بخش ۳۰ – خردنامه ارسطو

نظامی

بخش ۳۰ - خردنامه ارسطو

خمسهخردنامهشمارهٔ 30
1

چنین بود در نامهٔ رهنمای

2

از آن پس که بود آفرین خدای

3

که شاها به دانش دل آباددار

4

ز بی دانشان دور شو یاد دار

5

دری را که بندش بود ناپدید

6

ز دانا توان بازجستن کلید

7

بهر دولتی کاوری در شمار

8

سجودی بکن پیش پروردگار

9

به پیروزی خود قوی دل مباش

10

ز ترس خدا هیچ غافل مباش

11

خدا ترس را کارساز است بخت

12

بود ناخدا ترس را کار سخت

13

بهر جا که باشی تنومند و شاد

14

سپندی به آتش فکن بامداد

15

مباش ایمن از دیدن چشم بد

16

نه از چشم بد بلکه از چشم خود

17

چنین زد مثل مرد گوهر شناس

18

که گر خوبی از خویشتن در هراس

19

ز بار آن درختی نیابد گزند

20

که از خاک سربرنیارد بلند

21

دو شاخه گشایان نخجیرگاه

22

به فحلان نخجیر یابند راه

23

سبق برد خود را تک آهسته‌دار

24

حسد را به خود راه بربسته دار

25

حسد مرد را دل به درد آورد

26

میان دو آزاده گرد آورد

27

به کینه مبر هیچکس را ز جای

28

چو از جای بردی درآرش ز پای

29

گرت با کسی هست کین کهن

30

نژادش مکن یکسر از بیخ و بن

31

مخواه از کسی کین آبای او

32

نظر بیش کن در محابای او

33

ز خورشید تا سایه موئی بود

34

که این روشن آن تیره روئی بود

35

ز خرما به دستی بود تا بخار

36

که این گل‌شکر باشد آن ناگوار

37

صد گرچه همسایه شد با نهنگ

38

در تاج دارد نه شمشیر جنگ

39

برادر به جرم برادر مگیر

40

که بس فرق باشد ز خون تا بشیر

41

مزن در کس از بهر کس نیش را

42

به پای خود آویز هر میش را

43

چو آمرزش ایزدی بایدت

44

نباید که رسم بدی آیدت

45

بدان را بد آید ز چرخ کبود

46

به نیکان همه نیکی آید فرود

47

مکن جز به نیکی گرایندگی

48

که در نیکنامی است پایندگی

49

منه بر دل نیکنامان غبار

50

که بدنامی آرد سرانجام کار

51

مکن کار بد گوهران را بلند

52

که پروردن گرگت آرد گزند

53

میامیز در هیچ بد گوهری

54

مده کیمیائی به خاکستری

55

چو بد گوهری سربرآرد زمرد

56

کند گوهر سرخ را روی زرد

57

زدن با خداوند فرهنگ رای

58

به فرهنگ باشد تو را رهنمای

59

چو سود درم بیش خواهی نه کم

60

مزن رای با مردم بی درم

61

کشش جستن از مردم سست کوش

62

جواهر خری باشد از جو فروش

63

همه جنسی از گور و گاو و پلنگ

64

به جنسیت آرند شادی به چنگ

65

چو در پرده ناجنس باشد همال

66

ز تهمت بسی نقش بندد خیال

67

دو آیینه را چون بهم برنهی

68

شود هر دو از عاریتها تهی

69

مشو با زبون افکنان گاو دل

70

که مانی در اندوه چون خر به گل

71

جوانمردی شیر با آدمی

72

ز مردم رمی دان نه از مردمی

73

بر آنکس که با سخت روئی بود

74

درشتی به از نرم خوئی بود

75

ستیزنده را چون بود سخت کار

76

به نرمی طلب کن به سختی بدار

77

سر خصم چون گردد از فتنه پر

78

به چربی بیاور به تیزی ببر

79

چو افتی میان دو بدخواه خام

80

پراکنده‌شان کن لگام از لگام

81

درافکن به‌هم‌گرگ را با پلنگ

82

تو بر آرد را از میان دو سنگ

83

کسی را که باشد ز دهقان و شاه

84

به اندازهٔ پایهٔ نه پایگاه

85

بسوی توانا توانا فرست

86

به دانا هم از جنس دانا فرست

87

فرستاده را چون بود چاره ساز

88

به اندرز کردن نباشد نیاز

89

به جائی که آهن درآید به زنگ

90

به زر داد آهن برآور ز سنگ

91

خزینه ز بهر زر آکندنست

92

زر از بهر دشمن پراکندنست

93

به چربی توان پای روباه بست

94

به حلوا دهد طفل چیزی زدست

95

چو مطرب به سور کسان شادباش

96

زبنده خود ارسروری آزاد باش

97

میارای خود را چو ریحان باغ

98

به دست کسان خوبتر شد چراغ

99

خزینه که با توست بر توست بار

100

چو دادی به دادن شوی رستگار

101

زر آن آتشی کاکندنیست

102

شراریست کز خود پراکندنیست

103

مگو کز ز رو صاحب زر که به

104

گره بدتر از بند و بند از گره

105

چنین گفت با آتش آتش پرست

106

که از ما که بهتر به جائی که هست

107

بگفت آتش ار خواهی آموختن

108

تو را کشت باید مرا سوختن

109

فراخ آستین شو کزین سبز شاخ

110

فتد میوه در آستین فراخ

111

ز سیری مباش آنچنان شاد کام

112

که از هیضهٔ زهری درافتد به جام

113

به گنجینهٔ مفلسی راه برد

114

بیفتاد و از شادمانی بمرد

115

همان تشنهٔ گرم را آب سرد

116

پیاپی نشاید به یکباره خورد

117

به هر منزلی کاوری تاختن

118

نشاید درو خوابگه ساختن

119

مخور آب نا آزموده نخست

120

به دیگر دهانی کن آن بازجست

121

نه آن میوه‌ای کو غریب آیدت

122

کزو ناتوانی نصیب آیدت

123

به وقت خورش هر که باشد طبیب

124

بپرهیزد از خوردهای غریب

125

بر آن ره که نارفته باشد کسی

126

مرو گرچه همراه داری بسی

127

رهی کو بود دور از اندیشه پاک

128

به از راه نزدیک اندیشناک

129

گرانباری مال چندان مجوی

130

که افتد به لشگرگهت گفتگوی

131

زهر غارت و مال کاری به دست

132

به درویش ده هر یک از هر چه هست

133

نهانی بخواهندگان چیز ده

134

که خشنودی ایزد از چیز به

135

دهش کز نظرها نهانی بود

136

حصار بد آسمانی بود

137

سپه را به اندازه ده پایگاه

138

مده بیشتر مالی از خرج راه

139

شکم بنده را چون شکم گشت سیر

140

کند بد دلی گر چه باشد دلیر

141

نه سیری چنان ده که گردند مست

142

نه بگذارشان از خورش تنگدست

143

چنان زی که هنگام سختی و ناز

144

بود لشگر از جزتوئی بی نیاز

145

به روزی دو نوبت برآرای خوان

146

سران سپه را یکایک بخوان

147

مخور باده در هیچ بیگانه بوم

148

تن آسان مشو تا نباشی به روم

149

بروشنترین کس ودیعت سپار

150

که از آب روشن نیاید غبار

151

چو روشن‌ترست آفتاب از گروه

152

امانت بدو داد دریا و کوه

153

اگر مقبلی مقبلانرا شناس

154

که اقبال را دارد اقبال پاس

155

مده مدبران را بر خویش راه

156

که انگور از انگور گردد سیاه

157

وفا خصلت مادر آورد توست

158

مگر از سرشتی که بود از نخست

159

چو مردم بگرداند آیین و حال

160

بگردد بر او سکهٔ ملک و مال

161

ز خوی قدیمی نشاید گذشت

162

که نتوان به خوی دگر بازگشت

163

منه خوی اصلی چو فرزانگان

164

مشو پیرو خوی بیگانگان

165

پیاده که اوراست آیین شود

166

نگونسار گردد چو فرزین شود

167

اگر صاحب اقبال بینی کسی

168

نبینم که با او بکوشی بسی

169

به هر گردشی با سپهر بلند

170

ستیزه مبر تا نیابی گزند

171

بنه دل به هرچ آورد روزگار

172

مگردان سراز پند آموزگار

173

اگر نازی از دولت آید پدید

174

سر از ناز دولت نباید کشید

175

بنازی که دولت نماید مرنج

176

که در ناز دولت بود کان گنج

177

چو هنگام ناز تو آید فراز

178

کشد دولت آنروز نیز از تو ناز

179

صدف زان همه تن شدست استخوان

180

که مغزی چو در دارد اندرمیان

181

ازان سخت شد کان گوهر چو سنگ

182

که ناید گهر جز به سختی به چنگ

183

به سختی در اختر مشو بدگمان

184

که فرخ‌تر آید زمان تا زمان

185

ز پیروزه گون گنبد انده مدار

186

که پیروز باشد سرانجام کار

187

مشو ناامید ارشود کار سخت

188

دل خود قوی کن به نیروی بخت

189

بر انداز سنگی به بالا دلیر

190

دگرگون بود کار کاید به زیر

191

رها کن ستم را به یکبارگی

192

که کم عمری آرد ستمکارگی

193

شه از داد خود گر پشیمان شود

194

ولایت ز بیداد ویران شود

195

تو را ایزد از بهر عدل آفرید

196

ستم ناید از شاه عادل پدید

197

نکوی رای چون رای را بد کند

198

چنان دان که بد در حق خود کند

199

چو گردد جهان گاهگاه از نورد

200

به گرمای گرم و به سرمای سرد

201

در آن گرم و سردی سلامت مجوی

202

که گرداند از عادت خویش روی

203

چنان به که هر فصلی از فصل سال

204

به خاصیت خود نماید خصال

205

ربیع از ربیعی نماید سرشت

206

تموز از تموز آورد سرنبشت

207

چو هرچ او بگردد ز ترتیب کار

208

بگردد بر او گردش روزگار

209

بجای تو گر بد کند ناکسی

210

تو نیز ارکنی نیکوی با کسی

211

همانرا همین را فراموش کن

212

زبان از بدو نیک خاموش کن

213

مژه در نخفتن چو الماس دار

214

به بیداری آفاق را پاس دار

215

چنین زد مثل کاردان بزرگ

216

که پاس شبانست پابند گرگ

217

چو یابی توانائیی در سرشت

218

مزن خنده کانجا بود خنده زشت

219

وگر ناتوانی درآید به کار

220

مکن عاجزی برکسی آشکار

221

لب از خندهٔ خرمی درمبند

222

غمین باش پنهان و پیدا بخند

223

به هر جا که حربی فراز آیدت

224

به حرب آزمایان نیاز آیدت

225

هزیمت پدیر از دگر حربگاه

226

نباید که یابد درآن حرب راه

227

گریزنده چون ره به دست آورد

228

به کوشندگان درشکست آورد

229

چو خواهی که باشد ظفر یار تو

230

ظفر دیده باید سپهدارتو

231

به فرخ رکابان فیروزمند

232

عنان عزیمت برآور بلند

233

به هرچ آری از نیک و از بد بجای

234

بد از خویشتن بین و نیک از خدای

235

چو این نامه نامور شد تمام

236

به شه داد و شه گشت ازو شادکام