مولوی
بخش ۴۰ - اعتماد کردن بر تملق و وفای خرس
بانگ مظلومان ز هر جا بشنوند
آن زمان کافغان مظلومان رسد
شیر مردانند در عالم مدد
شیر مردی رفت و فریادش رسید
اژدهایی خرس را در میکشید
همچو حق بی علت و بی رشوتند
محض مهر و داوری و رحمتند
آن طبیبان مرضهای نهان
آن ستونهای خللهای جهان
آن طرف چون رحمت حق میدوند
هر کجا پستیست آب آنجا دود
هر کجا دردی دوا آنجا رود
در جهان دارو نجوید غیر درد
مهربانی شد شکار شیرمرد
گوید از بهر غم و بیچارگیش
این چه یاری میکنی یبکارگیش
رحمت اندر رحمت آمد تا به سر
وانگهان خور خمر رحمت مست شو
آب رحمت بایدت رو پست شو
بشنو از فوق فلک بانگ سماع
چرخ را در زیر پا آر ای شجاع
بر یکی رحمت فرو مای ای پسر
هیچ مگذار از تب و صفرا اثر
تا که ریح الله در آید در مشام
دفع کن از مغز و از بینی زکام
تا ببینی باغ و سروستان غیب
پاک کن دو چشم را از موی عیب
تا به گوشت آید از گردون خروش
پنبهٔ وسواس بیرون کن ز گوش
بخت نو در یاب در چرخ کهن
غل بخل از دست و گردن دور کن
تا کند جولان به گردت انجمن
تا بیابی از جهان طعم شکر
داروی مردی کن و عنین مپوی
تا برون آیند صد گون خوبروی
کندهٔ تن را ز پای جان بکن
عرضه کن بیچارگی بر چارهگر
ور نمیتوانی به کعبهٔ لطف پر
گفت ادعوا الله بی زاری مباش
تا بنالید و شود شیرش پدید
طفل حاجات شما را آفرید
تا که کی آن طفل او گریان شود
زاری و گریه قوی سرمایهایست
رحمت کلی قویتر دایهایست
دایه و مادر بهانهجو بود
ترس و نومیدیت دان آواز غول
اندرین پستی چه بر چفسیدهای
فی السماء رزقکم بشنیدهای
در غم ما اند یک ساعت تو صبر
هوی هوی باد و شیرافشان ابر
تا بجوشد شیرهای مهرهاش
هر ندایی که ترا بالا کشید
میکشد گوش تو تا قعر سفول
هر ندایی که ترا حرص آورد
آن ندا میدان که از بالا رسید
سنگ و آهن فایق آمد بر شرر
هر سبب بالاتر آمد از اثر
این بلندیهاست سوی عقل و جان
این بلندی نیست از روی مکان
بانگ گرگی دان که او مردم درد
در عمل فوقی این دو لایق است
سنگ و آهن زین جهت که سابق است
جای دور از صدر باشد مستخف
فوقی آنجاست از روی شرف
گرچه در صورت به پهلویش نشست
آن فلانی فوق آن سرکش نشست
سنگ و آهن اول و پایان شرر
ز آهن و سنگست زین رو پیش و پیش
وآن شرر از روی مقصودی خویش
چونک مقصود از شجر آمد ثمر
لیک این هر دو تنند و جان شرر
در زمان شاخ از ثمر سابقترست
در هنر از شاخ او فایقترست
شیرمردی کرد از چنگش جدا
خرس چون فریاد کرد از اژدها
پس ثمر اول بود و آخر شجر
هر چه در پستیست آمد از علا
کز کجا آمد سوی آغاز رو
حیلهٔ خود را چو دیدی باز رو
نیز فوق حیلهٔ تو حیلهایست
اژدها را هست قوت حیله نیست
اژدها را او بدین قوت بکشت
حیلت و مردی به هم دادند پشت
گرچه اول خیرگی آرد بلی
روشنی بخشد نظر اندر علی
چشم را سوی بلندی نه هلا
گر نه خفاشی نظر آن سوی کن
چشم را در روشنایی خوی کن
کز تکبر ز اوستادان دور شد
زان یکی بازی چنان مغرور شد
مثل آن نبود که یک بازی شنید
عاقبتبینی که صد بازی بدید
شهوت حالی حقیقت گور تست
عاقبتبینی نشان نور تست
لاجرم موسی دگر بازی نمود
وز معلم چشم را بر دوخته
او ز موسی آن هنر آموخته
او ز موسی از تکبر سر کشید
سامریوار آن هنر در خود چو دید
ای بسا دانش که اندر سر دود
تا که آن بازی و جانش را ربود
سر نخواهی که رود تو پای باش
تا شود سرور بدان خود سر رود
نقد تو قلبست و نقد اوست کان
فکر تو نقش است و فکر اوست جان
گرچه شهدی جز نبات او مچین
در پناه قطب صاحبرای باش
گرچه شاهی خویش فوق او مبین
بوک استادی رهاند مر ترا
در دهان اژدهایی همچو خرس
ور نخواهی خدمت ابناء جنس
او توی خود را بجو در اوی او
کو و کو گو فاخته شو سوی او
خرس رست از درد چون فریاد کرد
تو کم از خرسی نمینالی ز درد
چونک کوری سر مکش از راهبین
وز خطر بیرون کشاند مر ترا
زاریی میکن چو زورت نیست هین
ای خدا این سنگ دل را موم کن
نالهاش را تو خوش و مرحوم کن
اژدهایی خرس را در میکشید
شیر مردی رفت و فریادش رسید
شیر مردانند در عالم مدد
آن زمان کافغان مظلومان رسد
بانگ مظلومان ز هر جا بشنوند
آن طرف چون رحمت حق میدوند
آن ستونهای خللهای جهان
آن طبیبان مرضهای نهان
محض مهر و داوری و رحمتند
همچو حق بی علت و بی رشوتند
این چه یاری میکنی یبکارگیش
گوید از بهر غم و بیچارگیش
مهربانی شد شکار شیرمرد
در جهان دارو نجوید غیر درد
هر کجا دردی دوا آنجا رود
هر کجا پستیست آب آنجا دود
آب رحمت بایدت رو پست شو
وانگهان خور خمر رحمت مست شو
رحمت اندر رحمت آمد تا به سر
بر یکی رحمت فرو مای ای پسر
چرخ را در زیر پا آر ای شجاع
بشنو از فوق فلک بانگ سماع
پنبهٔ وسواس بیرون کن ز گوش
تا به گوشت آید از گردون خروش
پاک کن دو چشم را از موی عیب
تا ببینی باغ و سروستان غیب
دفع کن از مغز و از بینی زکام
تا که ریح الله در آید در مشام
هیچ مگذار از تب و صفرا اثر
تا بیابی از جهان طعم شکر
داروی مردی کن و عنین مپوی
تا برون آیند صد گون خوبروی
کندهٔ تن را ز پای جان بکن
تا کند جولان به گردت انجمن
غل بخل از دست و گردن دور کن
بخت نو در یاب در چرخ کهن
ور نمیتوانی به کعبهٔ لطف پر
عرضه کن بیچارگی بر چارهگر
زاری و گریه قوی سرمایهایست
رحمت کلی قویتر دایهایست
دایه و مادر بهانهجو بود
تا که کی آن طفل او گریان شود
طفل حاجات شما را آفرید
تا بنالید و شود شیرش پدید
گفت ادعوا الله بی زاری مباش
تا بجوشد شیرهای مهرهاش
هوی هوی باد و شیرافشان ابر
در غم ما اند یک ساعت تو صبر
فی السماء رزقکم بشنیدهای
اندرین پستی چه بر چفسیدهای
ترس و نومیدیت دان آواز غول
میکشد گوش تو تا قعر سفول
هر ندایی که ترا بالا کشید
آن ندا میدان که از بالا رسید
هر ندایی که ترا حرص آورد
بانگ گرگی دان که او مردم درد
این بلندی نیست از روی مکان
این بلندیهاست سوی عقل و جان
هر سبب بالاتر آمد از اثر
سنگ و آهن فایق آمد بر شرر
آن فلانی فوق آن سرکش نشست
گرچه در صورت به پهلویش نشست
فوقی آنجاست از روی شرف
جای دور از صدر باشد مستخف
سنگ و آهن زین جهت که سابق است
در عمل فوقی این دو لایق است
وآن شرر از روی مقصودی خویش
ز آهن و سنگست زین رو پیش و پیش
سنگ و آهن اول و پایان شرر
لیک این هر دو تنند و جان شرر
در زمان شاخ از ثمر سابقترست
در هنر از شاخ او فایقترست
چونک مقصود از شجر آمد ثمر
پس ثمر اول بود و آخر شجر
خرس چون فریاد کرد از اژدها
شیرمردی کرد از چنگش جدا
حیلت و مردی به هم دادند پشت
اژدها را او بدین قوت بکشت
اژدها را هست قوت حیله نیست
نیز فوق حیلهٔ تو حیلهایست
حیلهٔ خود را چو دیدی باز رو
کز کجا آمد سوی آغاز رو
هر چه در پستیست آمد از علا
چشم را سوی بلندی نه هلا
روشنی بخشد نظر اندر علی
گرچه اول خیرگی آرد بلی
چشم را در روشنایی خوی کن
گر نه خفاشی نظر آن سوی کن
عاقبتبینی نشان نور تست
شهوت حالی حقیقت گور تست
عاقبتبینی که صد بازی بدید
مثل آن نبود که یک بازی شنید
زان یکی بازی چنان مغرور شد
کز تکبر ز اوستادان دور شد
سامریوار آن هنر در خود چو دید
او ز موسی از تکبر سر کشید
او ز موسی آن هنر آموخته
وز معلم چشم را بر دوخته
لاجرم موسی دگر بازی نمود
تا که آن بازی و جانش را ربود
ای بسا دانش که اندر سر دود
تا شود سرور بدان خود سر رود
سر نخواهی که رود تو پای باش
در پناه قطب صاحبرای باش
گرچه شاهی خویش فوق او مبین
گرچه شهدی جز نبات او مچین
فکر تو نقش است و فکر اوست جان
نقد تو قلبست و نقد اوست کان
او توی خود را بجو در اوی او
کو و کو گو فاخته شو سوی او
ور نخواهی خدمت ابناء جنس
در دهان اژدهایی همچو خرس
بوک استادی رهاند مر ترا
وز خطر بیرون کشاند مر ترا
زاریی میکن چو زورت نیست هین
چونک کوری سر مکش از راهبین
تو کم از خرسی نمینالی ز درد
خرس رست از درد چون فریاد کرد
ای خدا این سنگ دل را موم کن
نالهاش را تو خوش و مرحوم کن