بخش ۳۵ – گذار کردن اسکندر دیگر باره به هندوستان

نظامی

بخش ۳۵ - گذار کردن اسکندر دیگر باره به هندوستان

خمسهخردنامهشمارهٔ 35
1

مغنی مدار از غنا دست باز

2

که این کار بی ساز ناید بساز

3

کسی را که این ساز یاری کند

4

طرب بادلش سازگاری کند

5

خوشا نزهت باغ در نوبهار

6

جوان گشته هم روز و هم روزگار

7

بنفشه طلایه کنان گرد باغ

8

همان نرگس آورده بر کف چراغ

9

ز خون مغز مرغان به جوش آمده

10

دل از جوش خون در خروش آمده

11

شکم کرده پر زیر شمشاد و سرو

12

خروس صراحی ز خون تذرو

13

به رقص آمده آهوان یکسره

14

زدشت آمد آواز آهو بره

15

بساط گل افکنده برطرف جوی

16

به رامشگری بلبلان نغز گوی

17

نسیم گل و نالهٔ فاخته

18

چو یاران محرم بهم ساخته

19

چه خوشتر در این فصل ز آواز رود

20

وزآن آب گل کز گل آید فرود

21

سرآیندهٔ ترک با چشم تنگ

22

فروهشته گیسو به گیسوی چنگ

23

بسی ساز ابریشم از ناز او

24

دریده بر ابریشم ساز او

25

سخنهای برسخته بر بانگ ساز

26

تو گوئی و او گوید از چنگ باز

27

ازو بوسه وز تو غزالهای تر

28

یکی چون طبرزد یکی چون شکر

29

به بوسه غزلهای‌تر میدهی

30

طبرزد ستانی شکر میدهی

31

دلم باز طوطی نهاد آمدست

32

که هندوستانش به یاد آمدست

33

چو کوه از ریاحین کفل گرد کرد

34

برآمیخت شنگرف با لاجورد

35

گیاخواره را گل ز گردن گذشت

36

نفیر گوزن آمد از کوه و دشت

37

گل‌تر برون آمد از خار خشک

38

بنفشه برآمیخت عنبر به مشک

39

به عنبر خری نرگس خوابناک

40

چو کافور ترسر برون زد ز خاک

41

به فصلی چنان شاه ایران و روم

42

زویرانی آمد به آباد بوم

43

دگرباره بر مرز هندوستان

44

گذر کرد چون باد بر بوستان

45

وز آنجا به مشرق علم برفراخت

46

یکی ماه بردشت و بر کوه تاخت

47

از آن راه چون دوزخ تافته

48

کزو پشت ماهی تبش یافته

49

درآمد به آن شهر مینو سرشت

50

که ترکانش خوانند لنگر بهشت

51

بهاری درو دید چون نوبهار

52

پرستش گهی نام او قندهار

53

عروسان بت روی در وی بسی

54

پرستندهٔ بت شده هر کسی

55

در آن خانه از زر بتی ساخته

56

بر او خانه گنج پرداخته

57

سرو تاج آن پیکر دلربای

58

برآورده تا طاق گنبد سرای

59

دو گوهر به چشم اندرون دوخته

60

چو روشن دو شمع برافروخته

61

فروزنده در صحن آن تازه باغ

62

ز بس شب‌چراغی به شب چون چراغ

63

بفرمود شه تا برآرند گرد

64

ز تمثال آن پیکر سالخورد

65

زر و گوهرش برگشایند زود

66

که با بت زیان بود و با خلق سود

67

سخنگو یکی لعبت از کنج کاخ

68

سوی شاه شد کرده ابرو فراخ

69

به گیسو غبار از ره شاه رفت

70

بسی آفرین کرد بر شاه و گفت

71

که شاه جهان داور دادگر

72

که از خاور اوراست تا باختر

73

به زر و به گوهر ندارد نیاز

74

که گیتی فروزست و گردن فراز

75

دگر کین بت از گفتهٔ راستان

76

فریبنده دارد یکی داستان

77

اگر شاه فرمان دهد در سخن

78

فرو گویم آن داستان کهن

79

جهاندار فرمود کان دل نواز

80

گشاید در درج یاقوت باز

81

دگر ره پری پیکر مشک خال

82

گشاد از لب چشمه آب زلال

83

دعا گفت و گفت این فروزنده کاخ

84

که زرین درختست و پیروزه شاخ

85

از آن پیش کایین بت‌خانه داشت

86

یکی گنبد نیم ویرانه داشت

87

دو مرغ آمدند از بیابان نخست

88

گرفته دو گوهر به منقار چست

89

نشستند بر گنبد این سرای

90

ز فیروزی و فرخی چون همای

91

همه شهر مانده در ایشان شگفت

92

که چون شاید آن مرغکان را گرفت

93

برین چون برآمد زمانی دراز

94

فکندند گوهر پریدند باز

95

بزرگان که این مملکت داشتند

96

بر آن گوهر اندیشه بگماشتند

97

طمع بردل هر کسی کرد راه

98

که بر گوهر او را بود دستگاه

99

پدید آمد اندر میان داوری

100

خرد کردشان عاقبت یاوری

101

بر آن رفت میثاق آن انجمن

102

که از بهر بت‌خانهٔ خویشتن

103

بتی ساختند آن همه زر در او

104

بجای دو چشم آن دو گوهر در او

105

دری کان ره آورد مرغ هواست

106

گرش آسمان برنگیرد رواست

107

ز خورشید گیرد همه دیده نور

108

ز ما کی کند دیده خورشید دور

109

چراغی که کوران بدان خرمند

110

در او روشنان باد کمتر دمند

111

مکن بیوه‌ای چند را گرم داغ

112

شب بیوگان را مکن بی چراغ

113

بت خوش زبان چون سخن یاد کرد

114

یت بی زبان را شه آزاد کرد

115

نبشت از بر پیکر آن نگار

116

که با داغ اسکندرست این شکار

117

چو دید آن پری رخ که دارای دهر

118

بر آن قهرمانان نیاورد قهر

119

یکی گنج پوشیده دادش نشان

120

کزو خیزه شد چشم گوهر کشان

121

شه آن گنج آکنده را برگشاد

122

نگه داشت برخی و برخی بداد

123

دگر ره ز مینوی روحانیان

124

درآورد سر با بیابانیان

125

بسی راند بر شوره و سنگلاخ

126

گهی منزلش تنگ و گاهی فراخ

127

بهر بقعه‌ای کادمی زاد دید

128

به ایشان سخن گفت و زیشان شنید

129

ز یزدان پرستی خبر دادشان

130

ز دین توتیای نظر دادشان

131

ز پرگار مشرق زمین بر زمین

132

دگر ره درآمد به پرگار چین

133

چو خاقان خبر یافت از کار او

134

برآراست نزلی سزاوار او

135

به درگاه شاه آمد آراسته

136

جهان پرشد از گنج و از خواسته

137

دگر ره زمین بوس شه تازه کرد

138

شهش حشمتی بیش از اندازه کرد

139

چو ز آمیزش این خم لاجورد

140

کبودی درآمد به دیبای زرد

141

نشستند کشور خدایان بهم

142

سخن شد زهر کشوری بیش و کم

143

پس آنگه شد روزگاری دراز

144

همه عهدها تازه کردند باز

145

پذیرفت خاقان ازو دین او

146

درآموخت آیات و آیین او

147

دگر روز چون مهر بر مهر بست

148

قراخان هندو شد آتش پرست

149

سکندر به خاقان اشارت نمود

150

کزین مرحله کوچ سازیم زود

151

مرا گفت اگر چند جائیست گرم

152

به دریا نشستن هوائیست نرم

153

بدان تا چو آهنگ دریا کنم

154

در او نیک و بد را تماشا کنم

155

شگفتی که باشد به دریای ژرف

156

ببینم نمودارهای شگرف

157

به شرطی که باشی تو همراه من

158

برافروزی از خود گذرگاه من

159

پذیرفت خاقان که دارم سپاس

160

گرایم سوی راه باره شناس

161

بدان ختم شد هر دو را گفتگوی

162

که قاصد کند راه را جستجوی

163

به نیک اختری روزی از بامداد

164

که شب روز را تاج بر سر نهاد

165

چنان رای زد تاجدار جهان

166

که پوید سوی راه با همراهان

167

تنی ده هزار از سپه برگزید

168

کزو هر یکی شاه شهری سزید

169

بنه نیز چندانکه خوار آمدش

170

به مقدار حاجت به کار آمدش

171

دگر مابقی را ز گنج و سپاه

172

یله کرد و بگذشت از آن کوچگاه

173

همان خان خانان به خدمتگری

174

جریده به همراهی و رهبری

175

به اندازه او نیز برداشت برگ

176

سلاحی که باید ز شمشیر و ترگ

177

سپه نیز با او تنی ده هزار

178

خردمند و مردانه و مرد کار

179

عزیمت سوی مشرق انگیختند

180

همه ره زر مغربی ریختند

181

به عرض جنوبی نمودند میل

182

شکارافکنان هر سوئی خیل خیل

183

چهل روز رفتند از این‌گونه راه

184

نبردند پهلو به آرامگاه

185

چو نزدیک آب کبود آمدند

186

به پایین دریا فرود آمدند

187

بر آن فرضه گاه انجمن ساختند

188

علمها به انجم برافراختند

189

حکایت چنان رفت از آن آب ژرف

190

که دریا کناریست اینجا شگرف

191

عروسان آبی چو خورشید و ماه

192

همه شب برآیند از آن فرضه گاه

193

براین ساحل آرام سازی کنند

194

غناها سرایند و بازی کنند

195

کسی کو به گوش آورد سازشان

196

شود بیهش از لطف آوازشان

197

درین بحر بیتی سرایند و بس

198

که در هیچ بحری نگفتست کس

199

همه شب بدینسان درین کنج کوه

200

طرب می‌کنند آن گرامی گروه

201

چو بر نافهٔ صبح بو میبرند

202

به آب سیه سر فرو میبرند

203

جهاندار فرمود تا یکدو میل

204

کند لشگر از طرف دریا رحیل

205

چو شب نافه مشک را سرگشاد

206

ستاره در گنج گوهر گشاد

207

ملک خواند ملاح را یک تنه

208

روان گشت بی لشگر و بی بنه

209

بر آن فرضه گه خیمه‌ای زد ز دور

210

که گوهر ز دریا برآورد نور

211

در آن لعبتان دید کز موج آب

212

علم بر کشیدند چون آفتاب

213

پراکنده گیسو براندام خویش

214

زده مشک بر نقرهٔ خام خویش

215

سرائیده هر یک دگرگون سرود

216

سرودی نو آیین‌تر از صد درود

217

چو آن لحن شیرین به گوش آمدش

218

جگر گرم شد خون به جوش آمدش

219

بر آن لحن و آواز لختی گریست

220

دیگر باره خندید کان گریه چیست

221

شگفتی بود لحن آن زیر و بم

222

که آن خنده و گریه آرد بهم

223

ملک را چو شد حال ایشان درست

224

دگر باره شد باز جای نخست

225

چودیبای چین بر فک زد طراز

226

شد از صوف روزی جهان بی نیاز

227

به استاد کشتی چنین گفت شاه

228

که کشتی در افکن بدین موجگاه

229

در این آب شوریده خواهم نشست

230

که رازی خدا را در این پرده هست

231

خطرناکی کار دانسته‌ام

232

شدن دور ازو کم توانسته‌ام

233

اگر پرسی از عقل آموزگار

234

به کاری دواند مرا روزگار

235

نگهبان کشتی پذیرنده گشت

236

درآورد کشتی به دریا زدشت

237

شه کاردان گشت کشتی گرای

238

فروماند خاقان چین را به جای

239

نمودش که تا نایم اینجا فراز

240

نباید که گردی تو زین جای باز

241

ندانم درین راه کمبودگی

242

هلاکم دواند به آسودگی

243

گرآیم ترا خود شوم حق گزار

244

وگرنه تو دانی و ترتیب کار

245

چو گفت این سخن دیده چون رود کرد

246

کسی را که بگذاشت بدورد کرد

247

درافکند کشتی به دریای چین

248

که دیدست دریای کشتی نشین

249

از آن همرهان به کار آمده

250

ببرد آنچه بود اختیار آمده

251

ز چندان حکیمان عیسی نفس

252

بلیناس فرزانه را برد و بس

253

سوی ژرفی آمد ز دریا کنار

254

به دریای مطلق درافکند بار

255

جهان در جهان راند بر آب شور

256

جهان میدواندش زهی دست زور

257

چو یک چند کشتی روان شد درآب

258

پدید آمد ان میل دریا شتاب

259

که سوی محیط آب جنبش نمود

260

همان ز آمدن بازگشتش نبود

261

نواحی شناسان آب آزمای

262

هراسنده گشتند از آن ژرف جای

263

زرهنامه چون بازجستند راز

264

سوی باز پس گشتن آمد نیاز

265

جزیره یکی گشت پیدا ز دور

266

درفشنده مانند یک پاره نور

267

گرفتند لختی در آنجا قرار

268

زمیل محیطی همه ترسگار

269

ز پیران کشتی یکی کاردان

270

چنین گفت با شاه بسیار دان

271

که این مرحله منزلی مشکلست

272

به رهنامه‌ها در پسین منزلت

273

دلیری مکن کاب این ژرف جای

274

بسوی محیطست جنبش نمای

275

اگر منزلی رخت از آنسو بریم

276

از آن سوی منزل دگر نگذریم

277

سکندر چو زین حالت آگاه گشت

278

کزان میلگه پیش نتوان گذشت

279

طلسمی بفرمود پرداختن

280

اشارت کنان دستش افراختن

281

کزین پیشتر خلق را راه نیست

282

از آنسوی دریا کس آگاه نیست

283

چو زینسان طلسمی مسین ریختند

284

ز رکن جزیره برانگیختند

285

که هر کشتیی کارد آنجا شتاب

286

طلسمش نماید اشاره به آب

287

کز اینجای برنگذرد راه کس

288

ره آدمی تا بداینجاست بس

289

به تعلیم او کاردانان راز

290

دگر باره ز آن راه گشتند باز

291

چو خسرو طلسمی بدانگونه ساخت

292

در آن تعبیه راز یزدان شناخت

293

به فرزانه این همه رنجبرد

294

طفیل چنین شغل باید شمرد

295

بدان تا طلسمی مهیا کنند

296

مرابین که چون خضر دریا کنند

297

به فرمان کشتی کش چاره ساز

298

جهان‌جوی از آن میلگه گشت باز

299

ز دریا چو ده روزه بگذاشتند

300

غلط بود منزل خبر داشتند

301

پدید آمد از دور کوهی بلند

302

ز گرداب در کنج آن کوه بند

303

در آن بند اگر کشتیی تاختی

304

درو سال‌ها دایره ساختی

305

برون نامدی تا نگشتی خراب

306

نرستی کسی زنده ز آن بند آب

307

چو استاد کشتی بدان خط رسید

308

به پرگار کشتی خط اندر کشید

309

فرو برد لنگر به پائین کوه

310

برون رفت و با او برون شد گروه

311

به بالای آن بندگاه ایستاد

312

ز پیوند و فرزند می‌کرد یاد

313

جهاندار گفتش چه بد یافتی

314

که روی از جهان پاک برتافتی

315

خبر داد شه را شناسای کار

316

از آن بند دریای ناسازگار

317

که هر کشتیی کو بدینجا رسید

318

ازین بندگه رستگاری ندید

319

خردمند خواند ورا کام شیر

320

که چون کام شیرست بر خون دلیر

321

نه بس بود ما را خطرهای آب

322

قضای دگر کرد بر ما شتاب

323

به بیماری اندر تب آمد پدید

324

رخ ریش را آبله بردمید

325

اگر راه پیشین خطرناک بود

326

که از رفتن آینده را باک بود

327

کنون در خطرگاه جان آمدیم

328

ز باران سوی ناودان آمدیم

329

همان چاره باشد کزین تیغ کوه

330

به خشگی برون جان برند این گروه

331

به قیصور می‌گردد این راه باز

332

وز آنجا به چین هست راهی دراز

333

ز دریا بهست آن ره دور دست

334

که دوری و دیریش را چاره هست

335

مثل زد سکندر در آن کوهسار

336

که دیر و درست آی و انده مدار

337

ز فرزانه کاردان بازجست

338

که رایی در اندیشه داری درست؟

339

که آن رای پیروز یاری دهد

340

به کشتی ره رستگاری دهد

341

پذیرفت فرزانه که اقبال شاه

342

کند رهنمونی مرا سوی راه

343

اگر سازد این‌جا شهنشه درنگ

344

طلسمی برارم ازین روی سنگ

345

کنم گنبدی زو برانگیزمش

346

یکی طبل در گردن آویزمش

347

کسی کو در آن گنبد آرد قرار

348

بر آن طبل زخمی زند استوار

349

به ژرفی رسد کشتی از بندگاه

350

به آیین پیشین درافتد به راه

351

غریب آمد این شعبده شاه را

352

که فرزانه چون سازد این راه را

353

به فرزانه فرمود تا آنچه گفت

354

بجای آورد آشکار و نهفت

355

ز بایستنیهای او هر چه خواست

356

همه آلت کار او کرد راست

357

به استاد کاری خداوند هوش

358

در آن بازی سخت شد سخت کوش

359

یکی گنبد افراخت از خاره سنگ

360

پذیرای او شد به افسون و رنگ

361

طلسمی مسین در وی انگیخته

362

به گردن درش طبلی آویخته

363

به شه گفت چون گنبد افراختم

364

طلسمی و طبلی چنین ساختم

365

در انداز کشتی بدان بند آب

366

بزن طبل تا چون نماید شتاب

367

شه آن کاردان را که کشتی رهاند

368

بفرمود تا کشتی آنجا رساند

369

چو کشتی در آن بندگاه اوفتاد

370

ز دیوانگی گشت چون دیو باد

371

شه آمد سوی گنبد سنگ بست

372

به طبل آزمائی دوالی به دست

373

بزد طبل و بانگی ز طبل رحیل

374

برآمد چو بانگ پر جبرئیل

375

برون جست کشتی ز گرداب تنگ

376

در آن جای گردش نماندش درنگ

377

شه از مهر آن کار سر دوخته

378

چو مهر بهاری شد افروخته

379

ز شادی به فرزانه چاره سنج

380

بسی تحفها داد از مال و گنج

381

دگرگونه در دفتر آرد دبیر

382

ز رهنامهٔ ره شناسان پیر

383

که آن کام شیر از حد بابلست

384

سخن چون دو قولی بود مشکلست

385

ز یک بحر چون نیست بیرون دو رود

386

همانا که مشکل نباشد سرود

387

ز دانا پژوهیدم این راز را

388

کز آن طبل پیدا کن آواز را

389

خبر داد دانای هیئت شناس

390

به اندازهٔ آن که بودش قیاس

391

که چون کشتی افتد در آن کنج کوه

392

یکی ماهی آید زبانی شکوه

393

زند دایره گرد کشتی درآب

394

پس او کند تیز کشتی شتاب

395

بدان تا چو کشتی بدرد زهم

396

بلا دیدگان را کشد در شکم

397

چو آن طبل رویین گرگینه چرم

398

به ماهی رساند یک آواز نرم

399

هراسان شود ماهی از بانگ تیز

400

سوی ژرف دریا نماید گریز

401

روان گردد آب از برو یال او

402

کند میل کشتی به دنبال او

403

بدین فن رهد کشتی از تنگنای

404

نداند دگر راز را جز خدای

405

شه از بازی آن طلسم شگرف

406

گراینده شد سوی دریای ژرف

407

بران کوه دیگر نبودش درنگ

408

سوی فرضه گه شد ز بالای سنگ

409

چو هندوی شب زین رواق کبود

410

رسن بست بر فرضه هفت رود

411

برآن فرضه بی آنکه اندیشه کرد

412

رسن بازی هندوان پیشه کرد

413

در این غم که بر طبل کشتی گرای

414

که زخمی زند کو نماند بجای

415

چنین کرد لطف خدا یاوری

416

که حاجت نبودش بدان داوری

417

کسی کو کند داروی چشم ساز

418

به داروی چشمش نباشد نیاز

419

بسی تب زده قرص کافور کرد

420

نخورده شد آن تب چو کافور سرد

421

دوا کردن از بهر درد کسان

422

به سازنده باشد سلامت رسان

423

شتابنده ملاح چالاک چنگ

424

به کشتی در آمد چو پویان نهنگ

425

شکنجه گشاد از ره بادبان

426

ستون را قوی کرد کام و زبان

427

برافراخت افزار کشتی بساز

428

بدان ره که بود آمده گشت باز

429

روان کرد کشتی به آب سیاه

430

به کم مدت آمد سوی فرضه گاه

431

خلایق ز کشتی برون آمدند

432

ز شادی رها کن که چون آمدند

433

چو اسکندر آمد ز دریا به دشت

434

گذشته بسر بربسی برگذشت

435

برآسود بر خاک از آن ترس و باک

436

غم و درد برد از دل ترسناک

437

بسی بنده و بندی آزاد کرد

438

ز یزدان به نیکی بسی یاد کرد

439

چو خاقان از آن حالت آگاه شد

440

خرامان و خندان سوی شاه شد

441

ز شکر و شکرانه باقی نماند

442

بسی گنج در پای خسرو فشاند

443

شه از دل نوازیش در بر گرفت

444

سخنهای پیشینه از سر گرفت

445

از آن سیلگه وان خطر ساختن

446

طلسمی بدان گونه پرداختن

447

وزان راه گم کردن آن گروه

448

گرفتار گشتن بدان بند کوه

449

وزان بر سر کوه بگریختن

450

رهاننده طبلی برانگیختن

451

چو این قصه بشنید خاقان چین

452

بر اقبال شه تازه کرد آفرین

453

که با شاه شاهان فلک داد کرد

454

دل خان خانان بدو شاه کرد

455

جهان را درین آمدن راز بود

456

که شاه جهان چاره پرداز بود

457

ز هر نیک و هر بد که آید به دشت

458

مرادی در او روی پوشیده هست

459

خیالی که در پرده شد روی پوش

460

نبیند درو جز خداوند هوش

461

گر آنجا نپرداختی شهریار

462

زدست که بر خاستی این شمار

463

جهان از تو دارد گشایندگی

464

ترا در جهان باد پایندگی

465

چو اسکندر آسوده شد هفته‌ای

466

نیاورد یاد از چنان رفته‌ای

467

جهان تاختن باز یاد آمدش

468

خطرناکی رفته باد آمدش

469

درای شتر خاست کوچگاه

470

سرآهنگ لشگر در آمد به راه

471

قلاووز برداشت آهنگ پیش

472

شد از پای محمل کشان راه ریش

473

زرنگین علمهای گوهر نگار

474

همه روی صحرا شده چون بهار

475

ز تیغ و سپرهای آراسته

476

گل و سوسن از دشت برخاسته

477

برآمد بزین شاه گیتی نورد

478

ز گیتی به گردون برآورد گرد

479

بسوی بیابان روان کرد رخش

480

سپه را زمال و خورش داد بخش

481

بیابان جوشنده بگرفت پیش

482

که جوشنده دید از هوا مغز خویش

483

چو ده روز راه بیابان نبشت

484

عمارت پدید آمد و آب و کشت

485

یکی شهر کافور گون رخ نمود

486

که گفتی نه از گل ز کافور بود

487

ز خاقان بپرسید کین شهر کیست

488

برهنامه در نام این شهر چیست

489

نشان داد داننده از کار شهر

490

که شهریست این از جهان تنگ بهر

491

بجز سیم و زر کان بود خانه خیز

492

دگر چیزها راست بازار تیز

493

کسی را بود پادشائی در او

494

که بینند فر خدائی دراو

495

غریبان گریزند ازین جایگاه

496

که وحشت کند روشنان را سیاه

497

چو خورشید سر برزند زین نطاق

498

برآید ز دریا طراقا طراق

499

چنان کز چنان نعره هولناک

500

بود بیم کاندر دل آید هلاک

501

به زیر زمین دخمه دارند بیست

502

که طفلان در آن دخمه دانند زیست

503

بزرگان در آن حال گیرند گوش

504

وگرنه نه دل پای دارد نه هوش

505

دل شاه شوریده شد زین شمار

506

ز فرزانه درخواست تدبیر کار

507

چنان داد فرزانه پاسخ به شاه

508

که فرمان دهد بامدادن به گاه

509

کز آن پیش کافغان برآرد خروس

510

برآید ز لشگرگه آواز کوس

511

تبیره زنان طبل بازی کنند

512

به بانگ دهل زخمه سازی کنند

513

بدان گونه تا روز گردد بلند

514

به طبل و دهل درنیارند بند

515

بدان تا ز دریا برآید خروش

516

نیوشنده را مغز ناید به جوش

517

به فرزانه شه گفت کاین بانگ سخت

518

کزو مغزها میشود لخت لخت

519

چه بانگست کافغان دهد باد را

520

سبب چیست این بانگ و فریاد را

521

به شه گفت فرزانه کز اوستاد

522

چنین یاد دارم که هر بامداد

523

چو بر روی آب اوفتد آفتاب

524

ز گرمی مقبب شود روی آب

525

پس آوازها خیزد از موج بر

526

که افتند چون کوه بر یکدیگر

527

به تندی چو تندر شوند آن زمان

528

که تندی همانست و تندر همان

529

دگرگونه دانا برانداخت رای

530

که سیماب دارد درآن آب جای

531

چو خورشید جوشان کند آب را

532

به خود در کند جوش سیماب را

533

دگر باره چون از افق بگذرد

534

بیندازد آنرا که بالا برد

535

چو سیماب در پستی فتد ز اوج

536

برآید چنان بانگ هایل ز موج

537

جهان مرزبان کارفرمای دهر

538

در آورد لشگر به نزدیک شهر

539

فرود آمد آسایش آغاز کرد

540

وزان مرحله برگ ره ساز کرد

541

مقیمان بقعه چو آگه شدند

542

به کالا خریدن سوی شه شدند

543

متاعی که در خورد آن شهر بود

544

خریدند اگر نوش اگر زهر بود

545

زهر نقد کان بود پیرایه‌شان

546

یکی بیست میکرد سرمایه‌شان

547

شه از خاصه خویشتن بی بها

548

بهر مشتری کرد چیزی رها

549

جداگانه از بهر سالارشان

550

بسی نقد بنهاد در بارشان

551

چو دانست سالار آن انجمن

552

ره ورسم آن شاه لشگر شکن

553

فرستاد نزلی به ترتیب خویش

554

خورشها در آن نزل از اندازه بیش

555

هم از جنس ماهی هم از گوسفند

556

دگر خوردنیها جز این نیز چند

557

خود آمدبه خدمت بسی عذر خواست

558

که ناید زما نزل راه تو راست

559

بیابانیان را نباشد نوا

560

بجز گرمیی کان بود در هوا

561

بر او کرد شه عرض آیین خویش

562

خبر دادش از دانش و دین خویش

563

ز شه دین پذیرفت و با دین سپاس

564

کزان گمرهی گشت یزدان شناس

565

ز درگاه خود شاه نیک اخترش

566

گسی کرد با خلعتی در خورش

567

چو سیفور شب قرمزی در نبشت

568

درافتاد ناگاه ازین بام طشت

569

فروخفت شه با رقیبان راه

570

ز رنج ره آسود تا صبحگاه

571

چو ریحان صبح از جهان بردمید

572

سر آهنگ فریاد دریا شنید

573

مگر طشت دوشینه کافتاده بود

574

به وقت سحرگه صدا داده بود

575

شه از هول آن بانگ زهره شکاف

576

بغرید چون کوس خود در مصاف

577

بفرمود تا لشگر آشوفتند

578

به یک‌باره نوبت فرو کوفتند

579

خروشیدن طبل و فریاد کوس

580

جرس باز کرد از گلوی خروس

581

به آواز طبلی که برداشتند

582

دگر بانگ را باد پنداشتند

583

بدین‌گونه تا سر برآورد چاشت

584

تبیره جهان را در آشوب داشت

585

همه شهر از آواز آن طبل تیز

586

برآشفته گشتند چون رستخیز

587

دویدند بر طبل کامد نفیر

588

چو بر طبل دجال برنا و پیر

589

شگفت آمد آواز آن سازشان

590

که میبود غالب برآوازشان

591

چو نیمی شد از روز گیتی فروز

592

روان گشت از آنجا شه نیمروز

593

همه مرد و زن در زمین بوس شاه

594

به حاجت نمودن گرفتند راه

595

کز این طبلهای شناعت نمای

596

چه باشد که طبلی بمانی بجای

597

مگر چون خروشان شود ساز او

598

شود بانگ دریا به آواز او

599

جهاندار در وقت آن دست‌بوس

600

ببخشیدشان چند خروار کوس

601

در آن شهر از آن روز رسم اوفتاد

602

که در جنبش آید دهل بامداد

603

شه آن رسم را نیز بر جای داشت

604

که هر صبحدم با دهل پای داشت

605

به ماهی کم و بیشتر زان زمین

606

درآمد به آبادی ملک چین

607

به لشگرگه خویش ره باز یافت

608

فلک را دگر باره دمساز یافت

609

بیاسود یک ماه از آن خستگی

610

همی کرد عیشی به آهستگی