بخش ۳۹ – رفتن اسکندر به ری و خراسان

نظامی

بخش ۳۹ - رفتن اسکندر به ری و خراسان

خمسهشرف نامهشمارهٔ 39
1

بیا ساقی آن جام زرین بیار

2

که ماند از فریدون و جم یادگار

3

می‌ناب ده عاشق ناب را

4

به مستی توان کردن این خواب را

5

دلا چند از این بازی انگیختن

6

بهر دست رنگی برآمیختن

7

درخت هوا رسته شد بر درت

8

بپیچان سرش تا نپیچد سرت

9

می‌ناب ناخورده مستی مکن

10

اگر می‌خوری بت‌پرستی مکن

11

چو بی زعفران گشته‌ای خنده ناک

12

مخور زعفران تا نگردی هلاک

13

چو شاهان مکن خوب خوشخوارگی

14

هراسان شو از روز بیچارگی

15

ازین آتشین خانه سخت جوش

16

کسی جان برد کو بود سخت کوش

17

ز سختی به سختی توان رخت برد

18

به گوگرد و نفط آتش کس نمرد

19

گزارندهٔ تختهٔ سالخورد

20

چنان درکشد نقش را لاجورد

21

که چون خسرو از تخت کیخسروی

22

سوی لشگر آمد به چابک روی

23

نشسته یکی روز بالای تخت

24

به اندیشهٔ کوچ می‌بست رخت

25

شتابنده پیکی درآمد چو باد

26

به آیین پیکان زمین بوسه داد

27

به شاه جهان راز پوشیده گفت

28

خبر دادش از آشکار و نهفت

29

که بر آستان بوسی بارگاه

30

ز تخت سطخرآمدم نزد شاه

31

نژاده ملک نایب شهریار

32

سخن را چنین می‌نماید عیار

33

که تا شاه برحل و عقدی که داشت

34

نیابت کن خویشتن را گماشت

35

چنان داشتم ملک را پیش و پس

36

که آزارشی نامد از کس به کس

37

به شرطی که در عهد شاه داشتم

38

پذیرفته‌ها را نگه داشتم

39

بحمدالله از هیچ بالا و پست

40

نیامد درین ملک موئی شکست

41

ولیکن چو گردنده آمد سپهر

42

بگردد جهان از سر کین و مهر

43

زمانه به نیک و بد آبستنست

44

ستاره گهی دوست گه دشمنست

45

نکشته درختی برآمد زاری

46

کند دعوی از تخم کاوس کی

47

گزاینده عفریتی آشوبناک

48

شتابنده چون اژدها بر هلاک

49

شبانان که آهو پرستی کنند

50

ز تیرش همه چوب دستی کنند

51

همان بیل زن مرد آلت شناس

52

کند بیلکش را به بیلی قیاس

53

برآورده گردن چو اهریمنی

54

فکنده به هر شهر در شیونی

55

سرو تاجی از دعوی انگیختست

56

به ناموس رنگی برآمیختست

57

پراکنده‌ای چند را گرد کرد

58

که از آب دریا برآرند گرد

59

ز پیروزی خود دلاور شدست

60

همانا که تنها به داور شود

61

سرو سیم آن بنده در سر شود

62

که با خواجهٔ خود به داور شود

63

خراسانیانش عنان می‌کشند

64

به پیگار شه در میان می‌کشند

65

ز حد نشابور تا خاک بلخ

66

کنندش به صفرای ما کام تلخ

67

به سر خیلی فتنه بربست موی

68

سوی تاجگاه تو آورد روی

69

چنین فتنه‌ای را که شد گرم کین

70

اگر خرده بینی بخردی مبین

71

ز خردان بسی فتنه آید بزرگ

72

که در پای پیکان بود کعب گرگ

73

گر این فتنه ماند چنین دیرباز

74

کند دست بر شغل شاهی دراز

75

شه ار ماه او درنیارد به میغ

76

سرتخت خواهد گرفتن به تیغ

77

چو باز از نشیمن گشاید دوال

78

شکسته شود کبک را پر و بال

79

مرا لشگری نیست چندان به زور

80

کزو چشم بد را توان کرد کور

81

سران سپه در ولایت کمند

82

به درگاه شاهنشه عالمند

83

همی هر چه روز آید آن دیو زاد

84

قوی دست گردد که دستش مباد

85

بجز صرصر باد پایان شاه

86

کس این گرد را برندارد ز راه

87

چو اندر سخن پیک چستی نمود

88

به نامه سخن را درستی نمود

89

به نیک و بد از رازهای نهفت

90

همان بود در نامه کارنده گفت

91

شه شیر دل خسرو پیلتن

92

در آن داوری گفت با خویشتن

93

مرا تخت کیخسرو اینجا به زیر

94

به تخت من آنجا دگر کس دلیر

95

بدان داستان ماند این تاج و تخت

96

که از هندوئی هندوئی برد رخت

97

صواب آنچنان شد که آرم شتاب

98

که آزرم دشمن بود ناصواب

99

مگر موکب شاه بود آسمان

100

که ناسود بر جای خود یک زمان

101

جهان کاروان شاه سالار بود

102

در آن کاروان بار بسیار بود

103

ز هر گوشه‌ای بار می‌اوفتاد

104

همان کار در کار می‌اوفتاد

105

در آن کارها یاور او بود و بس

106

پناهنده را گشت فریاد رس

107

چو طالع جهانگردی آرد به پیش

108

نشاید زدن کنده بر پای خویش

109

برون رفت از آن کوچگه شهریار

110

سواحل سواحل به دریا کنار

111

سپاهش ز مه برده رایت برون

112

ستونی برآورده تا بیستون

113

به صید افکنی می‌نبشتند راه

114

که هم صید خوش بود و هم صیدگاه

115

ز بار گران خوشه خم گشته بود

116

تک و تاب نخجیر کم گشته بود

117

ز بس رود خیزان لب رودبار

118

نشانده ز رخسار گیتی غبار

119

ز برق آمده ابر نیسان به جوش

120

برآورده تندر به تندی خروش

121

رگ رستنی در زمین گشته سخت

122

به رقص آمده برگهای درخت

123

ز گلبام شبابهٔ زند باف

124

دریده صبا شعر گل تا به ناف

125

خرامنده بر رخش بیجاده نعل

126

گل لعل در زیر گلنار لعل

127

دو نوباوه هم تود و هم برگ تود

128

ز حلوا و ابریشم آورده سود

129

زمین چون زر و آب چون لاجورد

130

چو دیبای نیم ازرق و نیم زرد

131

نوای چکاوک به از بانگ رود

132

برآورده با دشتبانان سرود

133

گره بر کمر برزده ساق جو

134

رسیده به دهقان درود درو

135

شکم کرده آهوی صحرا بزرگ

136

برو تیزتر گشته دندان گرگ

137

پی گور چون زهرهٔ گاو سست

138

گوزن از بیابان ره کوه جست

139

ز نوزادان آهوان سره

140

جهان در جهان یکسر آهو بره

141

جهاندار با صید و با رود و جام

142

همی کرد منزل به منزل خرام

143

چو گل پیچ یک روزهٔ ماه نو

144

به خلخال یک هفته شد بر گرو

145

ز پرگار آن حلقه بر کرد سر

146

که خوانندش امروز خلخال زر

147

به گیلان درآمد به کردار ابر

148

بدانسان که در بیشه آید هژبر

149

هر آتشگهی کامد آنجا بدست

150

چو یخ سرد کردش بر آتش پرست

151

چو بشکست بر هیربد پشت را

152

برانداخت آیین زردشت را

153

ز گیلان برون شد در آمد به ری

154

به افکندن دشمن افکند پی

155

بر آتش پرستان سیاست نمود

156

برآورد ازان دوده یکباره دود

157

چو دشمن خبر داشت کامد پلنگ

158

به سوراخ در شد چو روباه لنگ

159

به آوارگی در خراسان گریخت

160

وزان قایم ری به قایم بریخت

161

چو دانست خسرو که دژخیم او

162

گریزان شد از فر دیهیم او

163

گراز گریزنده را پی گرفت

164

شبیخون زد و راه بر وی گرفت

165

چنان تیز رو شد که دریافتش

166

به زخمی سر از ملک برتافتش

167

چو بدخواه را در گل آکنده کرد

168

پراکندگان را پراکنده کرد

169

همانجا که بدخواه را کشته بود

170

به نزدیک صحرا یکی پشته بود

171

به شکرانهٔ دولت تندرست

172

بر آن پشته بنیادی افکند چست

173

به هرای گنجش چو بد رام کرد

174

به پهلو زبانش هری نام کرد

175

چو گنجینهٔ آن بنا برکشید

176

به شهر نشابور لشگر کشید

177

دو بهر جهان را در آن شهر یافت

178

هواخواه خود را یکی بهر یافت

179

دگر بهر از او طبل دارا زدند

180

دم دوستیش آشکارا زدند

181

ز دارا ملک رایتی داشتند

182

ملک زیر آن رایت انگاشتند

183

چنان رایتی را به ناموس شاه

184

برانگیختندی به ناموسگاه

185

سکندر بسی پای در کین فشرد

186

ز کس مهر دارا نشایست برد

187

همان دید چاره در آن داوری

188

که یاران خود را کند یاوری

189

ز نوبتگه خود به فرهنگ و رای

190

کند رایتی دیگر آنجا به پای

191

از آن رایت آن بود مقصود شاه

192

که رایت ز رایت بود کینه خواه

193

چو دانست کان شهر دارا پرست

194

به جهد سکندر نیاید به دست

195

خصومت گهی ساخت تا نفخ صور

196

که از سازگاری شد آن شهر دور

197

خصومتگران گشته در خاک پست

198

هنوز آن خصومت در آن خاک هست

199

چو زد لشگر کبک را بر تذرو

200

ز ملک نشابور شد سوی مرو

201

بکشت آتش هیربد خانه را

202

وز آتش پراکند پروانه را

203

به بلخ آمد و آتش زرد هشت

204

به طوفان شمشیر چون آب کشت

205

بهاری دلفروز در بلخ بود

206

کزو تازه گل را دهن تلخ بود

207

پری پیکرانی درو چون نگار

208

صنم‌خانه‌هائی چو خرم بهار

209

درو بیش از اندازه دینار و گنج

210

نهاده بهر گوشه بی دسترنج

211

زده موبدش نعل زرین بر اسب

212

شده نام آن خانه آذر گشسب

213

چو خسرو بر آن گنجدان دست یافت

214

مغان را ز جام مغان مست یافت

215

بهشت صنم‌خانه بی حور کرد

216

ز دوزخ پرستنده را دور کرد

217

بپرداخت آن گنج دیرینه را

218

وزو داد مرهم بسی سینه را

219

به گرد خراسان برآمد تمام

220

به هر شهری آورد لختی مقام

221

به مغز خراسان درافکند جوش

222

خراسانیان را بمالید گوش

223

بهر ناحیت کرد موکب روان

224

که یاریگرش بود بخت جوان

225

خراسان و کرمان و غزنین و غور

226

بپیمود هر یک به سم ستور

227

به هر شهر کامد به شادی فراز

228

در شهر کردند بر شاه باز

229

جهان گشتنش گرچه با رنج بود

230

همه راه او گنج بر گنج بود

231

به هر منزلی کو گرفتی قرار

232

گران سنگ بودی ز گنجینه بار

233

زمین را به گنجی بینباشتی

234

گذشتی و در خاک بگذاشتنی

235

زری کادمی را کند بیمناک

236

چه در صلب آتش چه در ناف خاک

237

خلایق که زر در زمین می‌نهند

238

بر او قفل و بند آهنین می‌نهند

239

چو باد آمد و خاکشان را ربود

240

بر او بر زدن قفل آهن چه سود