مولوی
بخش ۳۱ - ظاهر شدن فضل و زیرکی لقمان پیش امتحان کنندگان
این بود پیوندی بی انتها
ور بخوردی بی دل و بی اشتها
هر طعامی کو نخوردی ریختی
سؤر او خوردی و شور انگیختی
قاصدا تا خواجه پسخوردش خورد
تا که لقمان دست سوی آن برد
کس سوی لقمان فرستادی ز پی
هر طعامی کوریدندی بوی
همچو شکر خوردش و چون انگبین
چون برید و داد او را یک برین
گفت رو فرزند لقمان را بخوان
خربزه آورده بودند ارمغان
یا مگر پیش تو این جانت عدوست
این چه صبرست این صبوری ازچه روست
لطف چون انگاشتی این قهر را
نوش چون کردی تو چندین زهر را
بعد از آن گفتش که ای جان و جهان
ساعتی بیخود شد از تلخی آن
هم زبان کرد آبله هم حلق سوخت
چون بخورد از تلخیش آتش فروخت
طبعها شد مشتهی و لقمهجو
او چنین خوش میخورد کز ذوق او
تا چه شیرین خربزهست این بنگرم
از خوشی که خورد داد او را دوم
تا رسید آن گرچها تا هفدهم
ماند گرچی گفت این را من خورم
من ننوشم ای تو صاحبمعرفت
شرمم آمد که یکی تلخ از کفت
خوردهام چندان که از شرمم دوتو
گفت من از دست نعمتبخش تو
که مرا عذریست بس کن ساعتی
چون نیاوردی به حیلت حجتی
از محبت دردها شافی شود
از محبت دردها صافی شود
از محبت مسها زرین شود
از محبت تلخها شیرین شود
اندرین بطیخ تلخی کی گذاشت
لذت دست شکربخشت بداشت
خاک صد ره بر سر اجزام باد
گر ز یک تلخی کنم فریاد و داد
رستهاند و غرق دانه و دام تو
چون همه اجزام از انعام تو
از صفیری بانگ محبوبی شنید
بر جمادی رنگ مطلوبی چو دید
عشق زاید ناقص اما بر جماد
دانش ناقص کجا این عشق زاد
کی گزافه بر چنین تختی نشست
این محبت هم نتیجهٔ دانشست
از محبت شاه بنده میکنند
از محبت مرده زنده میکنند
نقص عقلست آن که بد رنجوریست
نیست بر مرحوم لایق لعن و زخم
زانک ناقصتن بود مرحوم رحم
بود در تاویل نقصان عقول
چونک ملعون خواند ناقص را رسول
لاجرم خورشید داند برق را
دانش ناقص نداند فرق را
کفر و فرعونی هر گبر بعید
لیک تکمیل بدن مقدور نیست
زانک تکمیل خردها دور نیست
موجب لعنت سزای دوریست
نامهای در نور برقی خواندن
بر کف دریا فرس را راندن
نور باقی را همه انصار دان
برق را خو یخطف الابصار دان
آن چو لا شرقی و لا غربی کیست
نورهای چرخ ببریدهپیست
بر کسی که دل نهد بر نور او
برق خندد بر کی میخندد بگو
آفل از باقی ندانی بی صفا
برق آفل باشد و بس بی وفا
در نبی که ما علی الاعمی حرج
بهر نقصان بدن آمد فرج
جمله از نقصان عقل آمد پدید
عقل کو مغلوب نفس او نفس شد
نفس باشد کو نبیند عاقبت
از حریصی عاقبت نادیدنست
بر دل و بر عقل خود خندیدنست
عاقبت بینست عقل از خاصیت
یا بده دستور تا گویم تمام
یا رها کن تا نیایم در کلام
عاجز آید از پریدن ای سره
تا دو پر باشی که مرغ یک پره
لذت ذات الیمین یرجی الرجال
تا که خوفت زاید از ذات الشمال
ضد به ضد پیداکنان در انتقال
زان همیگرداندت حالی به حال
او ز نحسی سوی سعدی نقب زد
آن نظر که بنگرد این جر و مد
در کسی که کرد نحست در نگر
هم درین نحسی بگردان این نظر
مشتری مات زحل شد نحس شد
پایه پایه بر رود بر ماه و خور
بیند اندر نار فردوس و قصور
جان ابراهیم باید تا به نور
کس چه داند مر ترا مقصد کجاست
ورنه این خواهی نه آن فرمان تراست
جز مر آن را کو ز شهوت باز شد
این جهان تن غلطانداز شد
بگذرد که لا احب الافلین
چون خلیل از آسمان هفتمین
تا نماند همچو حلقه بند در
هر طعامی کوریدندی بوی
کس سوی لقمان فرستادی ز پی
تا که لقمان دست سوی آن برد
قاصدا تا خواجه پسخوردش خورد
سؤر او خوردی و شور انگیختی
هر طعامی کو نخوردی ریختی
ور بخوردی بی دل و بی اشتها
این بود پیوندی بی انتها
خربزه آورده بودند ارمغان
گفت رو فرزند لقمان را بخوان
چون برید و داد او را یک برین
همچو شکر خوردش و چون انگبین
از خوشی که خورد داد او را دوم
تا رسید آن گرچها تا هفدهم
ماند گرچی گفت این را من خورم
تا چه شیرین خربزهست این بنگرم
او چنین خوش میخورد کز ذوق او
طبعها شد مشتهی و لقمهجو
چون بخورد از تلخیش آتش فروخت
هم زبان کرد آبله هم حلق سوخت
ساعتی بیخود شد از تلخی آن
بعد از آن گفتش که ای جان و جهان
نوش چون کردی تو چندین زهر را
لطف چون انگاشتی این قهر را
این چه صبرست این صبوری ازچه روست
یا مگر پیش تو این جانت عدوست
چون نیاوردی به حیلت حجتی
که مرا عذریست بس کن ساعتی
گفت من از دست نعمتبخش تو
خوردهام چندان که از شرمم دوتو
شرمم آمد که یکی تلخ از کفت
من ننوشم ای تو صاحبمعرفت
چون همه اجزام از انعام تو
رستهاند و غرق دانه و دام تو
گر ز یک تلخی کنم فریاد و داد
خاک صد ره بر سر اجزام باد
لذت دست شکربخشت بداشت
اندرین بطیخ تلخی کی گذاشت
از محبت تلخها شیرین شود
از محبت مسها زرین شود
از محبت دردها صافی شود
از محبت دردها شافی شود
از محبت مرده زنده میکنند
از محبت شاه بنده میکنند
این محبت هم نتیجهٔ دانشست
کی گزافه بر چنین تختی نشست
دانش ناقص کجا این عشق زاد
عشق زاید ناقص اما بر جماد
بر جمادی رنگ مطلوبی چو دید
از صفیری بانگ محبوبی شنید
دانش ناقص نداند فرق را
لاجرم خورشید داند برق را
چونک ملعون خواند ناقص را رسول
بود در تاویل نقصان عقول
زانک ناقصتن بود مرحوم رحم
نیست بر مرحوم لایق لعن و زخم
نقص عقلست آن که بد رنجوریست
موجب لعنت سزای دوریست
زانک تکمیل خردها دور نیست
لیک تکمیل بدن مقدور نیست
کفر و فرعونی هر گبر بعید
جمله از نقصان عقل آمد پدید
بهر نقصان بدن آمد فرج
در نبی که ما علی الاعمی حرج
برق آفل باشد و بس بی وفا
آفل از باقی ندانی بی صفا
برق خندد بر کی میخندد بگو
بر کسی که دل نهد بر نور او
نورهای چرخ ببریدهپیست
آن چو لا شرقی و لا غربی کیست
برق را خو یخطف الابصار دان
نور باقی را همه انصار دان
بر کف دریا فرس را راندن
نامهای در نور برقی خواندن
از حریصی عاقبت نادیدنست
بر دل و بر عقل خود خندیدنست
عاقبت بینست عقل از خاصیت
نفس باشد کو نبیند عاقبت
عقل کو مغلوب نفس او نفس شد
مشتری مات زحل شد نحس شد
هم درین نحسی بگردان این نظر
در کسی که کرد نحست در نگر
آن نظر که بنگرد این جر و مد
او ز نحسی سوی سعدی نقب زد
زان همیگرداندت حالی به حال
ضد به ضد پیداکنان در انتقال
تا که خوفت زاید از ذات الشمال
لذت ذات الیمین یرجی الرجال
تا دو پر باشی که مرغ یک پره
عاجز آید از پریدن ای سره
یا رها کن تا نیایم در کلام
یا بده دستور تا گویم تمام
ورنه این خواهی نه آن فرمان تراست
کس چه داند مر ترا مقصد کجاست
جان ابراهیم باید تا به نور
بیند اندر نار فردوس و قصور
پایه پایه بر رود بر ماه و خور
تا نماند همچو حلقه بند در
چون خلیل از آسمان هفتمین
بگذرد که لا احب الافلین
این جهان تن غلطانداز شد
جز مر آن را کو ز شهوت باز شد