فردوسی
بخش ۲
خجسته سیامک یکی پور داشت
یکی روز شاه جهان سوی کوه
یکی مرد بود اندر آن روزگار
چنان بد که هر شب دو مرد جوان
ز سالش چو یک پنجه اندر کشید
کنون پرشگفتی یکی داستان
پس آنگه ز مرگ منوچهر شاه
چنان شد ز گفتار او پهلوان
چو رستم بدید آنک قارن چه کرد
همی رفت پیش اندرون زال زر
ازان پس به کاووس گوینده گفت
ز گفتار دهقان یکی داستان
چنین گفت موبد که یک روز طوس
دو فرزند بودش به کردار ماه
سخن گوی دهقان چو بنهاد خوان
ز بلبل شنیدم یکی داستان
چنین گوید آن پیر دانشپژوه
چو آمد به نزدیکی هیرمند
چو بیگاه گازر بیامد ز رود
چنان بد که از تازیان صدهزار
که نزد نیا جاه دستور داشت
گذر کرد با چند کس همگروه
ز دشت سواران نیزه گذار
چه کهتر چه از تخمهٔ پهلوان
سه فرزندش آمد گرامی پدید
بپیوندم از گفتهٔ باستان
بشد آگهی تا به توران سپاه
که گفتی برافشاند خواهد روان
چهگونه بود ساز ننگ و نبرد
پس او بزرگان زرین کمر
که او دختری دارد اندر نهفت
بپیوندم از گفتهٔ باستان
بدانگه که برخاست بانگ خروس
سزاوار شاهی و تخت و کلاه
یکی داستان راند از هفتخوان
که برخواند از گفتهٔ باستان
هنرمند و گوینده و با شکوه
فرستادهای برگزید ارجمند
بدو جفت او گفت هست این درود
نبرده سواران نیزه گزار
گرانمایه را نام هوشنگ بود
پدید آمد از دور چیزی دراز
گرانمایه هم شاه و هم نیک مرد
خورشگر ببردی به ایوان شاه
به بخت جهاندار هر سه پسر
نگه کن که مر سام را روزگار
ز نارفتن کار نوذر همان
گله هرچ بودش به زابلستان
به پیش پدر شد بپرسید از وی
چو کاووس را دید دستان سام
که از سرو بالاش زیباترست
ز موبد برین گونه برداشت یاد
خود و گیو گودرز و چندی سوار
یکی نام گشتاسپ و دیگر زریر
ز رویین دژ و کار اسفندیار
که چون مست باز آمد اسفندیار
که در پرده بد زال را بردهای
فرستاد نزدیک دستان سام
که باز آمدی جامهها نیمنم
برفتند و سالار ایشان شعیب
تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود
سیه رنگ و تیرهتن و تیزتاز
ز ترس جهاندار با باد سرد
همی ساختی راه درمان شاه
سه خسرو نژاد از در تاج زر
چه بازی نمود ای پسر گوش دار
یکایک بگفتند با بدگمان
بیاورد لختی به کابلستان
که با من جهان پهلوانا بگوی
نشسته بر اورنگ بر شادکام
ز مشک سیه بر سرش افسرست
که رستم یکی روز از بامداد
برفتند شاد از در شهریار
که زیر آوریدی سر نره شیر
ز راه و ز آموزش گرگسار
دژم گشته از خانهٔ شهریار
نوازندهٔ رود و گویندهای
بدادش ز هر گونه چندی پیام
بدین کارکرد از که یابی درم
یکی نامدار از نژاد قتیب
به نزد نیا یادگار پدر
دوچشم از بر سر چو دو چشمه خون
که مرداس نام گرانمایه بود
بکشتی و مغزش بپرداختی
به بالا چو سرو و به رخ چون بهار
نبود ایچ فرزند مرسام را
چو بشنید سالار ترکان پشنگ
همه پیش رستم همی راندند
که افراسیاب آن بد اندیش مرد
به کش کرده دست و سرافگنده پست
به بالا بلند و به گیسو کمند
غمی بد دلش ساز نخچیر کرد
به نخچیر گوران به دشت دغوی
گذشته به هر دانشی از پدر
چنین گفت کو چون بیامد به بلخ
کتایون قیصر که بد مادرش
کنیزک پسر زاد روزی یکی
چنین گفت کز کین اسفندیار
دل گازر از درد پژمرده بود
جهاندار ایران سپاهی ببرد
نیا پروریده مراو را به بر
ز دود دهانش جهان تیرهگون
به داد و دهش برترین پایه بود
مران اژدها را خورش ساختی
به هر چیز مانندهٔ شهریار
دلش بود جویندهٔ کام را
چنان خواست کاید به ایران به جنگ
برو داغ شاهان همی خواندند
کجا جای گیرد به روز نبرد
همی رفت تا جایگاه نشست
زبانش چو خنجر لبانش چو قند
کمر بست و ترکش پر از تیر کرد
ابا باز و یوزان نخچیر جوی
ز لشکر به مردی برآورده سر
زبان و روان پر ز گفتار تلخ
گرفته شب و روز اندر برش
که ازماه پیدا نبود اندکی
مرا تلخ شد در جهان روزگار
یکی کودک زیرکش مرده بود
بگفتند کان را نشاید شمرد
نیایش به جای پسر داشتی
نگه کرد هوشنگ باهوش و سنگ
مراو را ز دوشیدنی چارپای
دو پاکیزه از گوهر پادشا
از این سه دو پاکیزه از شهرناز
نگاری بد اندر شبستان اوی
یکی یاد کرد از نیا زادشم
هر اسپی که رستم کشیدیش پیش
چه پوشد کجا برافرازد درفش
چنین گفت کای کدخدای جهان
بهشتیست آراسته پرنگار
سوی مرز توران چو بنهاد روی
فراوان گرفتند و انداختند
دو شاه سرافراز و دو نیکپی
همی راند تا پیشش آمد دو راه
چو از خواب بیدار شد تیره شب
به بالا و دیدار سام سوار
هم از کین نوشآذر و مهر نوش
زن گازر از درد کودک نوان
فراز آمدند آن دو لشکر بهم
جز او بر کسی چشم نگماشتی
گرفتش یکی سنگ و شد تیزچنگ
ز هر یک هزار آمدندی به جای
دو مرد گرانمایه و پارسا
یکی کهتر از خوب چهر ارنواز
ز گلبرگ رخ داشت و ز مشک موی
هم از تور بر زد یکی تیز دم
به پشتش بیفشاردی دست خویش
که پیداست تابان درفش بنفش
سرافراز بر مهتران و مهان
چو خورشید تابان به خرم بهار
جو شیر دژاگاه نخچیر جوی
علوفه چهل روزه را ساختند
نبیرهٔ جهاندار کاوس کی
سراپرده و خیمه زد با سپاه
یکی جام می خواست و بگشاد لب
ازو شاد شد دودهٔ نامدار
دو شاه گرامی دو فرخ سروش
خلیده رخان تیره گشته روان
جهان شد ز پرخاشجویان دژم
چو بنهاد دل کینه و جنگ را
به زور کیانی رهانید دست
همان گاو دوشابه فرمانبری
یکی نام ارمایل پاکدین
پدر نوز ناکرده از ناز نام
از آن ماهش امید فرزند بود
ز کار منوچهر و از لشکرش
ز نیروی او پشت کردی به خم
من امروز بند کمرگاه اوی
چو تخت تو نشنید و افسر ندید
نشاید که باشد به جز جفت شاه
چو نزدیکی مرز توران رسید
بدان جایگه ترک نزدیک بود
بدیشان بدی جان لهراسپ شاد
بفرمود تا خوان بیاراستند
چنین گفت با مادر اسفندیار
ستارهشناسان و کنداوران
ز دل کین دیرینه بیرون کنیم
بدو گفت گازر که بازآر هوش
زمین آن سپه را همی برنتافت
بخواند آن گرانمایه هوشنگ را
جهانسوز مار از جهانجوی جست
همان تازی اسب گزیده مری
دگر نام گرمایل پیشبین
همی پیش پیلان نهادند گام
که خورشید چهر و برومند بود
ز گردان و سالار و از کشورش
نهادی به روی زمین بر شکم
بگیرم کشانش بیارم بروی
نه چون بخت تو چرخ گردان شنید
چه نیکو بود شاه را جفت ماه
بیابان سراسر پر از گور دید
زمینش ز خرگاه تاریک بود
وزیشان نکردی ز گشتاسپ یاد
می و رود و رامشگران خواستند
که با من همی بد کند شهریار
ز کشمیر و کابل گزیده سران
همه بوم زابل پر از خون کنیم
ترا زشت باشد ازین پس خروش
بران بوم کس جای رفتن نیافت
همه گفتنیها بدو بازگفت
برآمد به سنگ گران سنگ خرد
بز و میش بد شیرور همچنین
چنان بد که بودند روزی به هم
فریدون از آن نامداران خویش
ز سام نریمان همو بارداشت
همه نامداران کشورش را
چنین تا ز کابل بیامد زرنگ
بدو گفت زال ای پسر گوشدار
همه ساله پیروز بادی و شاد
بجنبید کاووس را دل ز جای
برافروخت چون گل رخ تاجبخش
یکی بیشه پیش اندر آمد ز دور
که گشتاسپ را سر پر از باد بود
برفتند گردان لشکر همه
مرا گفت چون کین لهراسپ شاه
ز آتشپرست و ز یزدانپرست
فرستاده آمد به زابل بگفت
کنون گر بماند سخن در نهفت
ز باران ژویین و باران تیر
همه رازها بر گشاد از نهفت
همان و همین سنگ بشکست گرد
به دوشیزگان داده بد پاکدین
سخن رفت هر گونه از بیش و کم
یکی را گرانمایهتر خواند پیش
ز بارگران تنش آزار داشت
بخواند و بزرگان لشکرش را
فسیله همی تاخت از رنگرنگ
یک امروز با خویشتن هوشدار
سرت پر ز دانش دلت پر ز داد
چنین داد پاسخ که اینست رای
بخندید وز جای برکند رخش
به نزدیک مرز سواران تور
وزان کار لهراسپ ناشاد بود
نشستند بر خوان شاه رمه
بخواهی به مردی ز ارجاسپ شاه
برفتند با زیج رومی به دست
دل زال با درد و غم گشت جفت
بگویم به پیش سزاوار جفت
زمین شد ز خون چون یکی آبگیر
که من لشکری کرد خواهم همی
فروغی پدید آمد از هر دو سنگ
به شیر آن کسی را که بودی نیاز
ز بیدادگر شاه و ز لشکرش
کجا نام او جندل پرهنر
ز مادر جدا شد بران چند روز
چو ارجسپ و گرسیوز و بارمان
یکی مادیان تیز بگذشت خنگ
که آن ترک در جنگ نر اژدهاست
شه نامبردار بنواختش
گزین کرد شاه از میان گروه
به تیر و کمان و به گرز و کمند
همی راند در پیش با طوس گیو
چنین تا برآمد برین روزگار
یکی جام زرین به کف برگرفت
همان خواهران را بیاری ز بند
گرفتند یکسر شمار سپهر
چنین داد پاسخ که گر شهریار
به سنگی که من جامه را برزنم
خروشی برآمد ز هر پهلوی
خروشی برآورد خواهم همی
دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ
بدان خواسته دست بردی فراز
وزان رسمهای بد اندر خورش
بخ هر کار دلسوز بر شاه بر
نگاری چو خورشید گیتی فروز
چو کلباد جنگی هژبر دمان
برش چون بر شیر و کوتاه لنگ
در آهنگ و در کینه ابر بلاست
بر خویش بر تخت بنشاختش
یکی مرد بیدار دانشپژوه
بیفگند بر دشت نخچیر چند
پس اندر پرستندهای چند نیو
پر از درد گشتاسپ از شهریار
ز گشتاسپ آنگه سخن در برگرفت
کنی نام ما را به گیتی بلند
که دارد بران کودک خرد مهر
براندیشد از کار اسفندیار
چو پاکیزه گردد به آب افگنم
تلی کشته دیدند بر هر سوی
ترا بود باید همی پیشرو
نشد مار کشته ولیکن ز راز
پسر بد مراین پاکدل را یکی
یکی گفت ما را به خوالیگری
بدو گفت برگرد گرد جهان
به چهره چنان بود تابنده شید
سپهبدش چون ویسهٔ تیزچنگ
دو گوشش چو دو خنجر آبدار
درفشش سیاهست و خفتان سیاه
بپرسیدش از رنج راه دراز
گرانمایه و گرد و مغزش گران
ز خاشاک وز خار و شاخ درخت
بران بیشه رفتند هر دو سوار
چنان بد که در پارس یک روز تخت
وزان پس بفرمود تا گرگسار
جهان از بدان پاک بیخو کنی
ستاره شمرکان شگفتی بدید
بداند که آن بودنی کار بود
دران جوی صندوق دیدم یکی
سه روز و سه شب زین نشان جنگ بود
که من رفتنیام تو سالار نو
ازین طبع سنگ آتش آمد فراز
کش از مهر بهره نبود اندکی
بباید بر شاه رفت آوری
سه دختر گزین از نژاد مهان
ولیکن همه موی بودش سپید
که سالار بد بر سپاه پشنگ
بر و یال فربه میانش نزار
ز آهنش ساعد ز آهن کلاه
ز گردان و از رستم سرفراز
بفرمود تا شد به هاماوران
یکی آتشی برفروزید سخت
بگشتند بر گرد آن مرغزار
نهادند زیر گلافشان درخت
شود داغ دل پیش اسفندیار
بکوشی و آرایشی نو کنی
همی این بدان آن بدین بنگرید
مرا زان سخن دل پرآزار بود
نهفته بدو اندرون کودکی
تو گفتی بریشان جهان تنگ بود
پری و پلنگ انجمن کرد و شیر
جهاندار پیش جهان آفرین
جهانجوی را نام ضحاک بود
وزان پس یکی چارهای ساختن
سه خواهر ز یک مادر و یک پدر
پسر چون ز مادر بران گونه زاد
جهان پهلوان پورش افراسیاب
یکی کره از پس به بالای او
همه روی آهن گرفته به زر
چنین گفت مر شاه را زال زر
چنین گفت رایش به من تازه کن
چو آتش پراگنده شد پیلتن
به بیشه یکی خوب رخ یافتند
بفرمود لهراسپ تا مهتران
بفرمود تا جام زرین چهار
همه پادشاهی و لشکر تراست
بگفتند با زال سام سوار
تو بودی به نیک و بد اندر میان
چو من برگشادم در بسته باز
چهارم عرب روی برگاشتند
ز درندگان گرگ و ببر دلیر
نیایش همی کرد و خواند آفرین
دلیر و سبکسار و ناپاک بود
ز هر گونه اندیشه انداختن
پری چهره و پاک و خسرو گهر
نکردند یک هفته بر سام یاد
بخواندش درنگی و آمد شتاب
سرین و برش هم به پهنای او
نشانی سیه بسته بر خود بر
که نوشه بدی شاه و پیروزگر
بیارای مغزش به شیرین سخن
درختی بجست از در بابزن
پر از خنده لب هر دو بشتافتند
برفتند چندی ز لشکر سران
دمادم ببستند بر گرگسار
همان گنج با تخت و افسر تراست
که ای از بلند اختران یادگار
ز من سود دیدی ندیدی زیان
به دیدار آن خردم آمد نیاز
به شب دشت پیکار بگذاشتند
سپاهی دد و دام و مرغ و پری
که او را فروغی چنین هدیه داد
کجا بیور اسپش همی خواندند
مگر زین دو تن را که ریزند خون
به خوبی سزای سه فرزند من
شبستان آن نامور پهلوان
سخن راند از تور و از سلم گفت
سیه چشم و بورابرش و گاودم
ازو خویشتن را نگهدار سخت
همه شاد و روشن به بخت تواند
بگویش که پیوند ما در جهان
یکی نره گوری بزد بر درخت
به دیدار او در زمانه نبود
به خوان بر یکی جام میخواستند
ازان پس بدو گفت کای تیرهبخت
کنون چون برآرد سپهر آفتاب
گرفتیم و جستیم راز سپهر
نپیچید رستم ز فرمان اوی
اگر بود ما را یکی پور خرد
شعیب اندران رزمگه کشته شد
سپهدار پرکین و کندآوری
همین آتش آنگاه قبله نهاد
چنین نام بر پهلوی راندند
یکی را توان آوریدن برون
چنان چون بشاید به پیوند من
همه پیش آن خرد کودک نوان
که کین زیر دامن نشاید نهفت
سیه خایه و تند و پولادسم
که مردی دلیرست و پیروز بخت
برافراخته سر به تخت تواند
بجویند کار آزموده مهان
که در چنگ او پر مرغی نسخت
برو بر ز خوبی بهانه نبود
دل شاه گیتی بیاراستند
رسانم ترا من به تاج و به تخت
سر شاه بیدار گردد ز خواب
ندارد بدین کودک خرد مهر
دلش بسته بودی به پیمان اوی
نبودش بسی زندگانی بمرد
عرب را همه روز برگشته شد
پس پشت لشکر کیومرث شاه
بگفتا فروغیست این ایزدی
کجا بیور از پهلوانی شمار
برفتند و خوالیگری ساختند
به بالا و دیدار هر سه یکی
کسی سام یل را نیارست گفت
کسی را کجا مغز جوشیده نیست
تنش پرنگار از کران تا کران
بدو گفت رستم که ای پهلوان
ازان پس یکی داستان کرد یاد
که خورشید روشن ز تاج منست
چو بریان شد از هم بکند و بخورد
بدو گفت گیوای فریبنده ماه
چو گشتاسپ میخورد برپای خاست
گر ایدونک هرچت بپرسیم راست
بگویم پدر را سخنها که گفت
چو این خوب چهره به مردی رسد
پدرت آن گرانمایه شاه بزرگ
کنون یافتی پور با خواسته
بسی اسپ تازی به زین خدنگ
نبیره به پیش اندرون با سپاه
پرستید باید اگر بخردی
بود بر زبان دری دههزار
خورشها و اندازه بشناختند
که این را ندانند ازان اندکی
که فرزند پیر آمد از خوب جفت
برو بر چنین کار پوشیده نیست
چو داغ گل سرخ بر زعفران
تو از من مدار ایچ رنجه روان
سخنهای شایسته را در گشاد
زمین پایهٔ تخت عاج منست
ز مغز استخوانش برآورد گرد
ترا سوی این بیشه چون بود راه
چنین گفت کای شاه با داد و راست
بگویی همه شهر ترکان تراست
ندارد ز من راستیها نهفت
به گاه دلیری و گردی رسد
زمانش بیامد بدان شد سترگ
به دینار و دیبا بیاراسته
هم از نیزه و تیغ و خفتان جنگ
بیامد سیه دیو با ترس و باک
شب آمد برافروخت آتش چو کوه
ز اسپان تازی به زرین ستام
خورش خانهٔ پادشاه جهان
چو بشنید جندل ز خسرو سخن
یکی دایه بودش به کردار شیر
که با ما چه کردند ایرانیان
چو رستم بران مادیان بنگرید
جهان آفریننده یار منست
چنین گفت کای پادشاه جهان
هرانکس که در سایهٔ من پناه
بخفت و برآسود از روزگار
چنین داد پاسخ که ما را پدر
به شاهی نشست تو فرخنده باد
چو پیروز گردم سپارم ترا
وگر هیچ تاب اندر آرد به چهر
کند تخمهٔ سام نیرم تباه
به بیشه درون شیر و نر اژدها
چو آن جامهها بر زمین بر نهاد
ازان رفتگان ماند آنجا به جای
همی به آسمان بر پراگند خاک
همان شاه در گرد او با گروه
ورا بود بیور که بردند نام
گرفت آن دو بیدار دل در نهان
یکی رای پاکیزه افگند بن
بر پهلوان اندر آمد دلیر
بدی را ببستند یک یک میان
مر آن کرهٔ پیلتن را بدید
دل و تیغ و بازو حصار منست
سزاوار تختی و تاج مهان
نیابد ازو کم شود پایگاه
چمان و چران رخش در مرغزار
بزد دوش بگذاشتم بوم و بر
همان جاودان نام تو زنده باد
به خورشید تابان برآرم ترا
به یزدان که بر پای دارد سپهر
شکست اندرآرد بدین دستگاه
ز چنگ زمانه نیابد رها
سر تنگ صندوق را برگشاد
به نزد جهاندار پور همای
ز هرای درندگان چنگ دیو
یکی جشن کرد آن شب و باده خورد
شب و روز بودی دو بهره به زین
چو آمد به هنگام خون ریختن
که بیدار دل بود و پاکیزه مغز
که بر سام یل روز فرخنده باد
کنون روز تندی و کین جستنست
کمند کیانی همی داد خم
برانگیخت آن رخش رویینه سم
ز تو پیشتر پادشه بودهاند
کنون با تو پیوند جویم همی
سواران ترکان تنی هفت و هشت
شب تیره مست آمد از دشت سور
ترا داد یزدان کلاه و کمر
نیازارم آنرا که پیوند تست
که بیکام او تاج بر سر نهم
همه سیستان زو شود پرخروش
همانا شنیدی که سام سوار
زن گازر آن دید خیره بماند
ببخشید چیزی که بد بر سپاه
شده سست از خشم کیهان خدیو
سده نام آن جشن فرخنده کرد
ز روی بزرگی نه از روی کین
به شیرین روان اندر آویختن
زبان چرب و شایستهٔ کار نغز
دل بدسگالان او کنده باد
رخ از خون دیده گه شستنست
که آن کره را بازگیرد ز رم
برآمد خروشیدن گاو دم
که این راه هرگز نپیمودهاند
رخ آشتی را بشویم همی
بران دشت نخچیر گه برگذشت
همان چون مرا دید جوشان ز دور
دگر شاه کیخسرو دادگر
هم آنرا که پیوند فرزند تست
همه کشور ایرانیان را دهم
همه شهر ایران برآید به جوش
به مردی چه کرد اندران روزگار
بروبر جهانآفرین را بخواند
ز اسپ و ز رمح و ز تیغ و کلاه
به هم برشکستند هردو گروه
ز هوشنگ ماند این سده یادگار
چنان بد که ابلیس روزی پگاه
ازان روز بانان مردمکشان
ز پیش سپهبد برون شد به راه
پس پردهٔ تو در ای نامجوی
ز گفت پدر مغز افراسیاب
به رستم چنین گفت چوپان پیر
چو افراسیابش به هامون بدید
که بر سر مرا روز چندی گذشت
پس پردهٔ تو یکی دخترست
یکی اسپ دیدند در مرغزار
یکی خنجری آبگون برکشید
کنون من یکی بندهام بر درت
وگر هیچ گردی به گرد دروغ
ترا بانوی شهر ایران کنم
شود تلخ ازو روز بر هر کسی
چنین تا به هنگام رستم رسید
رخی دید تابان میان حریر
ز لشکر یکی مرزبان برگزید
شدند از دد و دام دیوان ستوه
بسی باد چون او دگر شهریار
بیامد بسان یکی نیکخواه
گرفته دو مرد جوان راکشان
ابا چند تن مر ورا نیکخواه
یکی پور پاک آمد از ماه روی
برآمد ز آرام وز خورد و خواب
که ای مهتر اسپ کسان را مگیر
شگفتید ازان کودک نارسید
سپهر از بر خاک چندی بگشت
شنیدم که گاه مرا درخورست
بگشتند گرد لب جویبار
همان خواست از تن سرم را برید
پرستندهٔ اختر و افسرت
نگیرد بر من دروغت فروغ
به زور و به دل جنگ شیران کنم
ازان پس به گیتی نماند بسی
که شمشیر تیز از میان برکشید
به دیدار مانندهٔ اردشیر
که گفتار ایشان بداند شنید
بیازید هوشنگ چون شیر چنگ
کز آباد کردن جهان شاد کرد
دل مهتر از راه نیکی ببرد
زنان پیش خوالیگران تاختند
یکایک ز ایران سراندر کشید
تنش نقرهٔ سیم و رخ چون بهشت
به پیش پدر شد گشاده زبان
بپرسید رستم که این اسپ کیست
ز ترکان بپرسید کین اژدها
منوچهر شد زین جهان فراخ
که پاکیزه تخمست و پاکیزه تن
چو بر دشت مر رخش را یافتند
بپرسید زو پهلوان از نژاد
ندارم کسی را ز مردان به مرد
میانت به خنجر کنم بدو نیم
غمی شد ز گفتار او مادرش
غمی گشت زان کار دستان سام
به پیش نیاکان تو در چه کرد
پر از در خوشاب بالین او
فرستاد تا باژ خواهد ز دشت
جهان کرد بر دیو نستوه تنگ
جهانی به نیکی ازو یاد کرد
جوان گوش گفتار او را سپرد
ز بالا به روی اندر انداختند
پژوهید و هرگونه گفت و شنید
برو بر نبینی یک اندام زشت
دل آگنده از کین کمر برمیان
که دو رانش از داغ آتش تهیست
بدین گونه از بند گشته رها
ازو ماند ایدر بسی گنج و کاخ
ستوده به هر شهر و هر انجمن
سوی بند کردنش بشتافتند
برو سروبن یک به یک کرد یاد
گر آیند پیشم به روز نبرد
دل انجمن گردد از تو به بیم
همه پرنیان خار شد بر برش
ز دادار گیتی همی برد نام
به مردی به هنگام ننگ و نبرد
عقیق و زبرجد به پایین او
ازان سال و آن سال کاندر گذشت
کشیدش سراپای یکسر دوال
بدو گفت پیمانت خواهم نخست
پر از درد خوالیگران را جگر
به هر کشوری کز جهان مهتری
از آهو همان کش سپیدست موی
که شایستهٔ جنگ شیران منم
چنین داد پاسخ که داغش مجوی
کدامست کین را ندانم به نام
همان زو و با نوذر و کیقباد
چو داماد یابی چو پور قباد
گرفتند و بردند پویان به شهر
بدو گفت من خویش گرسیوزم
مگر رستم زال سام سوار
چنین داد پاسخ ورا گرگسار
بدانست کان تاج و تخت و کلاه
به یزدان چنین گفت کای رهنمای
همان کهتر و دایگان تو بود
به دست چپش سرخ دینار بود
سپهبد برید آن سر بیهمال
پس آنگه سخن برگشایم درست
پر از خون دو دیده پر از کینه سر
به پرده درون داشتن دختری
چنین بود بخش تو ای نامجوی
همآورد سالار ایران منم
کزین هست هر گونهای گفتوگوی
یکی گفت کاین پور دستان سام
چه مایه بزرگان که داریم یاد
چنان دان که خورشید داد تو داد
همی هر یک از رخش جستند بهر
به شاه آفریدون کشد پروزم
که با او نسازد کسی کارزار
که ای نامور فرخ اسفندیار
نبخشد ورا نامبردار شاه
تو داری سپهر روان را به پای
به لشکر ز پرمایگان تو بود
سوی راست یاقوت شهوار بود
به پای اندر افگند و بسپرد خوار
جوان نیکدل گشت فرمانش کرد
همی بنگرید این بدان آن بدین
نهفته بجستی همه رازشان
فرود آمد از تخت سام سوار
اگر زادشم تیغ برداشتی
همی رخش خوانیم بورابرش است
نبینی که با گرز سام آمدست
ابا لشکر گشن و گرز گران
بشد مرد بیدار روشن روان
چو بیدار شد رستم از خواب خوش
پیاده بدو گفت چون آمدی
چو کیخسرو از تو پر اندیشه گشت
ز من نشود شاه جز گفت راست
بدو گفت کای رنج دیده پسر
به هر کار پشت و پناهم توی
به زاری کنون رستم اندرگذشت
بدو داد زن زود پستان شیر
دریده برو چرم و برگشته کار
چنان چون بفرمود سوگند خورد
ز کردار بیداد شاه زمین
شنیدی همه نام و آوازشان
به پرده درآمد سوی نوبهار
جهان را به گرشاسپ نگذاشتی
به خو آتشی و به رنگ آتش است
جوانست و جویای نام آمدست
نکردند آهنگ مازندران
به نزدیک سالار هاماوران
به کار امدش بارهٔ دستکش
که بیباره و رهنمون آمدی
ترا داد تخت و خود اندر گذشت
تو آن کن که از پادشاهی سزاست
ز گیتی چه جوید دل تاجور
نمایندهٔ رای و راهم توی
همه زابلستان پرآشوب گشت
ببد شاد زان کودک دلپذیر
چو آمد مر آن کینه را خواستار
که راز تو با کس نگویم ز بن
از آن دو یکی را بپرداختند
ز دهقان پر مایه کس را ندید
چو فرزند را دید مویش سپید
میان را ببستی به کین آوری
خداوند این را ندانیم کس
به پیش سپاه آمد افراسیاب
که آن خانهٔ دیو افسونگرست
زبان کرد گویا و دل کرد گرم
بدان مرغزار اندرون بنگرید
چنین داد پاسخ که اسپم بماند
گر ایدونک هستم ز ارزانیان
بدو گفت رویین دژ اکنون کجاست
مگر گنج و فرمان و رای و سپاه
سپهر آفریدی و اختر همان
شب و روز هستم ز درد پسر
ز خوبی آن کودک و خواسته
سرآمد کیومرث را روزگار
ز تو بشنوم هر چه گویی سخن
جزین چارهای نیز نشناختند
که پیوستهٔ آفریدون سزید
ببود از جهان سر به سر ناامید
بایران نکردی مگر سروری
همی رخش رستمش خوانیم و بس
چو کشتی که موجش برآرد ز آب
طلسمست و ز بند جادو درست
بیاراست لب را به گفتار نرم
ز هر سو همی بارگی را ندید
ز سستی مرا بر زمین برنشاند
مرا نام بر تاج و تخت و کیان
که آن مرز ازین بوم ایران جداست
تو داری برین بر فزونی مخواه
همه نیکویی باد ما را گمان
پر از آب دیده پر از خاک سر
دل او ز غم گشت پیراسته
برفت و جهان مردری ماند ازوی
بدو گفت جز تو کسی کدخدای
برون کرد مغز سر گوسفند
خردمند و روشندل و پاکتن
سوی آسمان سربرآورد راست
کنون هرچه مانیده بود از نیا
سه سالست تا این بزین آمدست
چو رستم ورا دید بفشارد ران
مران را به شمشیر نتوان شکست
ز کاووس دادش فروان سلام
غمی گشت چون بارگی را نیافت
بیاندازه زر و گهر داشتم
چنین هم کهام پیش تو بندهوار
بدو چند راهست و فرسنگ چند
یکی تاج دارد پدر بر پسر
بجز کام و آرام و خوبی مباد
خروشان و جوشان و دل پر ز درد
بدو گفت گازر که این را به جان
نگر تا کرا نزد او آبروی
چه باید همی با تو اندر سرای
بیامیخت با مغز آن ارجمند
بیامد بر سرو شاه یمن
ز دادآور آنگاه فریاد خواست
ز کین جستن و چاره و کیمیا
به چشم بزرگان گزین آمدست
بگردن برآورد گرز گران
به گنج و به دانش نیاید به دست
ازان پس بگفت آنچ بود از پیام
سراسیمه سوی سمنگان شتافت
به سر بر یکی تاج زر داشتم
همی باشم و خوانمت شهریار
کدام آنک ازو هست بیم و گزند
تو داری دگر لشکر و بوم و بر
ورا نام کرد آن سپهبد شغاد
دو رخ زرد و لبها شده لاژورد
خریدار باشیم تا جاودان
جهان فریبنده را گرد کرد
چه باید پدرکش پسر چون تو بود
یکی را به جان داد زنهار و گفت
نشان یافت جندل مر اورا درست
که ای برتر از کژی و کاستی
گشادنش بر تیغ تیز منست
چو مادرش بیند کمند سوار
چو تنگ اندر آورد با او زمین
هم آن را به نیرنگ نتوان گشاد
چو بشنید ازو شاه هاماوران
همی گفت کاکنون پیادهدوان
بران روی بالا ز من بستدند
به گشتاسپ گفت ای پسر گوش دار
سپه چند باشد همیشه دروی
چو او بگذرد تاج و تختش تراست
همی داشت مادر چو شد سیر شیر
که نفرین برو باد کو را ز پای
که این کودک نامداری بود
ره سود بنمود و خود مایه خورد
یکی پندت را من بیاید شنود
نگر تا بیاری سر اندر نهفت
سه دختر چنان چون فریدون بجست
بهی زان فزاید که تو خواستی
گه شورش و رستخیز منست
چو شیر اندرآید کند کارزار
فرو کرد گرز گران را به زین
مده رنج و گنج و درم را به باد
دلش گشت پر درد و سر شد گران
کجا پویم از ننگ تیرهروان
نیام یکی تیغ بر من زدند
که تندی نه خوب آید از شهریار
ز بالای دژ هرچ دانی بگوی
بزرگی و شاهی و بختش تراست
دلارام و گوینده و یادگیر
فگند و بر آنکس که بد رهنمای
گر او در جهان شهریاری بود
جهان سربهسر چو فسانست و بس
زمانه برین خواجهٔ سالخورد
نگر تا نباشی به آباد شهر
خرامان بیامد به نزدیک سرو
اگر من گناهی گران کردهام
به مغز پشنگ اندر آمد شتاب
بینداخت رستم کیانی کمند
به بند کمرش اندر آورد چنگ
همایون ندارد کس آنجا شدن
همی گفت هرچند کاو پادشاست
چه گویند گردان که اسپش که برد
چو هشیار گردد پدر بیگمان
چو اندر کیخسرو آرم به یاد
چنین داد پاسخ ورا گرگسار
چه نیکوتر از نره شیر ژیان
بران سال کودک برافراخت یال
گر ایدونک بینی تو پیکار ما
زن گازر او را چو پیوند خویش
نماند بد و نیک بر هیچکس
همی دیر ماند تو اندر نورد
ترا از جهان دشت و کوهست بهر
چنان چون به پیش گل اندر تذرو
وگر کیش آهرمن آوردهام
چو دید آن سهی قد افراسیاب
سر ابرش آورد ناگه ببند
جدا کردش از پشت زین پلنگ
وزایدر کنون رای رفتن زدن
جهاندار و پیروز و فرمان رواست
تهمتن بدین سان بخفت و بمرد
سواری فرستد پس من دمان
تو بشنو نگر سر نپیچی ز داد
که ای شیردل خسرو شهریار
به پیش پدر بر کمر بر میان
بر شاه کابل فرستاد زال
به خوبی براندیشی از کار ما
بپرورد چونانک فرزند خویش
بگیر این سر مایهور جاه او
به جای سرش زان سری بیبها
زمین را ببوسید و چربی نمود
به پوزش مگر کردگار جهان
بر و بازوی شیر و هم زور پیل
بیامد چو شیر ژیان مادرش
همی خواست بردنش پیش قباد
سپه را بران سو نباید کشید
مرا در جهان این یکی دخترست
کنون رفت باید به بیچارگی
بیید همی تازیان مادرم
مرا گفت بیدادگر شهریار
سه راهست ز ایدر بدان شارستان
چنین گفت با مادر اسفندیار
جوان شد به بالای سرو بلند
بیایی ز دل کینه بیرون کنی
سیم روز داراب کردند نام
ترا زیبد اندر جهان گاه او
خورش ساختند از پی اژدها
برآن کهتری آفرین برفزود
به من بر ببخشاید اندر نهان
وزو سایه گسترده بر چند میل
همی خواست کندن به دندان سرش
دهد روز جنگ نخستینش داد
ز شاهان کس این رای هرگز ندید
که از جان شیرین گرامیترست
سپردن به غم دل بیکبارگی
نخواهد کزین بوم و بر بگذرم
یکی خو بود پیش باغ بهار
که ارجاسپ خواندش پیکارستان
که نیکو زد این داستان هوشیار
سواری دلاور به گرز و کمند
به مهر اندرین کشور افسون کنی
کز آب روان یافتندش کنام
برین گفتهٔ من چو داری وفا
ازین گونه هر ماهیان سیجوان
به جندل چنین گفت شاه یمن
بپیچد همی تیره جانم ز شرم
زبانش به کردار برنده تیغ
بغرید رستم چو شیر ژیان
ز هنگ سپهدار و چنگ سوار
گرین نامداران ترا کهترند
فرستاده را گر کنم سرد و خوار
کنون بست باید سلیح و کمر
دل پهلوانان بدو نرم گشت
که چون آب باید به نیرو شود
یکی در سه ماه و یکی در دو ماه
که پیش زنان راز هرگز مگوی
سپهدار کابل بدو بنگرید
همه گنج فرزند و دینار سام
چنان بد که روزی زن پاکرای
جهاندار باشی یکی پادشا
ازیشان همی یافتندی روان
که بیآفرینت مبادا دهن
بجوشد همی در دلم خون گرم
چو دریا دل و کف چو بارنده میغ
از آواز او خیره شد مادیان
نیامد دوال کمر پایدار
چنین بندهٔ دادگر داورند
ندارم پی و مایهٔ کارزار
به جایی نشانش بیابم مگر
سر طوس نوذر بیآزرم گشت
همه باغ ازو پر ز آهو شود
گر ایدون خورش تنگ باشد به راه
چو گویی سخن بازیابی بکوی
همی تاج و تخت کیان را سزید
کمرهای زرین و زرین ستام
سخن گفت هرگونه با کدخدای
چو ضحاک بشنید اندیشه کرد
چو گرد آمدی مرد ازیشان دویست
چه پیغام داری چه فرمان دهی
چو آیند و پرسند گردنکشان
بفرمود تا برکشد تیغ جنگ
یکی مشت زد نیز بر گردنش
گسست و به خاک اندر آمد سرش
تو از خون چندین سرنامدار
همان به که این درد را نیز چشم
همی رفت زین سان پر اندوه و رنج
شه نوذری گفت من یافتم
جوانی هنوز این بلندی مجوی
گیا هست و آبشخور چارپای
مکن هیچ کاری به فرمان زن
به گیتی به دیدار او بود شاد
چو آیی به پیش تو آرم همه
که این گوهران را چه سازی کنون
ز خون پدر شد دلش پر ز درد
بران سان که نشناختندی که کیست
فرستادهای گر گرامی رهی
چه گویم ازین بچهٔ بدنشان
به ایران شود با سپاه پشنگ
کزان مشت برگشت لرزان تنش
سواران گرفتند گرد اندرش
ز بهر فزونی درختی مکار
بپوشم و بر دل بخوابیم خشم
تن اندر عنا و دل اندر شکنج
از ایرا چنین تیز بشتافتم
سخن را بسنج و به اندازه گوی
فرود آمدن را نیابی تو جای
که هرگز نبینی زنی رای زن
بدو داد دختر ز بهر نژاد
تو شاهی و گردنکشانت رمه
که باشد بدین دانشت رهنمون
به ابلیس گفت این سزاوار نیست
خورشگر بدیشان بزی چند و میش
بدو گفت جندل که خرم بدی
چه گویم که این بچهٔ دیو چیست
سپهبد چو شایسته بیند پسر
بیفتاد و برخاست و برگشت از وی
سپهبد چو از جنگ رستم بجست
که بار و بلندیش نفرین بود
چنین گفت با مرد شیرین سخن
بدو گفت گیو ای سپهدار شاه
چو گشتاسب بشنید شد پر ز درد
سه دیگر به نزدیک یک هفته راه
پر از شرم و تشویر شد مادرش
ز گنج بزرگ آنچ بد در خورش
فرستاده را اسپ و دینار داد
به زن گفت گازر که این نیک جفت
دگرگوی کین از در کار نیست
سپردی و صحرا نهادند پیش
همیشه ز تو دور دست بدی
پلنگ و دورنگست و گرنه پریست
سزد گر برآرد به خورشید سر
بسوی گله تیز بنهاد روی
بخائید رستم همی پشت دست
نه آیین شاهان پیشین بود
که سر نیست این آرزو را نه بن
نه با من برابر بدی بیسپاه
بیامد ز پیش پدر گونه زرد
بهشتم به رویین دژ آید سپاه
ز گفته پشیمانی آمد برش
فرستاد با نامور دخترش
ز هرگونهای چیز بسیار داد
چه خاک و چه گوهرمرا در نهفت
بدوگفت گر بگذری زین سخن
کنون کرد از آن تخمه داد نژاد
از ایران یکی کهترم چون شمن
ازین ننگ بگذارم ایران زمین
پس از مرگ باشد سر او به جای
بیفشارد ران رستم زورمند
چرا گفت نگرفتمش زیرکش
چنین پاسخ آورد کاووس باز
همی خواهد از من گرامی دو چیز
همان طوس نوذر بدان بستهید
همی گفت بیگانگان را نواز
پر از شیر و گرگست و پر اژدها
بشد پیش گشتاسپ اسفندیار
همی داشتش چون یکی تازه سیب
چو این مایهور پیش بهمن رسید
همان به کزین شهر بیرون شویم
بتابی ز سوگند و پیمان من
که ز آباد ناید به دل برش یاد
پیام آوریده به شاه یمن
نخواهم برین بوم و بر آفرین
ازیرا پسر نام زد رهنمای
برو تنگتر کرد خم کمند
همی بر کمر ساختم بند خوش
کز اندیشهٔ تو نیم بینیاز
که آن را سه دیگر ندانیم نیز
کجا پیش اسپ من اینجا رسید
چنین باش و با زاده هرگز مساز
که از چنگشان کس نیابد رها
همی بود به آرامش و میگسار
کز اختر نبودی بروبر نهیب
ز دستان بگفت آنچ دید و شنید
ز تنگی و سختی به هامون شویم
بماند به گردنت سوگند و بند
پس آیین ضحاک وارونه خوی
درود فریدون فرخ دهم
بفرمود پس تاش برداشتند
چو شد ساخته کار جنگ آزمای
بیازید چنگال گردی بزور
چو آوای زنگ آمد از پشت پیل
ولیکن من از آفریدون و جم
مرا پشت گرمی بد از خواسته
بدو گیو گفت این سخن خودمگوی
ز لشکر ورا بود سیصد سوار
فریب زن جادو و گرگ و شیر
دو روز و دو شب بادهٔ خام خورد
بزرگان ایران و هندوستان
چو بشنید ازو بهمن نیکبخت
به شهری که ما را ندانند کس
شوی خوار و ماند پدرت ارجمند
چنان بد که چون میبدش آرزوی
سخن هر چه پرسند پاسخ دهم
از آن بوم و بر دور بگذاشتند
به کاخ آمد اغریرث رهنمای
بیفشارد یک دست بر پشت بور
خروشیدن کوس بر چند میل
فزونم به مردی و فر و درم
به فرزند بودم دل آراسته
که من تاختم پیش نخچیرجوی
همه گرد و شایستهٔ کارزار
فزونست از اژدهای دلیر
بر ماهرویش دل آرام کرد
ز رستم زدندی همی داستان
نپذرفت پوزش برآشفت سخت
که خواریم و ناشادگر دست رس
سر مرد تازی به دام آورید
ز مردان جنگی یکی خواستی
ترا آفرین از فریدون گرد
بجایی که سیمرغ را خانه بود
به پیش پدر شد پراندیشه دل
نکرد ایچ پشت از فشردن تهی
یکی مژده بردند نزدیک شاه
همان از منوچهر و از کیقباد
به من زین سپس جان نماند همی
ز بهر پرستندهای گرمگوی
فرود آمد و کهتران را بخواند
یکی را ز دریا برآرد به ماه
سیم روز گشتاسپ آگاه شد
چنان بد که هر سال یک چرم گاو
به شهر اندر آمد دلی پر ز درد
به شبگیر گازر بنه برنهاد
چنان شد که فرمان او برگزید
به کشتی چو با دیو برخاستی
بزرگ آنکسی کو نداردش خرد
بدان خانه این خرد بیگانه بود
که اندیشه دارد همی پیشه دل
تو گفتی ندارد همی آگهی
که رستم بدرید قلب سپاه
که مازندران را نکردند یاد
وگر شاه ایران ستاند همی
نگردد جوانمرد پرخاشجوی
همه رازها پیش ایشان براند
یکی را نگون اندر آرد به چاه
که فرزند جویندهٔ گاه شد
ز کابل همی خواستی باژ و ساو
سری پر ز کین لب پر از باد سرد
برفت و نکرد از بر و بوم یاد
بپرسید کین چاره با من بگوی
کجا نامور دختری خوبروی
مرا گفت شاه یمن را بگوی
نهادند بر کوه و گشتند باز
چنین گفت کای کار دیده پدر
بدل گفت کاین برنشست منست
چنان تا بر شاه ترکان رسید
سپاه و دل و گنجم افزونترست
سپارم کنون هرچ خواهد بدوی
سخنشان به تندی بجایی رسید
که امشب همه ساز رفتن کنید
بیابان و سیمرغ و سرمای سخت
همی در دل اندیشه بفزایدش
در اندیشهٔ مهتر کابلی
پذیره شدش زال سام سوار
ببردند داراب را در کنار
نتابم ز رای تو من هیچ روی
به پرده درون بود بیگفتگوی
که بر گاه تا مشک بوید ببوی
برآمد برین روزگاری دراز
ز ترکان به مردی برآورده سر
کنون کار کردن به دست منست
درفش سپهدار شد ناپدید
جهان زیر شمشیر تیز اندرست
نتابم سر از رای و فرمان اوی
که این ماه را سر بباید برید
دل و دیده زین بارگه برکنید
که چون باد خیزد به درد درخت
همی تاج و تخت آرزو آیدش
چنان بد کزو رستم زابلی
هم از سیستان آنک بد نامدار
نکردند جز گوهر و زر به بار
بدو گفت من چاره سازم ترا
پرستنده کردیش بر پیش خویش
بدان ای سر مایهٔ تازیان
چنان پهلوان زادهٔ بیگناه
منوچهر از ایران اگر کم شدست
ز چوپان بپرسید کاین اژدها
گرفتش کمربند و بفگند خوار
چو بردانشی شد گشاده جهان
غمی گشت و سودابه را پیش خواند
میانشان چو آن داوری شد دراز
یکی گفت ازیشان که راهت کجاست
ازان پس چو رویین دژ آید پدید
بخواند آن زمان شاه جاماسپ را
نگیرد ز کار درم نیز یاد
چو آمد به نزدیک بهمن فراز
بپیمود زان مرز فرسنگ شست
به خورشید سر برفرازم ترا
نه بر رسم دین و نه بر رسم کیش
کز اختر بدی جاودان بیزیان
ندانست رنگ سپید از سیاه
سپهدار چون سام نیرم شدست
به چندست و این را که خواهد بها
خروشی ز ترکان برآمد بزار
به آهن چه داریم گیتی نهان
ز کاووس با او سخنها براند
میانجی برآمد یکی سرفراز
چو برداری آرامگاهت کجاست
نه دژ دید ازان سان کسی نه شنید
همان فال گویان لهراسپ را
ازان پس که داماد او شد شغاد
پیاده شد از باره بردش نماز
به شهری دگر ساخت جای نشست
مر آن پادشا را در اندر سرای
مرا پادشاهی آباد هست
پدر مهر و پیوند بفگند خوار
چو گرشاسپ و چون قارن رزم زن
چنین داد پاسخ که گر رستمی
ز جای اندر آمد چو آتش قباد
شومشان یکایک به راه آورم
بدو گفت کز مهتر سرفراز
که این را بر شاه ایران برید
چنین داد پاسخ که در هندوان
سر باره برتر ز ابر سیاه
برفتند با زیجها برکنار
چو هنگام باژ آمد آن بستدند
بدو گفت هنگام بخشایش است
به بیگانه شهر اندرون ساخت جای
یکی بوستان بود بس دلگشای
همان گنج و مردی و نیروی دست
جفا کرد بر کودک شیرخوار
جز این نامداران آن انجمن
برو راست کن روی ایران زمی
بجنبید لشگر چو دریا ز باد
گر آیین شمشیر و گاه آورم
که هست از مهی و بهی بینیاز
بدان کاو دهد هر دو فرمان برید
مرا شاد دارند و روشن روان
بدو در فراوان سلیح و سپاه
بپرسید شاه از گو اسفندیار
همه کابلستان بهم بر زدند
ز دل درد و کین روز پالایش است
بران سان که پرمایهتر کدخدای
گرانمایه شبگیر برخاستی
سه فرزند شایستهٔ تاج و گاه
یکی داستان زد برین نره شیر
تو دانی که با سلم و تور سترگ
مر این را بر و بوم ایران بهاست
برآمد خروشیدن دار و کوب
اگر کس نمانم به مازندران
فرستادهای چرپگوی آمدست
نگشتند هر دو ز گفتار اوی
یکی نامه دارم من از شاه هند
به گرد اندرش رود و آب روان
که او را بود زندگانی دراز
دژم شد ز کار برادر شغاد
ازان نیکویها که ما کردهایم
به شهری که بد نامور مهتری
ز بهر پرستش بیاراستی
اگر داستان را بود گاه ماه
کجا بچه را کرده بد شیر سیر
چه آمد ازان تیغ زن پیر گرگ
بدین بر تو خواهی جهان کرد راست
درخشیدن خنجر و زخم چوب
وگر بر نهم باژ و ساو گران
یکی نامه چون زند و استا به دست
بر شاه ایران نهادند روی
نوشته ز مشک سیه بر پرند
که از دیدنش خیره گردد روان
نشیند به شادی و آرام و ناز
نکرد آن سخن پیش کس نیز یاد
ترا در جوانی بپروردهایم
فرستاد نزدیک او گوهری
سر و تن بشستی نهفته به باغ
ز هر کام و هر خواسته بینیاز
که گر من ترا خون دل دادمی
نیا زادشم شاه توران سپاه
لب رستم از خنده شد چون بسد
بران ترگ زرین و زرین سپر
چنان زار و خوارند بر چشم من
همی خواهد از من که بیکام من
چو کاووس روی کنیزک بدید
که گر زی من آیی ترا کهترم
به کشتی برو بگذرد شهریار
به سر بر نهد تاج شاهنشهی
چنین گفت با شاه کابل نهان
ببخشای و کار گذشته مگوی
ازو بستدی جامه و سیم و زر
پرستنده با او ببردی چراغ
به هر آرزو دست ایشان دراز
سپاس ایچ بر سرت ننهادمی
که ترگش همی سود بر چرخ و ماه
همی گفت نیکی ز یزدان سزد
غمی شد سر از چاک چاک تبر
چه جادو چه دیوان آن انجمن
ببرد دل و خواب و آرام من
بخندید و لب را به دندان گزید
ز فرمان و رای تو برنگذرم
چو آید به هامون ز بهر شکار
برو پای دارد بهی و مهی
که من سیر گشتم ز کار جهان
هنر جوی وز کشتگان کین مجوی
چنین تا فراوان نماند از گهر
بیاورد وارونه ابلیس بند
مر این سه گرانمایه را در نهفت
که تو خود مرا دیده و هم دلی
ازین در سخن هیچ گونه نراند
به زین اندر آورد گلرنگ را
تو گفتی که ابری برآمد ز کنج
به گوش تو آید خود این آگهی
چه گویی تو اکنون هوای تو چیست
بهر دو سپهبد چنین گفت شاه
چو شب تیره شد با سپه برنشست
به صد سال گر ماند اندر حصار
چو بشنید دانای ایران سخن
برادر که او را ز من شرم نیست
که پیش تو دستان سام سوار
به خانه جز از سرخ گوگرد نیز
یکی ژرف چاهی به ره بر بکند
بباید کنون شاهزاده سه جفت
دلم بگسلد گر زمن بگسلی
به آرام بر نامهٔ کین نخواند
سرش تیز شد کینه و جنگ را
ز شنگرف نیرنگ زد بر ترنج
کزیشان شود روی گیتی تهی
بدین کار بیدار رای تو چیست
که کوتاه شد بر شما رنج راه
همی رفت جوشان و گرزی به دست
ز هامون نیایدش چیزی به کار
نگه کرد آن زیجهای کهن
مرا سوی او راه و آزرم نیست
بیامد چنین خوار و با دستوار
نماند از بد و نیک صندوق چیز
پس ابلیس وارونه آن ژرف چاه
ز کار آگهان آگهی یافتم
چو سیمرغ را بچه شد گرسنه
اگر ما نشوریم بهتر بود
گشاده زنخ دیدش و تیزتگ
ز گرد سواران در آن پهن دشت
تو با رستم ایدر جهاندار باش
بدو گفت سودابه زین چاره نیست
برین داستان بگذارنیم روز
به شبگیر لهراسپ آگاه شد
هماندر دژش کشتمند و گیا
ز دانش بروها پر از تاب کرد
چه مهتر برادر چه بیگانهای
برآشفت بهمن ز گفتار اوی
زن گازر از چیز شد رهنمای
به خاشاک پوشید و بسترد راه
بدین آگهی تیز بشتافتم
به پرواز بر شد دمان از بنه
کزین جنبش آشوب کشور بود
بدیدش که دارد دل و تاو و رگ
زمین شش شد و آسمان گشت هشت
نگهبان ایران و بیدار باش
ازو بهتر امروز غمخواره نیست
که خورشید گیرند گردان بیوز
غمی گشت و شادیش کوتاه شد
درخت برومند و هم آسیا
ز تیمار مژگان پر از آب کرد
چه فرزانه مردی چه دیوانهای
چنان سست شد تیز بازار اوی
چنین گفت یک روز با کدخدای
سر تازیان مهتر نامجوی
کجا از پس پرده پوشیده روی
یکی شیرخواره خروشنده دید
پسر را چنین داد پاسخ پشنگ
کشد جوشن و خود و کوپال او
هزار و صد و شصت گرد دلیر
جهان آفریننده یار منست
کسی کاو بود شهریار جهان
گوزنست اگر آهوی دلبرست
ز لشکر جهاندیدگان را بخواند
چو اسفندیار آن سخنها شنید
همی گفت بد روز و بد اخترم
بسازیم و او را به دام آوریم
هماندر زمان پای کردش به بند
که ما بینیازیم زین کارکرد
شب آمد سوی باغ بنهاد روی
سه پاکیزه داری تو ای نامجوی
زمین را چو دریای جوشنده دید
که افراسیاب آن دلاور نهنگ
تن پیلوار و بر و یال او
به یک زخم شد کشته چون نره شیر
سر نره دیوان شکار منست
بروبوم خواهد همی از مهان
شکاری چنین از در مهترست
همه بودنی پیش ایشان براند
زمانی بپیچید و دم درکشید
ببارید آتش همی بر سرم
به گیتی بدین کار نام آوریم
ز دستور و گنجور نشنید پند
توانگر شدی گرد پیشه مگرد
به چاه اندر افتاد و بشکست پست
مران هرسه را نوز ناکرده نام
ز خاراش گهواره و دایه خاک
یکی نره شیرست روز شکار
چنان گشت ابرش که هر شب سپند
برفتند ترکان ز پیش مغان
گرایدونک یارم نباشی به جنگ
ز پیوند با او چرایی دژم
بدو گفت خسرو نژاد تو چیست
ببینید گفت این که گشتاسپ کرد
بدو گفت ما را جزین راه نیست
مرا کاشکی پیش فرخ زریر
بگفتند و هر دو برابر شدند
ز ایوان دستان سام سوار
چنین داد پاسخ بدو کدخدای
شد آن نیکدل مرد یزدانپرست
چو بشنیدم این دل شدم شادکام
تن از جامه دور و لب از شیر پاک
یکی پیل جنگی گه کارزار
همی سوختندش ز بیم گزند
کشیدند لشگر سوی دامغان
مفرمای ما را بدین در درنگ
کسی نشمرد شادمانی به غم
که چهرت همانند چهر پریست
دلم کرد پر درد و سر پر ز گرد
به گیتی به از راه کوتاه نیست
زمانه فگندی به چنگال شیر
به اندیشه از ماه برتر شدند
شتر بارها برنهادند بار
که این جفت پاکیزه و رهنمای
به هر نیک و بد شاه آزاد مرد
که ما نیز نام سه فرخ نژاد
به گرد اندرش تیره خاک نژند
ترا نیز با او بباید شدن
چپ و راست گفتی که جادو شدست
وزانجا به جیحون نهادند روی
چو از شاه بنشنید زال این سخن
بدانست سالار هاماوران
ورا گفت از مام خاتونیم
بپروردمش تا برآورد یال
چنین گفت با نامور گرگسار
وگر خود نکشتی پدر مر مرا
نگر تا چه گفتست مرد خرد
ز دینار وز گوهر نابسود
همی پیشه خوانی ز پیشه چه بیش
به فرزند بر نازده باد سرد
چو اندر خور آید نکردیم یاد
به سر برش خورشید گشته بلند
به هر بیش و کم رای فرخ زدن
به آورد تا زنده آهو شدست
خلیده دل و با غم و گفتوگوی
ندید ایچ پیدا سرش را ز بن
که سودابه را آن نیامد گران
ز سوی پدر بر فریدونیم
شد اندر جهان نامور بیهمال
که این هفتخوان هرگز ای شهریار
نگشتی به جاماسپ بداخترا
که هرکس که بد کرد کیفر برد
ز تخت وز گستردنی هرچ بود
همیشه ز هر کار پیشه است پیش
همی پروریدش به ناز و به رنج
کنون این گرامی دو گونه گهر
پلنگش بدی کاشکی مام و باب
نبیره که کین نیا را نجست
دل زال زر شد چو خرم بهار
شکسته سلیح و گسسته کمر
بدو گفت شاهی و ما بندهایم
فرستاده شاه را پیش خواند
نیایم سپهدار گرسیوزست
بدانگه که گفتم که آمد به بار
به زور و به آواز نگذشت کس
ورا هم ندیدی به خاک اندرون
شبی تا برآمد ز کوه آفتاب
ز سیمینه و تاجهای به زر
تو داراب را پاک و نیکو بدار
بدو بود شاد و بدو داد گنج
بباید برآمیخت با یکدگر
مگر سایهای یافتی ز آفتاب
سزد گر نخوانی نژادش درست
ز رخش نوآیین و فرخ سوار
نه بوق و نه کوس و نه پای و نه سر
به دلسوزگی با تو گویندهایم
وزان نامدارانش برتر نشاند
بران مرز خرگاه او مرکزست
ز باغ من آواره شد نامدار
مگر کز تن خویش کردست بس
بران سان فگنده پیش پر ز خون
دو تن را سر اندر نیامد به خواب
ز زرینه و گوشوار و کمر
بدان تا چه بار آورد روزگار
چنان بدگهر شوخ فرزند او
سه پوشیده رخ را سه دیهیم جوی
فرود آمد از ابر سیمرغ و چنگ
چو از دامن ابر چین کم شود
در گنج بگشاد و دینار داد
اگر داد فرمان دهی گر ستم
ببستند بندی بر آیین خویش
بدو گفت کاین روی و موی و نژاد
برفت و بر اندیشه بر بود دیر
بدو نامور گفت گر با منی
چو اسفندیاری که از چنگ اوی
که ما نام او از جهان کم کنیم
از اسپان تازی به زرین ستام
همی داشتندش چنان ارجمند
بگشت از ره داد و پیوند او
سزا را سزاوار بیگفتوگوی
بزد برگرفتش از آن گرم سنگ
بیابان ز باران پر از نم شود
از امروز و فردا نیامدش یاد
برای تو باید زدن گام و دم
بران سان که بود آن زمان دین خویش
همی خواستی داد هر سه به باد
بفرمود تا پیش او شد زریر
ببینی دل و زور آهرمنی
بدرد دل شیر ز آهنگ اوی
دل و دیدهٔ زال پر نم کنیم
ز شمشیر هندی به زرین نیام
که از تند بادی ندیدی گزند
به خون پدر گشت همداستان
فریدون پیامم بدین گونه داد
ببردش دمان تا به البرز کوه
چراگاه اسپان شود کوه و دشت
از اندیشه دل را بپرداختم
به یک هفته سالار هاماوران
به مشکوی زرین کنم شایدت
بدو گفت بگزین ز لشکر هزار
به پیشم چه گویی چه آید نخست
ز دشمن جهان سربسر پاک کرد
چنین گفت با شاه کابل شغاد
همان برده و بدرههای درم
چو برگشت چرخ از برش چند سال
ز دانا شنیدم من این داستان
تو پاسخ گزار آنچه آیدت یاد
که بودش بدانجا کنام و گروه
گیاها ز یال یلان برگذشت
سخن آنچ دانستم انداختم
همی ساخت آن کار با مهتران
سر ماه رویان کنم بایدت
سواران گرد از در کارزار
که باید ز پیکار او راه جست
به رزم اندرون نیستش هم نبرد
که گر زین سخن داد خواهیم داد
ز مشک و ز کافور وز بیش و کم
یکی کودکی گشت با فر و یال
که فرزند بد گر شود نره شیر
پیامش چو بشنید شاه یمن
سوی بچگان برد تا بشکرند
جهان سر به سر سبز گردد ز خوید
نه مرگ از تن خویش بتوان سپوخت
بیاورد پس خسرو خسته دل
چنین داد پاسخ که دیدم ترا
برو تیز بر سوی هندوستان
چنین داد پاسخ ورا گرگسار
جهان از بداندیش بیبیم کرد
یکی سور کن مهتران را بخوان
که رستم فراز آورید آن به رنج
به کشتی شدی با بزرگان به کوی
به خون پدر هم نباشد دلیر
بپژمرد چون زاب کنده سمن
بدان نالهٔ زار او ننگرند
به هامون سراپرده باید کشید
نه چشم جهان کس به سوزن بدوخت
پرستنده سیصد عماری چهل
ز گردنکشان برگزیدم ترا
مبادا بر و بوم جادوستان
که این نامور مرد ناباک دار
تن اژدها را به دو نیم کرد
می و رود و رامشگران را بخوان
ز شاهان و گردنکشان یافت گنج
کسی را نبودی تن و زور اوی
مگر در نهانش سخن دیگرست
همی گفت گر پیش بالین من
ببخشود یزدان نیکیدهش
سپه را همه سوی آمل براند
به پرهیز هم کس نجست از نیاز
هزار استر و اسپ و اشتر هزار
بت اندر شبستان فرستاد شاه
سوی روم گستهم نوذر برفت
نخستین به پیش تو آید دو گرگ
ازاین پس غم او بباید کشید
به می خوردن اندر مرا سرد گوی
همه زابلستان به تاراج داد
همه کودکان همگروه آمدند
پژوهنده را راز با مادرست
نبیند سه ماه این جهانبین من
کجا بودنی داشت اندر بوش
دلی شاد بر سبزه و گل براند
جهانجوی ازین سه نیابد جواز
ز دیبا و دینار کردند بار
بفرمود تا برنشیند به گاه
سوی چین گرازه گرازید تفت
نر و ماده هریک چو پیلی سترگ
بسی شور و تلخی بباید چشید
میان کیان ناجوانمرد گوی
مهان را همه بدره و تاج داد
به یکبارگی زو ستوه آمدند
فرومایه ضحاک بیدادگر
مرا روز روشن بود تاره شب
نگه کرد سیمرغ با بچگان
دهستان و گرگان همه زیر نعل
همیشه جهان بر تو فرخنده باد
عماری به ماه نو آراسته
بیراستندش به دیبای زرد
دو دندان به کردار پیل ژیان
بدو گفت شاه ای پسندیده مرد
ز خواری شوم سوی زابلستان
به فریاد شد گازر از کار او
بدین چاره بگرفت جای پدر
بباید گشادن به پاسخ دو لب
بران خرد خون از دو دیده چکان
بکوبید وز خون کنید آب لعل
مبادا که پند من آیدت یاد
پس پشت و پیش اندرون خواسته
به یاقوت و پیروزه و لاجورد
بر و کتف فربه و لاغر میان
سخن گوی وز راه دانش مگرد
بنالم ز سالار کابلستان
همی تیره شد تیز بازار او
به سر برنهاد افسر تازیان
سراینده را گفت کای نامجوی
شگفتی برو بر فگندند مهر
منوچهر از آن جایگه جنگجوی
پشیمان مبادی ز کردار خویش
یکی لشکر آراسته چون بهشت
دگر ایزدی هر چه بایست بود
بسان گوزنان به سر بر سروی
هلا زود بشتاب و با من بگوی
چه پیش برادر چه پیش پدر
بدو گفت کاین جامه برزن به سنگ
بریشان ببخشید سود و زیان
زمان باید اندر چنین گفتگوی
بماندند خیره بدان خوب چهر
به کینه سوی تور بنهاد روی
به تو باد روشن دل و دین و کیش
تو گفتی که روی زمین لاله کشت
یکی سرخ یاقوت بد نابسود
همی رزم شیران کند آرزوی
کزین پرسشم تلخی آمد به روی
ترا ناسزا خوانم و بدگهر
که از پیشه جستن ترا نیست ننگ
شتابت نباید بپاسخ کنون
شکاری که نازکتر آن برگزید
بکوشید با قارن رزم زن
سبک شاه را زال پدرود کرد
چو آمد به نزدیک کاووس شاه
بفرمود تا همچنانش به بند
گر او چون زریر سپهبد بود
برآشوبد او را سر از بهر من
چو داراب زان پیشه بگریختی
مرا چند رازست با رهنمون
که بیشیر مهمان همی خون مزید
دگر گرد گرشاسپ زان انجمن
دل از رفتن او پر از دود کرد
دل آرام با زیب و با فر و جاه
به خرگاه بردند ناسودمند
مرا زیستن زین سپس بد بود
بیابد برین نامور شهر من
همی گازر از دیده خون ریختی
فرستاده را زود جایی گزید
بدین گونه تا روزگاری دراز
مگر دست یابید بر دشت کین
برون آمد از پیش کاووس شاه
دو یاقوت خندان دو نرگس دژم
بیاراست خرم یکی بزمگاه
ورا در جهان هوش بر دست کیست
برآید چنین کار بر دست ما
شدی روزگارش به جستن دو بهر
پس آنگه به کار اندرون بنگرید
برآورد داننده بگشاد راز
برین دو سرافراز ایران زمین
شده تیره بر چشم او هور و ماه
ستون دو ابرو چو سیمین قلم
به سر بر نظاره بران جشنگاه
کزان درد ما را بباید گریست
به چرخ فلکبر بود شست ما
نشان خواستی زو به دشت و به شهر
بیامد در بار دادن ببست
چو آن کودک خرد پر مایه گشت
روان نیاگان ما خوش کنید
برفتند با او بزرگان نیو
نگه کرد کاووس و خیره بماند
چو خورشید بنمود تاج از فراز
بدو گفت جاماسپ کای شهریار
تو نخچیرگاهی نگه کن به راه
به جاییش دیدی کمانی به دست
به انبوه اندیشگان در نشست
برآن کوه بر روزگاری گذشت
دل بدسگالان پرآتش کنید
چو طوس و چو گودرز و رهام و گیو
به سودابه بر نام یزدان بخواند
هوا با زمین نیز بگشاد راز
تواین روز را خوار مایه مدار
بکن چاه چندی به نخچیرگاه
به آیین گشاده بر و بسته شست
فراوان کس از دشت نیزهوران
یکی مرد شد چون یکی زاد سرو
چنین گفت با نامور نامجوی
به زال آنگهی گفت گیو از خدای
یکی انجمن ساخت از بخردان
ز درگاه برخاست آوای کوس
ورا هوش در زاولستان بود
براندازهٔ رستم و رخش ساز
کمان بستدی سرد گفتی بدوی
بر خویش خواند آزموده سران
برش کوه سیمین میانش چو غرو
که من خون به کین اندر آرم به جوی
همی خواهم آنک او بود رهنمای
ز بیداردل پیر سر موبدان
زمین آهنین شد سپهر آبنوس
به دست تهم پور دستان بود
به بن در نشان تیغهای دراز
که ای پرزیان گرگ پرخاشجوی
نهفته برون آورید از نهفت
نشانش پراگنده شد در جهان
به جایی که کاووس را دسترس
سزا دید سودابه را جفت خویش
سوی هفتخوان رخ به توران نهاد
به جاماسپ گفت آنگهی شهریار
همان نیزه و حربهٔ آبگون
چه گردی همی گرد تیر و کمان
همه رازها پیش ایشان بگفت
بد و نیک هرگز نماند نهان
نباشد ندارم مر او را به کس
ببستند عهدی بر آیین و کیش
همی رفت با لشکر آباد و شاد
به من بر بگردد بد روزگار؟
سنان از بر و نیزه زیر اندرون
به خردی چرا گشتهای بدگمان
که ما را به گیتی ز پیوند خویش
به سام نریمان رسید آگهی
ز تو دور باد آز و چشم نیاز
چو از راه نزدیک منزل رسید
که گر من سر تاج شاهنشهی
اگر صد کنی چاه بهتر ز پنج
به گازر چنین گفت کای باب من
سه شمعست روشن به دیدار پیش
از آن نیک پی پور با فرهی
مبادا به تو دست دشمن دراز
ز لشکر یکی نامور برگزید
سپارم بدو تاج و تخت مهی
چو خواهی که آسوده گردی ز رنج
چرا تیره گردانی این آب من
فریدون فرستاد زی من پیام
شبی از شبان داغ دل خفته بود
به هر سو که آییم و اندر شویم
پشوتن یکی مرد بیدار بود
نبیند بر و بوم زاولستان
بجای آر صد مرد نیرنگ ساز
به فرهنگیان ده مرا از نخست
بگسترد پیشم یکی خوب دام
ز کار زمانه برآشفته بود
جز او آفرینت سخن نشنویم
سپه را ز دشمن نگهدار بود
نداند کس او را به کاولستان
بکن چاه و بر باد مگشای راز
چو آموختم زند و استا درست
همی کرد خواهد ز چشمم جدا
چنان دید در خواب کز هندوان
پس از کردگار جهانآفرین
بدو گفت لشکر به آیین بدار
شود ایمن از گردش روزگار؟
سر چاه را سخت کن زان سپس
ازان پس مرا پیشه فرمان و جوی
یکی رای بایدزدن با شما
یکی مرد بر تازی اسپ دوان
به تو دارد امید ایران زمین
همی پیچم از گفتهٔ گرگسار
بود اختر نیکش آموزگار؟
مگوی این سخن نیز با هیچکس
کنون از من این کدخدایی مجوی
فرستاده گوید چنین گفت شاه
ورا مژده دادی به فرزند او
ز بهر گوان رنج برداشتی
منم پیش رو گر به من بد رسد
چنین داد پاسخ ستاره شمر
بشد شاه و رای از منش دور کرد
بدو مرد گازر بسی برشمرد
که ما را سه شاهست زیبای گاه
بران برز شاخ برومند او
چنین راه دشوار بگذاشتی
بدین کهتران بد نیاید سزد
که بر چرخ گردان نیابد گذر
به گفتار آن بیخرد سور کرد
ازان پس به فرهنگیانش سپرد
گراینده هر سه به پیوند من
چو بیدار شد موبدان را بخواند
پس آنگه گرفتندش اندر کنار
بیامد بپوشید خفتان جنگ
ازین بر شده تیز چنگ اژدها
مهان را سراسر ز کابل بخواند
بیاموخت فرهنگ و شد برمنش
به سه روی پوشیده فرزند من
ازین در سخن چندگونه براند
ره سیستان را برآراست کار
ببست از بر پشت شبرنگ تنگ
به مردی و دانش که آمد رها
بخوان پسندیدهشان برنشاند
برآمد ز پیغاره و سرزنش
اگر گویم آری و دل زان تهی
چه گویید گفت اندرین داستان
سپهبد چو آمد به نزدیک گرگ
بباشد همه بودنی بیگمان
چو نان خورده شد مجلس آراستند
بدان پروراننده گفت ای پدر
دروغم نه اندر خورد با مهی
خردتان برین هست همداستان
چه گرگ آن سرافراز پیل سترگ
نجستست ازو مرد دانا زمان
می و رود و رامشگران خواستند
نیاید ز من گازری کارگر
وگر آرزوها سپارم بدوی
هر آنکس که بودند پیر و جوان
بدیدند گرگان بر و یال اوی
دل شاه زان در پراندیشه شد
چو سر پر شد از بادهٔ خسروی
ز من جای مهرت بیاندیشه کن
شود دل پر آتش پر از آب روی
زبان برگشادند بر پهلوان
میان یلی چنگ و گوپال اوی
سرش را غم و درد هم پیشه شد
شغاد اندر آشفت از بدخوی
ز گیتی سواری مرا پیشه کن
وگر سر بپیچم ز فرمان او
که بر سنگ و بر خاک شیر و پلنگ
ز هامون سوی او نهادند روی
بد اندیشه و گردش روزگار
چنین گفت با شاه کابل که من
نگه کرد گازر سواری تمام
به یک سو گرایم ز پیمان او
چه ماهی به دریا درون با نهنگ
دو پیل سرافراز و دو جنگجوی
همی بر بدی بودش آموزگار
همی سرفرازم به هر انجمن
عنان پیچ و اسپ افگن و نیکنام
کسی کو بود شهریار زمین
همه بچه را پرورانندهاند
کمان را به زه کرد مرد دلیر
برادر چو رستم چو دستان پدر
سپردش بدو روزگاری دراز
نه بازیست با او سگالید کین
ستایش به یزدان رسانندهاند
بغرید بر سان غرنده شیر
ازین نامورتر که دارد گهر
بیاموخت هرچش بدان بد نیاز
شنیدستم از مردم راهجوی
تو پیمان نیکی دهش بشکنی
بر آهرمنان تیرباران گرفت
ازو شاه کابل برآشفت و گفت
عنان و سنان و سپر داشتن
که ضحاک را زو چه آمد بروی
چنان بیگنه بچه را بفگنی
به تندی کمان سواران گرفت
که چندین چه داری سخن در نهفت
به آوردگه باره برگاشتن
ازین در سخن هر چه دارید یاد
بیزدان کنون سوی پوزش گرای
ز پیکان پولاد گشتند سست
تو از تخمهٔ سام نیرم نهای
همان زخم چوگان و تیر و کمان
سراسر به من بر بباید گشاد
که اویست بر نیکویی رهنمای
نیامد یکی پیش او تن درست
برادر نهای خویش رستم نهای
هنرجوی دور از بد بدگمان
جهان آزموده دلاور سران
چو شب تیره شد رای خواب آمدش
نگه کرد روشندل اسفندیار
نکردست یاد از تو دستان سام
بران گونه شد زین هنرها که چنگ
گشادند یکیک به پاسخ زبان
از اندیشهٔ دل شتاب آمدش
بدید آنک دد سست برگشت کار
برادر ز تو کی برد نیز نام
نسودی به آورد با او پلنگ
که ما همگنان آن نبینیم رای
چنان دید در خواب کز کوه هند
یکی تیغ زهرآبگون برکشید
تو از چاکران کمتری بر درش
که هر باد را تو بجنبی ز جای
درفشی برافراشتندی بلند
عنان را گران کرد و سر درکشید
برادر نخواند ترا مادرش
اگر شد فریدون جهان شهریار
جوانی پدید آمدی خوب روی
سراسر به شمشیرشان کرد چاک
ز گفتار او تنگدل شد شغاد
نه ما بندگانیم با گوشوار
سپاهی گران از پس پشت اوی
گل انگیخت از خون ایشان ز خاک
برآشفت و سر سوی زابل نهاد
سخنگفتن و کوشش آیین ماست
بدست چپش بر یکی موبدی
فرود آمد از نامور بارگی
همی رفت با کابلی چند مرد
عنان و سنان تافتن دین ماست
سوی راستش نامور بخردی
به یزدان نمود او ز بیچارگی
دلی پر ز کین لب پر از باد سرد
به خنجر زمین را میستان کنیم
یکی پیش سام آمدی زان دو مرد
سلیح و تن از خون ایشان بشست
بیامد به درگاه فرخ پدر
به نیزه هوا را نیستان کنیم
زبان بر گشادی بگفتار سرد
بران خارستان پاک جایی بجست
دلی پر ز چاره پر از کینه سر
سه فرزند اگر بر تو هست ارجمند
که ای مرد بیباک ناپاک رای
پر آژنگ رخ سوی خورشید کرد
همانگه چو روی پسر دید زال
سربدره بگشای و لب را ببند
دل و دیده شسته ز شرم خدای
دلی پر ز درد و سری پر ز گرد
چنان برز و بالا و آن فر و یال
و گر چارهٔ کار خواهی همی
ترا دایه گر مرغ شاید همی
همی گفت کای داور دادگر
بپرسید بسیار و بنواختش
بترسی ازین پادشاهی همی
پس این پهلوانی چه باید همی
تو دادی مرا هوش و زور و هنر
همانگه بر پیلتن تاختش
ازو آرزوهای پرمایه جوی
گر آهوست بر مرد موی سپید
تو کردی تن گرگ را خاک جای
ز دیدار او شاد شد پهلوان
که کردار آنرا نبینند روی
ترا ریش و سرگشت چون خنگ بید
تو باشی به هر نیک و بد رهنمای
چو دیدش خردمند و روشنروان
چو بشنید از آن نامداران سخن
پس از آفریننده بیزار شو
چو آمد سپاه و پشوتن فراز
چنین گفت کز تخمهٔ سام شیر
نه سردید آن را به گیتی نه بن
که در تنت هر روز رنگیست نو
بدیدند یل را به جای نماز
نزاید مگر زورمند و دلیر
پسر گر به نزدیک تو بود خوار
بماندند زان کار گردان شگفت
چگونه است کار تو با کابلی
کنون هست پروردهٔ کردگار
سپه یکسر اندیشه اندر گرفت
چه گویند از رستم زابلی
کزو مهربانتر ورا دایه نیست
که این گرگ خوانیم گر پیل مست
چنین داد پاسخ به رستم شغاد
ترا خود به مهر اندرون مایه نیست
که جاوید باد این دل و تیغ و دست
که از شاه کابل مکن نیز یاد
به خواب اندرون بر خروشید سام
که بی فره اورنگ شاهی مباد
ازو نیکویی بد مرا پیش ازین
چو شیر ژیان کاندر آید به دام
بزرگی و رسم سپاهی مباد
چو دیدی مرا خواندی آفرین
چو بیدار شد بخردانرا بخواند
برفتند گردان فرخنده رای
کنون می خورد چنگ سازد همی
سران سپه را همه برنشاند
برابر کشیدند پردهسرای
سر از هر کسی برفرازد همی
بیامد دمان سوی آن کوهسار
مرابر سر انجمن خوار کرد
که افگندگان را کند خواستار
همان گوهر بد پدیدار کرد
سراندر ثریا یکی کوه دید
همی گفت تا کی ازین باژ و ساو
که گفتی ستاره بخواهد کشید
نه با سیستان ما نداریم تاو
نشیمی ازو برکشیده بلند
ازین پس نگوییم کو رستمست
که ناید ز کیوان برو بر گزند
نه زو مردی و گوهر ما کمست
فرو برده از شیز و صندل عمود
نه فرزند زالی مرا گفت نیز
یک اندر دگر ساخته چوب عود
وگر هستی او خود نیرزد به چیز
بدان سنگ خارا نگه کرد سام
ازان مهتران شد دلم پر ز درد
بدان هیبت مرغ و هول کنام
ز کابل براندم دو رخساره زرد
یکی کاخ بد تارک اندر سماک
چو بشنید رستم برآشفت و گفت
نه از دست رنج و نه از آب و خاک
که هرگز نماند سخن در نهفت
ره بر شدن جست و کی بود راه
ازو نیر مندیش وز لشکرش
دد و دام را بر چنان جایگاه
که مه لشکرش باد و مه افسرش
ابر آفریننده کرد آفرین
من او را بدین گفته بیجان کنم
بمالید رخسارگان بر زمین
برو بر دل دوده پیچان کنم
همی گفت کای برتر از جایگاه
ترا برنشانم بر تخت اوی
ز روشن روان و ز خورشید و ماه
به خاک اندر آرم سر بخت اوی
گرین کودک از پاک پشت منست
همی داشتش روی چند ارجمند
نه از تخم بد گوهر آهرمنست
سپرده بدو جایگاه بلند
از این بر شدن بنده را دست گیر
ز لشگر گزین کرد شایسته مرد
مرین پر گنه را تو اندرپذیر
کسی را که زیبا بود در نبرد
چنین گفت سیمرغ با پور سام
بفرمود تا ساز رفتن کنند
که ای دیده رنج نشیم و کنام
ز زابل به کابل نشستن کنند
پدر سام یل پهلوان جهان
چو شد کار لشکر همه ساخته
سرافرازتر کس میان مهان
دل پهلوان گشت پرداخته
بدین کوه فرزند جوی آمدست
بیامد بر مرد جنگی شغاد
ترا نزد او آب روی آمدست
که با شاه کابل مکن رزم یاد
روا باشد اکنون که بردارمت
که گر نام تو برنویسم بر آب
بیآزار نزدیک او آرمت
به کابل نیابد کس آرام و خواب
به سیمرغ بنگر که دستان چه گفت
که یارد که پیش تو آید به جنگ
که سیر آمدستی همانا ز جفت
وگر تو بجنبی که سازد درنگ
نشیم تو رخشنده گاه منست
برآنم که او زین پشمان شدست
دو پر تو فر کلاه منست
وزین رفتم سوی درمان شدست
چنین داد پاسخ که گر تاج و گاه
بیارد کنون پیش خواهشگران
ببینی و رسم کیانی کلاه
ز کابل گزیده فراوان سران
مگر کاین نشیمت نیاید به کار
چنین گفت رستم که اینست راه
یکی آزمایش کن از روزگار
مرا خود به کابل نباید سپاه
ابا خویشتن بر یکی پر من
زواره بس و نامور صد سوار
خجسته بود سایهٔ فر من
پیاده همان نیز صد نامدار
گرت هیچ سختی بروی آورند
ور از نیک و بد گفتوگوی آورند
برآتش برافگن یکی پر من
ببینی هم اندر زمان فر من
که در زیر پرت بپروردهام
ابا بچگانت برآوردهام
همان گه بیایم چو ابر سیاه
بیآزارت آرم بدین جایگاه
فرامش مکن مهر دایه ز دل
که در دل مرا مهر تو دلگسل
دلش کرد پدرام و برداشتش
گرازان به ابر اندر افراشتش
ز پروازش آورد نزد پدر
رسیده به زیر برش موی سر
تنش پیلوار و به رخ چون بهار
پدر چون بدیدش بنالید زار
فرو برد سر پیش سیمرغ زود
نیایش همی بفرین برفزود
سراپای کودک همی بنگرید
همی تاج و تخت کئی را سزید
برو و بازوی شیر و خورشید روی
دل پهلوان دست شمشیر جوی
سپیدش مژه دیدگان قیرگون
چو بسد لب و رخ به مانند خون
دل سام شد چون بهشت برین
بران پاک فرزند کرد آفرین
به من ای پسر گفت دل نرم کن
گذشته مکن یاد و دل گرم کن
منم کمترین بنده یزدان پرست
ازان پس که آوردمت باز دست
پذیرفتهام از خدای بزرگ
که دل بر تو هرگز ندارم سترگ
بجویم هوای تو ازنیک و بد
ازین پس چه خواهی تو چونان سزد
تنش را یکی پهلوانی قبای
بپوشید و از کوه بگزارد پای
فرود آمد از کوه و بالای خواست
همان جامهٔ خسرو آرای خواست
سپه یکسره پیش سام آمدند
گشاده دل و شادکام آمدند
تبیرهزنان پیش بردند پیل
برآمد یکی گرد مانند نیل
خروشیدن کوس با کرنای
همان زنگ زرین و هندی درای
سواران همه نعره برداشتند
بدان خرمی راه بگذاشتند
چو اندر هوا شب علم برگشاد
شد آن روی رومیش زنگی نژاد
بران دشت هامون فرود آمدند
بخفتند و یکبار دم بر زدند
چو بر چرخ گردان درفشنده شید
یکی خیمه زد از حریر سپید
به شادی به شهر اندرون آمدند
ابا پهلوانی فزون آمدند