاسخ که گر تاج و گاه

183

بیارد کنون پیش خواهشگران

184

ببینی و رسم کیانی کلاه

184

ز کابل گزیده فراوان سران

185

مگر کاین نشیمت نیاید به کار

185

چنین گفت رستم که اینست راه

186

یکی آزمایش کن از روزگار

186

مرا خود به کابل نباید سپاه

187

ابا خویشتن بر یکی پر من

187

زواره بس و نامور صد سوار

188

خجسته بود سایهٔ فر من

188

پیاده همان نیز صد نامدار

189

گرت هیچ سختی بروی آورند

190

ور از نیک و بد گفت‌وگوی آورند

191

برآتش برافگن یکی پر من

192

ببینی هم اندر زمان فر من

193

که در زیر پرت بپرورده‌ام

194

ابا بچگانت برآورده‌ام

195

همان گه بیایم چو ابر سیاه

196

بی‌آزارت آرم بدین جایگاه

197

فرامش مکن مهر دایه ز دل

198

که در دل مرا مهر تو دلگسل

199

دلش کرد پدرام و برداشتش

200

گرازان به ابر اندر افراشتش

201

ز پروازش آورد نزد پدر

202

رسیده به زیر برش موی سر

203

تنش پیلوار و به رخ چون بهار

204

پدر چون بدیدش بنالید زار

205

فرو برد سر پیش سیمرغ زود

206

نیایش همی بفرین برفزود

207

سراپای کودک همی بنگرید

208

همی تاج و تخت کئی را سزید

209

برو و بازوی شیر و خورشید روی

210

دل پهلوان دست شمشیر جوی

211

سپیدش مژه دیدگان قیرگون

212

چو بسد لب و رخ به مانند خون

213

دل سام شد چون بهشت برین

214

بران پاک فرزند کرد آفرین

215

به من ای پسر گفت دل نرم کن

216

گذشته مکن یاد و دل گرم کن

217

منم کمترین بنده یزدان پرست

218

ازان پس که آوردمت باز دست

219

پذیرفته‌ام از خدای بزرگ

220

که دل بر تو هرگز ندارم سترگ

221

بجویم هوای تو ازنیک و بد

222

ازین پس چه خواهی تو چونان سزد

223

تنش را یکی پهلوانی قبای

224

بپوشید و از کوه بگزارد پای

225

فرود آمد از کوه و بالای خواست

226

همان جامهٔ خسرو آرای خواست

227

سپه یکسره پیش سام آمدند

228

گشاده دل و شادکام آمدند

229

تبیره‌زنان پیش بردند پیل

230

برآمد یکی گرد مانند نیل

231

خروشیدن کوس با کرنای

232

همان زنگ زرین و هندی درای

233

سواران همه نعره برداشتند

234

بدان خرمی راه بگذاشتند

235

چو اندر هوا شب علم برگشاد

236

شد آن روی رومیش زنگی نژاد

237

بران دشت هامون فرود آمدند

238

بخفتند و یکبار دم بر زدند

239

چو بر چرخ گردان درفشنده شید

240

یکی خیمه زد از حریر سپید

241

به شادی به شهر اندرون آمدند

242

ابا پهلوانی فزون آمدند

Next Post