بخش ۳۱ – نشستن بهرام روز پنجشنبه در گنبد صندلی و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم ششم

نظامی

بخش ۳۱ - نشستن بهرام روز پنجشنبه در گنبد صندلی و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم ششم

خمسههفت پیکرشمارهٔ 31
1

روز پنجشنبه است روزی خوب

2

وز سعادت به مشتری منسوب

3

چون دم صبح گفت نافه گشای

4

عود را سوخت خاک صندل سای

5

بر نمودار خاک صندل فام

6

صندلی کرد شاه جامه و جام

7

آمد از گنبد کبود برون

8

شد به گنبد سرای صندل گون

9

باده خورشد ز دست لعبت چین

10

واب کوثر ز دست حورالعین

11

تا شب از دست حور می می‌خورد

12

وز می خورده خرمی می‌کرد

13

صدف این محیط کحلی رنگ

14

چو برآمود در به کام نهنگ

15

شاه ازان تنگ چشم چین پرورد

16

خواست کز خاطرش فشاند گرد

17

بانوی چین ز چهره چین بگشاد

18

وز رطب جوی انگبین بگشاد

19

گفت کای زنده از تو جان جهان

20

برترین پادشاه پادشهان

21

بیشتر زانکه ریگ در صحراست

22

سنگ در کوه و آب در دریاست

23

عمر بادت که هست بختت یار

24

بادی از عمر و بخت برخوردار

25

ای چو خورشید روشنائی بخش

26

پادشا بلکه پادشائی بخش

27

من خود اندیشناک پیوسته

28

زین زبان شکسته و بسته

29

و آنگهی پیش راح ریحانی

30

کرد باید سکاهن افشانی

31

لیک چون شه نشاط جان خواهد

32

وز پی خنده زعفران خواهد

33

کژ مژی را خریطه بگشایم

34

خنده‌ای در نشاطش افزایم

35

گویم ار زانکه دلپذیر آید

36

در دل شاه جایگیر آید

37

چون دعا کرد ماه مهر پرست

38

شاه را بوسه داد بر سر دست

39

گفت وقتی ز شهر خود دو جوان

40

سوی شهری دگر شدند روان

41

هریکی در جوال گوشه خویش

42

کرده ترتیب راه توشه خویش

43

نام این خیر و نام آن شر بود

44

فعل هریک به نام درخور بود

45

چون بریدند روزکی دو سه راه

46

توشه‌ای را که داشتند نگاه

47

خیر می‌خورد و شر نگه می‌داشت

48

این غله می‌درود و آن می‌کاشت

49

تا رسیدند هر دو دوشادوش

50

به بیابانی از بخار بجوش

51

کوره‌ای چون تنور از آتش گرم

52

کاهن از وی چو موم گشتی نرم

53

گرمسیری ز خشک ساری بوم

54

کرده باد شمال را به سموم

55

شر خبر داشت کان زمین خراب

56

دوریی درد و ندارد آب

57

مشکی از آب کرده پنهان پر

58

در خریطه نگاهداشت چو در

59

خیر فارغ که آب در راهست

60

بی‌خبر کاب نیست آن چاهست

61

در بیابان گرم و راه دراز

62

هر دو می‌تاختند با تک و تاز

63

چون به گرمی شدند روزی هفت

64

آب شر ماند و آب خیر برفت

65

شر که آن آبرا ز خیر نهفت

66

با وی از خیر و شر حدیث نگفت

67

خیر چون دید کو ز گوهر بد

68

دارد آبی در آبگینه خود

69

وقت وقت از رفیق پنهانی

70

می‌خورد چون رحیق ریحانی

71

گرچه در تاب تشنگی می‌سوخت

72

لب به دندان ز لابه برمی‌دوخت

73

تشنه در آب او نظر می‌کرد

74

آب دندانی از جگر می‌خورد

75

تا به حدی که خشک شد جگرش

76

باز ماند از گشادگی نظرش

77

داشت با خود دو لعل آتش رنگ

78

آب دارنده و آبشان در سنگ

79

می‌چکید آب ازان دو لعل نهان

80

آب دیده ولی نه آب دهان

81

حالی آن لعل آبدار گشاد

82

پیش آن ریگ آبدار نهاد

83

گفت مردم ز تشنگی دریاب

84

آتشم را بکش به لختی آب

85

شربتی آب از آن زلال چو نوش

86

یا به همت ببخش یا بفروش

87

این دو گوهر در آب خویش انداز

88

گوهرم را به آب خود بنواز

89

شر که خشم خدای باد بر او

90

نام خود را ورق گشاد بر او

91

گفت کز سنگ چشمه بر متراش

92

فارغم زین فریب فارغ باش

93

می‌دهی گوهرم به ویرانی

94

تا به آباد شهر بستانی

95

چه حریفم که این فریب خورم

96

من ز دیو آدمی فریب‌ترم

97

نرسد وقت چاره سازی من

98

مهره تو به حقه بازی من

99

صد هزاران چنین فسون و فریب

100

کرده‌ام از مقامری به شکیب

101

نگذارم که آب من بخوری

102

چون به شهر آیی آب من ببری

103

آن گهر چون ستانم از تو به راز

104

کز منش عاقبت ستانی باز

105

گهری بایدم که نتوانی

106

کز منش هیچ گونه بستانی

107

خبر گفت آن چه گوهر است بگوی

108

تا سپارم به دست گوهرجوی

109

گفت شر آن دو گوهر بصرست

110

کاین ازان آن از این عزیزترست

111

چشمها را به من فروش به آب

112

ور نه زین آبخورد روی بتاب

113

خیر گفت از خدا نداری شرم

114

کاب سردم دهی به آتش گرم

115

چشمه گیرم که خوشگوار بود

116

چشم کندن بگو چه کار بود

117

چون من از چشم خود شوم درویش

118

چشمه گر صد شود چه سود از بیش

119

چشم دادن ز بهر چشمه نوش

120

چون توان؟ آب را به زر بفروش

121

لعل بستان و آنچه دارم چیز

122

بدهم خط بدانچه دارم نیز

123

به خدای جهان خورم سوگند

124

که بدین داوری شوم خرسند

125

چشم بگذار بر من ای سره مرد

126

سرد مهری مکن به آبی سرد

127

گفت شر کاین سخن فسانه بود

128

تشنه را زین بسی بهانه بود

129

چشم باید گهر ندارد سود

130

کین گهر بیش از این تواند بود

131

خیر در کار خویش خیره بماند

132

آب چشمی بر آب چشمه فشاند

133

دید کز تشنگی بخواهد مرد

134

جان ازان جایگه نخواهد برد

135

دل گرمش به آب سرد فریفت

136

تشنه‌ای کو کز آب سرد شکیفت

137

گفت برخیز تیغ و دشنه بیار

138

شربتی آب سوی تشنه بیار

139

دیده آتشین من برکش

140

واتشم را بکش به آبی خوش

141

ظن چنین برد کز چنان تسلیم

142

یابد امیدواری از پس بیم

143

شر که آن دید دشنه باز گشاد

144

پیش آن خاک تشنه رفت چو باد

145

در چراغ دو چشم او زد تیغ

146

نامدش کشتن چراغ دریغ

147

نرگسی را به تیغ گلگون کرد

148

گوهری را ز تاج بیرون کرد

149

چشم تشنه چو کرده بود تباه

150

آب ناداده کرد همت راه

151

جامه و رخت و گوهرش برداشت

152

مرد بی دیده را تهی بگذاشت

153

خیر چون رفته دید شر ز برش

154

نبد آگاهیی ز خیر و شرش

155

بر سر خون و خاک می‌غلتید

156

به که چشمش نبد که خود را دید

157

بود کردی ز مهتران بزرگ

158

گله‌ای داشت دور از آفت گرگ

159

چارپایان خوب نیز بسی

160

کانچنان چارپا نداشت کسی

161

خانه‌ای هفت و هشت با او خویش

162

او توانگر بد آن دگر درویش

163

کرد صحرا نشین کوه نورد

164

چون بیابانیان بیابان گرد

165

از برای علف به صحرا گشت

166

گله را می‌چراند دشت به دشت

167

هر کجا دیدی آبخورد و گیاه

168

کردی آنجا دو هفته منزلگاه

169

چون علف خورد جای را می‌ماند

170

گله بر جانب دگر می‌راند

171

از قضا را دران دو روز نه دیر

172

پنجه آنجا گشاده بود چو شیر

173

کرد را بود دختری به جمال

174

لعبتی ترک چشم و هندو خال

175

سروی آب از رگ جگر خورده

176

نازنینی به ناز پرورده

177

رسن زلف تا به دامن بیش

178

کرده مه را رسن به گردن خویش

179

جعد بر جعد چون بنفشه باغ

180

به سیاهی سیه‌تر از پر زاغ

181

سحر غمزش که بود از افسون مست

182

بر فریب زمانه یافته دست

183

خلق از آن سحر بابلی کردن

184

دلنهاده به بابلی خوردن

185

شب ز خالش سواد یافته بود

186

مه ز تابندگیش تافته بود

187

تنگی پسته شکر شکنش

188

بوسه را راه بسته بر دهنش

189

آن خرامنده ماه خرگاهی

190

شد طلبکار آب چون ماهی

191

خانیی آب بود دور از راه

192

بود ازان خانی آب آن به نگاه

193

کوزه پر کرد ازاب آن خانی

194

تا برد سوی خانه پنهانی

195

ناگهان ناله‌ای شنید از دور

196

کامد از زخم خورده‌ای رنجور

197

بر پی ناله شد چو ناله شنید

198

خسته در خاک و خون جوانی دید

199

دست و پائی ز درد می‌افشاند

200

در تضرع خدای را می‌خواند

201

نازنین را ز سر برون شد ناز

202

پیش آن زخم خورده رفت فراز

203

گفت ویحک چه کس توانی بود

204

این‌چنین خاکسار و خون‌آلود

205

این ستم بر جوانی تو که کرد

206

وینچنین زینهار بر تو که خورد

207

خیر گفت ای فرشته فلکی

208

گر پری زاده‌ای وگر ملکی

209

کار من طرفه بازیی دارد

210

قصه من درازیی دارد

211

مردم از تشنگی و بی آبی

212

تشنه را جهد کن که دریابی

213

آب اگر نیست رو که من مردم

214

ور یکی قطره هست جان بردم

215

ساقی نوش لب کلید نجات

216

دادش آبی به لطف آب حیات

217

تشنه گرم دل ز شربت سرد

218

خورد بر قدر آنکه شاید خورد

219

زنده شد جان پژمریده او

220

شاد گشت آن چراغ دیده او

221

دیده‌ای را کنده بود ز جای

222

درهم افکند و بر نام خدای

223

گر خراشیده شد سپیدی توز

224

مقله در پیه مانده بود هنوز

225

آنقدر زور دید در پایش

226

که برانگیخت شاید از جایش

227

پیه در چشم او نهاد و ببست

228

وز سر مردمی گرفتش دست

229

کرد جهدی تمام تا برخاست

230

قایدش گشت و برد بر ره راست

231

تا بدانجا که بود بنگه او

232

مرد بی دیده بود همره او

233

چاکری را که اهل خانه شمرد

234

دست او را به دست او سپرد

235

گفت آهسته تا نرنجانی

236

بر در ما برش به آسانی

237

خویشتن رفت پیش مادر زود

238

سرگذشتی که دید باز نمود

239

گفت مادر چرا رها کردی

240

کامدی با خودش نیاوردی

241

تا مگر چاره‌ای نموده شدی

242

کاندکی راحتش فزوده شدی

243

گفت کاوردم ار به جان برسد

244

چشم دارم که این زمان برسد

245

چاکری کو به خانه راه آورد

246

خسته را سوی خوابگاه آورد

247

جای کردند و خوان نهادنش

248

شوربا و کباب دادندش

249

مرد گرمی رسیده با دم سرد

250

خورد لختی و سر نهاد به درد

251

کرد کامد شبانگه از صحرا

252

تا خورد آنچه بشکند صفرا

253

دید چیزی که آن نه عادت بود

254

جوش صفراش ازان زیادت بود

255

بیهشی خسته دید افتاده

256

چون کسی زخم خورده جان داده

257

گفت کین شخص ناتوان از کجاست

258

واینچین ناتوان و خسته چراست

259

آنچه بر وی گذشته بود نخست

260

کس ندانست شرح آن به درست

261

قصه چشم کندنش گفتند

262

که به الماس جزع او سفتند

263

کرد چون دیدگان جگر خسته

264

شد ز بی دیده‌ای نظر بسته

265

گفت کز شاخ آن درخت بلند

266

باز بایست کرد برگی چند

267

کوفتن برگ و آب ازو ستدن

268

سودن آنجا وتاب ازو ستدن

269

گر چنین مرهمی گرفتی ساز

270

یافتی دیده روشنائی باز

271

رخنه دیده گرچه باشد سخت

272

به شود زاب آن دو برگ درخت

273

پس نشان داد کاندرخت کجاست

274

گفت از آن آبخورد که خانی ماست

275

هست رسته کهن درختی نغز

276

کز نسیمش گشاده گردد مغز

277

ساقش از بیخ برکشیده دو شاخ

278

دوریی در میان هردو فراخ

279

برگ یک شاخ ازو چو حله حور

280

دیده رفته را درآرد نور

281

برگ شاخ دگر چو آب حیات

282

صرعیان را دهد ز صرع نجات

283

چون ز کرد آن شنید دختر کرد

284

دل به تدبیر آن علاج سپرد

285

لابه‌ها کرد و از پدر درخواست

286

تا کند برگ بینوائی راست

287

کرد چون دید لابه کردن سخت

288

راه برداشت رفت سوی درخت

289

باز کرد از درخت مشتی برگ

290

نوشداروی خستگان از مرگ

291

آمد آورد نازنین برداشت

292

کوفت چندانکه مغز باز گذاشت

293

کرد صافی چنانکه درد نماند

294

در نظرگاه دردمند فشاند

295

دارو و دیده را بهم دربست

296

خسته از درد ساعتی بنشست

297

دیده بر بخت کارساز نهاد

298

سر به بالین تخت باز نهاد

299

بود تا پنج روز بسته سرش

300

و آن طلاها نهاده بر نظرش

301

روز پنجم خلاص دادندش

302

دارو از دیده برگشادندش

303

چشم از دست رفته گشت درست

304

شد به عینه چنانکه بود نخست

305

مرد بی دیده برگشاد نظر

306

چون دو نرگس که بشکفد به سحر

307

خیر کان خیر دید برد سپاس

308

کز رمد رسته شد چو گاو خراس

309

اهل خانه ز رنج دل رستند

310

دل گشادند و روی بربستند

311

از بسی رنجها که بر وی برد

312

مهربان گشته بود دختر کرد

313

چون دو نرگس گشاد سرو بلند

314

درج گوهر گشاده گشت ز بند

315

مهربان‌تر شد آن پریزاده

316

بر جمال جوان آزاده

317

خیر نیز از لطف رسانی او

318

مهربان شد ز مهربانی او

319

گرچه رویش ندیده بود تمام

320

دیده بودش به وقت خیز و خرام

321

لفظ شیرین او شنیده بسی

322

لطف دستش بدو رسیده بسی

323

دل درو بسته بود و آن دلبند

324

هم درو بسته دل زهی پیوند

325

خیر با کرد پیر هر سحری

326

بستی از راه چاکری کمری

327

به شتربانی و گله‌داری

328

کردی آهستگی و هشیاری

329

از گله دور کردی آفت گرگ

330

داشتی پاس جمله خرد و بزرگ

331

کرد صحرا رو بیابانی

332

چون از او یافت آن تن‌آسانی

333

به تولای خود عزیزش کرد

334

حاکم خان و مان و چیزش کرد

335

خیر چون شد به خانه در گستاخ

336

قصه جستجوی گشت فراخ

337

باز جستند حال دیده او

338

کز که بود آن ستم رسیده او

339

خیر از ایشان حدیث شر ننهفت

340

هرچه بودش ز خیر و شر همه گفت

341

قصه گوهر و خریدن آب

342

کاتش تشنگیش کرد کباب

343

وانکه از دیده گوهرش برکند

344

به دگر گوهرش رساند گزند

345

این گهر سفت و آن گهر برداشت

346

واب ناداده تشنه را بگذاشت

347

کرد کان داستان شنید ز خیر

348

روی بر خاک زد چو راهب دیر

349

کانچنان تند باد بی اجلی

350

نرساند این شکوفه را خللی

351

چون شنیدند کان فرشته سرشت

352

چه بلا دید ازان زبانی زشت

353

خیر از نام گشت نامی‌تر

354

شد بر ایشان ز جان گرامی‌تر

355

داشتندش چنانکه باید داشت

356

نازنین خدمتش به کس نگذاشت

357

روی بسته پرستشی می‌کرد

358

آب می‌داد و آتشی می‌خورد

359

خیر یکباره دل بدو بسپرد

360

از وی آن جان که باز یافت نبرد

361

کرد بر یاد آن گرامی در

362

خدمت گاو و گوسپند و شتر

363

گفت ممکن نشد که این دلبند

364

با چو من مفلسی کند پیوند

365

دختری را بدین جمال و کمال

366

نتوان یافت بی خزینه و مال

367

من که نانشان خورم به درویشی

368

کی نهم چشم خویش بر خویشی

369

به ازان نیست کز چنین خطری

370

زیرکانه برآورم سفری

371

چون بر این قصه هفته‌ای بگذشت

372

شامگاهی به خانه رفت از دشت

373

دل ز تیمار آن عروس به رنج

374

چون گدائی نشسته بر سر گنج

375

تشنه و در برابر آب زلال

376

تشنه‌تر زانکه بود اول حال

377

آنشب از رخنه‌ای که داشت دلش

378

ز آب دیده شکوفه کرد گلش

379

گفت با کرد کای غریب نواز

380

از غریبان بسی کشیدی ناز

381

نور چشمم بنا نهاده تست

382

دل و جان هر دو باز داده تست

383

چون به خوان ریزه تو پروردم

384

نعمت از خوان تو بسی خوردم

385

داغ تو برتر از جبین منست

386

شکر تو بیش از آفرین منست

387

گر بجوئی درون و بیرونم

388

بوی خوان تو آید از خونم

389

خوان بر سر بر این ندارم دست

390

سر بر خوان اگر بخواهی هست

391

بیش از این میهمان نشاید بود

392

نمکی بر جگر نشاید سود

393

بر قیاس نواله خواری تو

394

ناید از من سپاس داری تو

395

مگرم هم به فضل خویش خدای

396

دهد آنچه آورم حق تو بجای

397

گرچه تیمار یابم از دوری

398

خواهم از خدمت تو دستوری

399

دیرگاهست کز ولایت خویش

400

دورم از کار و از کفایت خویش

401

عزم دارم که بامداد پگاه

402

سوی خانه کنم عزیمت راه

403

گر به صورت جدا شوم ز برت

404

نبرد همتم ز خاک درت

405

چشم دارم به چون تو چشمه نور

406

که ز دوری دلم نداری دور

407

همتم را گشاده بال کنی

408

وانچه خوردم مرا حلال کنی

409

چون سخن گو سخن به آخر برد

410

در زد آتش به خیل خانه کرد

411

گریه کردی از میان برخاست

412

های هائی فتاد در چپ و راست

413

کرد گریان و کرد زاده بتر

414

مغزها خشک و دیده‌ها شد تر

415

از پس گریه سر فرو بردند

416

گوئی آبی بدند کافسردند

417

سر برآورد کرد روشن رای

418

کرد خالی ز پیشکاران جای

419

گفت با خیر کای جوان به هوش

420

زیرک و خوب و مهربان و خموش

421

رفته گیرت به شهر خود باری

422

خورده از همرهی دگر خاری

423

نعمت و ناز و کامگاری هست

424

بر همه نیک و بد تو داری دست

425

نیک مردان به بد عنان ندهند

426

دوستان را به دشمنان ندهند

427

جز یکی دختر عزیز مرا

428

نیست و بسیار هست چیز مرا

429

دختر مهربان خدمت دوست

430

زشت باشد که گویمش نه نکوست

431

گرچه در نافه است مشک نهان

432

آشکاراست بوی او به جهان

433

گر نهی دل به ما و دختر ما

434

هستی از جان عزیزتر بر ما

435

بر چنین دختری به آزادی

436

اختیارت کنم به دامادی

437

وانچه دارم ز گوسفند و شتر

438

دهمت تا ز مایه گردی پر

439

من میان شما به نعمت و ناز

440

می‌زیم تا رسد رحیل فراز

441

خیر کین خوشدلی شنید ز کرد

442

سجده‌ای آنچنانکه شاید برد

443

چون بدین خرمی سخن گفتند

444

از سر ناز و دلخوشی خفتند

445

صبح هرون صفت چو بست کمر

446

مرغ نالید چون جلاجل زر

447

از سر طالع همایون بخت

448

رفت سلطان مشرقی بر تخت

449

کرد خوشدل ز خوابگه برخاست

450

کرد کار نکاح کردن راست

451

به نکاحی که اصل پیوندست

452

تخم اولاد ازو برومندست

453

دختر خویش را سپرد به خیر

454

زهره را داد با عطارد سیر

455

تشنه مرده آب حیوان یافت

456

نور خورشید بر شکوفه بتافت

457

ساقی نوش لب به تشنه خویش

458

شربتی داد از آب کوثر بیش

459

اولش گرچه آب خانی داد

460

آخرش آب زندگانی داد

461

شادمان زیستند هر دو به هم

462

زآنچه باید نبود چیزی کم

463

عهد پیشینه یاد می‌کردند

464

وآنچه‌شان بود شاد می‌خوردند

465

کرد هر مایه‌ای که با خود داشت

466

بر گرانمایگان خود بگذاشت

467

تا چنان شد که خان و مان و رمه

468

به سوی خیر بازگشت همه

469

چون از آن مرغزار آب و درخت

470

برگرفتند سوی صحرا رخت

471

خیر شد زی درخت صندل بوی

472

که ازو جانش گشت درمان جوی

473

نه ز یک شاخ کز ستون دو شاخ

474

چید بسیار برگهی فراخ

475

کرد از آن برگها دو انبان پر

476

تعبیه در میان بار شتر

477

آن یکی بد علاج صرع تمام

478

وان دگر خود دوای دیده به نام

479

با کس احوال برگ باز نگفت

480

آن دوا را ز دیده داشت نهفت

481

تا به شهری شتافتند ز راه

482

که درو صرع داشت دختر شاه

483

گرچه بسیار چاره می‌کردند

484

به نمی‌شد دریغ می‌خوردند

485

هر پزشگی که بود دانش بهر

486

آمده بر امید شهر به شهر

487

تا برند از طریق چاره‌گری

488

آفت دیو را ز پیش پری

489

پادشه شرط کرده بود نخست

490

که هرانکو کند علاج درست

491

دختر او را دهم به آزادی

492

ارجمندش کنم به دامادی

493

وانکه بیند جمال این دختر

494

نکند چاره سازی درخور

495

بر وی از تیغ ترکتاز کنم

496

سرش از تن به تیغ باز کنم

497

بی دوائی که دید آن بیمار

498

کشت چندین پزشک در تیمار

499

سر بریده شده هزار طبیب

500

چه ز شهری چه مردمان غریب

501

این سخن گشت در ولایت فاش

502

لیک هر یک به آرزوی معاش

503

سر خود را به باد برمی‌داد

504

در پی خون خویش می‌افتاد

505

خیر کز مردم این سخن بشنید

506

آن خلل را خلاص با خود دید

507

کس فرستاد و پادشه را گفت

508

کز ره این خار من توانم رفت

509

نبرم رنج او به فضل خدای

510

واورم با تو شرط خویش به جای

511

لیک شرط آن بود به دستوری

512

کز طمع هست بنده را دوری

513

این دوا را که رای خواهم کرد

514

از برای خدای خواهم کرد

515

تا خدایم به وقت پیروزی

516

کند اسباب این غرض روزی

517

چونکه پیغام او رسید به شاه

518

شاه دادش به دست بوسی راه

519

خیر شد خدمتی به واجب کرد

520

شاه پرسید و گفت کای سره مرد

521

چیست نام تو؟ گفت نامم خیر

522

کاخترم داد از سعادت سیر

523

شاه نامش خجسته دید به فال

524

گفت کای خیرمند چاره سگال

525

در چنین شغل نیک فرجامت

526

عاقبت خیر باد چون نامت

527

وانگه او را به محرمی بسپرد

528

تا به خلوت سرای دختر برد

529

پیکری دید خیر چون خورشید

530

سروی ازباد صرع گشته چو بید

531

گاو چشمی چو شیر آشفته

532

شب نیاسوده روز ناخفته

533

اندکی برگ ازان خجسته درخت

534

داشت با خود گره برو زده سخت

535

سود و زان سوده شربتی برساخت

536

سرد و شیرین که تشنه را بنواخت

537

داد تا شاهزاده شربت خورد

538

وز دماغش فرو نشست آن گرد

539

رست ازان ولوله که سودا بود

540

خوردن و خفتنش به یک جا بود

541

خیر چون دید کان شکفته بهار

542

خفت و ایمن شد از نهیب غبار

543

شد برون زان سرای مینوفش

544

سر سوی خانه کرد با دل خوش

545

وان پری‌رخ سه روز خفته بماند

546

با پدر حال خود نگفته بماند

547

در سیم روز چونکه سر برداشت

548

خورد آن چیزها که درخور داشت

549

شه که این مژده‌اش به گوش رسید

550

پای بی کفش در سرای دوید

551

دختر خویش را به هوش و به رای

552

دید بر تخت در میان سرای

553

روی بر خاک زد به دختر گفت

554

کی به جز عقل کس نیافته جفت

555

چونی از خستگی و رنجوری

556

کز برت باد فتنه را دوری

557

دختر شرمگین ز حشمت شاه

558

بر خود آیین شکر داشت نگاه

559

شاه رفت از سرای پرده برون

560

اندهش کم شد و نشاط فزون

561

داد دختر به محرمی پیغام

562

تا بگوید به شاه نیکو نام

563

که شنیدم که در جریده جهد

564

پادشا را درست باشد عهد

565

چون به هنگام تیغ تارک سای

566

شرط خویش آورید شاه به جای

567

با سری کو به تاج شد در خورد

568

عهد خود را درست باید کرد

569

تا چو عهدش بود به تیغ درست

570

به گه تاج هم نباشد سست

571

صد سر ازتیغ یافت گزند

572

گو یکی سر به تاج باش بلند

573

آنکه زو شد مرا علاج پدید

574

وز وی این بند بسته یافت کلید

575

کار او را به ترک نتوان گفت

576

کز جهانم جز او نباشد جفت

577

به که ما دل ز عهد نگشاییم

578

وز چنین عهده‌ای برون آییم

579

شاه را نیز رای آن برخاست

580

که کند عهد خویشتن را راست

581

خیر آزاده را به حضرت شاه

582

باز جستند و یافتند به راه

583

گوهری یافته شمردندش

584

در زمان نزد شاه بردندش

585

شاه گفت ای بزرگوار جهان

586

رخ چه داری ز بخت خویش نهان

587

خلعت خاص دادش از تن خویش

588

از یکی مملکت به قیمت بیش

589

بجز این چند زینت دگرش

590

کمر زر حمایل گهرش

591

کله بستند گرد شهر و سرای

592

شهریان ساختند شهر آرای

593

دختر آمد ز طاق گوشه بام

594

دید داماد را چو ماه تمام

595

چابک و سرو قد و زیبا روی

596

غالیه خط جوان مشگین موی

597

به رضای عروس و رای پدر

598

خیر داماد شد به کوری شر

599

بر در گنج یافت سلطان دست

600

مهر آنچش درست بود شکست

601

عیش ازان پس به کام دل می‌راند

602

نقش خوبی و خوشدلی می‌خواند

603

شاه را محتشم وزیری بود

604

خلق را نیک دستگیری بود

605

دختری داشت دلربای و شگرف

606

چهره چون خون زاغ بر سر برف

607

آفت آبله رسیده به ماه

608

ز ابله دیده‌هاش گشته تباه

609

خواست دستوریی در آن دستور

610

که دهد خیر چشم مه را نور

611

هم به شرطی که شاه کرد نخست

612

کرد مه را دوای خیر درست

613

وان دگر نیز گشت با او جفت

614

گوهری بین که چند گوهر سفت

615

یافت خیر از نشاط آن سه عروس

616

تاج کسری و تخت کیکاوس

617

گاه با دختر وزیر نشست

618

بر همه کام خویش یافته دست

619

چشم روشن گهی به دختر شاه

620

کاین چو خورشید بود و آن چون ماه

621

شادمانه گهی به دختر کرد

622

به سه نرد ازجهان ندب می‌برد

623

تا چنان شد که نیکخواهی بخت

624

برساندش به پادشاهی و تخت

625

ملک آن شهر در شمار گرفت

626

پادشاهی برو قرار گرفت

627

از قضا سوی باغ شد روزی

628

تا کند عیش با دل افروزی

629

شر که همراه بود در سفرش

630

گشت سر دلش قضای سرش

631

با جهودی معاملت می‌ساخت

632

خیر دید آن جهود را بشناخت

633

گفت این شخص را به وقت فراغ

634

از پس من بیاورید به باغ

635

او سوی باغ رفت و خوش بنشست

636

کرد پیش ایستاده تیغ به دست

637

شر درآمد فراخ کرده جبین

638

فارغ از خیر بوسه داد زمین

639

گفت خیرش بگو که نام تو چیست

640

ایکه خواهد سر تو بر تو گریست

641

گفت نامم مبشر سفری

642

در همه کارنامه هنری

643

خیر گفتا که نام خویش بگوی

644

روی خود را به خون خویش بشوی

645

گفت بیرون ازین ندارم نام

646

خواه تیغم نمای و خواهی جام

647

گفت خیر ای حرامزاده خس

648

هست خونت حلال بر همه کس

649

شر خلقی که با هزار عذاب

650

چشم آن تشنه کندی از پی آب

651

وان بتر شد که در چنان تابی

652

بردی آب وندادیش آبی

653

گوهر چشم و گوهر کمرش

654

هر دو بردی و سوختی جگرش

655

منم آن تشنه گهر برده

656

بخت من زنده بخت تو مرده

657

تو مرا کشتی و خدای نکشت

658

مقبل آن کز خدای گیرد پشت

659

دولتم چون خدا پناهی داد

660

اینکم تاج و تخت شاهی داد

661

وای بر جان تو که بد گهری

662

جان بری کرده‌ای و جان نبری

663

شر که در روی خیر دید شناخت

664

خویشتن زود بر زمین انداخت

665

گفت زنهار اگرچه بد کردم

666

در بد من مبین که خود کردم

667

آن نگر کاسمان چابک سیر

668

نام من شر نهاد و نام تو خیر

669

گر من آن با تو کرده‌ام ز نخست

670

کاید از نام چون منی به درست

671

با من آن کن تو در چنین خطری

672

کاید از نام چون تو ناموری

673

خیرکان نکته رفت بر یادش

674

کرد حالی ز کشتن آزادش

675

شر چو از تیغ یافت آزادی

676

می‌شد و می‌پرید از شادی

677

کرد خونخواره رفت بر اثرش

678

تیغ زد وز قفا برید سرش

679

گفت اگرخیر هست خیراندیش

680

تو شری جز شرت نیاید پیش

681

در تنش جست و یافت آن دو گهر

682

تعبیه کرده در میان کمر

683

آمد آورد پیش خیر فراز

684

گفت گوهر به گوهر آمد باز

685

خیر بوسید و پیش او انداخت

686

گوهری ار به گوهری بنواخت

687

دست بر چشم خود نهاد و بگفت

688

کز تو دارم من این دو گوهر جفت

689

این دو گوهر بدان شد ارزانی

690

کاین دو گوهر بدوست نورانی

691

چونکه شد کارهای خیر به کام

692

خلق ازو دید خیرهای تمام

693

دولت آنجا که راهبر گردد

694

خار خرما و خاره زر گردد

695

چون سعادت بدو سپرد سریر

696

آهنش نقره شد پلاس حریر

697

عدل را استوار کاری داد

698

ملک را بر خود استواری داد

699

برگهائی کزان درخت آورد

700

راحت رنجهای سخت آورد

701

وقت وقت از برای دفع گزند

702

تاختی سوی آن درخت بلند

703

آمدی زیر آن درخت فرود

704

دادی آن بوم را سلام و درود

705

بر هوای درخت صندل بوی

706

جامه را کرده بود صندل شوی

707

جز به صندل خری نکوشیدی

708

جامه جز صندلی نپوشیدی

709

صندل سوده درد سر ببرد

710

تب ز دل تابش از جگر ببرد

711

ترک چینی چو این حکایت چست

712

به زبان شکسته کرد درست

713

شاه جای از میان جان کردش

714

یعنی از چشم بد نهان کردش