بخش ۳۳ – داستان نوشابه پادشاه بردع

نظامی

بخش ۳۳ - داستان نوشابه پادشاه بردع

خمسهشرف نامهشمارهٔ 33
1

بیا ساقی آن می‌که جان پرور است

2

چو آب روان تشنه را درخور است

3

دراین غم که از تشنگی سوختم

4

به من ده که می‌خوردن آموختم

5

خوشا ملک بردع که اقصای وی

6

نه اردیبهشت است بی گل نه دی

7

تموزش گل کوهساری دهد

8

زمستان نسیم بهاری دهد

9

بهشتی شده بیشه پیرامنش

10

ز گر کوثری بسته بر دامنش

11

سوادش ز بس سبزه و مشگ بید

12

چو باغ ارم خاصه باغ سپید

13

ز تیهو و دراج و کبک و تذر و

14

نیابی تهی سایهٔ بید و سرو

15

گراینده بومش به آسودگی

16

فرو شسته خاکش ز آلودگی

17

همه ساله ریحان او سبز شاخ

18

همیشه در او ناز و نعمت فراخ

19

علف گاه مرغان این کشور اوست

20

اگر شیر مرغت بباید، در اوست

21

زمینش به آب زر آغشته‌اند

22

تو گوئی در آن زعفران کشته‌اند

23

خرامنده بر سبزهٔ آن زمی

24

خیالی نیابد به جز خرمی

25

کنون تخت آن بارگه گشت خرد

26

دبیقی و دیباش را باد برد

27

فرو ریخت آن تازه گلها ز بار

28

وزان نار و نرگس برآمد غبار

29

بجز هیزم خشگ و سیلاب تر

30

نه بینی در آن بیشه چیز دگر

31

همانا که آن رستنیهای چست

32

نه از دانه کز دامن عدل رست

33

گر آن پرورش یابد امروز باز

34

از آن به شود آستین را طراز

35

بلی گر فراغت بود شاه را

36

ز نو زیوری بخشد آن گاه را

37

هرومش لقب بود از آغاز کار

38

کنون بردعش خواند آموزگار

39

در آن بوم آباد و جای مهان

40

زمانه بسی گنج دارد نهان

41

بدین خرمی گلستانی کجاست

42

بدین فرخی گنجدانی کجاست

43

چنین گفت گنجینه‌دار سخن

44

که سالار آن گنجدان کهن

45

زنی حاکمه بود نوشابه نام

46

همه ساله با عشرت و نوش جام

47

چو طاوس نر خاصه در نیکوئی

48

چو آهوی ماده ز بی آهوئی

49

قوی رای و روشن دل و نغزگوی

50

فرشته منش بلکه فرزانه خوی

51

هزارش زن بکر در پیشگاه

52

به خدمت کمر بسته هریک چو ماه

53

برون از کنیزان چابک سوار

54

غلامان شمشیر زن سی هزار

55

نگشتی ز مردان کسی بر درش

56

وگر چند نزدیک بودی برش

57

به جز زن کسی کارسازش نبود

58

به دیدار مردان نیازش نبود

59

زنان داشتی رای زن در سرای

60

به کدبانوئی فارغ از کدخدای

61

غلامان به اقطاع خود تاخته

62

وطنگاهی از بهر خود ساخته

63

کسی از غلامان ز بس قهر او

64

به دیده ندیده در شهر او

65

بهرجا که پیکار فرمودشان

66

فریضه‌ترین کاری آن بودشان

67

سکندر چو لشگر به صحرا کشید

68

سراپرده سر بر ثریا کشید

69

در آن خرم آباد مینو سرشت

70

فرو ماند حیران ز بس آب و کشت

71

بپرسید کین بوم فرخ کراست

72

کدامین تهمتن بدو پادشاست

73

نمودند کین مرز آراسته

74

زنی راست با این همه خواسته

75

زنی از بسی مرد چالاک‌تر

76

به گوهر ز دریا بسی پاک‌تر

77

قوی رای و روشن دل و سرفراز

78

به هنگام سختی رعیت نواز

79

به مردی کمر بر میان آورد

80

تفاخر به نسل کیان آورد

81

کله داریش هست و او بی کلاه

82

سپهدار و او را نبیند سپاه

83

غلامان مردانه دارد بسی

84

نبیند ولی روی او را کسی

85

زنان سمن سینهٔ سیم ساق

86

بهر کار با او کنند اتفاق

87

همه نارپستان به بالا چو تیر

88

ز پستان هر یک شکر خورده شیر

89

کجا قاقمی یا حریریست نرم

90

بلرزد بر اندام ایشان ز شرم

91

فرشته نبیند در ایشان دلیر

92

وگر بیند افتد ز بالا به زیر

93

درخشنده هر یک در ایوان و باغ

94

چو در روز خورشید و در شب چراغ

95

نظر طاقت آن ندارد ز نور

96

که بیند در ایشان ز نزدیک و دور

97

به گوش کسی کاید آوازشان

98

سر خود کند در سر نازشان

99

ز لعل و ز در گردن و گوش پر

100

لب از لعل کانی و دندان ز در

101

ندانم چه افسون فرو خوانده‌اند

102

کز آشوب شهوت جدا مانده‌اند

103

ندارند زیر سپهر کبود

104

رفیقی به جز باده و بانگ رود

105

زن پاک پیوند فرمان روا

106

برایشان فرو بسته دارد هوا

107

صنمخانه‌ها دارد از قصر و کاخ

108

بر آن لعبتان کرده درها فراخ

109

اگر چه پس پرده دارد نشست

110

همه روز باشد عمارت پرست

111

سرائی ملوکانه دارد بلند

112

بساطی کشیده در او ارجمند

113

ز بلور تختی برانگیخته

114

به خروار گوهر بر او ریخته

115

ز بس شبچراغ آن گرانمایه گاه

116

به شب چون چراغست و رخشنده ماه

117

نشیند بر آن تخت هر بامداد

118

کند شکر بر آفریننده یاد

119

عروسانه او کرده بر تخت جای

120

عروسان دیگر به خدمت به پای

121

شب و روز با باده و بانگ رود

122

تماشا کنان زیر چرخ کبود

123

گذشت از پرستیدن کردگار

124

بجز خواب و خوردن ندارند کار

125

زن کاردان با همه کاخ و گنج

126

ز طاعت نهد بر تن خویش رنج

127

ز پرهیزگاری که دارد سرشت

128

نخسبد در آن خانهٔ چون بهشت

129

دگر خانه دارد ز سنگ رخام

130

شب آنجا رود ماه تنها خرام

131

در آنخانه آن شمع گیتی فروز

132

خدا را پرستش کند تا بروز

133

به مقدار آن سر درآرد به خواب

134

که مرغی برون آورد سر ز آب

135

دگر باره با آن پری پیکران

136

خورد می به آواز رامشگران

137

شب و روز اینگونه دارد عنان

138

به روز اینچنین چون شب آید چنان

139

نه شب فارغست از پرستشگری

140

نه روز از تماشا و جان پروری

141

خورند از پی او و یاران او

142

غم کار او کارداران او

143

شه این داستان را پسندیده داشت

144

تمنای آن نقش نادیده داشت

145

نشستنگهی دید از آب و گیا

146

به گوهر گرامیتر از کیمیا

147

در آنجای آسوده با رود و جام

148

برآسود یک چند و شد شادکام

149

چو نوشابه دانست کاورنگ شاه

150

به فال همایون درآمد ز راه

151

پرستشگری را براراست کار

152

بر اندیشهٔ پایهٔ شهریار

153

فرستاد نزلی سزاوار او

154

کمر بست بر خدمت کار او

155

برون از بسی چار پای گزین

156

چه از بهر مطبخ چه از بهر زین

157

زمین خیزهائی کز آن بوم رست

158

به رنگ و به رونق دلاویز و چست

159

خورشهای شاهانهٔ مشگبوی

160

طبقهای مشگ از پی دست شوی

161

دگرگونه از میوه بسیار چیز

162

ز مشگ و شکر چند خروار نیز

163

می و نقل و ریحان مجلس فروز

164

کشیدند از این نزلها چند روز

165

جداگانه نیز از پی مهتران

166

فرستاد هر روز نزلی گران

167

ز بس مردمیها که آن زن نمود

168

زبان بر زبان هر کسش می‌ستود

169

ملک را به دیدار آن دلنواز

170

زمان تا زمان بیشتر شد نیاز

171

بدان تا خبر یابد از راز او

172

ببیند در آن مملکت ساز او

173

قدمگاه او بنگرد تا کجاست

174

حکایت دروغست یا هست راست

175

چو شبدیز را نعل زر بست روز

176

درآمد به زین شاه گیتی فروز

177

به رسم رسولان براراست کار

178

سوی نازنین شد فرستاده‌وار

179

چو آمد به دهلیز درگه فراز

180

زمانی برآسود از آن ترکتاز

181

درو درگهی دید بر آسمان

182

زمین بوس او هم زمین هم زمان

183

پرستندگان زو خبر یافتند

184

بر بانوی خویش بشتافتند

185

نمودند کز درگه شاه روم

186

کز او فرخی یافت این مرز و بوم

187

رسولی رسید است با رای و هوش

188

پیام آوری چون خجسته سروش

189

ز سر تا قدم صورت بخردی

190

پدیدار از او فره ایزدی

191

برآراست نوشابه درگاه او

192

به زر در گرفت آهنین راه را

193

پریچهرگان را به صد گونه زیب

194

صف اندر صف آراسته دل فریب

195

برآموده گوهر به مشگین کمند

196

فرو هشته بر گوهر آگین پرند

197

درآمد به جاوه چو طاوس باغ

198

درفشان و خندان چو روشن چراغ

199

بر اورنگ شاهنشهی برنشست

200

گرفته معنبر ترنجی به دست

201

بفرمود کایین بجای آورند

202

فرستاده را در سرای آورند

203

وکیلان درگاه و دیوان او

204

بجای آوریدند فرمان او

205

فرستاده از در درآمد دلیر

206

سوی تخت شد چون خرامنده شیر

207

کمربند شمشیر نگشاد باز

208

به رسم رسولان نبردش نماز

209

نهانی در آن قصر زیبنده دید

210

بهشتی سرائی فریبنده دید

211

پر از حور آراسته چون بهشت

212

بساط زمین گشته عنبر سرشت

213

ز بس گوهر گوش گوهر کشان

214

شده چشم بیننده گوهر فشان

215

ز تابنده یاقوت و رخشنده لعل

216

خرامنده را آتشین گشت نعل

217

مگر کان و دریا بهم تاختند

218

همه گوهر آنجا برانداختند

219

زن زیرک از سیرت و سان او

220

در آن داوری شد هراسان او

221

که این کاردان مرد آهسته رای

222

چرا رسم خدمت نیارد بجای

223

در او کرد باید پژوهندگی

224

که از ما ندارد شکوفندگی

225

ز سر تا قدم دید در شهریار

226

زر پخته را بر محک زد عیار

227

چو نیکو نگه کرد بشناختش

228

ز تخت خود آرامگه ساختش

229

خبردار شد زو که اسکندرست

230

نشست سر تخت را در خورست

231

ز پیروزی هفت چرخ کبود

232

بسی داد بر شاه عالم درود

233

نپرسید و رخساره پر شرم کرد

234

نخستین نمودار آزرم کرد

235

نکرد از بنه هیچ بر وی پدید

236

که بر قفل تو هست ما را کلید

237

سکندر به رسم فرستادگان

238

نگهداشت آیین آزادگان

239

درودی پیاپی رساندش نخست

240

فرستادگی کر د بر خود درست

241

پس آنگه گزارش گرفت از پیام

242

که شاه جهان داور نیک‌نام

243

چنین گفت کای بانوی نامجوی

244

ز نام آوران جهان پرده گوی

245

چه افتاد کز ما عنان تافتی

246

سوی ما یکی روز نشتافتی

247

زبونی چه دیدی که توسن شدی

248

چه بیداد کردم که دشمن شدی

249

کجا تیغی از تیغ من تیزتر

250

ز پیکان من آتش انگیزتر

251

که از من بدانکس پناه آوری

252

همان به که سر سوی راه آوری

253

به درگاه من پای خاکی کنی

254

ز جوشیدنم ترسناکی کنی

255

چو من ره بدین مملکت ساختم

256

بر او سایهٔ دولت انداختم

257

کمر چون نبستی به درگاه من

258

چرا روی پیچیدی از راه من

259

به میخانه و میوه زیبم دهی

260

به نقل و به ریحان فریبم دهی

261

پذیرفته شد آنچه کردی نخست

262

پذیرا شو اکنون برای درست

263

مرا دیدن تو به فرهنگ و رای

264

همایون‌تر آمد ز فر همای

265

چنان کن که فردا به هنگام بار

266

خرامی سوی درگه شهریار

267

شهنشه چو بگزارد پیغام خویش

268

به امید پاسخ سرافکند پیش

269

به پاسخ نمودن زن هوشمند

270

ز یاقوت سر بسته بگشاد بند

271

که آباد بر چون تو شاه دلیر

272

که پیغام خود گزارد چو شیر

273

چنان آیدم در دل ای پهلوان

274

که با این سرو سایه خسروان

275

میانجی نی شاه آزاده‌ای

276

فرستنده‌ای نه فرستاده‌ای

277

پیام تو چون تیغ گردن زند

278

کرا زهره کاین تیغ بر من زند

279

ولیکن چو شه تیغ بازی کند

280

سر تیغ او سرفرازی کند

281

ز تیغ سکندر چه رانی سخن

282

سکندر توئی چاره خویش کن

283

مرا خواندی و خود به دام آمدی

284

نظر پخته‌تر کن که خام آمدی

285

فرستادت اقبال من پیش من

286

زهی طالع دولت اندیش من

287

جهاندار گفت ای سزاوار تخت

288

پژوهش مکن جز به فرمان پخت

289

سکندر محیط است و من جوی آب

290

منه تهمت سایه بر آفتاب

291

مرا چون نهی بر عیار کسی

292

که باشد چو من پاسبانش بسی

293

دل خود ز بد عهدی آزاد کن

294

وزین خوبتر شاه را یاد کن

295

سکندر چه گوئی چنان بی کسست

296

که حمال پیغام او او بسست

297

به درگاه او بیش از آنست مرد

298

که او را قدم رنجه بایست کرد

299

دگر باره نوشابهٔ هوشمند

300

ز نوشین لب خویش بگشاد بند

301

کزین بیش بر دل‌فریبی مباش

302

به ناراستی یک رکیبی مباش

303

ستیزه میاور درین داوری

304

که پیداست نامت به نام آوری

305

پیامت بزرگست و نامت بزرگ

306

نهفته مکن شیر در چرم گرگ

307

فرستاده را نیست آن دسترس

308

که با ما به تندی برآرد نفس

309

نه جباری خویش را کم کند

310

نه در پیش ما پشت را خم کند

311

درآید به تندی و خون‌خوارگی

312

بجز شه کرا باشد این یارگی

313

جز اینم نشانهای پوشیده هست

314

کزو راز پوشیده آید به دست

315

جوابش چنان داد شاه دلیر

316

که ناید ز روباه پیغام شیر

317

اگر من به چشم تو نام آورم

318

سکندر نیم زو پیام آورم

319

مرا با پیام بزرگان چکار

320

تصرف نیابد درین پرده بار

321

اگر تندیی زیر پیغام هست

322

تو دانی و آن کس که این نقش بست

323

اگر در میانجی دلیر آمدم

324

نه از روبه از نزد شیر آمدم

325

در آیین شاهان و رسم کیان

326

پیام آوران ایمنند از زیان

327

چو پیغام شه با تو کردم پدید

328

مزن پره قفل را بر کلید

329

جوابم بفرمای گفتن به راز

330

که تازه نوردم سوی خانه باز

331

بر آشفت نوشابه زان شیر دل

332

که پوشید خورشید را زیر گل

333

محابا رها کرد و شد گرم خیز

334

زبان کرد بر پاسخ شاه تیز

335

که با من چه سودست کوشیدنت

336

به گل روی خورشید پوشیدنت

337

بفرمود کارد کنیزی دوان

338

حریری بر او پیکر خسروان

339

یکی گوشه از شقه آن حریر

340

بدو داد کین نقش بر دست گیر

341

ببین تا نشان رخ کیست این

342

در این کارگاه از پی چیست این

343

اگر پیکر تست چندین مکوش

344

به ابروی خویش آسمان را مپوش

345

سکندر به فرمان او ساز کرد

346

حریر نوشته ز هم باز کرد

347

به عینه درو صورت خویش دید

348

ولایت به دست بداندیش دید

349

ستیزه در آن کار نامد صواب

350

فرو ماند یک‌بارگی در جواب

351

بترسید و شد رنگ رویش چو کاه

352

به دارای خود بر خود را پناه

353

چو دانست نوشابه کان تند شیر

354

هراسان شد از تندی آمد به زیر

355

بدو گفت کی خسرو کامگار

356

بسی بازی آرد چنین روزگار

357

میندیش و مهر مرا بیش دان

358

همان خانه را خانه خویش دان

359

ترا من کنیزی پرستنده‌ام

360

هم آنجا هم اینجا یکی بنده‌ام

361

به تونقش تو زان نمودم نخست

362

که تا نقش من بر تو گردد درست

363

اگر چه زنم زن سیر نیستم

364

ز حال جهان بی خبر نیستم

365

منم شیر زن گر توئی شیر مرد

366

چه ماده چه نر شیر وقت نبرد

367

چو بر جوشم از خشم چون تند میغ

368

در آب آتش انگیزم از دود تیغ

369

کفلگاه شیران برآرم به داغ

370

ز پیه نهنگان فروزم چراغ

371

ز مهرم مکش سوی پیکار خویش

372

گرفته مزن بر گرفتار خویش

373

منه خار تا در نیفتی به خار

374

رهاننده شو تا شوی رستگار

375

تو آنگه که بر من شوی دست یاب

376

زنی بیوه را داه باشی جواب

377

من ار بر تو چربم به هنگام کین

378

بوم قایم انداز روی زمین

379

درین هم نبردی چو روباه و گرگ

380

تو سر کوچک آیی و من سر بزرگ

381

چنین آمدست از نقیبان پیر

382

که با هیچ ناداشت کشتی مگیر

383

که بر جهد آن گز تو چیزی کند

384

بکوشد به جان تا ترا بفکند

385

تنم گر چه هست از مقیمان شهر

386

دلم نیست غافل ز شاهان دهر

387

ز هندوستان تا بیابان روم

388

ز ویران زمین تا به آباد بوم

389

فرستاده‌ام سوی هر کشوری

390

فراست شناسی و صورتگری

391

بدان تا ز شاهان اقلیم گیر

392

کند صورت هر کسی بر حریر

393

نگارندهٔ صورت از هر دیار

394

سرانجام نزد من آرد نگار

395

چو آرند صورت به نزدیک من

396

در او بنگرد رای باریک من

397

گوا خواهم آن نقش را در نبشت

398

ز هر کس که این از که دارد سرشت

399

چو گویند نقش فلان پادشاست

400

پذیرم که آن نقش نقشیست راست

401

پس از ناخن پای تا فرق سر

402

گمارم بهر صورتی بر نظر

403

ز هر سال‌خوردی و هر تازه‌ای

404

بگیرم به قدر وی اندازه‌ای

405

بد و نیک هر صورتی از قیاس

406

شناسم که هستم فراست شناس

407

شب و روز بی چاره سازی نیم

408

درین پرده با خود به بازی نیم

409

ترازوی همت روان می‌کنم

410

سبک سنگن خسروان می‌کنم

411

ز هر نقش کان یافتم بر پرند

412

خیال تو آمد مرا دلپسند

413

که با جان به مهر آشنائی دهد

414

برآزرم خسرو گوائی دهد

415

چو گفت این سخن به اسکندر دلیر

416

ز تخت گرانمایه آمد به زیر

417

فرو ماند شه را در آن دستگاه

418

که یک تخت را برنتابد دو شاه

419

نبینی دو شاهست شطرنج را

420

که بر هر دلی نو کند رنج را

421

پریچهره چون از سر تخت خویش

422

فرود آمد و خدمت آورد پیش

423

عروسانه بر کرسی زر نشست

424

شهنشاه را گشت پایین پرست

425

شه از شرم آن ماهی چون نهنگ

426

چو زرافه از رنگ می‌شد به رنگ

427

به دل گفت کاین کاردان گر زنست

428

به فرهنگ مردی دلش روشنست

429

زنی کو چنین کرد و اینها کند

430

فرشته بر او آفرینها کند

431

ولی زن نباید که باشد دلیر

432

که محکم بود کینهٔ ماده شیر

433

زنان را ترازو بود سنگ زن

434

بود سنگ مردان ترازو شکن

435

زن آن به که در پرده پنهان بود

436

که آهنگ بی پرده افغان بود

437

چه خوش گفت جمشید با رای زن

438

که یا پرده یا گور به جای زن

439

مشو بر زن ایمن که زن پارساست

440

که در بسته به گرچه دزد آشناست

441

دگر باره گفت این چه کم بود گیست

442

شفاعت درین پرده بیهوده گیست

443

به تلخی در اندیشه را جوش ده

444

در افتاده‌ای تن فراموش ده

445

بجای چنین دلبر مهربان

446

که زیبا سرشتست و شیرین زبان

447

گرت دشمن کینه ور یافتی

448

بجز سر بریدن چه بر تافتی

449

از اینجا اگر برکشم پای خویش

450

نگهدارم اندازه رای خویش

451

نپوشم دگر رخ چو بیگانگان

452

نگیرم ره و رسم دیوانگان

453

دل بسته را برگشایم ز بند

454

گره بر گره چون توانم فکند

455

چو درطاس رخشنده افتاد مور

456

رهاننده را چاره باید نه زور

457

شکیبائی آرم در این رنج و تاب

458

خیالیست گوئی که بینم به خواب

459

شنیدم رسن بسته‌ای سوی دار

460

برو تازگی رفت چون نوبهار

461

بپرسیدش از مهربانان یکی

462

که خرم چرائی و عمر اندکی

463

چنین داد پاسخ که عمر این قدر

464

به غم بردنش چون توانم بسر

465

درین بود کایزد رهائیش داد

466

در آن تیرگی روشنائیش داد

467

بسا قفل کو را نیابی کلید

468

گشاینده‌ای ناگه آید پدید

469

ازین در بسی گفت با خویشتن

470

هم آخر به تسلیم در داد تن

471

تهمتن چو تنها کند ترکتاز

472

بدو دیو را دست گردد دراز

473

مغنی چو بی پرده گوید سرود

474

زند خنده بر بانگ وی بانگ رود

475

چو لختی منش را بمالید گوش

476

نشاند آتش طیرگی را ز جوش

477

شکیبندگی دید درمان خویش

478

به تسلیم دولت سرافکند پیش

479

کمر بست نوشابه چون چاکران

480

بفرمود تا آن پری پیکران

481

ز هر گونه آرایش خوان کنند

482

بسیچ خورشهای الوان کنند

483

کنیزان چون شمع برخاستند

484

ملوکانه خوانی برآراستند

485

نهادند نزلی ز غایت برون

486

ز هر بخته‌ای پخته از چند گون

487

رقاق تنک، گردهٔ گرد روی

488

ز گرد سراپرده تا گرد کوی

489

همان قرصهٔ شکر آمیخته

490

چو کنجد بر آن گرده‌ها ریخته

491

اباهای نوشین عنبر سرشت

492

خبر داده از خوردهای بهشت

493

ز بس کوههٔ گاو و ماهی چو کوه

494

شده در زمین گاو و ماهی ستوه

495

ز مرغ و بره روی رنگین بساط

496

برآورده پر مرغ‌وار از نشاط

497

مصوص سرائی و ریچار نغز

498

ز بادام و پسته برآورده مغز

499

ز بس صاف پالوده عطر سای

500

بسا مغز پالوده کامد بجای

501

ز لوزینهٔ خشک و حلوای‌تر

502

به تنگ آمده تنگهای شکر

503

فقاع گلابی گل‌شکری

504

طبرزد فشان از دم عنبری

505

جدا از پی خسرو نیک بخت

506

بساط زر افکند بالای تخت

507

نهاده یکی خوان خورشید تاب

508

بر او چار کاسه ز بلور ناب

509

یکی از زر و دیگر از لعل پر

510

سه دیگر ز یاقوت و چارم ز در

511

چو بر مائده دستها شد دراز

512

دهان بر خورش راه بگشاد باز

513

به شه گفت نوشابه بگشای دست

514

بخور زین خورشها که در پیش هست

515

به نوشابه شه گفت کی ساده دل

516

نوا کج مزن تا نمانی خجل

517

در این صحن یاقوت و خوان زرم

518

همه سنگ شد سنگ را چون خورم

519

چگونه خورد آدمی سنگ را

520

طبیعت کجا خواهد این رنگ را

521

طعامی بیاور که خوردن توان

522

به رغبت برو دست کردن توان

523

بخندید نوشابه در روی شاه

524

که چون سنگ را در گلو نیست راه

525

چرا از پی سنگ ناخوردنی

526

کنی داوری‌های ناکردنی

527

به چیزی چه باید برافراختن

528

که نتوان از او طعمه‌ای ساختن

529

چو ناخوردنی آمد این سفله سنگ

530

درو سفلگانه چه آریم چنگ

531

در این ره که از سنگ باید گشاد

532

چرا سنگ بر سنگ باید نهاد

533

کسانی که این سنگ برداشتند

534

نخوردند و چون سنگ بگذاشتند

535

تو نیز ار نه‌ای مرد سنگ آزمای

536

سبک سنگ شو زانچه مانی به پای

537

ز بیغارهٔ آن زن نغزگوی

538

ز ناخورده خوان کرد شه دست شوی

539

به نوشابه گفت ای شه بانوان

540

به از شیر مردان به توش و توان

541

سخن نیک گفتی که جوهر پرست

542

ز جوهر به جز سنگ نارد بدست

543

ولیک آنگه این نکته بودی درست

544

که گوینده جوهر نجستی نخست

545

مرا گر بود گوهری بر کلاه

546

ز گوهر بنا شد تهی تاج شاه

547

ترا کاسه و خوان پر از گوهرست

548

ملامت نگر تا که را درخورست

549

چه باید به خوان گوهر اندوختن

550

مرا گوهر اندازی آموختن

551

زدن خاک در دیدهٔ گوهری

552

همه خانه یاقوت اسکندری

553

ولیکن چو میبینم از رای خویش

554

سخنهای تو هست بر جای خویش

555

هزار آفرین بر زن خوب رای

556

که مارا به مردی شود رهنمای

557

زپند تو ای بانوی پیش بین

558

زدم سکه زر چو زر بر زمین

559

چو نوشابه آن آفرین کرد گوش

560

زمین را ز لب کرد یاقوت نوش

561

بفرمود کارند خوانهای خورد

562

همان نقلدانهای نادیده گرد

563

نخست از همه چاشنی برگرفت

564

در آن چابکی ماند خسرو شگفت

565

ز خدمت نیاسود چندانکه شاه

566

ز خوردن بر آسود و شد سوی راه

567

به وقت شدن کرد با شاه عهد

568

که نارد در آزار نوشابه جهد

569

بفرمود شه تا وثیقت نبشت

570

بدو داد و شد سوی بزم از بهشت

571

سکندر چو زان شهر شد باز جای

572

فریب از فلک دید و فتح از خدای

573

بدان رستگاری که بودش هراس

574

رهاننده را کرد صد ره سپاس

575

شب از روز رخشنده چون گوی برد

576

چراغی برافروخت شمعی بمرد

577

بتاوان آن گوی زر بر سپهر

578

بسا گوی سیمین که بنمود چهر

579

شه آسایش و خواب را کار بست

580

دو لختی در چار دیوار بست

581

برآسود تا صبحدم بر دمید

582

سپیدی شد اندر سیاهی پدید

583

سر از خواب نوشین برآورد شاه

584

یکی مجلس آراست چون صبحگاه

585

که خورشید نارنج زرین بدست

586

ترنج فلک را بدو سر شکست

587

پری چهره نوشابه نوش بهر

588

به فال همایون برون شد ز شهر

589

چو رخشنده ماهی که در وقت شام

590

بر آید ز مشرق چو گردد تمام

591

کنیزان چو پروین به پیرامنش

592

ز تارک درآموده تا دامنش

593

روان ماهرویان پس پشت او

594

چو ناهید صد در یک انگشت او

595

پریرخ چو در لشگر شاه دید

596

جهان در جهان خیل و خرگاه دید

597

ز بس پرنیانهای زرین درفش

598

هوا گشته گلگون و صحرا بنفش

599

ز بس نوبتیهای زرین نگار

600

نمیبرد ره بر در شهریار

601

نشان جست و آمد به درگاه شاه

602

سر نوبتی دید بر اوج ماه

603

زده بارگاهی بریشم طناب

604

ستونش زر و میخش از سیم ناب

605

فرود آمد از بارگی بار خواست

606

زمین بوس شاه جهاندار خواست

607

رقیبان بارش گشادند بار

608

درآمد به نوبتگه شهریار

609

سران جهان دید در پیشگاه

610

سرافکنده در سایهٔ یک کلاه

611

کمر بر کمر تاجداران دهر

612

به پیش جهان‌جوی پیروز بهر

613

چنان کز بسی رونق و نور و تاب

614

شده چشم بیننده را زهره آب

615

همه گشته با نقش دیوار جفت

616

نه یارای جنبش نه آوای گفت

617

عروس حصاری چو دید آن حصار

618

بلرزید از آن درگه تنگبار

619

زمین بوسه داد آفرین برگرفت

620

درو مانده آن شیر مردان شگفت

621

بفرمود خسرو که از زر ناب

622

یکی کرسی آرند چون آفتاب

623

عروسی چنان را نشاند از برش

624

عروسان دیگر فراز سرش

625

بپرسید و بس مهربانی نمود

626

بدان آمدن شادمانی نمود

627

نشیننده را چون دل آمد بجای

628

اشارت چنان رفت با رهنمای

629

که سالار خوان خورد خوان آورد

630

خورشهای خوش در میان آورد

631

نخستین ز جلاب نوشین سرشت

632

زمین گشت چون حوضهای بهشت

633

یکی جوی از آن حوض نوشین گلاب

634

نه خسرو که شیرین ندیده به خواب

635

نهادند خوان آنگهی بی دریغ

636

گراینده شد گرد عنبر به میغ

637

ز هر نعمتی کاید اندر شمار

638

فرو ریخته کوهی از هر کنار

639

حریری رقاق دو پرویزنی

640

چو مهتاب تابنده از روشنی

641

همان گردهٔ نرم چون لیف خز

642

کزو پخته شد گردهٔ گرده پز

643

اباهای الوان ز صد گونه بیش

644

به خوانهای زرین نهادند پیش

645

جهان را یکی خورد الوان نبود

646

کزان خورد چیزی بران خوان نبود

647

چو خوردند چندان که آمد پسند

648

ز جام و صراحی گشادند پند

649

می‌ناب خوردند تا نیمروز

650

چو می در ولایت شد آتش فروز

651

نشاط ابروی می‌پرستان گشاد

652

ز نیروی می‌روی مستان گشاد

653

پری پیکرانی بدان دلبری

654

نشستند تا شب به رامشگری

655

چو شب خواست کز غم سپاه آورد

656

منش سر سوی خوابگاه آورد

657

بدان لعبتان گفت سالار دهر

658

یک امشب نباید شدن سوی شهر

659

چنانست فرمان که فردا پگاه

660

براریم بزمی ز ماهی به ماه

661

به رسم فریدون و آیین کی

662

ستانیم داد دل از رود ومی

663

مگر چون برافروزد آتش ز جام

664

شود کار ما پخته زان خون خام

665

زمانی ز شغل زمین بگذریم

666

به مرجان پرورده جان پروریم

667

فروزنده گردیم چون گل به می

668

بدان کوره از گل برآریم خوی

669

زمین را به جرعه معنبر کنیم

670

به سرشوی شادی گلی‌تر کنیم

671

پریزادگان بوسه دادند خاک

672

پریوار هم شاد و هم شرمناک

673

فروزنده نوشابه در بزم شاه

674

فروزان‌تر از زهره در صبحگاه

675

چو شب زیور عنبرین ساز کرد

676

سر نافهٔ مشک را باز کرد

677

شه از زلف مشگین آن دلگشای

678

کمندی برآراست عنبر فشان

679

مه و مشتری را به مشگین کمند

680

فرود آورید از سپهر بلند

681

شب جشن بود آن شب دل‌نواز

682

پری پیکران چون پری جلوه ساز

683

مگر کاتشی برفروزند لعل

684

در آتش نهند از پی شاه نعل

685

بفرمود شه آتش افروختن

686

به رسم مغان بوی خوش سوختن

687

ز باده چنان آتشی پرفروخت

688

که میخوارگان را در آن رخت سوخت

689

به رود و می‌و لهوهای دگر

690

همی برد شب را به شادی بسر

691

چو شنگرف سودند بر لاجورد

692

سمور سیه زاد روباه زرد

693

دگر باره در جنبش آمد نشاط

694

درآموده شد خسروانی بساط

695

چمن باز نو شد به شمشاد و سرو

696

خرامش درآمد به کبک و تذرو

697

نواگر شدند آن پریچهرگان

698

نوآیین بود مهر در مهرگان

699

ز بیجاده گون بادهٔ دل‌فروز

700

فشاندند بیجاده بر روی روز