بخش ۳۰ – نشستن بهرام روز چهارشنبه در گنبد پیروزه رنگ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم پنجم

نظامی

بخش ۳۰ - نشستن بهرام روز چهارشنبه در گنبد پیروزه رنگ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم پنجم

خمسههفت پیکرشمارهٔ 30
1

چارشنبه که از شکوفه مهر

2

گشت پیروزه‌گون سواد سپهر

3

شاه را شد ز عالم افروزی

4

جامه پیروزه‌گون ز پیروزی

5

شد به پیروزه گنبد از سر ناز

6

روز کوتاه بود و قصه دراز

7

زلف شب چون نقاب مشکین بست

8

شه ز نقابی نقیبان رست

9

خواست تا بانوی فسانه سرای

10

آرد آیین بانوانه به جای

11

گوید از راه عشقبازی او

12

داستانی به دلنوازی او

13

غنچه گل گشاد سرو بلند

14

بست بر برگ گل شمامه قند

15

گفت کای چرخ بنده فرمانت

16

واختر فرخ آفرین خوانت

17

من و بهتر ز من هزار کنیز

18

از زمین بوسی تو گشته عزیز

19

زشت باشد که پیش چشمه نوش

20

درگشاید دکان سرکه‌فروش

21

چون ز فرمان شاه نیست گزیر

22

گویم ار شه بود صداع پذیر

23

بود مردی به مصر ماهان نام

24

منظری خوبتر ز ماه تمام

25

یوسف مصریان به زیبائی

26

هندوی او هزار یغمائی

27

جمعی از دوستان و همزادان

28

گشته هریک به روی او شادان

29

روزکی چند زیر چرخ کبود

30

دل نهادند بر سماع و سرود

31

هریک از بهر آن خجسته چراغ

32

کرده مهمانیی به خانه و باغ

33

روزی آزاده‌ای بزرگ نه خرد

34

آمد او را به باغ مهمان برد

35

بوستانی لطیف و شیرین کار

36

دوستان زو لطیف‌تر صدبار

37

تا شب آنجا نشاط می‌کردند

38

گاه می گاه میوه می‌خوردند

39

هر زمان از نشاط پرورشی

40

هردم از گونه دگر خورشی

41

شب چو از مشک برکشید علم

42

نقره را قیر درکشید قلم

43

عیش خوش بودشان در آن بستان

44

باده در دست و نغمه در دستان

45

هم در آن باغ دل گرو کردند

46

خرمی تازه عیش نو کردند

47

بود مهتابی آسمان افروز

48

شبی الحق به روشنائی روز

49

مغز ماهان چو گرم شد ز شراب

50

تابش ماه دید و گردش آب

51

گرد آن باغ گشت چون مستان

52

تا رسید از چمن به نخلستان

53

دید شخصی ز دور کامد پیش

54

خبرش داد از آشنائی خویش

55

چون که بشناختش همالش بود

56

در تجارت شریک مالش بود

57

گفت چون آمدی بدین هنگام

58

نه رفیق و نه چاکر و نه غلام

59

گفت کامشب رسیدم از ره دور

60

دلم از دیدنت نبود صبور

61

سودی آورده‌ام برون ز قیاس

62

زان چنان سود هست جای سپاس

63

چون رسیدم به شهر بیگه بود

64

شهر در بسته خانه بیره بود

65

هم در آن کاروانسرای برون

66

بر دم آن‌بار مهر کرده درون

67

چون شنیدم که خواجه مهمانست

68

آمدم باز رفتن آسانست

69

گر تو آیی به شهر به باشد

70

داور ده صلاح ده باشد

71

نیز ممکن بود که در شب داج

72

نیمه سودی نهان کنیم از باج

73

دل ماهان ز شادمانی مال

74

برگرفت آن شریک را دنبال

75

در گشادند باغ را ز نهفت

76

چون کسی‌شان ندید هیچ نگفت

77

هردو در پویه گشته باد خرام

78

تا ز شب رفت یک دو پاس تمام

79

پیش می‌شد شریک راه نورد

80

او به دنبال می‌دوید چو گرد

81

راه چون از حساب خانه گذشت

82

تیر اندیشه از نشانه گذشت

83

گفت ماهان ز ما به فرضه نیل

84

دوری راه نیست جز یک میل

85

چار فرسنگ ره فزون رفتیم

86

از خط دایره برون رفتیم

87

باز گفتا مگر که من مستم

88

بر نظر صورتی غلط بستم

89

او که در رهبری مرا یارست

90

راه دانست و نیز هشیارست

91

همچنان می‌شدند در تک و تاب

92

پس رو آهسته پیشرو به شتاب

93

گرچه پس رو ز پیش رو می‌ماند

94

پیش رو باز مانده را می‌خواند

95

کم نکردند هردو زان پرواز

96

تا بدان گه که مرغ کرد آواز

97

چون پر افشاند مرغ صبحگهی

98

شد دماغ شب از خیال تهی

99

دیده مردم خیال پرست

100

از فریب خیال بازی رست

101

شد ز ماهان شریک ناپیدا

102

ماند ماهان ز گمرهی شیدا

103

مستی و ماندگی دماغش سفت

104

مانده و مست بود بر جا خفت

105

اشک چون شمع نیم‌سوز فشاند

106

خفته تا وقت نیم روز بماند

107

چون ز گرمای آفتاب سرش

108

گرمتر گشت از آتش جگرش

109

دیده بگشاد بر نظاره راه

110

گرد بر گرد خویش کرد نگاه

111

باغ گل جست و گل به باغ ندید

112

جز دلی با هزار داغ ندید

113

غار بر غار دید منزل خویش

114

مار هر غار از اژدهائی بیش

115

گرچه طاقت نماند در پایش

116

هم به رفتن پذیره شد رایش

117

پویه می‌کرد و زور پایش نه

118

راه می‌رفت و رهنمایش نه

119

تا نزد شاه شب سه پایه خویش

120

بود ترسان دلش ز سایه خویش

121

شب چو نقش سیاه‌کاری بست

122

روزگار از سپیدکاری رست

123

بی‌خود افتاد بر در غاری

124

هر گیاهی به چشم او ماری

125

او در آن دیوخانه رفته ز هوش

126

کامد آواز آدمیش به گوش

127

چون نظر برگشاد دید دوتن

128

زو یکی مرد بود و دیگر زن

129

هردو بر دوش پشتها بسته

130

می‌شدند از گرانی آهسته

131

مرد کو را بدید بر ره خویش

132

ماند زن را به جای و آمد پیش

133

بانگ بر زد برو که هان چه کسی

134

با که داری چو باد هم نفسی

135

گفت مردی غریب و کارم خام

136

هست ماهان گوشیارم نام

137

گفت کاینجا چگونه افتادی

138

کین خرابی ندارد آبادی

139

این بر و بوم جای دیوانست

140

شیر از آشوبشان غریوانست

141

گفت لله و فی الله‌ای سره مرد

142

آن کن از مردمی که شاید کرد

143

که من اینجا به خود نیفتادم

144

دیو بگذار کادمیزادم

145

دوش بودم به ناز و آسانی

146

بر بساط ارم به مهمانی

147

مردی آمد که من همال توام

148

از شریکان ملک و مال توام

149

زان بهشتم بدین خراب افکند

150

گم شد از من چو روح گشت بلند

151

با من آن یار فارغ از یاری

152

یا غلط کرد یا غلط کاری

153

مردمی کم تو از برای خدای

154

راه گم کرده را به من بنمای

155

مرد گفت ای جوان زیباروی

156

به یکی موی رستی از یک موی

157

دیو بود آنکه مردمش خوانی

158

نام او هایل بیابانی

159

چون تو صد آدمی زره بر دست

160

هریکی بر گریوه مردست

161

من و این زن رفیق و یار توایم

162

هردو امشب نگاهدار توایم

163

دل قوی کن میان ما به خرام

164

پی ز پی بر مگیرد و گام از گام

165

رفت ماهان میان آن دو دلیل

166

راه را می‌نوشت میل به میل

167

تا دم صبح هیچ دم نزدند

168

جز پی یکدگر قدم نزدند

169

چون دهل بر کشید بانگ خروس

170

صبح بر ناقه بست زرین کوس

171

آندو زندان که بی کلید شدند

172

هردو از دیده ناپدید شدند

173

باز ماهان در اوفتاد ز پای

174

چون فرو ماندگان بماند به جای

175

روز چون عکس روشنائی داد

176

خاک بر خون شب گوائی داد

177

گشت ماهان در آن گریوه تنگ

178

کوه بر کوه دید جای پلنگ

179

طاقتش رفت از آنکه خورد نبود

180

خورشی جز دریغ و درد نبود

181

بیخ و تخم گیا طلب می‌کرد

182

اندک اندک به جای نان می‌خورد

183

باز ماندن ز راه روی نداشت

184

ره نه و رهروی فرو نگذاشت

185

تا شب آن روز رفت کوه به کوه

186

آمد از جان و از جهان به ستوه

187

چون جهان سپید گشت سیاه

188

راهرو نیز باز ماند ز راه

189

در مغاکی خزید و لختی خفت

190

روی خویش از روند کان نهفت

191

ناگه آواز پای اسب شنید

192

بر سر راه شد سواری دید

193

مرکب خویش گرم کرده سوار

194

در دگر دست مرکبی رهوار

195

چون درآمد به نزد ماهان تنگ

196

پیکری دید در خزیده به سنگ

197

گفت کای ره‌نشین زرق نمای

198

چه کسی و چه جای تست اینجای

199

گر خبر باز دادی از رازم

200

ور نه حالی سرت بیندازم

201

گشت ماهان ز بیم او لرزان

202

تخمی افشاند چون کشاورزان

203

گفت کای ره‌نورد خوب خرام

204

گوش کن سرگذشت بنده تمام

205

وآنچه دانست از آشکار و نهفت

206

چون نیوشنده گوش کرد بگفت

207

چون سوار آن فسانه زو بشنید

208

در عجب ماند و پشت دست گزید

209

گفت بردم به خویشتن لاحول

210

که شدی ایمن از هلاک دو هول

211

نر و ماده و غول چاره گرند

212

کادمی را ز راه خود ببرند

213

در مغاک افکنند و خون ریزند

214

چون شود بانگ مرغ بگریزند

215

ماده هیلا و نام نر غیلاست

216

کارشان کردن بدی و بلاست

217

شکر کن کز هلاکشان رستی

218

هان سبک باش اگر کسی هستی

219

بر جنیبت نشین عنان درکش

220

وز همه نیک و بد زبان درکش

221

بر پیم باد پای را میران

222

در دل خود خدای را می‌خوان

223

عاجز و یاوه گشت زان در غار

224

بر پر آن پرنده گشت سوار

225

آنچنان بر پیش فرس می‌راند

226

که ازو باد باز پس می‌ماند

227

چون قدر مایه راه بنوشتند

228

وز خطرگاه کوه بگذشتند

229

گشت پیدا ز کوه‌پایه پست

230

ساده دشتی چگونه چون کف دست

231

آمد از هر طرف نوازش رود

232

ناله بربط و نوای سرود

233

بانگ از آن سو که سوی ما به خرام

234

نعره زین سو که نوش بادت جام

235

همه صحرا به جای سبزه و گل

236

غول در غول بود و غل در غل

237

کوه و صحرا ز دیو گشته ستوه

238

کوه صحرا گرفته صحرا کوه

239

بر نشسته هزار دیو به دیو

240

از در و دشت برکشید غریو

241

همه چون دیو باد خاک انداز

242

بلکه چون دیو چه سیاه و دراز

243

تا بدانجا رسید کز چپ و راست

244

های و هوئی بر آسمان برخاست

245

صفق و رقص برکشیده خروش

246

مغز را در سر آوریده به جوش

247

هر زمان آن خروش می‌افزود

248

لحظه تا لحظه بیشتر می‌بود

249

چون برین ساعتی گذشت ز دور

250

گشت پیدا هزار مشعل نور

251

ناگه آمد پدید شخصی چند

252

کالبدهای سهمناک و بلند

253

لفچهائی چو زنگیان سیاه

254

همه قطران قبا و قیر کلاه

255

همه خرطوم دار و شاخ‌گرای

256

گاو و پیلی نموده در یکجای

257

هریکی آتشی گرفته به دست

258

منکر و زشت چون زبانی مست

259

آتش از حلقشان زبانه زنان

260

بیت گویان و شاخشانه زنان

261

زان جلاجل که دردم آوردند

262

رقص در جمله عالم آوردند

263

هم بدان زخمه کان سیاهان داشت

264

رقص کرد آن فرس که ماهان داشت

265

کرد ماهان در اسب خویش نظر

266

تا ز پایش چرا برآمد پر

267

زیر خود محنت و بلائی دید

268

خویشتن را بر اژدهائی دید

269

اژدهائی چهارپای و دو پر

270

وین عجبتر که هفت بودش سر

271

فلکی کو به گرد ما کمرست

272

چه عجب کاژدهای هفت سرست

273

او بران اژدهای دوزخ وش

274

کرده بر گردنش دو پای بکش

275

وآن ستمگاره دیو بازی گر

276

هر زمانی بازیی نمود دگر

277

پای می‌کوفت با هزار شکن

278

پیچ در پیچ‌تر ز تاب رسن

279

او چو خاشاک سایه پرورده

280

سیلش از کوه پیش در کرده

281

سو به سو می‌فکند و می‌بردش

282

کرد یکباره خسته و خردش

283

می‌دواندش ز راه سرمستی

284

می‌زدش بر بلندی و پستی

285

گه برانگیختش چو گوی از جای

286

گه به گردن درآوریدش پای

287

کرد بر وی هزار گونه فسوس

288

تا به هنگام صبج و بانگ خروس

289

صبح چون زد دم از دهانه شیر

290

حالی از گردنش فکند به زیر

291

رفت و رفت از جهان نفیر و خروش

292

دیگهای سیه نشست ز جوش

293

چون ز دیو اوفتاد دیو سوار

294

رفت چون دیو دیدگان از کار

295

ماند بی‌خود در آن ره افتاده

296

چون کسی خسته بلکه جان داده

297

تا نتفسید از آفتاب سرش

298

نه ز خود بود و نز جهان خبرش

299

چون ز گرمی گرفت مغزش جوش

300

در تن هوش رفته آمد هوش

301

چشم مالید و از زمین برخاست

302

ساعتی نیک دید در چپ و راست

303

دید بر گرد خود بیابانی

304

کز درازی نداشت پایانی

305

ریگ رنگین کشیده نخ بر نخ

306

سرخ چون خون و گرم چون دوزخ

307

تیغ چون بر سری فراز کشند

308

ریگ ریزند و نطع باز کشند

309

آن بیابان علم به خون افراخت

310

ریگ از آن ریخت نطع از آن انداخت

311

مرد محنت کشیده شب دوش

312

چون تنومند شد به طاقت و هوش

313

یافت از دامگاه آن ددگان

314

کوچه راهی به کوی غمزدگان

315

راه برداشت می‌دوید چو دود

316

سهم زد زان هوای زهرآلود

317

آنچنان شد که تیر در پرتاب

318

باز ماند از تکش به گاه شتاب

319

چون درآمد به شب سیاهی شام

320

آن بیابان نوشته بود تمام

321

زمی سبز دید و آب روان

322

دل پیرش چو بخت گشت جوان

323

خورد از آن آب و خویشتن را شست

324

وز پی خواب جایگاهی جست

325

گفت به گر به شب برآسایم

326

کز شب آشفته می‌شود رایم

327

من خود اندر مزاج سودائی

328

وین هوا خشک و راه تنهائی

329

چون نباشد خیالهای درشت؟

330

خاطرم را خیال‌بازی کشت

331

خسبم امشب ز راه دمسازی

332

تا نبینم خیال شب بازی

333

پس ز هر منزلی و هر راهی

334

باز می‌جست عافیت گاهی

335

تا به بیغوله‌ای رسید فراز

336

دید نقیبی درو کشیده دراز

337

چاهساری هزار پایه درو

338

ناشده کس مگر که سایه درو

339

شد در آن چاهخانه یوسف‌وار

340

چون رسن پایش اوفتاده ز کار

341

چون به پایان چاهخانه رسید

342

مرغ گفتی به آشیانه رسید

343

بی خطر شد از آن حجاب نهفت

344

بر زمین سر نهاد و لختی خفت

345

چون درامد ز خواب نوشین باز

346

کرد بالین خوابگه را ساز

347

دیده بگشاد بر حوالی چاه

348

نقش می‌بست بر حریر سیاه

349

یک درم وار دید نور سپید

350

چون سمن بر سواد سایه بید

351

گرد آن روشنائی از چپ و راست

352

دید تا اصل روشنی ز کجاست

353

رخنه‌ای دید داده چرخ بلند

354

نور مهتاب را بدو پیوند

355

چون شد آگه که آن فواره نور

356

تابد از ماه و ماه از آنجا دور

357

چنگ و ناخن نهاد در سوراخ

358

تنگیش را به چاره کرد فراخ

359

تا چنان شد که فرق تا گردن

360

می‌توانست ازو برون کردن

361

سر برون کرد و باغ و گلشن دید

362

جایگاهی لطیف و روشن دید

363

رخنه کاوید تا به جهد و فسون

364

خویشتن را ز رخنه کرد برون

365

دید باغی نه باغ بلکه بهشت

366

به ز باغ ارم به طبع و سرشت

367

روضه گاهی چو صد نگار درو

368

سرو و شمشاد بی‌شمار درو

369

میوه دارانش از برومندی

370

کرده با خاک سجده پیوندی

371

میوه‌هائی برون ز اندازه

372

جان ازو تازه او چو جان تازه

373

سیب چون لعل جام‌های رحیق

374

نار بر شکل درجهای عقیق

375

به چه گوئی بر آگنیده به مشک

376

پسته با خنده‌تر از لب خشک

377

رنگ شفتالو از شمایل شاخ

378

کرده یاقوت سرخ و زرد فراخ

379

موز با لقمه خلیفه به راز

380

رطبش را سه بوسه برده به گاز

381

شکر امرود در شکر خندی

382

عقد عناب در گهر بندی

383

شهد انجیر و مغز بادامش

384

صحن پالوده کرده در جامش

385

تاک انگور کج نهاده کلاه

386

دیده در حکم خود سپید و سیاه

387

ز آب انگور و نار آتش گون

388

همچو انگور بسته محضر خون

389

شاخ نارنج و برگ تاره ترنج

390

نخلبندی نشانده بر هر کنج

391

بوستان چون مشعبد از نیرنگ

392

خربزه حقه‌های رنگارنگ

393

میوه بر میوه سیب و سنجد و نار

394

چون طبرخون ولی طبرزد وار

395

چونکه ماهان چنان بهشتی یافت

396

دل ز دوزخ سرای دوشین تافت

397

او دران میوه‌ها عجب مانده

398

خورده برخی و برخی افشانده

399

ناگه از گوشه نعره‌ای برخاست

400

که بگیرید دزد را چپ و راست

401

پیری آمد ز خشم و کیه به جوش

402

چوبدستی بر آوریده به دوش

403

گفت کای دیومیوه دزد کئی

404

شب به باغ آمده ز بهر چئی

405

چند سالست تا در این باغم

406

از شبیخون دزد پی داغم

407

تو چه خلقی چه اصل دانندت

408

چونی و کیستی که خوانندت

409

چون به ماهان بر این حدیث شمرد

410

مرد مسکین به دست و پای بمرد

411

گفت مردی غریبم از خانه

412

دور مانده به جای بیگانه

413

با غریبان رنج دیده به ساز

414

تا فلک خواندت غریب نواز

415

پیر چون دید عذر سازی او

416

کرد رغبت به دلنوازی او

417

چوبدستی نهاد زود ز دست

418

فارغش کرد و پیش او بنشست

419

گفت برگوی سرگذشته خویش

420

تا چه دیدی ترا چه آمد پیش

421

چه ستم دیده‌ای ز بی‌خردان

422

چه بدی کرده‌اند با تو بدان

423

چونکه ماهان ز روی دلداری

424

دید در پیر نرم گفتاری

425

کردش آگه ز سرگذشته خویش

426

وز بلاها که آمد او را پیش

427

آن ز محنت به محنت افتادن

428

هر شبی دل به محنتی دادن

429

وان سرانجام ناامید شدن

430

گه سیاه و گهی سپید شدن

431

تا بدان چاه و آن خجسته چراغ

432

که ز تاریکیش رساند به باغ

433

قصه خود یکان یکان برگفت

434

کرد پیدا بر او حدیث نهفت

435

پیرمرد از شگفتی کارش

436

خیره شد چون شنید گفتارش

437

گفت بر ما فریضه گشت سپاس

438

کایمنی یافتی ز رنج و هراس

439

زان فرومایه گوهران رستی

440

به چنین گنج خانه پیوستی

441

چونکه ماهان ز رفق و یاری او

442

دید بر خود سپاس‌داری او

443

باز پرسید کان نشیمن شوم

444

چه زمین است وز کدامین بوم

445

کان قیامت نمود دوش به من

446

کافرینش نداشت گوش به من

447

آتشی برزد از دماغم دود

448

کانهمه شور یک شراره نمود

449

دیو دیدم ز خود شدم خالی

450

دیو دیده چنان شود حالی

451

پیشم آمد هزار دیو کده

452

در یکی صد هزار دیو و دده

453

این کشید آن فکند و آنم زد

454

دده و دیو هر دو بد در بد

455

تیرگی را ز روشنی است کلید

456

در سیاهی سپید شاید دید

457

من سیه در سیه چنان دیدم

458

کز سیاهی دیده ترسیدم

459

ماندم از کار خویش سرگشته

460

دهنم خشک و دیده‌تر گشته

461

گاهی از دست دیده نالیدم

462

گاه بر دیده دست مالیدم

463

می‌زدم گام و می‌بریدم راه

464

این به لاحول و آن بسم‌الله

465

تا ز رنجم خدای داد نجات

466

ظلمتم شد بدل به آب حیات

467

یافتم باغی از ارم خوشتر

468

باغبانی ز باغ دلکش‌تر

469

ترس دوشینم از کجا برخاست

470

وامشبم کام ایمنی ز کجاست؟

471

پیر گفت ای ز بند غم رسته

472

به حریم نجات پیوسته

473

آن بیابان که گرد این طرفست

474

دیو لاخی مهول و بی علفست

475

وان بیابانیان زنگی سار

476

دیو مردم شدند و مردم خوار

477

بفریبند مرد را ز نخست

478

بشکنندش شکستنی به درست

479

راست خوانی کنند و کج بازند

480

دست گیرند و در چه اندازند

481

مهرشان رهنمای کین باشد

482

دیو را عادت این چنین باشد

483

آدمی کو فریب ناک بود

484

هم ز دیوان آن مغاک بود

485

وین چنین دیو در جهان چندند

486

کابلهند و بر ابلهان خندند

487

گه دروغی به راستی پوشند

488

گاه زهری در انگبین جوشند

489

در خیال دروغ بی مددیست

490

راستی حکم نامه ابدیست

491

راستی را بقا کلید آمد

492

معجز از سحر از آن پدید آمد

493

ساده دل شد در اصل و گوهر تو

494

کین خیال اوفتاد در سر تو

495

اینچنین بازیی کریه و کلان

496

ننمایند جز به ساده‌دلان

497

ترس تو بر تو ترکتازی کرد

498

با خیالت خیال بازی کرد

499

آن همه بر تو اشتلم کردن

500

بود تشویش راه گم کردن

501

گر دلت بودی آن زمان بر جای

502

نشدی خاطرت خیال نمای

503

چون از آن غولخانه جان بردی

504

صافی آشام تا کی از دردی

505

مادر انگار امشب زادست

506

و ایزدت زان جهان به ما دادست

507

این گرانمایه باغ مینو رنگ

508

که به خون دل آمدست به چنگ

509

ملک من شد دران خلافی نیست

510

در گلی نیست کاعترافی نیست

511

میوه‌هائیست مهر پرورده

512

هر درختی ز باغی آورده

513

دخل او آنگهی که کم باشد

514

زو یکی شهر محتشم باشد

515

بجز اینم سرا و انبارست

516

زر به خرمن گهر به خروارست

517

این همه هست و نیست فرزندم

518

که دل خویشتن درو بندم

519

چون ترا دیدم از هنرمندی

520

در تو دل بسته‌ام به فرزندی

521

گر بدین شادی ای غلام تو من

522

کنم این جمله را به نام تو من

523

تا درین باغ تازه می‌تازی

524

نعمتی می‌خوری و می‌نازی

525

خواهمت آنچنان که رای بود

526

نو عروسی که دلربای بود

527

دل نهم بر شما و خوش باشم

528

هرچه خواهید نازکش باشم

529

گر وفا می‌کنی بدین فرمان

530

دست عهدی بده بدین پیمان

531

گفت ماهان چه جای این سخنست

532

خار بن کی سزای سرو بنست

533

چون پذیرفتم به فرزندی

534

بنده گشتم بدین خداوندی

535

شاد بادی که کردیم شادان

536

ای به تو خان و مانم آبادان

537

دست او بسه داد شاد بدو

538

وآنگهی دست خویش داد بدو

539

پیر دستش گرفت زود به دست

540

عهد و میثاق کرد و پیمان بست

541

گفت برخیز میهمان برخاست

542

بردش از دست چپ به جانب راست

543

بارگاهی بدو نمود بلند

544

گسترش‌های بارگاه پرند

545

صفحه‌ای تا فلک سر آورده

546

گیلویی طاق او برآورده

547

همه دیوار و صحن او ز رخام

548

به فروزندگی چو نقره خام

549

پیشگاهی فراخ و اوجی تنگ

550

از بسی شاخ سرو و بید و خدنگ

551

درگهی بسته بر جناح درش

552

کاسمان بوسه داد بر کمرش

553

پیش آن صفه کیانی کاخ

554

رسته صندل بنی بلند و فراخ

555

شاخ در شاخ زیور افکنده

556

زیورش در زمین سر افکنده

557

کرده بر وی نشستگاهی چست

558

تخت بسته به تخته‌های درست

559

فرشهائی کشیده بر سر تخت

560

نرم و خوش بو چو برگهای درخت

561

پیر گفتش برین درخت خرام

562

ور نیاز آیدت به آب و طعام

563

سفره آویخته است و کوزه فرود

564

پر زنان سپید و آب کبود

565

من روم تا کنم ز بهر تو ساز

566

خانه‌ای خوش کنم ز بهر تو باز

567

تا نیایم صبور باش به جای

568

هیچ ازین خوابگه فرود میای

569

هرکه پرسد ترا به گردان گوش

570

در جوابش سخن مگوی و خموش

571

به مدارای هیچکس مفریب

572

از مراعات هر کسی به شکیب

573

گر من آیم ز من درستی خواه

574

آنگهی ده مرا به پیشت راه

575

چون میان من وتو از سر عهد

576

صحبتی تازه شد چو شیر و چو شهد

577

باغ باغ تو خانه خانه تست

578

آشیان من آشیانه تست

579

امشب از چشم بد هراسان باش

580

همه شبهای دیگر آسان باش

581

پیر چون داد یک به یک پندش

582

داد با پند نیز سوگندش

583

نردبان پایه دوالین بود

584

کز پی آن بلند بالین بود

585

گفت بر شو دوال سائی کن

586

یکی امشب دوال پائی کن

587

وز زمین برکش آن دوال دراز

588

تا نگردد کسی دوالک باز

589

امشب از مار کن کمر سازی

590

بامدادان به گنج کن بازی

591

گرچه حلوای ما شبانه رسید

592

زعفرانش به روز باید دید

593

پیر گفت این و رفت سوی سرای

594

تا بسازد ز بهر مهمان جای

595

رفت ماهان بران درخت بلند

596

برکشید از زمین دوال کمند

597

بر سریر بلند پایه نشست

598

زیر پایش همه بلندان پست

599

در چنان خانه معنبر پوش

600

شد چو باد شمال خانه فروش

601

سفره نان گشاد و لختی خورد

602

از رقاق سپید و گرده زرد

603

خورد از آن سرد کوزه به آب زلال

604

پرورش یافته به باد شمال

605

چون بر آن تخت رومی آرایش

606

یافت از فرش چینی آسایش

607

شاخ صندل شمامه کافور

608

از دلش کرد رنج سودا دور

609

تکیه زد گرد باغ می‌نگریست

610

ناگه از دور تافت شمعی بیست

611

نو عروسان گرفته شمع به دست

612

شاه نو تخت شد عروس پرست

613

هفده سلطان درآمدند ز راه

614

هفده خصل تمام برده ز ماه

615

هر یک آرایشی دگر کرده

616

قصبی بر گل و شکر کرده

617

چون رسیدند پیش صفه باغ

618

شمع بردست و خویشتن چو چراغ

619

بزمه‌ای خسروانه بنهادند

620

پیشگاه بساط بگشادند

621

شمع بر شمع گشت روی بساط

622

روی در روی شد سرور و نشاط

623

آن پریرخ که بود مهترشان

624

دره‌التاج عقد گوهرشان

625

رفت و بر بزمگاه خاص نشست

626

دیگران را نشاند هم بر دست

627

برکشیدند مرغ‌وار نوا

628

درکشیدند مرغ را ز هوا

629

برد آوازشان ز راه فریب

630

هم ز ماهان و هم ز ماه شکیب

631

رقص در پایشان به زخمه گری

632

ضرب در دستشان به خانه بری

633

بادی آمد نمود دستانها

634

درگشاد از ترنج پستانها

635

در غم آن ترنج طبع گشای

636

مانده ماهان ز دور صندل سای

637

کرد صد ره که چاره‌ای سازد

638

خویشتن زان درخت اندازد

639

با چنان لعبتان حور سرشت

640

بی قیامت در اوفتد به بهشت

641

باز گفتار پیرش آمد یار

642

بند بر صرعیان طبع نهاد

643

وان بتان همچنان دران بازی

644

می‌نمودند شعبده سازی

645

چون زمانی نشاط بنمودند

646

خوان نهادند و خورد را بودند

647

خوردهائی ندیده آتش و آب

648

کرده خوشبو به مشک و عود و گلاب

649

زیربائی به زعفران و شکر

650

ناربائی ز زیربا خوشتر

651

بره شیر مست بلغاری

652

ماهی تازه مرغ پرواری

653

گردهای سپید چون کافور

654

نرم و نازک چو پشت و سینه حور

655

صحن حلوای پروریده به قند

656

بیشتر زانکه گفت شاید چند

657

وز کلیچه هزار جنس غریب

658

پرورش یافته به روغن و طیب

659

چون بدین گونه خوانی آوردند

660

خوان مخوان بل جهانی آوردند

661

شاه خوبان به نازنینی گفت

662

طاق ما زود گشت خواهد جفت

663

بوی عود آیدم ز صندل خام

664

سوی آن عود صندلی به خرام

665

عود بوئی بر اوست عودی پوش

666

صندل‌آمیز و صندلی بر دوش

667

شب چو عود سیاه و صندل زرد

668

عود ما را به صندلش پرورد

669

مغز ما را ز طیب هست نصیب

670

طیبتی نیز خوش بود با طیب

671

می‌نماید که آشنا نفسی

672

بر درختست و می‌پزد هوسی

673

زیر خوانش ز روی دمسازی

674

تا کند با خیال ما بازی

675

گر نیاید بگو که خوان پیشست

676

مهر آن مهربان ازان بیشست

677

که بخوان دست خویش بگشاید

678

مگر آنگه که میهمان آید

679

خیز تا برخوری ز پیوندش

680

خوان نهاده مدار در بندش

681

نازنین رفت سوی صندل شاخ

682

دهنی تنگ و لابهای فراخ

683

بلبل آسا بر او درود آورد

684

وز درختش چو گل فرود آورد

685

میهمان خود که جای کش بودش

686

بر چنان رقص پای خوش بودش

687

شد به دنبال آن میانجی چست

688

گو بدان کار خود میانجی جست

689

زان جوانی که در سر افتادش

690

نامد از پند پیر خود یادش

691

چون جوان جوش در نهاد آرد

692

پند پیران کجا به یاد آرد

693

عشق چون برگرفت شرم از راه

694

رفت ماهان به میهمانی ماه

695

ماه چون دید روی ماهان را

696

سجده بردش چو تخت شاهان را

697

با خودش بر بساط خاص نشاند

698

این شکر ریخت وان گلاب افشاند

699

کرد با او به خورد هم‌خوانی

700

کاین چنین است شرط مهمانی

701

وز سر دوستی و اخلاصش

702

دادهر دم نواله خاصش

703

چون فراغت رسیدشان از خوان

704

جام یاقوت گشت قوت روان

705

ساغری چند چون ز می خوردند

706

شرم را از میانه پی کردند

707

چون ز مستی درید پرده شرم

708

گشت بر ماه مهر ماهان گرم

709

لعبتی دید چون شکفته بهار

710

نازنینی چو صد هزار نگار

711

نرم و نازک بری چو لور و پنیر

712

چرب و شیرین تزی ز شکر و شیر

713

رخ چو سیبی که دلپسند بود

714

در میان گلاب و قند بود

715

تن چو سیماب کاوری در مشت

716

از لطافت برون رود ز انگشت

717

در کنار آن‌چنان که گل در باغ

718

در میان آن‌چنان که شمع و چراغ

719

زیور مه نثار گشته بر او

720

مهر ماهان هزار گشته بر او

721

گه گزیدش چو قند را مخمور

722

گه مزیدش چو شهد را زنبور

723

چونکه ماهان به ماه در پیچید

724

ماه چهره ز شرم سر پیچید

725

در برآورد لعبت چین را

726

گل صد برگ و سرو سیمین را

727

لب بران چشمه رحیق نهاد

728

مهر یاقوت بر عقیق نهاد

729

چون دران نور چشم و چشمه قند

730

کرد نیکو نظر به چشم پسند

731

دید عفریتی از دهن تا پای

732

آفریده ز خشمهای خدای

733

گاو میشی گراز دندانی

734

کاژدها کس ندید چندانی

735

ز اژدها در گذر که اهرمنی

736

از زمین تا به آسمان دهنی

737

چفته پشتی نغوذ بالله کوز

738

چون کمانی که برکشند به توز

739

پشت قوسی و روی خرچنگی

740

بوی گندش هزار فرسنگی

741

بینیی چون تنور خشت پزان

742

دهنی چون لوید رنگرزان

743

باز کرده لبی چو کام نهنگ

744

در برآورده میهمان را تنگ

745

بر سر و رویش آشکار و نهفت

746

بوسه می‌داد و این سخن می‌گفت

747

کای به چنگ من اوفتاده سرت

748

وی به دندان من دریده برت

749

چنگ در من زدی و دندان هم

750

تا لبم بوسی و زنخدان هم

751

چنگ و دندان نگر چو تیغ و سنان

752

چنگ و دندان چنین بود نه چنان

753

آن همه رغبتت چه بود نخست

754

وین زمان رغبتت چرا شد سست

755

لب همان لب شدست بوسه بخواه

756

رخ همان رخ نظر مبند ز ماه

757

باده از دست ساقیی مستان

758

کاورد سیکیی به صد دستان

759

خانه در کوچه‌ای مگیر به مزد

760

که دران کوچه شحنه باشد دزد

761

ای چان این‌چنین همی شاید

762

تا کنم آنچه با تو می‌باید

763

گر نسازم چنانکه درخور تست

764

پس چنانم که دیده‌ای ز نخست

765

هر دم آشوبی این‌چنین می‌کرد

766

اشتلمهای آتشین می‌کرد

767

چونکه ماهان بینوا گشته

768

دید ماهی به اژدها گشته

769

سیم ساقی شده گراز سمی

770

گاو چشمی شده به گاو دمی

771

زیر آن اژدهای همچون قیر

772

می‌شد از زیرش آب معنی گیر

773

نعره‌ای زد چو طفل زهره شکاف

774

یا زنی طفلش اوفتاده ز ناف

775

وان گراز سیه چو دیو سپید

776

می‌زد از بوسه آتش اندر بید

777

تا بدانگه که نور صبح دمید

778

آمد آواز مرغ و دیو رمید

779

پرده ظلمت از جهان برخاست

780

وان خیالات از میان برخاست

781

آن خزف گوهران لعل نمای

782

همه رفتند و کس نماند به جای

783

ماند ماهان فتاده بر در کاخ

784

تا بدانگه که روز گشت فراخ

785

چون ز ریحان روز تابنده

786

شد دگر بار هوش یابنده

787

دیده بگشاد دید جائی زشت

788

دوزخی تافته به جای بهشت

789

نالشی چند مانده نال شده

790

خاک در دیده خیال شده

791

زان بنا کاصل او خیالی بود

792

طرفش آمد که طرفه حالی بود

793

باغ را دید جمله خارستان

794

صفه را صفری از بخارستان

795

سرو و شمشادها همه خس و خار

796

میوه‌ها مور و میوه داران مار

797

سینه مرغ و پشت بزغاله

798

همه مردارهای ده ساله

799

نای و چنگ و رباب کارگران

800

استخوانهای گور و جانوران

801

وان تتق‌های گوهر آموده

802

چرمهای دباغت آلوده

803

حوضهای چو آب در دیده

804

پارگینهای آب گندیده

805

وانچه او خورده بود و باقی ماند

806

وانچه از جرعه ریز ساقی ماند

807

بود حاشا ز جنس راحتها

808

همه پالایش جراحتها

809

وانچه ریحان و راح بود همه

810

ریزش مستراح بود همه

811

بازماهان به کار خود درماند

812

بر خود استغفراللهی برخواند

813

پای آن نی که رهگذار شود

814

روی آن نی که پایدار شود

815

گفت با خویشتن عجب کاریست

816

این چه پیوند و این چه پرگاریست

817

دوش دیدن شکفته بستانی

818

دیدن امروز محنتستانی

819

گل نمودن به ما و خار چه بود

820

حاصل باغ روزگار چه بود

821

واگهی نه که هرچه ما داریم

822

در نقاب مه اژدها داریم

823

بینی ار پرده را براندازند

824

کابلهان عشق باچه می‌بازند

825

این رقمهای رومی و چینی

826

زنگی زشت شد که می‌بینی

827

پوستی برکشیده بر سر خون

828

راح بیرون و مستراح درون

829

گر ز گرمابه برکشند آن پوست

830

گلخنی را کسی ندارد دوست

831

بس مبصر که مار مهره خرید

832

مهره پنداشت مار در سله دید

833

بس مغفل در این خریطه خشک

834

گره عود یافت نافه مشک

835

چونکه ماهان ز چنگ بدخواهان

836

رست چون من ز قصه ماهان

837

نیت کار خیر پیش گرفت

838

توبه‌ها کرد و نذرها پذرفت

839

از دل پاک در خدای گریخت

840

راه می‌رفت و خون ز رخ می‌ریخت

841

تا به آبی رسید روشن و پاک

842

شست خود را و رخ نهاد به خاک

843

سجده کرد و زمین به خواری رفت

844

با کس بیکسان به زاری گفت

845

کای گشاینده کار من بگشای

846

وی نماینده راه من بنمای

847

تو گشائیم کار بسته و بس

848

تو نمائیم ره نه دیگر کس

849

نه مرا رهنمای تنهائی

850

کیست کورا تو راه ننمائی

851

ساعتی در خدای خود نالید

852

روی در سجده گاه خود مالید

853

چونکه سر برگفت در بر خویش

854

دید شخصی به شکل و پیکر خویش

855

سبز پوشی چو فصل نیسانی

856

سرخ روئی چو صبح نورانی

857

گفت کای خواجه کیستی به درست

858

قیمتی گوهرا که گوهر تست

859

گفت من خضرم ای خدای پرست

860

آمدم تا ترا بگیرم دست

861

نیت نیک تست کامد پیش

862

می‌رساند ترا به خانه خویش

863

دست خود را به من ده از سر پای

864

دیده برهم ببند و باز گشای

865

چونکه ماهان سلام خضر شنید

866

تشنه بود آب زندگانی دید

867

دست خود را سبک به دستش داد

868

دیده در بست و در زمان بگشاد

869

دید خود را دران سلامتگاه

870

کاولش دیو برده بود ز راه

871

باغ را درگشاد و کرد شتاب

872

سوی مصر آمد از دیار خراب

873

دید یاران خویش را خاموش

874

هریک از سوگواری ازرق پوش

875

هرچه ز آغاز دید تا فرجام

876

گفت با دوستان خویش تمام

877

با وی آن دوستان که خو کردند

878

دید کازرق ز بهر او کردند

879

با همه در موافقت کوشید

880

ازرقی راست کرد و در پوشید

881

رنگ ازرق برو قرار گرفت

882

چون فلک رنگ روزگار گرفت

883

ازرق آنست کاسمان بلند

884

خوشتر از رنگ او نیافت پرند

885

هر که همرنگ آسمان گردد

886

آفتابش به قرص خوان گردد

887

گل ازرق که آن حساب کند

888

قرصه از قرص آفتاب کند

889

هر سوئی کافتاب سر دارد

890

گل ازرق در او نظر دارد

891

لاجرم هر گلی که ازرق هست

892

خواندش هندو آفتاب پرست

893

قصه چون گفت ماه زیبا چهر

894

در کنارش گرفت شاه به مهر