بخش ۳۰ – امتحان کردن خواجهٔ لقمان زیرکی لقمان را

مولوی

بخش ۳۰ - امتحان کردن خواجهٔ لقمان زیرکی لقمان را

مثنوی معنویدفتر دومشمارهٔ 30
5

زانک لقمان گرچه بنده‌زاد بود

4

بهترش دیدی ز فرزندان خویش

3

خواجه‌اش می‌داشتی در کار پیش

2

روز و شب در بندگی چالاک بود

1

نی که لقمان را که بندهٔ پاک بود

14

گفت آن یک خشم و دیگر شهوتست

13

گفت شه آن دو چه‌اند این زلتست

12

وآن دو بر تو حاکمانند و امیر

11

من دو بنده دارم و ایشان حقیر

10

که چنین گویی مرا زین برتر آ

9

گفت ای شه شرم ناید مر ترا

8

چیزی از بخشش ز من درخواست کن

7

گفت شاهی شیخ را اندر سخن

6

خواجه بود و از هوا آزاد بود

22

در نظرشان گوهری کم از خسیست

21

در جهان بازگونه زین بسیست

20

در حقیقت بنده لقمان خواجه‌اش

19

خواجهٔ لقمان بظاهر خواجه‌وش

18

هستی او دارد که با هستی عدوست

17

مخزن آن دارد که مخزن ذات اوست

16

بی مه و خورشید نورش بازغست

15

شاه آن دان کو ز شاهی فارغست

26

در قبا گویند کو از عامه است

25

یک گره را خود معرف جامه است

24

نام و رنگی عقلشان را دام شد

23

مر بیابان را مفازه نام شد

40

سر مخلوقات چه بود پیش او

39

آنک واقف گشت بر اسرار هو

38

که شود پوشیده آن بر عقل باز

37

در تن گنجشک چیست از برگ و ساز

36

پیش او مکشوف باشد سر حال

35

در درون دل در آید چون خیال

34

در جهان جان جواسیس القلوب

33

بندگان خاص علام الغیوب

32

نقد او بیند نباشد بند نقل

31

در رود در قلب او از راه عقل

30

تا شناسد مرد را بی فعل و قول

27

یک گره را ظاهر سالوس زهد

28

نور باید تا بود جاسوس زهد

29

نور باید پاک از تقلید و غول

49

او بپوشد جامه‌های آن غلام

48

در غلام خویش پوشاند لباس

47

چون رود خواجه به جای ناشناس

46

بندگی بر ظاهرش دیباجه‌ای

45

بود لقمان بنده‌شکلی خواجه‌ای

44

موم چه بود در کف او ای ظلوم

43

در کف داود کاهن گشت موم

42

بر زمین رفتن چه دشوارش بود

41

آنک بر افلاک رفتارش بود

56

مر مرا تو هیچ توقیری منه

55

تو درشتی کن مرا دشنام ده

54

من بگیرم کفش چون بندهٔ کهین

53

گوید ای بنده تو رو بر صدر شین

52

تا نباید زو کسی آگه شود

50

مر غلام خویش را سازد امام

51

در پیش چون بندگان در ره شود

67

پس از آن عالم بدین عالم چنان

66

ناید از بنده به غیر بندگی

65

آید از خواجه ره افکندگی

64

خویشتن بنموده خواجهٔ عقل و جان

63

وین غلامان هوا بر عکس آن

62

کارها را کرده‌اند آمادگی

61

چشم‌پر بودند و سیر از خواجگی

60

تا گمان آید که ایشان بنده‌اند

59

خواجگان این بندگیها کرده‌اند

58

تا به غربت تخم حیلت کاشتم

57

ترک خدمت خدمت تو داشتم

72

از برای مصلحت آن راه‌بر

71

راز می‌دانست و خوش می‌راند خر

70

بود واقف دیده بود از وی نشان

69

خواجهٔ لقمان ازین حال نهان

68

تعبیتها هست بر عکس این بدان

88

از تو چیزی در نهان خواهند برد

87

چون به هر فکری که دل خواهی سپرد

86

او بدان مشغول شد جان می‌برند

85

وقت مرگ از رنج او را می‌درند

84

تا که پیکان از تنش بیرون کنند

83

می‌دهند افیون به مرد زخم‌مند

82

وانگه از خود بی ز خود چیزی بدزد

81

خویش را تسلیم کن بر دام مزد

80

تا بود کارت سلیم از چشم بد

79

کار پنهان کن تو از چشمان خود

78

این عجب که سر ز خود پنهان کنی

77

چه عجب گر سر ز بد پنهان کنی

76

کس نداند سر آن شیر و فتی

75

زانک لقمان را مراد این بود تا

74

لیک خشنودی لقمان را بجست

73

مر ورا آزاد کردی از نخست

92

می در آید دزد از آن سو کایمنی

91

هرچه تحصیلی کنی ای معتنی

90

تا ز تو چیزی برد کان کهترست

89

پس بدان مشغول شو کان بهترست

96

ترک کمتر گوی و بهتر را بیاب

95

چونک چیزی فوت خواهد شد در آب

94

دست اندر کالهٔ بهتر زند

93

بار بازرگان چو در آب اوفتد

1

نی که لقمان را که بندهٔ پاک بود

2

روز و شب در بندگی چالاک بود

3

خواجه‌اش می‌داشتی در کار پیش

4

بهترش دیدی ز فرزندان خویش

5

زانک لقمان گرچه بنده‌زاد بود

6

خواجه بود و از هوا آزاد بود

7

گفت شاهی شیخ را اندر سخن

8

چیزی از بخشش ز من درخواست کن

9

گفت ای شه شرم ناید مر ترا

10

که چنین گویی مرا زین برتر آ

11

من دو بنده دارم و ایشان حقیر

12

وآن دو بر تو حاکمانند و امیر

13

گفت شه آن دو چه‌اند این زلتست

14

گفت آن یک خشم و دیگر شهوتست

15

شاه آن دان کو ز شاهی فارغست

16

بی مه و خورشید نورش بازغست

17

مخزن آن دارد که مخزن ذات اوست

18

هستی او دارد که با هستی عدوست

19

خواجهٔ لقمان بظاهر خواجه‌وش

20

در حقیقت بنده لقمان خواجه‌اش

21

در جهان بازگونه زین بسیست

22

در نظرشان گوهری کم از خسیست

23

مر بیابان را مفازه نام شد

24

نام و رنگی عقلشان را دام شد

25

یک گره را خود معرف جامه است

26

در قبا گویند کو از عامه است

27

یک گره را ظاهر سالوس زهد

28

نور باید تا بود جاسوس زهد

29

نور باید پاک از تقلید و غول

30

تا شناسد مرد را بی فعل و قول

31

در رود در قلب او از راه عقل

32

نقد او بیند نباشد بند نقل

33

بندگان خاص علام الغیوب

34

در جهان جان جواسیس القلوب

35

در درون دل در آید چون خیال

36

پیش او مکشوف باشد سر حال

37

در تن گنجشک چیست از برگ و ساز

38

که شود پوشیده آن بر عقل باز

39

آنک واقف گشت بر اسرار هو

40

سر مخلوقات چه بود پیش او

41

آنک بر افلاک رفتارش بود

42

بر زمین رفتن چه دشوارش بود

43

در کف داود کاهن گشت موم

44

موم چه بود در کف او ای ظلوم

45

بود لقمان بنده‌شکلی خواجه‌ای

46

بندگی بر ظاهرش دیباجه‌ای

47

چون رود خواجه به جای ناشناس

48

در غلام خویش پوشاند لباس

49

او بپوشد جامه‌های آن غلام

50

مر غلام خویش را سازد امام

51

در پیش چون بندگان در ره شود

52

تا نباید زو کسی آگه شود

53

گوید ای بنده تو رو بر صدر شین

54

من بگیرم کفش چون بندهٔ کهین

55

تو درشتی کن مرا دشنام ده

56

مر مرا تو هیچ توقیری منه

57

ترک خدمت خدمت تو داشتم

58

تا به غربت تخم حیلت کاشتم

59

خواجگان این بندگیها کرده‌اند

60

تا گمان آید که ایشان بنده‌اند

61

چشم‌پر بودند و سیر از خواجگی

62

کارها را کرده‌اند آمادگی

63

وین غلامان هوا بر عکس آن

64

خویشتن بنموده خواجهٔ عقل و جان

65

آید از خواجه ره افکندگی

66

ناید از بنده به غیر بندگی

67

پس از آن عالم بدین عالم چنان

68

تعبیتها هست بر عکس این بدان

69

خواجهٔ لقمان ازین حال نهان

70

بود واقف دیده بود از وی نشان

71

راز می‌دانست و خوش می‌راند خر

72

از برای مصلحت آن راه‌بر

73

مر ورا آزاد کردی از نخست

74

لیک خشنودی لقمان را بجست

75

زانک لقمان را مراد این بود تا

76

کس نداند سر آن شیر و فتی

77

چه عجب گر سر ز بد پنهان کنی

78

این عجب که سر ز خود پنهان کنی

79

کار پنهان کن تو از چشمان خود

80

تا بود کارت سلیم از چشم بد

81

خویش را تسلیم کن بر دام مزد

82

وانگه از خود بی ز خود چیزی بدزد

83

می‌دهند افیون به مرد زخم‌مند

84

تا که پیکان از تنش بیرون کنند

85

وقت مرگ از رنج او را می‌درند

86

او بدان مشغول شد جان می‌برند

87

چون به هر فکری که دل خواهی سپرد

88

از تو چیزی در نهان خواهند برد

89

پس بدان مشغول شو کان بهترست

90

تا ز تو چیزی برد کان کهترست

91

هرچه تحصیلی کنی ای معتنی

92

می در آید دزد از آن سو کایمنی

93

بار بازرگان چو در آب اوفتد

94

دست اندر کالهٔ بهتر زند

95

چونک چیزی فوت خواهد شد در آب

96

ترک کمتر گوی و بهتر را بیاب