بخش ۳۸ – وصیت نامه اسکندر

نظامی

بخش ۳۸ - وصیت نامه اسکندر

خمسهخردنامهشمارهٔ 38
1

مغنی توئی مرغ ساعت شناس

2

بگو تا ز شب چندی رفتست پاس

3

چو دیر آمد آواز مرغان به گوش

4

از آن مرغ سغدی برآور خروش

5

چو باد خزانی درآمد به دشت

6

دگرگونه شد باغ را سرگذشت

7

از آن باد برباد شد رخت باغ

8

فرو مرد بر دست گلها چراغ

9

زراندود شد سبزهٔ جویبار

10

ریاحین فرو ریخت از برگ و بار

11

درختان ز شاخ آتش افروختند

12

ورقهای رنگین بر او سوختند

13

به بازار دهقان درآمد شکست

14

نگهبان گلبن در باغ بست

15

فسرده شد آن آبهای روان

16

که آمد سوی برکهٔ خسروان

17

نه خرم بود باغ بی‌برگ و آب

18

درافکنده دیوار گشته خراب

19

بجای می و ساقی و نوش و ناز

20

دد و دام کرده بدو ترکتاز

21

گرفته زبان مرغ گوینده را

22

خسک بر گذر باد پوینده را

23

تماشا روان باغ بگذاشته

24

مغان از چمن رخت برداشته

25

به سوهان زده سبلت آفتاب

26

چو سوهان پر از چین شده روی آب

27

تهی مانده باغ از رخ دلکشان

28

نه از بلبل آوا نه از گل نشان

29

زده خار بر هر گلی داغها

30

نوائی و برگی نه در باغها

31

به هنگام آن برگ ریزان سخت

32

فرو پژمرید آن کیانی درخت

33

سکندر سهی سرو شاهنشهی

34

شد از رنج پر، وز سلامت تهی

35

دمه سرد و شه بادم سرد بود

36

جهانگرد را با جهان گرد بود

37

چو بنیاد دولت به سستی رسید

38

توانا به ناتندرستی رسید

39

شکسته شد آن مرغ را پر و بال

40

که جولان زدی در جهان ماه وسال

41

به پژمرد لاله بیفتاد سرو

42

به چنگال شاهین تبه شد تذرو

43

طبیبان لشگر بزرگان شهر

44

نشستند برگرد سالار دهر

45

مداوای بیماری انگیختند

46

ز هر گونه شربت برآمیختند

47

ز قاروره و نبض جستند راز

48

نشیننده را رفتن آمد فراز

49

طبیب ارچه داند مداوا نمود

50

چو مدت نماند از مداوا چه سود

51

پژوهش کنان چاره جستند باز

52

نیامد به کف عمر گم گشته باز

53

به چاره‌گری نامد آن در به چنگ

54

که پوینده یابد زمانی درنگ

55

چووقت رحیل آید از رنج و درد

56

زمانه برآرد بهانه به مرد

57

چنان افشرد روزگارش گلو

58

که بر مرگ خویش آیدش آرزو

59

سگالش بسی شد در آن رنج و تاب

60

نیفتاد از آن جمله رایی صواب

61

چراغی که مرگش کند دردمند

62

هم از روغن خویش یابد گزند

63

هر آن میوه‌ای کو بود دردناک

64

هم از جنبش خود درافتد به خاک

65

پزشکی که او چاره جان کند

66

چو درمانده بیند چه درمان کند

67

شناسندهٔ حرف نه تخت نیل

68

حساب فلک راند بر تخت و میل

69

رخ طالع اصل بی نور یافت

70

نظرهای سعدان ازاو دور یافت

71

ندید از مدارای هیچ اختری

72

در آزرم هیلاج یاریگری

73

چو دید اختران را دل اندر هراس

74

هراسنده شد مرد اخترشناس

75

چو اسکندر آیینه در پیش داشت

76

نظر در تنومندی خویش داشت

77

تنی دید چون موی بگداخته

78

گریزنده جانی به لب تاخته

79

نه در طبع نیرو نه در تن توان

80

خمیده شده زاد سرو جوان

81

چو شمع از جدا گشتن جان و تن

82

به صد دیده بگریست بر خویشتن

83

طلب کرد یاران دمساز را

84

به صحرا نهاد از دل آن راز را

85

که کشتی درآمد به گرداب تنگ

86

دهن باز کرد آن دمنده نهنگ

87

خروش رحیل آمد از کوچگاه

88

به نخجیر خواهد شدن مهد شاه

89

فلک پیش ازین برمن آسوده گشت

90

به آسایشم داشت بر کوه و دشت

91

به کینه کند درمن اکنون نگاه

92

همان مهربانی شد از مهر و ماه

93

چنان بر من آشفته شد روزگار

94

که ره ناورم سوی سامان کار

95

چه تدبیر سازم که چرخ بلند

96

کلاه مرا در سر آرد کمند

97

کجا خازن لشگر و گنج من

98

به رشوت مگر کم کند رنج من

99

کجا لشگرم تا به شمشیر تیز

100

دهند این تبش را ز جانم گریز

101

سکندر منم خسرو دیو بند

102

خداوند شمشیر و تخت بلند

103

کمر بسته و تیغ برداشته

104

یکی گوش ناسفته نگذاشته

105

به طوفان شمشیر زهر آب خورد

106

زدریای قلزم برآورده گرد

107

بسی خرد را کرده از خود بزرگ

108

بسی گوسفندان رهانده ز گرگ

109

شکسته بسی را بهم بسته‌ام

110

بسی بسته را نیز بشکسته‌ام

111

ستم را به شفقت بدل کرده نیز

112

بسا مشکلی را که حل کرده نیز

113

ز قنوج تا قلزم و قیروان

114

چو میغی روان بود تیغم روان

115

چو مرگ آمد آن تیغ زنجیر شد

116

نه زنجیر دام گلوگیر شد

117

نبشتم بسی کوه و دریا و دشت

118

کز آنسان کسی در نداند نبشت

119

به دارای دولت سرافراختم

120

ز دارا به دولت سرانداختم

121

زدم گردن فور قتال را

122

گرفتم به چین جای چیپال را

123

ز قابیل و هابیل کین خواستم

124

ز ناسک به منسک زه آراستم

125

فرو شستم از ملک رسم مجوس

126

برآوردم آتش ز دریای روس

127

شدم بر سر تخت جمشید وار

128

ز گنج فریدون گشادم حصار

129

برانداختم دخمه عاد را

130

گشادم در قصر شداد را

131

سراندیب را کار برهم زدم

132

قدم بر قدمگاه آدم زدم

133

خبر دادم از رستم و لخت او

134

هم از جام کیخسرو و تخت او

135

ز مشرق به مغرب رساندم نوند

136

همان سد یاجوج کردم بلند

137

به قدس آوریدم چو آدم نشست

138

زدم نیز در حلقه کعبه دست

139

ز ظلمات مشغل برافروختم

140

به ظلم جهان تخته بردوختم

141

به بازی نیندوختم هیچ نام

142

به غفلت نپرداختم هیچ گام

143

بهرجا که رفتن بسیچیده‌ام

144

سر از داد و دانش نپیچیده‌ام

145

هوایی کزو سنگ خارا گداخت

146

چو نیروی تن بود با ما بساخت

147

کنون در شبستان خز و پرند

148

چو نیرو نماندم شدم دردمند

149

سرآمد به بالین چو تن گشت سست

150

نپاید به بالین سر تندرست

151

سیه تا سیه دیدم این کارگاه

152

زریگ سیه تا به آب سیاه

153

گرم بازپرسی که چون بوده‌ام

154

نمایم که یک دم نپیموده‌ام

155

بدان طفل یک روزه مانم که مرد

156

ندیده جهان را همی جان سپرد

157

جهان جمله دیدم ز بالا و زیر

158

هنوزم نشد دیده از دید سیر

159

نه این سی و شش گر بود سی هزار

160

همین نکته گویم سرانجام کار

161

گشادم در رازهای سپهر

162

هم از ماه دادم نشان هم ز مهر

163

جهان دیدگان را شدم حق شناس

164

جهان آفرین را نمودم سپاس

165

نبردم به سر عمر در غافلی

166

مگر در هنرمندی و عاقلی

167

زهر دانشی دفتری خوانده‌ام

168

چو مرگ آمد آنجا فرومانده‌ام

169

گشادم در هر ستمکاره‌ای

170

ندانم در مرگ را چاره‌ای

171

بجز مرگ هر مشکلی را که هست

172

به چاره گری چاره آمد به دست

173

کجا رفته‌اند آن حکیمان پاک

174

که زر می‌فشاندم برایشان چو خاک

175

بیایید گو خاک را زر کنید

176

مداوای جان سکندر کنید

177

ارسطو کجا تا به فرهنگ و رای

178

برونم جهاند ازین تنگنای

179

بلیناس کو تا به افسونگری

180

کند چارهٔ جان اسکندری

181

کجا شد فلاطون پرهیزگار

182

مگر نکته‌ای با من آرد به کار

183

نمودار والیس دانا کجاست

184

بداند مگر کین گزند از چه خاست

185

بخوانید سقراط فرزانه را

186

گشاید مگر قفل این خانه را

187

دو اسبه به هرمس فرستید کس

188

مگر شاه را دل دهد یک نفس

189

برید این حکایت به فرفوریوس

190

مگر باز خرد مرا زین فسوس

191

دگر باره گفت این سخن هست باد

192

درین درد از ایزد توان کرد یاد

193

ز رنجم در آسایش آرد مگر

194

براین خاک بخشایش آرد مگر

195

نگیرد کسم دست و نارد به یاد

196

بدین بی کسی در جهان کس مباد

197

چو گشت آسمانم چنین گوش پیچ

198

نباید برآوردن آواز هیچ

199

ز خاکی که سر برگرفتم نخست

200

همان خاک را بایدم باز جست

201

از آن پیش که افتم در آن آبکند

202

سپر بر سر آب خواهم فکند

203

ز مادر برهنه رسیدم فراز

204

برهنه به خاکم سپارند باز

205

سبک بار زادم گران چون شرم

206

چنان کامدم به که بیرون شوم

207

یکی مرغ برکوه بنشست و خاست

208

چه افزود بر کوه بازو چه کاست

209

من آن مرغم و مملکت کوه من

210

چو رفتم جهان را چه اندوه من

211

بسی چون مرا زاد و هم زود کشت

212

که نفرین براین دایه گوژپشت

213

زمن گرچه دیدند شفقت بسی

214

ستم نیز هم دیده باشد کسی

215

حلالم کنید ار ستم کرده‌ام

216

ستمگر کشی نیز هم کرده‌ام

217

چو مشگین سریرم درآید به خاک

218

به مشکوی پاکان برد جان پاک

219

بجای غباری که بر سر کنید

220

به آمرزش من زبان‌تر کنید

221

بگفت این و چون کس ندادش جواب

222

فرو خفت و بی خویشتن شد به خواب