بخش ۳۱ – خردنامه افلاطون

نظامی

بخش ۳۱ - خردنامه افلاطون

خمسهخردنامهشمارهٔ 31
1

دگر روز کز عطسهٔ آفتاب

2

دمیدند کافور بر مشک ناب

3

فرستاد شه تا به روشن ضمیر

4

فلاطون نهد خامه را بر حریر

5

نگارد یکی نامهٔ دلنواز

6

که خوانندگان را بود کارساز

7

به فرمان شه پیر دریا شکوه

8

جواهر برون ریخت از کان کوه

9

ز گوهر فشان کلک فرمانبرش

10

نبشته چنین بود در دفترش

11

که باد افزون ز آسمان و زمین

12

ز ما آفریننده را آفرین

13

پس از آفرین کردن کردگار

14

بساط سخن کرد گوهر نگار

15

که شاه جهان از جهان برترست

16

جهان کان گوهر شد او گوهرست

17

چو گوهر نهادست و گوهر نژاد

18

خطرناکی گوهر آرد به باد

19

نمودار اگر نیک اگر بد کند

20

باندازه گوهر خود کند

21

کمین گاه دزدان شد این مرحله

22

نشاید دراو رخت کردن یله

23

درین پاسگه هر که بیدار نیست

24

جهانبانی او را سزاوار نیست

25

جهانگیر چون سر برارد به میغ

26

به تدبیر گیرد جهان را چو تیغ

27

همان تیغ مردان که خونریز شد

28

به تدبیر فرزانگان تیز شد

29

به روز و به شب بزم شاهنشهی

30

ز دانا نباید که باشد تهی

31

شه آن به که بر دانش آرد شتاب

32

نباید که بفریبدش خورد و خواب

33

دو آفت بود شاهرا هم نفس

34

که درویش را نیست آن دسترس

35

یک آفت ز طباخهٔ چرب دست

36

که شه را کند چرب و شیرین پرست

37

دگر آفت از جفت زیبا بود

38

کزو آرزو ناشکیبا بود

39

از این هردو شه را نباشد بهی

40

که آن برکند طبع و این تن تهی

41

نه بسیار کن شو نه بسیار خوار

42

کز آن سستی آید وزین ناگوار

43

جهان را که بینی چنین سرخ و زرد

44

بساطی فریبنده شد در نورد

45

جهان اژدهائیست معشوق نام

46

از آن کام نی جان براید ز کام

47

نگویم که دنیا نه از بهرماست

48

که هم شهری ما و هم شهر ماست

49

نباشیم از این‌گونه دنیا پرست

50

که آریم خوانی به خونی به دست

51

نهادی که برداشت از خون کند

52

فروداشتی بی جگر چون کند

53

از این چار ترکیب آراسته

54

ز هر گوهری عاریت خواسته

55

عنان به که پیچیم ازان پیشتر

56

که ایشان زما باز پیچند سر

57

اگر آب در خاک عنبر شود

58

سرانجام گوهر به گوهر شود

59

خری آبکش بود خیکش درید

60

کری بنده غم خورد و خر میدوید

61

جهان خار در پشت و ما خارپشت

62

به هم لایقست این درشت آن درشت

63

دوبیوه به‌هم گفتگو ساختند

64

سخن را به طعنه درانداختند

65

یکی گفت کز زشتی روی او

66

نگردد کسی در جهان شوی تو

67

دگر گفت نیکو سخن رانده‌ای

68

تو در خانه از نیکوئی مانده‌ای

69

چه خسبیم چندین بر این آستان

70

که با مرگ شد خواب هم‌داستان

71

کسی کو نداند که در وقت خواب

72

دگر ره به بیداری آرد شتاب

73

ز خفتن چو مردن بود در هراس

74

که ماند بهم خواب و مرگ از قیاس

75

درین ره جز این خواب خرگوش نیست

76

که خسبنده مرگ را هوش نیست

77

چه بودی کزین خواب زیرک و فریب

78

شکیبا شدی دیده ناشکیب

79

مگر دیدی احوال نادیده را

80

پسندیده و ناپسندیده را

81

وز این بیهده داوری ساختن

82

زمانی براسودی از تاختن

83

چرا از پی یک شکم وار نان

84

گراینده باید به هر سو عنان

85

شتاب آوریدن به دریا و دشت

86

چرا چون به نانی بود بازگشت

87

شتابندگانی که صاحب دلند

88

طلبکار آسایش منزلند

89

گذارند گیتی همه زیر پای

90

هم آخر به آسایش آرند رای

91

همه رهروان پیش بینندگان

92

کنند آفرین بر نشینندگان

93

سلامت در اقلیم آسودگیست

94

کزین بگذری جمله بیهود گیست

95

چه باید درین آتش هفت جوش

96

به صید کبابی شدن سخت کوش

97

سرانجام هر باز کوشیدنی

98

بجز خوردنی نیست و پوشیدنی

99

چو پوشیدنی باشد و خوردنی

100

حسابی دگر هست ناکردنی

101

به دریا درآنکس که جان میکند

102

هم آنکس که در کوه کان می‌کند

103

کس از روزی خویش درنگذرد

104

به اندازه خویش روزی خورد

105

هوس بین که چندین هزار آدمی

106

نهند آز در جان و زر در زمی

107

زر آکن که او خاک بر زر کند

108

خورد خاک و هم خاک بر سر کند

109

جهان آن کسی راست کو در جهان

110

خورد توشهٔ راه با همرهان

111

ز کیسه به چربی برد بند را

112

دهد فربهی لاغری چند را

113

بیک جو که چربنده شد سنگ خام

114

بدان خشگیش چرب کردند نام

115

رهی در و برگی در آن راه نی

116

ز پایان منزل کس آگاه نی

117

نباید غنودن چنان بیخبر

118

که ناگاه سیلی درآید به سر

119

نه بودن چنان نیز بیخواب و خورد

120

که تن ناتوان گردد و روی زرد

121

کجا عزم راه آورد راه جوی

122

نراند چو آشفتگان پوی پوی

123

نگهبان برانگیزد آن راه را

124

کند برخود ایمن گذرگاه را

125

شب و روز بیدار باشد به کار

126

که بر خفتگان ره زند روزگار

127

پس و پیش بیند به فرهنگ و هوش

128

ندارد به گفتار بیگانه گوش

129

چو لشگرکشی باشدش ره شناس

130

ز دشواری ره ندارد هراس

131

گذر گر به هامون کند گر به کوه

132

پراکندگی ناورد در گروه

133

به موکب خرامد چو باران و برف

134

به هیبت نشیند چو دریای ژرف

135

زمین خیز آن بوم را یک دو مرد

136

به دست آرد و سیر دارد به خورد

137

وزیشان نهانی کند باز جست

138

که بی آب تخم از زمین برنرست

139

به آسانی آن کار گردد تمام

140

ز سختی نباید کشیدن لگام

141

چو آید ز یک سر سلامت پدید

142

سر چند کس را نباید برید

143

دران ره که دستی قویتر بود

144

زدن پای پیش آفت سر بود

145

نشاید دران داوری پی فشرد

146

که دعوی نشاید در او پیش برد

147

چو بر رشته کاری افتد گره

148

شکیبائی از جهد بیهوده به

149

همه کارها از فرو بستگی

150

گشاید ولیکن به آهستگی

151

فرو بستن کار در ره بود

152

گشایش در آن نیز ناگه بود

153

سخن گر چه شد گفته بر جای خویش

154

سخندانی شاه از این هست بیش

155

به هر جا که راند به نیک اختری

156

خرد خود کند شاه را رهبری

157

کسی را که یزدان بود کارساز

158

بود زادم و آدمی بی نیاز

159

دلی را که آرد فرشته درود

160

به اندیشهٔ کس نیاید فرود

161

اگر من به فرمان شاه جهان

162

مثالی نبشتم چو کارآگهان

163

نیاوردم الا پرستش بجای

164

که اقبال شد شاه را رهنمای

165

نشد خاطر شاه محتاج کس

166

خدا و خرد یاور شاه بس

167

خرد باد در نیک و بد یار او

168

خدا باد سازندهٔ کار او

169

خردمند چون نامه را کرد ساز

170

به شاه جهان داد و بردش نماز

171

دل شه ز بند غم آزاد گشت

172

از آن نامه نامور شاد گشت