بخش ۳۳ – آگاهی بهرام از لشکرگشی خاقان چین بار دوم

نظامی

بخش ۳۳ - آگاهی بهرام از لشکرگشی خاقان چین بار دوم

خمسههفت پیکرشمارهٔ 33
1

چون به تثلیث مشتری و زحل

2

شاه انجم ز حوت شد به حمل

3

سبزه خضر وش جوانی یافت

4

چشمهٔ آب زندگانی یافت

5

ناف هر چشمه رود نیلی شد

6

هر سبیلی به سلسبیلی شد

7

مشک برگشت خاک عودی پوش

8

نافه خر گشت باد نافه فروش

9

اعتدال هوای نوروزی

10

راست رو شد به عالم افروزی

11

باد نوروزی از قباله نو

12

با ریاحین نهاد جان به گرو

13

رستنی سر برون زد از دل خاک

14

زنگ خورشید گشت از آینه پاک

15

شبنم از دامن اثیر نشست

16

گرمی اندام زمهریر شکست

17

برف کافوری از گریوه کوه

18

رود را زاب دیده داد شکوه

19

سبزه گوهر زدود بینش را

20

داد سرسبزی آفرینش را

21

نرگس‌تر به چشم خواب آلود

22

هر کرا چشم بود خواب ربود

23

باد صبح از نسیم نافه گشای

24

بر سواد بنفشه غالیه سای

25

سرو کز سایه بادبانه زده

26

جعد شمشاد را به شانه زده

27

چشم نیلوفر از شکنجهٔ خواب

28

جان در انداخته به قلعهٔ آب

29

غنچه‌های نو از شکوفه شاخ

30

کرده لؤلوا چو برگ لاله فراخ

31

سوسن از بهر تاج نرگس مست

32

شوشه زر نهاده بر کف دست

33

از شمایل شمامه‌های بهار

34

بی‌قیامت ستاره کرده نثار

35

شنبلید سرشک در دیده

36

زعفران خورده باز خندیده

37

کاتب الوحی گل به آب حیات

38

بر شقایق به خون نوشته برات

39

برگ نسرین به گوهر آمودن

40

شاخ سوسن به توتیا سودن

41

جعد بر جعد بسته مرزنگوش

42

دیلم آسا فکنده بر سر دوش

43

گشته هم برگ و هم گیا راضی

44

این به مقراضه آن به مقراضی

45

سنبل از خوشهای مشگ انگیز

46

برقرنفل گشاده عطسهٔ تیز

47

داده خیری به شرط هم عهدی

48

یاسمن را خط ولیعهدی

49

بوی سیسنبر از حرارت خویش

50

عقرب چرخ را گداخته نیش

51

غنچه با چشم گاو چشم به ناز

52

مرغ با گوش پیلگوش به راز

53

گل کافور بوی مشک نسیم

54

چون بناگوش یار در زر و سیم

55

مشک بید از درخت عود نشان

56

گاه کافور و گاه مشک فشان

57

ارغوان و سمن برابر دید

58

رایتی برکشیده سرخ و سپید

59

ز آفت بید برگ بادخزان

60

شاخ پر برگ بید دست گزان

61

گل کمر بسته در شهنشاهی

62

خاک چون باد در هوا خواهی

63

بلبل آواز برکشیده چو کوس

64

همه شب تا به وقت بانگ خروس

65

سرخ گل را به سبز میدانی

66

پنج نوبت زنان به سلطانی

67

برسر سرو بانگ فاختگان

68

چون طرب رود دلنواختگان

69

نای قمری به ناله سحری

70

خنده برده ز کام کبک دری

71

بانگ دراج بر حوالی کشت

72

کرده تقطیع بیتهای بهشت

73

زند باف از بهشت نامه زند

74

در شب آورد و خواند حرفی چند

75

عندلیب از نوای تیز آهنگ

76

گشته باریک چون بریشم چنگ

77

باغ چون لوح نقشبند شده

78

مرغ و ماهی نشاط‌مند شده

79

شاه بهرام در چنین روزی

80

کرد شاهانه مجلس افروزی

81

از نمودار هفت گنبد خویش

82

گنبدی ز آسمان فراخته بیش

83

چاربندی رسید پیکی چست

84

راه شش طاق هفت گنبد جست

85

چون درآمد در آن بهشتی کاخ

86

شد دلش چون در بهشت فراخ

87

کرد بر خسروآفرین دراز

88

کافرین کرده بود برد نماز

89

گفت باز از نگارخانه چین

90

جوش لشگر گرفت روی زمین

91

ماند پیمان شاه را فغفور

92

شد دگر ره ز نیک عهدی دور

93

چینیان را وفا نباشد و عهد

94

زهرناک اندرون و بیرون شهد

95

لشگری تیغ برکشیده به اوج

96

تا به جیحون رسیده موج به موج

97

سیلی آمد گرفت صحرائی

98

هر نهنگی درو چو دریائی

99

گر شه این شغل را بدارد پاس

100

چینیان خون ما خورند به طاس

101

شه چو از فتنه یافت آگاهی

102

در بلا دید عافیت خواهی

103

پیشتر زانکه در سرآید دام

104

دامن از می کشید و دست از جام

105

رای آن زد که از کفایت و رای

106

خصم را چون به سر درارد پای

107

جز به گنج و سپه ندید پناه

108

کالت نصرت است گنج و سپاه

109

چون سپه باز جست پنج ندید

110

چون به گنجینه رفت گنج ندید

111

هم تهی دید گنج آکنده

112

هم سلیح و سپه پراکنده

113

ماند عاجز چو شیر بی دندان

114

طوق زنجیر و مملکت زندان

115

شه شنیدم که داشت دستوری

116

ناخدا ترسی از خدا دوری

117

نام خود کرده زان جریده که خواست

118

راست روشن ولی نه روشن و راست

119

روشن و راستیش بس باریک

120

راستی کوژ و روشنی تاریک

121

داده شه را به نام نیک غرور

122

واو ز تعلیق نیکنامی دور

123

تا وزارت به حکم نرسی بود

124

در وزارت خدای ترسی بود

125

راست روشن چو زو وزارت برد

126

راستی‌ها و روشنی‌ها مرد

127

شه چو مشغول شد به نوش و به ناز

128

او به بیداد کرد دست دراز

129

فتنه می‌ساخت مصلحت می‌سوخت

130

ملک می‌جست و مال می‌اندوخت

131

نایب شاه را به زر و به زیب

132

داد بر کیمیای فتنه فریب

133

گفت خلق آرزو طلب شده‌اند

134

شوخ و گستاخ و بی‌ادب شده‌اند

135

نعمت ما ز راه سیریشان

136

داده در کار ما دلیریشان

137

گر نمالیمشان به رأی و به هوش

138

ملک را چشم بد بمالد گوش

139

مردمانی بدند و بد گهرند

140

یوسفانی ز گرگ و سگ بترند

141

گرگ را گرگ بند باید کرد

142

رقص روباه چند باید کرد

143

خاکیانی که زاده ز میند

144

ددگانی به صورت آدمیند

145

ددگان بر وفا نظر ننهند

146

حکم را جز به تیغ سرننهند

147

خوانده باشی ز درس غمزدگان

148

که سیاوش چه دید از ددگان

149

جاه جمشید خوار چون کردند

150

سر دارا به دار چون کردند

151

مالشان حوضه است و ایشان سیر

152

گندد آب را به حوض ماند دیر

153

آب کز خاک تیره‌فش گردد

154

هم به تدبیر خاک خوش گردد

155

شاه اگر مست خصم هشیارست

156

شحنه گر خفته دزد بیدارست

157

چون سیاست زیاد شاه شود

158

پادشاهی برو تباه شود

159

از شهی کو سیاست انگیزد

160

دشمن و دیو هر دو بگریزد

161

دیو باشد رعیت گستاخ

162

چون گذاری نهند پای فراخ

163

جهد آن کن که از سیاست خویش

164

نشکنی رونق ریاست خویش

165

نفریبی به آشنائی کس

166

کس خود تیغ خودشناسی و بس

167

شه به امید ماست باده پرست

168

من قلم دارم و تو تیغ به دست

169

از تو قهر آید و زمن تدبیر

170

هر که گویم گرفتنی است بگیر

171

محتشم را به مال مالش کن

172

بیدرم را به خون سگالش کن

173

نیک و بد هر دو هست بر تو حلال

174

از بدان جان ستان ز نیکان مال

175

خوار کن خلق را به جاه و به چیز

176

تا بمانی به چشم خلق عزیز

177

چون رعیت زبون و خوار بود

178

ملک پیوسته برقرار بود

179

نایب شه ز روی سرمستی

180

کرد با او به جور همدستی

181

به جفائی که او نمودش راه

182

جور می‌کرد بر رعیت شاه

183

تا به حدی که خواری از حد برد

184

هیچکس را به هیچ کس نشمرد

185

در ستمکارگی پی افشردند

186

می‌گرفتند و خانه می‌بردند

187

در ده و شهر جز نفیر نبود

188

سخنی جز گرفت و گیر نبود

189

تا در آن مملک به اندک سال

190

هیچکس را نه ملک ماند و نه مال

191

همه را راست روشن از کم و بیش

192

راست و روشن ستد به رشوت خویش

193

از زر و گوهر و غلام و کنیز

194

در ولایت نماند کس را چیز

195

اوفتاد از کمی نه از بیشی

196

محتشم‌تر کسی به درویشی

197

خانه‌داران ز جور خانه بران

198

خانه خویش مانده بر دگران

199

شهری و لشگری ز جان بستوه

200

همه آواره گشته کوه به کوه

201

در نواحی نه گاو ماند و نه کشت

202

دخل را کس فذالکی ننوشت

203

چون ولایت خراب شد حالی

204

دخل شاه از خزانه شد خالی

205

جز وزیری که خانه بودش و گنج

206

حاصل کس نبود جز غم و رنج

207

شاه را چون به ساز کردن جنگ

208

گنج و لشگر نبود شد دلتنگ

209

منهیان را یکان یکان به درست

210

یک به یک حال آن خرابی جست

211

کس ز بیم وزیر عالم سوز

212

آنچه شب رفت و انگفت به روز

213

هرکسی عذری از دروغ انگیخت

214

کاین تهی دست گشت و آن بگریخت

215

بر زمین هیچ دخل و دانه نماند

216

لاجرم گنج در خزانه نماند

217

شد ز بی مکسبی و بی مالی

218

ملک شه از مؤدیان خالی

219

شه چو شفقت برد فراز آیند

220

بر عملهای خویش باز آیند

221

شاه را آن بهانه سیر نکرد

222

لیک بی وقت جنگ شیر نکرد

223

از بد گنبد جفا پیشه

224

کرد چندانکه باید اندیشه

225

ره به سامان کار خویش نبرد

226

جهد خود با زمانه پیش نبرد