بخش ۳۲ – نشستن بهرام روز آدینه در گنبد سپید و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم هفتم

نظامی

بخش ۳۲ - نشستن بهرام روز آدینه در گنبد سپید و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم هفتم

خمسههفت پیکرشمارهٔ 32
1

روز آدینه کاین مقرنس بید

2

خانه را کرد از آفتاب سپید

3

شاه با زیور سپید به ناز

4

شد سوی گنبد سپید فراز

5

زهره بر برج پنجم اقلیمش

6

پنج نوبت زنان به تسلیمش

7

تا نزد بر ختن طلایه زنگ

8

شه ز شادی نکرد میدان تنگ

9

چون شب از سرمه فلک پرورد

10

چشم ماه و ستاره روشن کرد

11

شاه ازان جان نواز دل داده

12

شب نشین سپیده‌دم زاده

13

خواست تا از صدای گنبد خویش

14

آرد آواز ارغنونش پیش

15

پس ازان کافرینی آن دلبند

16

خواند بر تاج و بر سریر بلند

17

وان دعاها که دولت افزاید

18

وانچنان تاج و تخت را شاید

19

گفت شه چون ز بهر طبیعت خواست

20

آنچه از طبیعت من آید راست

21

مادرم گفت و او زنی سره بود

22

پیره‌زن گرگ باشد او بره بود

23

کاشنائی مرا ز همزادان

24

برد مهمان که خانش آبادان

25

خوانی آراسته نهاد به پیش

26

خوردهائی چه گویم از حد بیش

27

بره و مرغ و زیربای عراق

28

گردها و کلیچها و رقاق

29

چند حلوا که آن نبودش نام

30

برخی از پسته برخی از بادام

31

میوه‌های لطیف طبع فریب

32

از ری انگور و از سپاهان سیب

33

بگذر از نار نقل مستان بود

34

خود همه خانه نار پستان بود

35

چون به اندازه زان خورش خوردیم

36

به می آهنگ پرورش کردیم

37

درهم آمیختیم خنداخند

38

من و چون من فسانه گوئی چند

39

هرکسی سرگذشتی از خود گفت

40

یکی از طاق و دیگری از جفت

41

آمد افسانه تا به سیمبری

42

شهد در شیر و شیر در شکری

43

دلفریبی که چون سخن گفتی

44

مرغ و ماهی بران سخن خفتی

45

برگشاد از عقیق چشمه نوش

46

عاشقانه برآورید خروش

47

گفت شیرین سخن جوانی بود

48

کز ظریفی شکرستانی بود

49

عیسیی گاه دانش آموزی

50

یوسفی وقت مجلس افروزی

51

آگه از علم و از کفایت نیز

52

پارسائیش بهتر از همه چیز

53

داشت باغی به شکل باغ ارم

54

باغها گرد باغ او چو حرم

55

خاکش از بوی خوش عبیر سرشت

56

میوه‌هایش چو میوه‌های بهشت

57

همه دل بود چون میانه نار

58

همه گل بود بی میانجی خار

59

تیز خاری که در گلستان بود

60

از پی چشم زخم بستان بود

61

آب در زیر سروهای جوان

62

سبزه در گرد آبهای روان

63

مرغ در مرغ برکشیده نوا

64

ارغنون بسته در میان هوا

65

سرو بن چون زمردین کاخی

66

قمریی بر سریر هر شاخی

67

زیر سروش که پای در گل بود

68

به نوا داده هرکه را دل بود

69

برکشیده ز خط پرگارش

70

چار مهره به چار دیوارش

71

از بناهای برکشیده به ماه

72

چشم بد را نبود در وی راه

73

در تمنای آنچنان باغی

74

بر دل هر توانگری داغی

75

مرد هر هفته‌ای ز راه فراغ

76

به تماشا شدی به دیدن باغ

77

سرو پیراستی سمن کشتی

78

مشک سودی و عنبر آغشتی

79

تازه کردی به دست نرگس جام

80

سبزه را دادی از بنفشه پیام

81

ساعتی گرد باغ برگشتی

82

باز بگذاشتی و بگذشتی

83

رفت روزی به وقت پیشین گاه

84

تا دران باغ روضه یابد راه

85

باغ را بسته دید در چون سنگ

86

باغبان خفته بر نوازش چنگ

87

باغ پر شور ازان خوش آوازی

88

جان نوازان درو به جان بازی

89

رقص بر هر درختی افتاده

90

میوه دل برده بلکه جان داده

91

خواجه کاواز عاشقانه شنید

92

جانش حاضر نبود و جامه درید

93

نه شکیبی که برگراید سر

94

نه کلیدی که برگشاید در

95

در بسی کوفت کس نداد جواب

96

سرو در رقص بود و گل در خواب

97

گرد بر گرد باغ برگردید

98

در همه باغ هیچ راه ندید

99

بر در خویشتن چو بار نیافت

100

رکن دیوار خویشتن بشکافت

101

شد درون تا کند تماشائی

102

صوفیانه برآورد پائی

103

گوش بر نغمه ترانه نهد

104

دیدن باغ را بهانه نهد

105

شورش باغ بنگرد که ز کیست

106

باغ چونست و باغبان را چیست

107

زان گلی چند بوستان افروز

108

که در آن بوستان بدند آنروز

109

دو سمن سینه بلکه سیمین ساق

110

بر در باغ داشتند یتاق

111

تا بران حور پیکران چو ماه

112

چشم نامحرمی نیابد راه

113

چون درون رفت خواجه از سوراخ

114

یافتندش کنیزکان گستاخ

115

زخم برداشتند و خستندش

116

دزد پنداشتند و بستندش

117

خواجه در داده تن بدان خواری

118

از چه از تهمت گنه کاری

119

بعد از آزردنش به چنگ و به مشت

120

بانگهائی برو زدند درشت

121

کای ز داغ تو باغ ناخشنود

122

نیست اینجا نقیب باغ چه سود

123

چون به باغ کسان دراید دزد

124

زدنش هست باغبان را مزد

125

ما که لختی به چوب خستیمت

126

شاید ار دست و پای بستیمت

127

تا تو ای نقب‌زن درین پرگار

128

درگذاری درایی از دیوار

129

مرد گفتا که باغ باغ منست

130

بر من این دود از چراغ منست

131

با دری چون دهان شیر فراخ

132

چون درایم چو روبه از سوراخ

133

هرکه در ملک خود چنین آید

134

ملک ازو زود بر زمین آید

135

چون کنیزان نشان او دیدند

136

وز نشانهای باغ پرسیدند

137

یافتندش دران گواهی راست

138

مهر بنشست و داوری برخاست

139

صاحب باغ چون شناخته شد

140

هر دو را دل به مهر آخته شد

141

آشتی کردنش روا دیدند

142

زانکه با طبعش آشنا دیدند

143

شاد گشتند از آشنائی او

144

سعی کردند در رهایی او

145

دست و پایش ز بند بگشادند

146

بوسه بر دست و پای او دادند

147

عذرها خواستند بسیارش

148

هر دو یکدل شدند در کارش

149

پس به عذری که خصم یار شود

150

رخنه باغ استوار شود

151

خار بردند و رخنه را بستند

152

وز شبیخون رهزنان رستند

153

بنشستند پیش خواجه به ناز

154

باز گفتند قصه‌ها دراز

155

که درین باغ چون شکفته بهار

156

که ازو خواجه باد برخوردار

157

میهمانیست دلستانان را

158

ماهرویان و مهربانان را

159

هر زن خوبرو که در شهرست

160

دیده را از جمال او بهرست

161

همه جمع آمده درین باغند

162

شمع بی دود و نقش بی داغند

163

عذر آنرا که با تو بد کردیم

164

خاک در آبخورد خود کردیم

165

خیز و با ما یکی زمان به خرام

166

تا براری ز هرکه خواهی کام

167

روی درکش به کنج پنهانی

168

شادمان بین دران گل افشانی

169

هر بتی را که دل درو بندی

170

مهر بروی نهی و بپسندی

171

آوریمش به کنج خانه تو

172

تا نهد سر بر آستانه تو

173

خواجه ارکان سخن به گوش آمد

174

شهوت خفته در خروش آمد

175

گرچه در طبع پارسائی داشت

176

طبع با شهوت آشنائی داشت

177

مردیش مردمیش را بفریفت

178

مرد بود از دم زنان نشکیفت

179

با سمن سینگان سیم اندام

180

پای برداشت بر امید تمام

181

تا به جائی رسیدشان ناورد

182

که بدانجای دل قرار آورد

183

پیش آن شاهدان قصر بهشت

184

غرفه‌ای بود برکشیده ز خشت

185

خواجه بر غرفه رفت و بست درش

186

بازگشتند رهبران ز برش

187

بود در ناف غرفه سوراخی

188

روشنی تافته درو شاخی

189

چشم خواجه ز چشمه سوراخ

190

چشمه تنگ دید و آب فراخ

191

کرده بر هر طرف گل افشانی

192

سیم ساقی و نار پستانی

193

روشنانی چراغ دیده همه

194

خوشتر از میوه رسیده همه

195

هر عروس از ره دل‌انگیزی

196

کرده بر سور خود شکر ریزی

197

اژدهائی نشسته بر گنجش

198

به ترنجی رسیده نارنجش

199

نار پستان بدید و سیب زنخ

200

نام آن سیب بر نبشته به یخ

201

بود در روضه گاه آن بستان

202

چمنی بر کنار سروستان

203

حوضه‌ای ساخته ز سنگ رخام

204

حوض کوثر بدو نوشته غلام

205

می‌شد آبی چو آب دیده در او

206

ماهیانی ستم ندیده در او

207

گرد آن آبدان رو شسته

208

سوسن و نرگس و سمن رسته

209

آمدند آن بتان خرگاهی

210

حوض دیدند و ماه با ماهی

211

گرمی آفتاب تافته‌شان

212

واب چون آفتاب یافته‌شان

213

سوی حوض آمدند ناز کنان

214

گره از بند فوطه باز کنان

215

صدره کندند و بی نقاب شدند

216

وز لطافت چو در در آب شدند

217

می‌زدند آب را به سیم مراد

218

می نهفتند سیم را به سواد

219

ماه و ماهی روانه هردو در آب

220

ماه تا ماهی اوفتاده به تاب

221

ماه در آب چون درم ریزد

222

هر کجا ماهیی است برخیزد

223

ماه ایشان در آن درم ریزی

224

خواجه را کرد ماهی انگیزی

225

ساعتی دست بند می‌کردند

226

پر سمن ریشخند می‌کردند

227

ساعتی بر ببر در افشردند

228

ناز و نارنج را کرو کردند

229

این شد آن را به مار می‌ترساند

230

مار می‌گفت و زلف می‌افشاند

231

بیستون همه ستون انگیز

232

کشته فرهاد را به تیشه تیز

233

جوی شیری که قصر شیرین داشت

234

سر بدان حوضهای شیرین داشت

235

خواجه کان دید جای صبر نبود

236

یاری و یارگی نداشت چه سود

237

بود چون تشنه‌ای که باشد مست

238

آب بیند بر او نیابد دست

239

یا چو صرعی که ماه نو بیند

240

برجهد گاه و گاه بنشیند

241

سوی هر سرو قامتی می‌دید

242

قامتی نی قیامتی می‌دید

243

رگ به رگ خونش از گرفتن جوش

244

از هر اندام برکشید خروش

245

ایستاده چو دزد پنهانی

246

وانچه دانی چنانکه می‌دانی

247

خواست تا در میان جهد گستاخ

248

مرغش از رخنه مارش از سوراخ

249

لیک مارش نکرد گستاخی

250

از چه از راه تنگ سوراخی

251

شسته رویان چو روی گل شستند

252

چون سمن بر پرند گل رستند

253

آسمان‌گون پرند پوشیدند

254

بر مه آسمان خروشیدند

255

در میان بود لعبتی چنگی

256

پیش رومی رخش همه زنگی

257

آفتابی هلال غبغب او

258

رطبی ناگزیده کس لب او

259

غمزش از غمزه تیز پیکان‌تر

260

خندش از خنده شکر افشان‌تر

261

اوفتاده ز سرو پر بارش

262

نار در آب و آب در نارش

263

به فریبی هزار دل برده

264

هرکه دیده برابرش مرده

265

چون به دستان زدن گشادی دست

266

عشق هشیار و عقل گشتی مست

267

خواجه بر فتنه‌ای چنان از دو

268

فتنه‌ترزانکه هندوان بر نور

269

زاهد از راه رفت پنهانی

270

کافری بین زهی مسلمانی

271

بعد یک ساعت آن دو آهو چشم

272

کاتش برق بودشان در پشم

273

واهوانگیز آن ختن بودند

274

آهوان را به یوز بنمودند

275

آمدند از ره شکر باری

276

کرده زیر قصب گله داری

277

خواجه را در خجابگه دیدند

278

حاجبانه و کار پرسیدند

279

کز همه لعبتان حور نژاد

280

میل تو بر کدام حور افتاد

281

خواجه نقشی که در پسند آورد

282

در میان دو نقشبند آورد

283

این نگفته هنوز برجستند

284

گفتی آهو نه شیر سرمستند

285

آن پریزاده را به تنبل و رنگ

286

آوریدند با نوازش چنگ

287

به طریقی که کس گمان نبرد

288

ور برد زان دو شحنه جان نبرد

289

طرفه را چون به غرفه پیوستند

290

غرفه را طرفه بین که دربستند

291

خواجه زان بی‌خبر که او اهلست

292

یار او اهل و کار او سهلست

293

وان بت چنگزن که تاخته بود

294

کار او را چو چنگ ساخته بود

295

گفته بودندش آن دو مایه ناز

296

قصه خواجه کنیز نواز

297

وان پری پیکر پسندیده

298

دل درو بسته بود نادیده

299

چون درو دید ازان بهی‌تر بود

300

آهنش سیم و سیم او زر بود

301

خواجه کز مهر ناشکیب آمد

302

با سهی سرو در عتیب آمد

303

گفت نام تو چیست گفتا بخت

304

گفت جایت کجاست گفتا تخت

305

گفت اصل تو چیست گفتا نور

306

گفت چشم بد از تو گفتا دور

307

گفت پردت چه پرده گفتا ساز

308

گفت شیوت چه شیوه گفتا ناز

309

گفت بوسه دهیم گفتا شصت

310

گفت هان وقت هست گفتا هست

311

گفت آیی به دست گفتا زود

312

گفت باد این مراد گفتا بود

313

خواجه را جوش از استخوان برخاست

314

شرم و رعنائی از میان برخاست

315

زلف دلبر گرفت چون چنگش

316

در بر آورد چون دل تنگش

317

بوسه و گاز بر شکر می‌زد

318

از یکی تا ده و ز ده تا صد

319

گرم شد بوسه در دل‌انگیزی

320

داد گرمی نشاط را تیزی

321

خاست تا نوش چشمه را خارد

322

مهر از آب حیات بردارد

323

چون درامد سیاه شیر به گور

324

زیر چنگ خودش کشید به زور

325

جایگه سست بود سختی یافت

326

خشت بر خشت رخنه‌ها بشکافت

327

غرفه دیرینه بد فرود آمد

328

کار نیکان به بد نینجامد

329

این ز مویی و آن به مویی رست

330

این ازین سو شد آن ازان سو جست

331

تا نبینندشان بران سر راه

332

دور گشتند ازان فراخیگاه

333

خواجه گوشه گرفت از آن غم و درد

334

رفت در گوشه‌ای و غم می‌خورد

335

شد کنیزک نشست با یاران

336

بر دو ابرو گره چو غمخواران

337

رنجهای گذشته پیش نهاد

338

چنگ را بر کنار خویش نهاد

339

ناله چنگ را چو پیدا کرد

340

عاشقان را ز ناله شیدا کرد

341

گفت کز چنگ من به ناله رود

342

باد بر خستگان عشق درود

343

عاشق آن شد که خستگی دارد

344

به درستی شکستگی دارد

345

عشق پوشیده چند دارم چند

346

عاشقم عاشقم به بانگ بلند

347

مستی و عاشقیم برد ز دست

348

صبر ناید ز هیچ عاشق مست

349

گرچه بر جان عاشقان خواریست

350

توبه در عاشقی گنه کاریست

351

عشق با توبه آشنا نبود

352

توبه در عاشقی روا نبود

353

عاشق آن به که جان کند تسلیم

354

عاشقان را ز تیغ تیز چه بیم

355

ترک چنگی چو درز لعل افشاند

356

حسب حالی بدین صفت برخواند

357

آن دو گوهر که رشته کش بودند

358

در نشاط و سماع خوش بودند

359

در دل افتادشان که درد و چراغ

360

تند بادی رسیده است به باغ

361

یوسف یاوه گشته را جستند

362

چون زلیخا ز دامنش رستند

363

باز جستندش از حقیقت کار

364

داد شرحی که گریه آرد بار

365

هر دو تشویر کار او خوردند

366

باز تدبیر کار او کردند

367

کامشب این جایگه وطن سازیم

368

از تو با کار کس نپردازیم

369

نگذاریم بر بهانه خویش

370

که کس امشب رود به خانه خویش

371

مگر آن ماه را که دلبر تست

372

امشب اندر کنارگیری چست

373

روز روشن سپید کار بود

374

شب تاریک پرده‌دار بود

375

کاین سخن گفته شد روانه شدند

376

با بتان بر سر فسانه شدند

377

شب چو زیر سمور انقاسی

378

کرد پنهان دواج بر طاسی

379

تیغ یک میخ آفتاب گذشت

380

جوشن شب هزار میخی گشت

381

آمدند آن بتان وفا کردند

382

وان صنم را بدو رها کردند

383

سرو تشنه به جوی آب رسید

384

آفتابی به ماهتاب رسید

385

جای خالی و آنچنان یاری

386

که کند صبر در چنان کاری

387

خواجه را در عروق هفت اندام

388

خون به جوش آمده به جستن کام

389

وانچه گفتن نشایدش با کس

390

با تو گفتم نعوذبالله و بس

391

خواست تا در به لعل سفته شود

392

طوق با طاق هر دو جفته شود

393

گربه وحشی از سر شاخی

394

دید مرغی به کنج سوراخی

395

جست بر مرغ و بر زمین افتاد

396

صدمه‌ای بر دو نازنین افتاد

397

هر دو جستند دل رمیده ز جای

398

تاب در دل فتاده تک در پای

399

دور گشتند نا رسیده به کام

400

تابه پخته بین که چون شد خام

401

نوش لب رفت پیش نوش لبان

402

چنگ را برگرفت نیم شبان

403

چنگ می‌زد به چنگ در می‌گفت

404

کارغوان آمد و بهار شکفت

405

سرو بن برکشید قد بلند

406

خنده گل گشاد حقه قند

407

بلبل آمد نشست بر سر شاخ

408

روز بازار عیش گشت فراخ

409

باغبان باغ را مطرا کرد

410

شاهی آمد درو تماشا کرد

411

جام می‌دید و برگرفت به دست

412

سنگی افتاد و جام را بشکست

413

ای به تاراج برده هرچه مراست

414

جز به تو کار من نگردد راست

415

گرچه با تو ز کار خود خجلم

416

بی توی نیست در حساب دلم

417

راز داران پرده سازش

418

آگهی یافتند از رازش

419

باز رفتند و غصه می‌خوردند

420

خواجه را جستجوی می‌کردند

421

باز رفتند و غصه می‌خوردند

422

خواجه را جستجوی می‌کردند

423

خواجه چون بندگان روغن دزد

424

در رهش حجره‌ای گرفته به مزد

425

در خزیده به جویباری تنگ

426

زیر شمشاد و سرو بید و خدنگ

427

خیره گشته ز خام تدبیری

428

بر دمیده ز سوسنش خیری

429

باز جستند از آنچه داشت نهفت

430

یک به یک با دو رازدار بگفت

431

فرض گشت آن نهفته کاران را

432

که به یاری رسند یاران را

433

بازگشتند و راه بگشادند

434

آب گل را به گل فرستادند

435

آمد آن دستگیر دستان ساز

436

مهر نوکرده مهربان را باز

437

خواجه دستش گرفت و رفت از پیش

438

تا به جائی که دید لایق خویش

439

تاک بر تاک شاخهای درخت

440

بسته بر اوج کله تخت به تخت

441

زیر آن تخت پادشاهی تاخت

442

به فراغت نشستنگاهی ساخت

443

دلستان را به مهر پیش کشید

444

چون دل اندر کنار خویش کشید

445

زاد سروی بدان خرامانی

446

چون سمن بر بساط سامانی

447

در کنارش کشید و شادی کرد

448

سرو باگل قران بادی کرد

449

خواجه را مه درآمده به کنار

450

دست بر کار و پای رفته ز کار

451

مهره خواجه خانه گیر شده

452

همبساطش گرو پذیر شده

453

چون بران شد که قلعه بستاند

454

آتشی را به آب بنشاند

455

موش دشتی مگر ز تاک بلند

456

دیده بد آخته کدوئی چند

457

کرد چون مرغ بر رسن پرواز

458

از کدوها رسن برید به گاز

459

بر زمین آمد آنچنان حبلی

460

هر کدوئی به شکل چون طبلی

461

بانگ آن طبل رفت میل به میل

462

طبل و آنگه چه طبل طبل رحیل

463

باز بانگ اندر اوفتاد به هوز

464

آهو آزاد شد ز پنجه یوز

465

خواجه پنداشت کامدست به جنگ

466

شحنه با کوس و محتسب با سنگ

467

کفش بگذاشت و راه پیش گرفت

468

باز دنبال کار خویش گرفت

469

وان صنم رفت با هزار هراس

470

پیش آن همدمان پرده شناس

471

چون زمانی بران نمود درنگ

472

پرده در گشت و ساخت پرده چنگ

473

گفت گفتند عاشقان باری

474

رفت یاری به دیدن یاری

475

خواست کز راه آرزومندی

476

یابد از وصل او برومندی

477

در کنارش کشد چنانکه هواست

478

سرخ گل در کنار سرو رواست

479

از ره سینه و زنخدانش

480

سیب و ناری خورد ز بستانش

481

دست بر گنج در دراز کند

482

تا در گنج خانه باز کند

483

به طبرزد شکر برامیزد

484

به طبرخون ز لاله خون ریزد

485

ناگه آورد فتنه غوغایی

486

تا غلط شد چنان تمنایی

487

ماند پروانه را در انده نور

488

تشنه‌ای گشت از آب حیوان دور

489

ای همه ضرب تو به کج بازی

490

ضربه‌ای زن به راست اندازی

491

تو مرا پرده کج دهی و رواست

492

نگذرم با تو من ز پرده راست

493

کاین غزل گفته شد چو دمسازان

494

زو خبر یافتند همرازان

495

سوی خواجه شدند پوزش ساز

496

یافتندش کشیده پای دراز

497

شرم زد گشته دل رمیده شده

498

بر سر خاک آرمیده شده

499

به نوازش گری و دلداری

500

برکشیدندش از چنان خواری

501

حال پرسیده شد حکایت کرد

502

آنچه در دوزخ آورد دم سرد

503

چاره سازان به چارهای خودش

504

دور کردند از خیال بدش

505

بر دل بسته بند بگشادند

506

بی دلی را به وعده دل دادند

507

که درین کار کاردان‌تر باش

508

مهربانی و مهربان‌تر باش

509

وقت کار آشیانه جائی ساز

510

کافت آنجا نیاورد پرواز

511

ما خود از دور پی نگهداریم

512

پاس دارانه پاس ره داریم

513

آمدند آنگهی پذیره کار

514

پیش آن سرو قد گل رخسار

515

تا دگر باره ترکتازی کرد

516

خواجه را یافت دلنوازی کرد

517

آمد از خواجه بار غم برداشت

518

خواجه کان دید خواجگی بگذاشت

519

سر زلفش گرفت چون مستان

520

جست بیغوله‌ای در آن بستان

521

بود در کنج باغ جائی دور

522

یاسمن خرمنی چو گنبد نور

523

برکشیده علم به دیواری

524

بر سرش بیشه در بنش غاری

525

خواجه به زان نیافت بارگهی

526

ساخت اندر میانه کارگهی

527

یاسمن را ز هم درید بساز

528

نازنین را درو کشید به ناز

529

بند صدرش گشاد و شرم نهفت

530

بند صدری دگر که نتوان گفت

531

خرمن گل درآورید به بر

532

مغز بادام در میان شکر

533

میل در سرمه‌دان نرفته هنوز

534

بازیی باز کرد گنبد کوز

535

روبهی چند بود در بن غار

536

به هم افتاده از برای شکار

537

گرگی آورده راه بر سرشان

538

تا کند دور سر ز پیکرشان

539

روبهان از حرام خواری گرگ

540

کافتی بود سهمناک و بزرگ

541

به هزیمت شدند و گرگ از پس

542

راهشان بر بساط خواجه و بس

543

بر دویدند بر دو چاره سگال

544

روبهان پیش و گرگ در دنبال

545

خواجه را بارگه فتاد از پای

546

دید لشگرگهی و جست از جای

547

خود ندانست کان چه واقعه بود

548

سو به سو می‌دوید خاک آلود

549

دل پر اندیشه و جگر پر خون

550

تا چگونه رود ز باغ برون

551

آن دو سروش برابر افتادند

552

کان همه نار و نرگسش دادند

553

دامن دلبرش گرفته به چنگ

554

چون دری در میانه دو نهنگ

555

بانگ بر وی زدند کاین چه فنست

556

در خصال تو این چه اهرمنست

557

چند برهم زنی جوانی را

558

کشتی از کینه مهربانی را

559

با غریبی ز روی دمسازی

560

نکند هیچکس چنین بازی

561

چند بار امشبش رها کردی

562

چند نیرنگ و کیمیا کردی

563

او به سوگند عذرها می‌خواست

564

نشنیدند ازو حکایت راست

565

تا ز بنگه رسید خواجه فراز

566

شمع را دید در میان دو گاز

567

در خجالت ز سرزنش کردن

568

زخم این و قفای آن خوردن

569

گفت زنهار دست ازو دارید

570

یار آزرده را میازارید

571

گوهر او ز هر گنه پاکست

572

هر گناهی که هست ازین خاکست

573

چابکان جهان و چالاکان

574

همه هستند بنده پاکان

575

کار ما را عنایت ازلی

576

از خطا داده بود بی خللی

577

وان خللها که کرد ما را خرد

578

آفتی را به آفتی می‌برد

579

بخت ما را چو پارسائی داد

580

از چنان کار بد رهائی داد

581

آنکه دیوش به کام خود نکند

582

نیک شد هیچ نیک بد نکند

583

بر حرام آنکه دل نهاده بود

584

دور اینجا حرام زاده بود

585

با عروسی بدین پریچهری

586

نکند هیچ مرد بدمهری

587

خاصه آن کو جوانیی دارد

588

مردی و مهربانیی دارد

589

لیک چون عصمتی بود در راه

590

نتوان رفت باز پیش گناه

591

کس ازان میوه‌دار برنخورد

592

که یکی چشم بد درو نگرد

593

چشم صد گونه دام و دد بر ما

594

حال ازینجا شدست بد بر ما

595

آنچه شد شد حدیث آن نکنم

596

و آنچه دارم بدو زیان نکنم

597

توبه کردم به آشکار و نهان

598

در پذیرفتم از خدای جهان

599

که اگر در اجل بود تأخیر

600

وین شکاری بود شکار پذیر

601

به حلالش عروس خویش کنم

602

خدمتش ز آنچه بود بیش کنم

603

کار بینان که کار او دیدند

604

از خدا ترسیش بترسیدند

605

سر نهادند پیش او بر خاک

606

کافرین بر چنان عقیدت پاک

607

که درو تخم نیکوئی کارند

608

وز سرشت بدش نگه دارند

609

ای بسا رنجها که رنج نمود

610

رنج پنداشتند و راحت بود

611

و ای بسا دردها که بر مردست

612

همه جاندارویی دران دردست

613

چون برآمد ز کوه چشمه نور

614

کرد از آفاق چشم بد را دور

615

صبج چون عنکبوت اصطرلاب

616

بر عمود زمین تنید لعاب

617

بادی آمد به کف گرفته چراغ

618

باغبان را به شهر برد ز باغ

619

خواجه برزد علم به سلطانی

620

رست ازان بند و بنده فرمانی

621

ز آتش عشقبازی شب دوش

622

آمده خاطرش چو دیگ به جوش

623

چون به شهر آمد از وفاداری

624

کرد مقصود را طلبکاری

625

ماه دوشینه را رساند به مهد

626

بست کابین چنانکه باشد عهد

627

در ناسفته را به مرجان سفت

628

مرغ بیدار گشت و ماهی خفت

629

گر بینی ز مرغ تا ماهی

630

همه را باشد این هواخواهی

631

دولتی بین که یافت آب زلال

632

وانگهی خورد ازو که بود حلال

633

چشمه‌ای یافت پاک چون خورشید

634

چون سمن صافی و چو سیم سپید

635

در سپیدیست روشنائی روز

636

وز سپیدیست مه جهان افروز

637

همه رنگی تکلف اندودست

638

جز سپیدی که او نیالودست

639

هرچ از آلودگی شود نومید

640

پاکیش را لقب کنند سپید

641

در پرستش به وقت کوشیدن

642

سنت آمد سپید پوشیدن

643

چون سمن سینه زین سخن پرداخت

644

شه در آغوش خویش جایش ساخت

645

وین چنین شب بسی به ناز و نشاط

646

سوی هر گنبدی کشید بساط

647

به روی این آسمان گنبدساز

648

کرده درهای هفت گنبد باز