بخش ۴۰ – رفتن اسکندر به هندوستان

نظامی

بخش ۴۰ - رفتن اسکندر به هندوستان

خمسهشرف نامهشمارهٔ 40
1

بیا ساقی آن زر بگداخته

2

که گوگرد سرخست ازو ساخته

3

به من ده که تا زو دوائی کنم

4

مس خویش را کیمیائی کنم

5

فرس خوشترک ران که صحرا خوشست

6

عنان درمکش بارگی دلکشست

7

به نیکوترین نام از این جای زشت

8

بباید شدن سوی باغ بهشت

9

نباید نهادن بر این خاک دل

10

کزو گنج قارون فرو شد به گل

11

ره رستگاری در افکندگیست

12

که خورشید جمع از پراکندگیست

13

همی تا بود را پر نیشتر

14

درو سود بازارگان بیشتر

15

چو ایمن شود ره ز خونخوارگان

16

درو کم بود سود بازارگان

17

در آن گنج‌خانه که زر یافتند

18

ره از اژدها پر خطر یافتند

19

همان چرب کو مرد شیرین گزار

20

چنین چربی انگیخت از مغز کار

21

که چون شه به غزنین درآمد ز بلخ

22

به یکسو شد از آب دریای تلخ

23

ز بس سرکه بر آستان آمدش

24

تمنای هندوستان آمدش

25

درین شغل با زیرکان رای زد

26

که دولت مرا بوسه بر پای زد

27

همه ملک ایران مرا شد تمام

28

به هندوستان داد خواهم لکام

29

چو من سر سوی کید هندو نهم

30

ازو کینه و کید یکسو نهم

31

گر آید به خدمت چو دیگر کسان

32

نباشم بر او جز عنایت رسان

33

وگر با من او در سر آرد ستیز

34

من و گردن کید و شمشیر تیز

35

ز پهلو به پهلو بگردانمش

36

نشیند بجائی که بنشانمش

37

چو مرکب سوی راه دور آورم

38

سرتیغ بر فرق فور آورم

39

چو از فور فوران ربایم کلاه

40

سوی خان خانان گرایم سپاه

41

وز آنجا شوم سوی چاچ و طراز

42

زمین را نوردم به یک ترکتاز

43

دلیران لشکر بزرگان بزم

44

پذیرا شدندش بدان رای و عزم

45

به روزی که نیک اختری یار بود

46

نمودار دولت پدیدار بود

47

سکندر برافراخت سریر سپهر

48

روان کرد مرکب چو رخشنده مهر

49

ز غزنین درآمد به هندوستان

50

ره از موکبش گشت چون بوستان

51

بر آن شد که در مغز تاب آورد

52

سوی کید هندو شتاب آورد

53

به تاراج ملکش درآید چو میغ

54

دهد ملک او را به تاراج تیغ

55

دگر ره به فرمان فرزانگان

56

نکرد آنچه آید ز دیوانگان

57

جریده یکی قاصد تیزگام

58

فرستاد و دادش به هندو پیام

59

که گر جنگ رائی برون کش سپاه

60

که اینک رسیدم چو ابر سیاه

61

وگر بر پرستش میان بسته‌ای

62

چنان دان که از تیغ من رسته‌ئی

63

سرنرگس آنگه درآید ز خواب

64

که ریزد بر او ابر بارنده آب

65

گل آنگه عماری درآرد به باغ

66

که خورشید را گرم گردد دماغ

67

بجوشم بجوشد جهان از شکوه

68

بجنبم بجنبد همه دشت و کوه

69

بجائی نخسبد عقاب دلیر

70

که آبی توان بستن او را به زیر

71

گر آنجا ز سر موئی انگیختست

72

بدین جا سر از موئی آویختست

73

وگر هست کوه شما تیغ دار

74

کند تیغ من کوه را غارغار

75

گر از بهر گنج آرم آنجا فریش

76

به مغرب زر مغربی هست بیش

77

گرم هست بر خوبرویان شتاب

78

به خوارزم روشنترست آفتاب

79

جواهر نجویم در این مرز و بوم

80

کزین مایه بسیار دارم به روم

81

به هند آمدن تیغ هندی به دست

82

کباب ترم باید از پیل مست

83

مخور عبرهٔ هند بی‌یاد من

84

که هندوتر از توست پولاد من

85

چوسر بایدت سر متاب از خراج

86

وگر نه نه سر با تو ماند نه تاج

87

فرستاده آمد به درگاه کید

88

سخن در هم افکند چون دام صید

89

فرو گفت با او سخنهای تیز

90

گدازان‌تر از آتش رستخیز

91

چو کید آنچنان آتش تیز دید

92

ازو رستگاری به پرهیز دید

93

که خوابی در آن داوری دیده بود

94

ز تعبیر آن خواب ترسیده بود

95

دگر کز جهانگیری شهریار

96

خبر داشت کورا سپهرست یار

97

گه کینه با شاه دارا چه کرد

98

ز حد حبش تا بخارا چه کرد

99

نه رای آمدش روی از او تافتن

100

ز فرمان سوی فتنه بشتافتن

101

بدانست کو را دران تاب تیز

102

چگونه ز خود باز دارد ستیز

103

به خواهش نمودن زبان بر گشاد

104

بسی آفرین شاه را کرد یاد

105

که چون در جهان اوست هشیارتر

106

جهانداری او را سزاوارتر

107

همش پایهٔ تخت بر ماه باد

108

هم آزرم را سوی او راه باد

109

نبودست جز مهر او کار من

110

سبب چیست کاید به پیکار من

111

اگر گنج خواهد فدا سازمش

112

گر افسر هم از سر بیندازمش

113

وگر میل دارد به جان خوشم

114

به دندان گرفته به خدمت کشم

115

وگر بنده‌ای را فرستد ز راه

116

سپارم بدو گنج و تخت و کلاه

117

ز مولائی و چاکری نگذرم

118

سکندر خداوند و من چاکرم

119

گر او نازش آرد من آرم نیاز

120

مگر گردد از بنده خشنود باز

121

وگر باژگونه بود داوری

122

که شه میل دارد به کین آوری

123

ز پرخاش او پیش گیرم رحیل

124

نیندازم این دبه در پای پیل

125

چو من سر بگردانم از رزم او

126

شود باطل از خون من عزم او

127

اگر رای دارد که کم گیردم

128

بپایم چه درد شکم گیردم

129

گر آرد سپه پای من لنگ نیست

130

دگر سو گریزم جهان تنگ نیست

131

بلی گر کند عهد با من نخست

132

به شرطی که آن عهد باشد درست

133

که نارد به من غدر و غارتگری

134

وزین در به یکسو نهد داوری

135

دهم چار چیزش که بی پنجمند

136

به نوباوگی برتر از انجمند

137

یکی دختر خود فرستم به شاه

138

چه دختر که تابنده خورشید و ماه

139

دویم نوش جامی ز یاقوت ناب

140

کزو کم نگردد بخوردن شراب

141

سوم فیلسوفی نهانی گشای

142

که باشد به راز فلک رهنمای

143

چهارم پزشگی خردمند و چست

144

که نالندگان را کند تندرست

145

بدین تحفه شه را شوم حق شناس

146

اگر شه پذیرد پذیرم سپاس

147

فرستاده پذیرفت کین هر چهار

148

اگر تحفه سازی بر شهریار

149

در این کشورت شاه نامی کند

150

به پیوند خویشت گرامی کند

151

ز نام آوران برکشد نام تو

152

نتابد سر از جستن کام تو

153

چو هندو ملک دیدگان پاک مغز

154

ندارد بدین کار در پای لغز

155

ز پیران هندو یکی نامدار

156

فرستاد با قاصد شهریار

157

بدین شرط پیمانی انگیخته

158

سخن چرب و شیرین برآمیخته

159

فرستادگان بازگشتند شاد

160

همان قاصد پیر هندو نژاد

161

سوی درگه شهریار آمدند

162

در آن باغ چون گل به بار آمدند

163

چو هندو سراپردهٔ شاه دید

164

مه خیمه بر خیمهٔ ماه دید

165

درآمد زمین را به تارک برفت

166

پیامی که آورد با شاه گفت

167

چو پیشینه پیغامها گفته شد

168

سخن راند از آنها که پذیرفته شد

169

صفت کرد از آن چار پیکر به شاه

170

که کس را نبود آنچنان دستگاه

171

دل شه در آن آرزو جوش یافت

172

طلب کرد چشم آنچه در گوش یافت

173

به عزمی که آن تحفه آرد به چنگ

174

نبود از شتابش زمانی درنگ

175

پس آنگاه با هندوی نرم گوی

176

به سوگند و پیمان شد آزرم جوی

177

بلیناس را با دگر مهتران

178

فرستاد و سربسته گنجی گران

179

یکی نامهٔ کالماس را موم کرد

180

همه هند را هندوی روم کرد

181

نبشت از سکندر به کید دلیر

182

ز تند اژدهائی به غرنده شیر

183

فریبندگیها درو بی شمار

184

که آید نویسندگان را به کار

185

بسی شرط بر عذر آزرم او

186

برانگیخته با دل گرم او

187

چو نامه نویس این وثیقت نوشت

188

مثالی به کافور و عنبر سرشت

189

بلیناس با کاردانان روم

190

سوی کید رفتند از آن مرز و بوم

191

چو دانای رومی در آن ترکتاز

192

به لشگرگه هندو آمد فراز

193

دل کید هندو پر از نور یافت

194

ز کیدی که هندو کند دور یافت

195

پرستش نمودش به آیین شاه

196

که صاحب کمر بود و صاحب کلاه

197

ببوسید بر نامه و پیش برد

198

کلید خزانه به هندو سپرد

199

فرو خواند نامهٔ دبیر دلیر

200

که از هیبت افتاد گردون به زیر