بخش ۳۳ – جهانگردی اسکندر با دعوی پیغمبری

نظامی

بخش ۳۳ - جهانگردی اسکندر با دعوی پیغمبری

خمسهخردنامهشمارهٔ 33
1

سحرگه که سربرگرفتم ز خواب

2

برافروختم چهره چون آفتاب

3

سریر سخن برکشیدم بلند

4

پراکندم از دل بر آتش سپند

5

به پیرایش نامه خسروی

6

کهن سرو را باز دادم نوی

7

ز گنج سخن مهر برداشتم

8

درو در ناسفته نگذاشتم

9

سر کلکم از گوهر انداختن

10

فلک را شکم خواست پرداختن

11

درآمد خرامان سمن سینه‌ای

12

به من داد تیغی در آیینه‌ای

13

که آشفتهٔ خویش چندین مباش

14

ببین خویشتن خویشتن بین مباش

15

نظر چون در آیینه انداختم

16

درو صورت خویش بشناختم

17

دگرگونه دیدم در آن سبز باغ

18

که چون پرنیان بود در پرزاغ

19

ز نرگس تهی یافتم خواب را

20

ندیدم جوان سرو شاداب را

21

سمن بر بنفشه کمین کرده بود

22

گل سرخ را زردی آزرده بود

23

از آن سکهٔ رفته رفتم ز جای

24

فروماندم اندر سخن سست رای

25

نه پائی که خود را سبکرو کنم

26

نه دستی که نقش کهن نو کنم

27

خجل گشتم از روی بیرنگ خویش

28

نوائی گرفتم به آهنگ خویش

29

هراسیدم از دولت تیزگام

30

که بگذارد این نقش را ناتمام

31

ازین پیش کاید شبیخون خواب

32

به بنیاد این خانه کردم شتاب

33

مگر خوابگاهی به دست آورم

34

که جاوید دروی نشست آورم

35

پژوهندهٔ دور گردنده حال

36

چنین گوید از گردش ماه و سال

37

که چون نامه حکم اسکندری

38

مسجل شد از وحی پیغمبری

39

ز دیوان فروشست عنوان گنج

40

که نامش برآمد به دیوان رنج

41

بفرمود تا عبره روم و روس

42

نبشتند برنام اسکندروس

43

از آن پیش کز تخت خود رخت برد

44

بدو داد و او را به مادر سپرد

45

به اندرز بگشاد مهر از زبان

46

چنین گفت با مادر مهربان

47

که من رفتم اینک تو از داد ودین

48

چنان کن که گویند بادا چنین

49

پدروار با بندگان خدای

50

چو مادر شدی مهرمادر نمای

51

به پروردن داد و دین زینهار

52

نگهدار فرمان پروردگار

53

به فرمانبری کوش کارد بهی

54

که فرمانبری به ز فرمان دهی

55

ضرورت مرا رفتنی شد به راه

56

سپردم به تو شغل دیهیم و گاه

57

گرفتم رهی دور فرسنگ پیش

58

ندانم که آیم بر اورنگ خویش؟

59

گرآیم چنان کن که از چشم بد

60

نه تو خیره باشی نه من چشم زد

61

وگر زامدن حال بیرون بود

62

به هش باش تا عاقبت چون بود

63

چنان کن که فردا دران داوری

64

نگیرد زبانت به عذر آوری

65

سخن چون به سر برد برداشت رخت

66

رها کرد برمادر آن تاج و تخت

67

بفرمود تا لشگر روم و شام

68

برو عرضه کردند خود را تمام

69

از آن لشگر آنچ اختیار آمدش

70

پسندیده‌تر صد هزار آمدش

71

گزین کرد هر مردی از کشوری

72

به مردانگی هریکی لشگری

73

چهارش هزار اشتر از بهر بار

74

پس و پیش لشگر کشیده قطار

75

هزار نخستین ازو بیسراک

76

به کردن کشی کوه را کرده خاک

77

هزار دیگر بختی بارکش

78

همه بارهاشان خورشهای خوش

79

هزار سوم ناقهٔ ره نورد

80

به زیر زر و زیور سرخ و زرد

81

هزار چهارم نجیبان تیز

82

چو آهو گه تاختن گرم خیز

83

ز هر پیشه کاید جهان را به کار

84

گزین کرد صدصد همه پیشه کار

85

بدین سازمندی جهانگیر شاه

86

برافراخت رایت زماهی به ماه

87

ز مقدونیه روی در راه کرد

88

به اسکندریه گذرگاه کرد

89

سریر جهانداری آنجا نهاد

90

بر او روزکی چند بنشست شاد

91

به آیین کیخسرو تخت گیر

92

که برد از جهان تخت خود بر سریر

93

بفرمود میلی برافراختن

94

بر او روشن آیینه‌ای ساختن

95

که از روی دریا به یک ماهه راه

96

نشان باز داد از سپید و سیاه

97

بدان تا بود دیده بانگاه تخت

98

بر او دیده بانان بیدار بخت

99

چو ز آیینه بینند پوشیده راز

100

به دارنده تخت گویند باز

101

اگر دشمنی ترکتازی کند

102

رقیب حرم چاره سازی کند

103

چو فارغ شد از تختگاهی چنان

104

نشست از بر بور عالی عنان

105

نخستین قدم سوی مغرب نهاد

106

به مصر آمد آنجا دو روز ایستاد

107

وز آنجا برون شد به عزم درست

108

به فرمان ایزد میان بست چست

109

چو لختی زمین را طرف در نوشت

110

ز پهلوی وادی درآمد به دشت

111

ز مقدس تنی چند غم یافته

112

ز بیداد داور ستم یافته

113

تظلم کنان سوی راه آمدند

114

عنانگیر انصاف شاه آمدند

115

که چون از تو پاکی پذیرفت خاک

116

بکن خانه پاک را نیز پاک

117

به مقدس رسان رایت خویش را

118

برافکن ز گیتی بداندیش را

119

در آن جای پاکان یک اهریمنست

120

که با دوستان خدا دشمنست

121

مطیعان آن خانهٔ ارجمند

122

نبینند ازو جز گداز و گزند

123

طریق پرستش رها می‌کند

124

پرستندگان را جفا میکند

125

به خون ریختن سربرافراختست

126

بسی را بناحق سرانداختست

127

همه در هراسیم از ین دیو زاد

128

توئی دیو بند از تو خواهیم داد

129

سکندر چو دید آن چنان زاریی

130

وزانسان برایشان ستمکاریی

131

ستمدیده را گشت فریادرس

132

به فریاد نامد ز فریاد کس

133

چو از قدسیان این حکایت شنید

134

عنان سوی بیت‌المقدس کشید

135

حصار جهان را که سرباز کرد

136

ز بیت المقدس سرآغاز کرد

137

سکندر به قدس آمد از مرز روم

138

بدان تا برد فتنه زان مرز و بوم

139

چو بیدادگر دشمن آگاه گشت

140

که آواز داد آمد از کوه و دشت

141

کمربست و آمد به پیگار او

142

نبود آگه از بخت بیدار او

143

به اول شبیخون که آورد شاه

144

بران راهزن دیو بر بست راه

145

چو بیدادگر دید خون ریختش

146

ز دروازه مقدس آویختش

147

منادی برانگیخت تا در زمان

148

ز بیداد او برگشاید زبان

149

که هر کو بدین خانه بیداد کرد

150

بدینگونه بخت بدش یاد کرد

151

چوزو بستد آن خانهٔ پاک را

152

به عنبر برآمیخت آن خاک را

153

برآسود ازان جای آسودگان

154

فروشست ازو گرد آلودگان

155

جفای ستمکاره زو بازداشت

156

به طاعتگران جای طاعت گذاشت

157

ازو کار مقدس چو با ساز گشت

158

سوی ملک مغرب عنان تاز گشت

159

برافرنجه آورد از آنجا سپاه

160

وز افرنجه بر اندلس کرد راه

161

چو آمد گه دعوی و داوری

162

به دانش نمائی و دین پروری

163

کس از دانش و دین او سرنتافت

164

رهی دید روشن بدان ره شتافت

165

چو آموخت بر هر کسی دین و داد

166

به هر بقعه طاعت‌گهی نو نهاد

167

به رفتن دگر باره لشگر کشید

168

به عالم گشائی علم برکشید

169

به تعجیل میراند بر کوه و رود

170

کجا سبزه‌ای دید آمد فرود

171

چو از ماندگی گشت پرداخته

172

دگر باره شد عزم را ساخته

173

نمود از بیابان به دریا شتافت

174

درافکند کشتی به دریای آب

175

سه مه بر سر آب دریا نشست

176

بیاورد صیدی ز دریا به دست

177

از آنسو که خورشید میشد نهان

178

تکاپوی میکرد با همرهان

179

جزیره بسی دید بی‌آدمی

180

برون رفت و میشد زمی برزمی

181

بسی پیش باز آمدش جانور

182

هم از آدمی هم ز جنس دگر

183

دروهیچ از ایشان نیامیختند

184

وزو کوه بر کوه بگریختند

185

سرانجام چون رفت راهی دراز

186

نشیب زمین دیگر آمد فراز

187

بیابانی از ریگ رخشنده زرد

188

که جز طین اصفر نینگیخت گرد

189

برآن ریگ بوم ارکسی تاختی

190

زمین زیرش آتش برانداختی

191

همانا که بر جای ترکیب خاک

192

ز ترکیب گوگرد بود آن مغاک

193

چو یکمه در ان بادیه تاختند

194

ازو نیز هم رخت پرداختند

195

چو پایان آن وادی آمد پدید

196

سکندر به دریای اعظم رسید

197

در آن ژرف دریا شگفتی بماند

198

که یونانیش اوقیانوس خواند

199

محیط جهان موج هیبت نمود

200

از آن پیشتر جای رفتن نبود

201

فرو رفتن آفتاب از جهان

202

در آن ژرف دریا نبودی نهان

203

حجابی مغانی بد آن آب را

204

نپوشیدی از دیدها تاب را

205

فلک هر شبان روزی از چشم دور

206

به دریا درافکندی از چشمه نور

207

به ما در فرو رفتن آفتاب

208

اشارت به چشمه است و دریای آب

209

همان چشمه گرم کو راست جای

210

به دریا حوالت کند رهنمای

211

چو آبی به یکجا مهیا شود

212

شود حوضه و در به دریا شود

213

معیب بود تا بود در مغاک

214

معلق بود چون بود گرد خاک

215

در آن بحر کورا محیطست نام

216

معلق بود آب دریا مدام

217

چو خورشید پوشد جمال را جهان

218

پس عطف آن آب گردد نهان

219

به وقت رحیل آفتاب بلند

220

ز پرگار آن بحر پوشد پرند

221

علم چون به زیر آرد از اوج او

222

توان دیدنش در پس موج او

223

چو لختی رود در سر آرد حجاب

224

که آید نورد زمین در حساب

225

به دانش چنین مینماید قیاس

226

دگر رهبری هست برره شناس

227

چو آن چشمه گرم را دید شاه

228

نشد چشم او گرم در خوابگاه

229

ز دانا بپرسید کاین چشمه چیست

230

همیدون نگهبان این چشمه کیست

231

چنین گفت دانا که این آب گرم

232

بسا دیدها را که برد آب شرم

233

درین پرده بسیار جستند راز

234

نیامد به کف هیچ سر رشته باز

235

من این قصه پرسیدم از چند پیر

236

جوابی ندادست کس دلپذیر

237

دهد هر کسی شرح آن نور پاک

238

یکی گرد مرکز یکی زیر خاک

239

که داند که بیرون ازین جلوه‌گاه

240

کجا می‌کند جلوه خورشید و ماه

241

سکندر بران ساحل آرام جست

242

سوی آب دریا شد آرام سست

243

چو سیماب دید آب دریا سطبر

244

گذر بسته بر قطره دزدان ابر

245

درآبی چنان کشتی آسان نرفت

246

وگر رفت بی ره شناسان نرفت

247

شه از ره شناسان بپرسید راز

248

بسنجیدن کار و ترتیب ساز

249

که کشتی بدین آب چون افکنم

250

چگونه بنه زو برون افکنم

251

ندیدند کار آزمایان صواب

252

که شاه افکند کشتی آنجا برآب

253

نمودند شه را که صد رهنمون

254

ازین آب کشتی نیارد برون

255

دگر کاندرین آب سیماب فام

256

نهنگ اژدهائیست قصاصه نام

257

سیاه و ستمکاره و سهمناک

258

چو دودی که آید برون از مغاک

259

سیاست چنان دارد آن جانور

260

که بیننده چون بیندش یک نظر

261

دهد جان و دیگر نجنبد ز جای

262

که باشد براهی چنین رهنمای

263

بترزین همه آن کزین خانه دور

264

یکی فرضه بینی چو تابنده نور

265

بسی سنگ رنگین در آن موجگاه

266

همه ازرق و سرخ و زرد و سیاه

267

فروزنده چون مرقشیشای زر

268

منی و دومن کمتر و بیشتر

269

چو بیند درو دیدهٔ آدمی

270

بخندد ز بس شادی و خرمی

271

وزان خرمی جان دهد در زمان

272

همان دیدن و دادن جان همان

273

ولی هر چه باشد ز مثقال کم

274

ز خاصیت افتد و گر صد بهم

275

ز بهتان جان بردنش رهنمای

276

همی خواندش پهنهٔ جان گزای

277

چو شد گفته این داستان شهریار

278

فرستاد و کرد آزمایش به کار

279

چنان بود کان پیر گوینده گفت

280

تنی چند از آن سنگ بر خاک خفت

281

بفرمود تا بر هیونان مست

282

به آن سنگ رنگین رسانند دست

283

همه دیدها باز بندند چست

284

کنند آنگه آن سنگ را باز جست

285

وزان سنگ چندانکه آید بدست

286

برندش به پشت هیونان مست

287

همه زیر کرباسها کرده بند

288

لفافه برو باز پیچیده چند

289

کنند آن هیونان ازان سنگ بار

290

نمانند خود را در آن سنگسار

291

به فرمان پذیری رقیبان راه

292

بجای آوریدند فرمان شاه

293

شه و لشگر از بیم چندان هلاک

294

گذشتند چون باد ازان زرد خاک

295

بفرمود شه تا از آن خاک زرد

296

شتربان صد اشتر گرانبار کرد

297

چو آمد به جائی که بود آبگیر

298

برو بوم آنجا عمارت پذیر

299

بفرمان او سنگها ریختند

300

وزان سنگ بنیادی انگیختند

301

همه هم‌چنان کرده کرباس پیچ

302

کزیشان یکی باز نگشاد هیچ

303

به ترکیب آن سنگها بندبند

304

برآورد بیدر حصاری بلند

305

برآورد کاخی چو بادام مغز

306

همه یک به دیگر برآورده نغز

307

گلی کرد گیرنده زان زرد خاک

308

برون بنا را براندود پاک

309

درون را نیندود و خالی گذاشت

310

که رازی در آن پرده پوشیده داشت

311

خنیده چنینست از آموزگار

312

که چون مدتی شد بر آن روزگار

313

فروریخت کرباس از روی سنگ

314

پدید آمد آن گوهر هفت رنگ

315

برون بنا ماند بر جای خویش

316

کزاندودش گل حرم داشت پیش

317

درون ماندگان خرقه انداختند

318

بران خرقه بسیار جان باختند

319

هران راهرو کامد آنجا فراز

320

به دیدار آن حصنش آمد نیاز

321

طلب کرد بر باره چون ره ندید

322

کمندی برافکند و بالا دوید

323

چو بر باره شد سنگ را دید زود

324

چو آهن ربا زود ازو جان ربود

325

ز سنگی که در یک منش خون بود

326

چو کوهی بهم برنهی چون بود

327

شنیدم ز شاهان یک آزاد مرد

328

شنید این سخن را و باور نکرد

329

فرستاد و این قصه را باز جست

330

براو قصه شد ز آزمایش درست

331

چوشاه آن بنا کرد ازو روی تافت

332

ز دریا بسوی بیابان شتافت

333

چو ششماه دیگر بپیمود راه

334

ستوه آمد از رنج رفتن سپاه

335

ازان ره که در پای پیل آمدش

336

گذرگه سوی رود نیل آمدش

337

به سرچشمه نیل رغبت نمود

338

که آن پایه را دیده نادیده بود

339

شب و روز برطرف آن رود بار

340

دو اسبه همی راند بر کوه و غار

341

بدان رسته کان رود را بود میل

342

همی شد چو آید سوی رود سیل

343

بسی کوه و دشت از جهان درنوشت

344

به پایان رسد آخر آن کوه و دشت

345

پدید آمد از دامن ریگ خشک

346

بلندی گهی سبز با بوی مشک

347

کمر در کمر کوهی از خاره سنگ

348

برآورده چون سبز با بوی مشک

349

برو راه بربسته پوینده را

350

گذر گم شده راه جوینده را

351

کشیده عمود آن شتابنده رود

352

از آن کوه میناوش آمد فرود

353

یکی پشته بر راه آن بود تند

354

که از رفتنش پایها بود کند

355

کسی کو بدان پشتهٔ خار پشت

356

برانداختی جان به چنگال و مشت

357

زدی قهقهه چون بر او تاختی

358

از آنسوی خود را در انداختی

359

بر او گر یکی رفتنی و گر هزار

360

چو مرغان پریدی در آن مرغزار

361

فرستاده بر پشته شد چند کس

362

کز ایشان نیامد یکی باز پس

363

چو هر کس که بردی بر آن پشته رخت

364

تو گفتی بر آن یافتی تاج و تخت

365

چنان چشم از آن خیل برتافتی

366

که چشم از خیالش اثر یافتی

367

سکندر جهاندیدگان را بخواند

368

درین چاره‌جوئی بسی قصه راند

369

که نتوان برین کوه تنها شدن

370

دو همراه باید به یکجا شدن

371

سکونت نمودن در آن تاختن

372

بهر ده قدم منزلی ساختن

373

چو بر پشته رفتن گرفتن قرار

374

برانداختن آنچه باید به کار

375

به تدریج دیدن درآن سوی کوه

376

به یکره ندیدن که آرد شکوه

377

بکردند ازینسان و سودی نداشت

378

دگر باره دانا نظر برگماشت

379

چنین شد درآن داوری رهنمای

380

که مردی هنرمند و پاکیزه رای

381

نویسنده باشد جهاندیده مرد

382

همان خامه و کاغذش درنورد

383

بود خوب فرزندی آن مرد را

384

کزو دور دارد غم و درد را

385

چو میل آورد سوی آن پشته گاه

386

بود پور هم پشت با او به راه

387

به بالا شود مرد و فرزند زیر

388

بود بچه شیر زنجیر شیر

389

گر او باز پس ناید از اصل و بن

390

به فرزند خود بازگوید سخن

391

وگر زانکه دارد زبان بستگی

392

نویسد مثالی به آهستگی

393

فرو افکند سوی فرزند خویش

394

نبرد دل از مهر پیوند خویش

395

بدست آوریدند مردی شگرف

396

که مجموعه‌ای بود از آن جمله حرف

397

سوی کوه شد پیر و با او جوان

398

چو بچه که با شیر باشد دوان

399

دگر نیمروز آن جوان دلیر

400

ز پایان آن پشته آمد به زیر

401

ز کاغذ گرفته نوردی به چنگ

402

بر شاه شد رفته از روی رنگ

403

به شه داد کاغذ فرو خواند شاه

404

نبشته چنین بود کز گرد راه

405

به جان آن چنان آمدم کز هراس

406

به دوزخ ره خویش کردم قیاس

407

رهی گوئی از تار یک موی رست

408

برو هر که آمد ز خود دست شست

409

درین ره که جز شکل موئی نداشت

410

فرود آمد هیچ روئی نداشت

411

چو بر پشته خاره سنگ آمدم

412

ز بس تنگی ره به تنگ آمدم

413

ز آنسو که دیدم دلم پاره شد

414

خرد زان خطرناکی آواره شد

415

وزینسو ره پشته بی راغ بود

416

طرف تا طرف باغ در باغ بود

417

پر از میوه و سبزه و آب و گل

418

برآورده آواز مرغان دهل

419

هوا از لطافت درو مشک ریز

420

زمین از نداوت در او چشمه خیز

421

تکش با تلاوش در آویخته

422

چنین رودی از هر دو انگیخته

423

ازین سو همه زینت و زندگی

424

از آنسو همه آز و افکندگی

425

بهشت این و آن هست دوزخ سرشت

426

به دوزخ نیاید کسی از بهشت

427

دگر کان بیابان که ما آمدیم

428

ببین کز کجا تا کجا آمدیم

429

کرا دل دهد کز چنین جای نغز

430

نهد پای خود را در آن پای لغز

431

من اینک شدم شاه بدرود باد

432

شما شاد باشید و من نیز شاد

433

شه از راز پنهان چو آگاه گشت

434

سپه راند از آن کوهپایه به دشت

435

نگفت آنچه برخواند با هیچ‌کس

436

که تا هر دلی نارد آنجا هوس

437

چو دانست کانجا نشستن خطاست

438

گذرگه طلب کرد بر دست راست

439

در آن ره ز رفتن نیاسود هیچ

440

نمیکرد جز راه رفتن بسیچ

441

ز راه بیابان برون شد به رنج

442

چو ریگ بیابان روان کرده گنج

443

رهش ریگ و اندوهش از ریگ بیش

444

تف آهش از دیگ بر دیگ بیش

445

همه راه دشمن ز دام و دده

446

بهر گوشه‌ای لشگری صف زده

447

ولیکن چو کردندی آهنگ شاه

448

ز ظلمت شدی ره برایشان سیاه

449

کس از تیرگی ره نبردی برون

450

مگر رخصت شه شدی رهنمون

451

کسی کو کشیدی سراز رای او

452

شدی جای او کندهٔ پای او

453

برون از میانجی و از ترجمه

454

بدانست یک یک زبان همه

455

سخن را به آهنگشان ساز داد

456

جواب سزاوارشان باز داد

457

بدینگونه میکرد ره را نورد

458

زمان زیر گردون زمین زیر گرد

459

در آن ره نبودش جز این هیچ‌کار

460

که چون باد بردی ز دلها غبار

461

دل آشنا را برافروختی

462

به بیگانگان دین در آموختی

463

چوزان دشت بگذشت چون دیو باد

464

قدم در دگر دیو لاخی نهاد

465

بیابانی از آتشین جوش او

466

زبانی سخن گفته در گوش او

467

جز آن زر که باشد خدای آفرید

468

کس از رستنیها گیاهی ندید

469

جهان‌جوی از آن کان زر تافته

470

بخندید چون طفل زر یافته

471

چو لختی در آن دشت پیمود راه

472

به باغ ارم یافت آرامگاه

473

پدید آمد آن باغ زرین درخت

474

که شداد ازو یافت آن تاج و تخت

475

درون رفت سالار گیتی نورد

476

زمین از درختان زر دید زرد

477

یکایک درختانش از میوه پر

478

همه میوه بیجاده و لعل و در

479

ز هر سو درآویخته سیب و نار

480

همه نار یاقوت و یاقوت نار

481

ز نارنج زرین و سیمین ترنج

482

فریب آمده بانظرها بغنج

483

بهارش جواهر زمین کیمیا

484

ز بیجاده گل وز زمرد گیا

485

بساطی کشیده دران سبز باغ

486

ز گوهر برافروخته چون چراغ

487

دو تندیس از زر برانگیخته

488

زهر صورتی قالبی ریخته

489

چو در چشم پیکرشناس آمدی

490

اگر زر نبودی هراس آمدی

491

ز بلورتر حوضه‌ای ساخته

492

چو یخ پاره‌ای سیم بگداخته

493

در آن ماهیان کرده از جزع ناب

494

نماینده‌تر زانکه ماهی در آب

495

دوخشتی برآورده قصری عظیم

496

یکی خشت از زر یکی خشت سیم

497

چو شه شد در آن قصر زرینه خشت

498

گمان برد کامد به قصر بهشت

499

چو بسیار برگشت پیرامنش

500

دریده شد از گنج زر دامنش

501

رواقی جداگانه دید از عقیق

502

ز بنیاد تا سر به گوهر غریق

503

در او گنبدی روشن از زر ناب

504

درفشنده چون گنبد آفتاب

505

نیفتاده گردی بر آن زر خشک

506

بجز سونش عنبر و گرد مشک

507

در او رفت سالار فرهنگ و هوش

508

چو در گنبد آسمانها سروش

509

ستودانی از جزع تابنده دید

510

کزو بوی کافورتر میدمید

511

نهاده بر آن فرش مینا سرشت

512

یکی لوح یاقوت مینا نوشت

513

نبشته براو کای خداوند زور

514

که رانی سوی این ستودان ستور

515

درین دخمه خفتست شداد عاد

516

کزو رنگ و رونق گرفت این سواد

517

به آزرم کن سوی ما تاختن

518

مکن قصد برقع برانداختن

519

بکن ستر پوشی که پوشیده‌ایم

520

به رسوائی کس نکوشیده‌ایم

521

نگهدار ناموس ما در نهفت

522

که خواهی تو نیز اندرین خاک خفت

523

اگر خفته‌ای را درین خوابگاه

524

برآرند گنبد ز سنگ سیاه

525

سرانجامش این گنبد تیز گشت

526

ز دیوار گنبد درآرد به دشت

527

تنش را نمک سود موران کند

528

سرش خاک سم ستوران کند

529

بلی هر کسی از بهر ایوان خویش

530

ستونی کند بر ستودان خویش

531

ولیکن چو بینی سرانجام کار

532

برد بادش از هر سوئی چون غبار

533

که داند که شداد را پای و دست

534

به نعل ستور که خواهد شکست

535

غبار پراکنده را در مغاک

536

رها کن که هم خاک به جای خاک

537

از آن تن که بادش پراکنده کرد

538

نشانی نبینی جز این کوه زرد

539

تو نیز ای گشایندهٔ قفل راز

540

بترس از چنین روز و با ما بساز

541

مباش ایمن ارزانکه آزاده‌ای

542

که آخر تو نیز آدمی زاده‌ای

543

همه گنج این گنجدان آن تست

544

سرو تاج ماهم به فرمان تست

545

گشادست پیش تو درهای گنج

546

سپاه ترا بس شد این پای رنج

547

ببر گنج کان بر تو باری مباد

548

ترا باد و بامات کاری مباد

549

سکندر بر آن لوح ناریخته

550

چو لوحی شد از شاخی آویخته

551

وزان خط که چون قطرهٔ آب خواند

552

بسا قطرهٔ آب کز دیده راند

553

چو از چشم گریندهٔ اشک‌بار

554

بر آن خوابگه کرد لختی نثار

555

برون رفت وزان گنجدان رخت بست

556

بدان گنج و گوهر نیالود دست

557

ز باغی که در بیغ تیغ آمدش

558

یکی میوه چیدن دریغ آمدش

559

چو دانست کان فرش زر ساخته

560

به عمری درازست پرداخته

561

از آن گنجدان کان همه گنج داشت

562

نه خود برگرفت و نه کس را گذاشت

563

همه راه او خود پر از گنج بود

564

زر ده دهی سیم ده پنج بود

565

دگر باره سر در بیابان نهاد

566

برو بوم خود را همی کرد یاد

567

چو یک نیمه راه بیابان برید

568

گروهی دد آدمی سار دید

569

بیابانیانی سیه‌تر ز قیر

570

به بیغوله غارها جای گیر

571

بپرسیدشان کاندرین ساده دشت

572

چه دارید از افسانها سرگذشت

573

گذشت از شما کیست از دام و دد

574

که دارد دراین دشت ماوای خود

575

چنین باز دادند شه را جواب

576

که دورست ازین بادیه ابروآب

577

درین ژرف صحرا که ماوای ماست

578

خورشهای ما صید صحرای ماست

579

درین دشت نخجیر بانی کنیم

580

به رسم ددان زندگانی کنیم

581

خوریم آنچه زان صید یابیم نرم

582

کنیم آلت جامه از موی و چرم

583

نه آتش به کار آید اینجا نه آب

584

بود آب از ابر آتش از آفتاب

585

به روز سپید آفتاب بلند

586

بود آتش ما درین شهر بند

587

ز شبنم چو گردد هوا نیزتر

588

دم ما کند زان نسیم آبخور

589

درین کنج ما را جز این ساز نیست

590

وزین برتر انجام و آغاز نیست

591

همان نیز پرسی ز دیگر گروه

592

که دارند مأوا درین دشت و کوه

593

درین آتشین دشت بن ناپدید

594

که پرنده دروی نیارد پرید

595

بیابانیانند وحشی بسی

596

که هرگز نگیرند خو با کسی

597

ببرند چندان به یک‌روز راه

598

که آن برنخیزد ز ما در دو ماه

599

ازیشان به ما یک یک آید به دست

600

بپرسیم ازو چون شود پای بست

601

که بی آب چون زندگانی کنند

602

به ما بر چرا سرفشانی کنند

603

نمایند کاب از بنه زهر ماست

604

زتری هوائیست کز بهر ماست

605

نسازیم چون مار با هیچ‌کس

606

خورشهای ما سوسمارست و بس

607

ز شغل شما چون نیابیم سود

608

شما را پرستش چه باید نمود

609

دگرگونه پرسیمشان در نهفت

610

چه هنگام خورد و چه هنگام خفت

611

که چندانکه رفتند بالا و پست

612

درین بادیه کاب ناید بدست

613

به پایان این بادیه کس رسید

614

همان پیکری دیگر از خلق دید

615

به پاسخ چنین گفته‌اند آن گروه

616

که بسیار گشتیم در دشت و کوه

617

دویدیم چون آهوان سال و ماه

618

به پایان وادی نبردیم راه

619

بیابانیانی دگر دیده‌ایم

620

وزیشان خبر نیز پرسیده‌ایم

621

که بیرون ازین پیکر قیرگون

622

نشانی دگر می‌دهد رهنمون؟

623

نشان داده‌اند از بر خویش دور

624

بدانجا که خورشید را نیست نور

625

یکی شهر چون بیشهٔ مشک بید

626

در او آدمی پیکرانی سپید

627

نکو روی و خوش خوی و زیبا خصال

628

ز پانصد یکی را فزونست سال

629

وگر نیز پانصد برآید دگر

630

نبینی کسی را ز پیری اثر

631

برون از وطن گاه آن دلکشان

632

به ما کس ندادست دیگر نشان

633

از آن نیز بیرون درین خاک پست

634

بسی کوه و صحرای نادیده هست

635

درونیست روینده را آبخورد

636

که گرماش گرماست و سرماش سرد

637

چوزو رستنی برنیاید ز خاک

638

در آن جانور چون نگردد هلاک

639

همینست رازی که ما جسته‌ایم

640

ز دیگر حکایت ورق شسته‌ایم

641

سکندر به آن خلق صاحب نیاز

642

ببخشید و بخشودشان برگ و ساز

643

در آموختشان رسم و آیین خویش

644

برافروختشان دانش از دین خویش

645

وزیشان به هنجارهای درست

646

سوی ربع مسکون نشان بازجست

647

چو زو کار خود سازور یافتند

648

به ره بردنش زود بشتافتند

649

از آن خاک جوشان و باد سموم

650

نمودند راهش به آباد بوم

651

سکندر در آن دشت بیگاه و گاه

652

دواسبه همیراند بیراه و راه

653

سرانجام کان ره به پایان رسید

654

دگر باره شد عطف دریا پدید

655

هم از آب دریا به دریا کنار

656

تلاوشگهی دید چون چشمه سار

657

فکندند ماهی برآن چشمه رخت

658

بر آسوده گشتند از آن رنج سخت

659

دگر باره کشتی بسی ساختند

660

ز ساحل به دریا در انداختند

661

چو دریا بریدند یک ماه بیش

662

به خشکی رساندند بنگاه خویش

663

چو از تاب انجم شب تب زده

664

بپیچید چون مار عقرب زده

665

زباده جنوبی در آمد نسیم

666

دل رهروان رست از اندوه و بیم

667

گرفتند یک ماه آنجا قرار

668

که هم سایبان بود وهم چشمه سار

669

به مرهم رسیدند از آن خستگی

670

زتن رنجشان شد به آهستگی