بخش ۳۶ – رسیدن اسکندر به حد شمال و بستن سد یاجوج

نظامی

بخش ۳۶ - رسیدن اسکندر به حد شمال و بستن سد یاجوج

خمسهخردنامهشمارهٔ 36
1

مغنی دل تنگ را چاره نیست

2

بجز سازکان هست و بیغاره نیست

3

دماغ مرا کز غم آمد به جوش

4

به ابریشم ساز کن حلقه گوش

5

چو در خانه خویش رفت آفتاب

6

ز گرمی شد اندام شیران کباب

7

تبشهای باحوری از دستبرد

8

ز روی هوا چرک تری سترد

9

گیا دانه بگشاد و نبوشت برگ

10

بلاله ستان اندر افتاد مرگ

11

بجوشید در کوه و صحرا بخار

12

شکر خنده زد میوه بر میوده‌دار

13

ز هامون سوی کوه شد عندلیب

14

به غربت همی گفت چیزی غریب

15

به گوش اندرش از هوای تموز

16

نوای چکاوک نیامد هنوز

17

درفشنده خورشید گردون نورد

18

ز باد خزان نیش عقرب نخورد

19

شب و روز می‌گشت در چین و زنگ

20

به دود افکنی طشت آتش به چنگ

21

چو شیران درید از سردست زور

22

گهی ساق گاو و گهی سم گور

23

در ایام با حور و گرمای گرم

24

که از تاب خورشید شد سنگ نرم

25

سکندر ز چین رای خرخیز کرد

26

در خواب را تنگ دهلیز کرد

27

رها کرد خاقان چین را به جای

28

دگر باره سوی سفر کرد رای

29

بسی گنج در پیش خاقان کشید

30

وز آنجا سپه در بیابان کشید

31

فرو کوفت بر کوس دولت دوال

32

ز مشرق درآمد به حد شمال

33

بیابان و ریگ روان دید و بس

34

نه پرنده دروی نه جنبنده کس

35

بسی رفت و کس در بیابان ندید

36

همان راه را نیز پایان ندید

37

زمین دید رخشان و از رخنه دور

38

درو ریگ رخشنده مانند نور

39

به شه گفت رهبر که این ریگ پاک

40

همه نقره شد نقرهٔ تابناک

41

به اندازه بردار ازین راه گنج

42

نه چندان که محمل کش آید به رنج

43

به لشگر مگوور نه از عشق سیم

44

گران‌بار گردند و یابند بیم

45

همه بارشه بود پر زر ناب

46

بدان نقره نامد دلش را شتاب

47

ولیک آرزو درمنش کار کرد

48

ازو اشتری چند را بار کرد

49

بدان راه می‌رفت چون باد تیز

50

هوا را ندید از زمین گرد خیز

51

به یک هفته ننشست بر جامه گرد

52

که از نقره بود آن زمین را نورد

53

تو گفتی که شد خاک و آبش دونیم

54

یکی نیمه سیماب و یک نیمه سیم

55

نه در سیمش آرام شایست کرد

56

نه سیماب را نیز شایست خورد

57

ز سودای ره کان نه کم درد بود

58

سوادی بدان سیم در خورد بود

59

کجا چشمه‌ای بود مانند نوش

60

در آن آب سیماب را بود جوش

61

چو شورش نبودی در آب زلال

62

ز سیماب کس را نبودی ملال

63

بخوردندی آن آبها را دلیر

64

که آب از زبر بود و سیماب زیر

65

چو شورش در آب آمدی پیش و پس

66

نخوردندی آن آب را هیچ‌کس

67

وگر خوردی از راه غفلت کسی

68

نماندی درو زندگانی بسی

69

بفرمود شه تا چو رای آورند

70

در آن آب دانش به جای آورند

71

چنان برکشند آب را زابگیر

72

که ساکن بود آب جنبش پذیر

73

بدین‌گونه یک ماه رفتند راه

74

بسی مردم از تشنگی شد تباه

75

رسیدند از آن مفرش سیم سود

76

به خاکی کزاو بودشان زاد بود

77

نهادند برخاک رخسار پاک

78

که خاکی نیاساید الا به خاک

79

پدید آمد آرامگاهی زدور

80

چنان کز شب تیزه تابنده هور

81

بر افراخته طاقی از تیغ کوه

82

که از دیدنش در دل آمد شکوه

83

به بالای آن طاق پیروزه رنگ

84

کشیده کمر کوهی از خاره سنگ

85

گروهی بر آن کوه دین پروران

86

مسلمان و فارغ ز پیغمبران

87

به الهام یزدان ز روی قیاس

88

در احوال خود گشته یزدان شناس

89

چو دیدند سیمای اسکندری

90

پذیرا شدندش به پیغمبری

91

به تعلیم او خاطر آراستند

92

وزو دانش و داد درخواستند

93

سکندر برایشان در دین گشاد

94

بجز دین و دانش بسی چیز داد

95

چو دیدند شاهی چنان چاره ساز

96

به چاره گری در گشادند باز

97

که شفقت برای داور دستگیر

98

براین زیر دستان فرمان پذیر

99

پس این گریوه در این سنگلاخ

100

یکی دشت بینی چو دریا فراخ

101

گروهی در آن دشت یاجوج نام

102

چو ما آدمی زاده و دیو فام

103

چو دیوان آهن دل الماس چنگ

104

چو گرگان بد گوهر آشفته رنگ

105

رسیده ز سر تا قدم مویشان

106

نبینی نشانی تو از رویشان

107

به چنگال و دندان همه چون دده

108

به خون ریختن چنگ و دندان زده

109

بگیرند هنگام تک باد را

110

به ناخن بسنبند پولاد را

111

همه در خرام و خورش ناسپاس

112

نه بینی در ایشان کس ایزد شناس

113

زهر طعمه‌ای کان بود جستنی

114

طعامی ندارند جز رستنی

115

ندارند جز خواب و جز خورد کار

116

نمیرد یکی تا نزاید هزار

117

گیائیست آنجا زمین خیزشان

118

چو بلبل بود دانه تیزشان

119

از آن هر شبان روز بهری خورند

120

همانجا بخسبند و درنگذرند

121

چو بر آفتاب افکند ماه جرم

122

بجوشنده برخود به کردار کرم

123

خورند آنچه یابند بی ترس و بیم

124

بدین گونه تا ماه گردد دو نیم

125

چو گیرد گمی ماه ناکاسته

126

شره گردد از جمله برخاسته

127

فتد سال تا سال از ابر سیاه

128

ستمکاره تنینی آن جایگاه

129

به اندازه آنک در دشت و کوه

130

از او سیر کردند چندان گروه

131

به امید آن کوه دریا ستیز

132

که اندازدش ابر سیلاب ریز

133

چو آواز تندر خروش آورند

134

زمین را ز دوزخ به جوش آورند

135

ز سرمستی خون آن اژدها

136

کنند آب و دانه یکی مه رها

137

دگر خوردشان نیست جز بیخ و برگ

138

نباشند بیمار تا روز مرگ

139

چو میرد از ایشان یکی آن گروه

140

خورندش همانسان در آن دشت و کوه

141

نه مردار ماند در آن خاک شور

142

نه کس مرده‌ای نیز بیند نه گور

143

جز این یک هنر نیست کان آب و خاک

144

ز مردار دورست و از مرده پاک

145

بهر مدت آرند بر ما شتاب

146

کنند آشیانهای ما را خراب

147

ز ما گوسپندان به غارت برند

148

خورشهای ما هر چه باشد خورند

149

ز گرگ آن چنان کم گریزد گله

150

کزان گرگساران سگ مشغله

151

چو درما به کشتن ستیز آورند

152

بکوشند و بر ما گریز آورند

153

گریزیم از ایشان بر این کوه سخت

154

به کردار پرندگان بر درخت

155

ندارند پائی چنان آن گروه

156

که ما را درارند از آن تیغ کوه

157

به دفع چنان سخت پتیاره‌ای

158

ثوابت بود گر کنی چاره‌ای

159

چو بشنید شه حکم یا جوج را

160

که پیل افکند هر یکی عوج را

161

بدان گونه سدی ز پولاد بست

162

که تا رستخیزش نباشد شکست

163

چو طالع نمود آن بلند اختری

164

که شد ساخته سد اسکندری

165

از آن مرحله سوی شهری شتافت

166

که بسیار کس جست و آن را نیافت

167

دگر باره در کار عالم روی

168

روان شد سراپردهٔ خسروی

169

بر آن کار چون مدتی برگذشت

170

بتازید یک ماه بر کوه و دشت

171

پدید آمد آراسته منزلی

172

که از دیدنش تازه شد هر دلی

173

جهاندار با ره بسیچان خویش

174

ره آورد چشم از ره آورد پیش

175

دگرگونه دید آن زمین را سرشت

176

هم آب روان دید هم کار و کشت

177

همه راه بر باغ و دیوار نی

178

گله در گله کس نگهدارنی

179

ز لشگر یکی دست برزد فراخ

180

کزان میوه‌ای برگشاید ز شاخ

181

نچیده یکی میوه‌تر هنوز

182

ز خشکی تنش چون کمان گشت کوز

183

سواری دگر گوسپندی گرفت

184

تبش کرد و زان کار بندی گرفت

185

سکندر چو زین عبرت آگاه گشت

186

ز خشک و ترش دست کوتاه گشت

187

بفرمود تا هر که بود از سپاه

188

ز باغ کسان دست دارد نگاه

189

چو لختی گراینده شد در شتاب

190

گذر کرد از آن سبزه و جوی آب

191

پدیدار شد شهری آراسته

192

چو فردوسی از نعمت و خواسته

193

چو آمد به دروازه شهر تنگ

194

ندیدش دری زآهن و چوب و سنگ

195

در آن شهر شد باتنی چند پیر

196

همه غایت اندیش و عبرت پذیر

197

دکانها بسی یافت آراسته

198

درو قفل از جمله برخاسته

199

مقیمان آن شهر مردم نواز

200

به پیش آمدندش به صد عذر باز

201

فرود آوریدندش از ره به کاخ

202

به کاخی چو مینوی مینا فراخ

203

بسی خوان نعمت برآراستند

204

نهادند و خود پیش برخاستند

205

پرستش نمودند با صد نیاز

206

زهی میزبانان مهمان نواز

207

چو پذرفت شه نزلشان را به مهر

208

بدان خوب چهران برافروخت چهر

209

بپرسیدشان کاین چنین بی هراس

210

چرائید و خود را ندارید پاس

211

بدین ایمنی چون زیبد از گزند

212

که بر در ندارد کسی قفل و بند

213

همان باغبان نیست در باغ کس

214

رمه نیز چوپان ندارد ز پس

215

شبانی نه و صد هزاران گله

216

گله کرده بر کوه و صحرا یله

217

چگونست و این ناحفاظی ز چیست

218

حفاظ شما را تولا به کیست

219

بزرگان آن داد پرور دیار

220

دعا تازه کردند بر شهریار

221

که آن کس که بر فرقت افسر نهاد

222

بقای تو بر قدر افسر دهاد

223

خدا باد در کارها یاورت

224

هنر سکه نام نام آورت

225

چو پرسیدی از حال ما نیک و بد

226

بگوئیم شه را همه حال خود

227

چنان دان حقیقت که ما این گروه

228

که هستیم ساکن درین دشت و کوه

229

گروهی ضعیفان دین پروریم

230

سرموئی از راستی نگذریم

231

نداریم بر پردهٔ کج بسیچ

232

بجز راست بازی ندانیم هیچ

233

در کجروی برجهان بسته‌ایم

234

ز دنیا بدین راستی رسته‌ایم

235

دروغی نگوئیم در هیچ باب

236

به شب باژگونه نبینیم خواب

237

نپرسیم چیزی کزو سود نیست

238

که یزدان از آن کار خشنود نیست

239

پذیریم هرچ آن خدائی بود

240

خصومت خدای آزمائی بود

241

نکوشیم با کردهٔ کردگار

242

پرستنده را با خصومت چکار

243

چو عاجز بود یار یاری کنیم

244

چو سختی رسد بردباری کنیم

245

گر از ما کسی را زیانی رسد

246

وزان رخنه ما را نشانی رسد

247

بر آریمش از کیسه خویش کام

248

به سرمایه خود کنیمش تمام

249

ندارد ز ما کس زکس مال بیش

250

همه راست قسمیم در مال خویش

251

شماریم خود را همه همسران

252

نخندیم بر گریه دیگران

253

ز دزدان نداریم هرگز هراس

254

نه در شهر شحنه نه در کوی پاس

255

ز دیگر کسان ما ندزدیم چیز

256

ز ما دیگران هم ندزدند نیز

257

نداریم در خانها قفل و بند

258

نگهبان نه با گاو و با گوسفند

259

خدا کرد خردان ما را بزرگ

260

ستوران ما فارغ از شیر و گرگ

261

اگر گرگ بر میش ما دم زند

262

هلاکش در آن حال بر هم زند

263

گر از کشت ماکس برد خوشه‌ای

264

رسد بر دلش تیری از گوشه‌ای

265

بکاریم دانه گه کشت و کار

266

سپاریم کشته به پروردگار

267

نگردیم بر گرد گاورس و جو

268

مگر بعد شش مه که باشد درو

269

به ما از آنچه بر جای خود می‌رسد

270

یکی دانه را هفتصد می‌رسد

271

چنین گریکی کارو گر صد کنیم

272

توکل بر ایزد نه بر خود کنیم

273

نگهدار ما هست یزدان و بس

274

به یزدان پناهیم و دیگر به کس

275

سخن چینی از کس نیاموختیم

276

ز عیب کسان دیده بر دوختیم

277

گر از ما کسی را رسد داوری

278

کنیمش سوی مصلحت یاوری

279

نباشیم کس را به بد رهنمون

280

نجوئیم فتنه نریزیم خون

281

به غم‌خواری یکدگر غم خوریم

282

به شادی همان یار یکدیگریم

283

فریب زر و سیم را در شمار

284

نباریم و ناید کسی را به کار

285

نداریم خوردی یک از یک دریغ

286

نخواهیم جو سنگی از کس به تیغ

287

دد و دام را نیست از ما گریز

288

نه ما را برآزار ایشان ستیز

289

به وقت نیاز آهو و غرم و گور

290

ز درها در آیند ما را به زور

291

از آن جمله چون در شکار آوریم

292

به مقدار حاجت بکار آوریم

293

دگرها که باشیم از آن بی‌نیاز

294

نداریمشان از در و دشت باز

295

نه بسیار خواریم چون گاو و خر

296

نه لب نیز بر بسته ازخشک و تر

297

خوریم آن‌قدر مایه از گرم و سرد

298

که چندان دیگر توانیم خورد

299

ز ما در جوانی نمیرد کسی

300

مگر پیر کو عمر دارد بسی

301

چومیرد کسی دل نداریم تنگ

302

که درمان آن درد ناید به چنگ

303

پس کس نگوئیم چیزی نهفت

304

که در پیش رویش نیاریم گفت

305

تجسس نسازیم کاین کس چه کرد

306

فغان بر نیاوریم کان را که خورد

307

بهرسان که ما را رسد خوب و زشت

308

سر خود نتابیم از آن سرنوشت

309

بهرچ آفریننده کردست راست

310

نگوئیم کین چون و آن از کجاست

311

کسی گیرد از خلق با ما قرار

312

که باشد چو ما پاک و پرهیزگار

313

چو از سیرت ما دگرگون شود

314

ز پرگار ما زود بیرون شود

315

سکندر چو دید آن چنان رسم و راه

316

فرو ماند سرگشته بر جایگاه

317

کز آن خوبتر قصه نشنیده بود

318

نه در نامه خسروان دیده بود

319

به دل گفت ازین رازهای شگفت

320

اگر زیرکی پند باید گرفت

321

نخواهم دگر در جهان تاختن

322

به هر صید گه دامی انداختن

323

مرا بس شد از هر چه اندوختم

324

حسابی کزین مردم آموختم

325

همانا که پیش جهان آزمای

326

جهان هست ازین نیک‌مردان بجای

327

بدیشان گرفتست عالم شکوه

328

که اوتاد عالم شدند این گروه

329

اگر سیرت اینست ما برچه‌ایم

330

وگر مردم اینند پس ما که‌ایم

331

فرستادن ما به دریا و دشت

332

بدان بود تا باید اینجا گذشت

333

مگر سیرگردم ز خوی ددان

334

در آموزم آیین این بخردان

335

گر این قوم را پیش ازین دیدمی

336

به گرد جهان بر نگردیدمی

337

به کنجی در از کوه بنشستمی

338

به ایزد پرستی میان بستمی

339

ازین رسم نگذشتی آیین من

340

جز این دین نبودی دگر دین من

341

چو دید آن چنان دین و دین پروری

342

نکرد از بنه یاد پیغمبری

343

چو در حق خود دیدشان حق شناس

344

درود و درم دادشان بی‌قیاس

345

از آن مملکت شادمان بازگشت

346

روان کرد لشگر چو دریا به دشت

347

زرنگین علمهای دیبای روم

348

وشی پوش گشته همه مرز و بوم

349

بهر کوه و بیشه ز شاخ و ز شخ

350

پراکنده لشگر چومور و ملخ

351

بهرجا که او تاختی بارگی

352

رهاندی بسی کس ز بیچارگی