بخش ۴۲ – آشنا شدن سلام بغدادی با مجنون

نظامی

بخش ۴۲ - آشنا شدن سلام بغدادی با مجنون

خمسهلیلی و مجنونشمارهٔ 42
1

دانای سخن چنین کند یاد

2

کز جمله منعمان بغداد

3

عاشق پسری بد آشنا روی

4

یک موی نگشته از یکی موی

5

هم سیل بلا بدو رسیده

6

هم سیلی عاشقی چشیده

7

دردی کش عشق و درد پیمای

8

اندوه نشین و رنج فرسای

9

گیتیش سلام نام کرده

10

و اقبال بدو سلام کرده

11

در عالم عشق گشته چالاک

12

در خواندن شعرها هوسناک

13

چون از سر قصه‌های در پاش

14

شد قصه قیس در جهان فاش

15

در هر طرفی ز طبع پاکش

16

خواندند نسیب دردناکش

17

هر غم زده‌ای که شعر او خواند

18

آن ناقه که داشت سوی او راند

19

چون شهر به شهر تا به بغداد

20

آوازه عشق او در افتاد

21

از سحر حلال او ظریفان

22

کردند سماع با حریفان

23

افتاد سلام را کزان خاک

24

آید به سلام آن هوسناک

25

بربست بنه به ناقه‌ای چست

26

بگشاد زمام ناقه را سست

27

در جستن آن غریب دلتنگ

28

در بادیه راند چند فرسنگ

29

پرسید نشان و یافتش جای

30

افتاده برهنه فرق تا پای

31

پیرامنش از وحوش جوقی

32

حلقه شده بر مثال طوقی

33

او کرده ز راه شوق و زاری

34

زان حلقه حساب طوق داری

35

چون دید که آید از ره دور

36

نزدیک وی آن جوان منظور

37

زد بانک بر آن سباع هایل

38

تا تیغ کنند در حمایل

39

چون یافت سلام ازو قیامی

40

دادش ز میان جان سلامی

41

مجنون ز خوش آمد سلامش

42

بنمود تقربی تمامش

43

کردش به جواب خود گرامی

44

پرسیدش کز کجا خرامی

45

گفت ای غرض مرا نشانه

46

وا وارگی مرا بهانه

47

آیم بر تو ز شهر بغداد

48

تا از رخ فرخت شوم شاد

49

غربت ز برای تو گزیدم

50

کابیات غریب تو شنیدم

51

چون کرد مرا خدای روزی

52

روی تو بدین جهان فروزی

53

زین پس من و خاک بوس پایت

54

گردن نکشم ز حکم و رایت

55

دم بی نفس تو بر نیارم

56

در خدمت تو نفس شمارم

57

هر شعر که افکنی تو بنیاد

58

گیرم منش از میان جان یاد

59

چندان سخن تو یاد گیرم

60

کاموده شود بدو ضمیرم

61

گستاخ ترم به خود رها کن

62

با خاطر خویشم آشنا کن

63

میده ز نشید خود سماعم

64

پندار یکی از این سباعم

65

بنده شدن چو من جوانی

66

دانم که نداردت زیانی

67

من نیز به سنگ عشق سودم

68

عاشق شده خواری آزمودم

69

مجنون چو هلال در رخ او

70

زد خنده و داد پاسخ او

71

کای خواجه خوب ناز پرورد

72

ره پر خطر است باز پس گرد

73

نه مرد منی اگرچه مردی

74

کز صد غم من یکی نخوردی

75

من جز سر دام و دد ندارم

76

نه پای تو پای خود ندارم

77

ما را که ز خوی خود ملالست

78

با خوی تو ساختن محالست

79

از صحبت من ترا چه خیزد

80

دیو از من و صحبتم گریزد

81

من وحشیم و تو انس جوئی

82

آن نوع طلب که جنس اوئی

83

چون آهن اگر حمول گردی

84

زاه چو منی ملول گردی

85

گر آب شوی به جان نوازی

86

با آتش من شبی نسازی

87

با من تو نگنجی اندرین پوست

88

من خود کشم و تو خویشتن دوست

89

بگذار مرا در این خرابی

90

کز من دم همدمی نیابی

91

گر در طلبم رهی بریدی

92

ای من رهیت که رنج دیدی

93

چون یافتیم غریب و غمخوار

94

الله معک بگوی و بگذار

95

ترسم چو به لطف برنخیزی

96

از رنج ضرورتی گریزی

97

در گوش سلام آرزومند

98

پذرفته نشد حدیث آن پند

99

گفتا به خدای اگر بکوشی

100

کز تشنه زلال را بپوشی

101

بگذار که از سر نیازی

102

در قبله تو کنم نمازی

103

گر سهو شود به سجده راهم

104

در سجده سهو عذر خواهم

105

مجنون بگذاشت از بسی جهد

106

تا عهده به سر برد در آن عهد

107

بگشاد سلام سفره خویش

108

حلوا و کلیچه ریخت در پیش

109

گفتا بگشای چهر با من

110

نانی بشکن به مهر با من

111

نا خوردنت ارچه دلپذیر است

112

زین یک دو نواله ناگزیر است

113

مرد ارچه به طبع مرد باشد

114

نیروی تنش به خورد باشد

115

گفتا من از این حساب فردم

116

کانرا که غذا خوراست خوردم

117

نیروی کسی به نان و حلواست

118

کورا به وجود خویش پرواست

119

چون من ز نهاد خویش پاکم

120

کی بی خورشی کند هلاکم

121

چون دید سلام کان جگر سوز

122

نه خسبد و نه خورد شب و روز

123

نه روی برد به هیچ کوئی

124

نه صبر کند به هیچ روئی

125

می‌داد دلش ز دلنوازی

126

کان به که در این بلا بسازی

127

دایم دل تو حزین نماند

128

یکسان فلک اینچنین نماند

129

گردنده فلک شتاب گرد است

130

هردم ورقیش در نورد است

131

تا چشم بهم نهاده گردد

132

صد در ز فرج گشاده گردد

133

زین غم به اگر غمین نباشی

134

تا پی سپر زمین نباشی

135

به گردی اگرچه دردمندی

136

چندانکه گریستی بخندی

137

من نیز چو تو شکسته بودم

138

دل خسته و پای بسته بودم

139

هم فضل و عنایت خدائی

140

دادم ز چنان غمی رهائی

141

فرجام شوی تو نیز خاموش

142

واین واقعه را کنی فراموش

143

این شعله که جوش مهربانیست

144

از گرمی آتش جوانیست

145

چون در گذرد جوانی از مرد

146

آن کوره آتشین شود سرد

147

مجنون ز حدیث آن نکورای

148

از جای نشد ولی شد از جای

149

گفتا چه گمان بری که مستم

150

یا شیفته‌ای هوا پرستم

151

شاهنشه عشقم از جلالت

152

نابرده ز نفس خود خجالت

153

از شهوت عذرهای خاکی

154

معصوم شده به غسل پاکی

155

زآلایش نفس باز رسته

156

بازار هوای خود شکسته

157

عشق است خلاصه وجودم

158

عشق آتش گشت و من چو عودم

159

عشق آمد و خاص کرد خانه

160

من رخت کشیدم از میانه

161

با هستی من که در شمارست

162

من نیستم آنچه هست یارست

163

کم گردد عشق من در این غم

164

گر انجم آسمان شود کم

165

عشق از دل من توان ستردن

166

گر ریگ زمین توان شمردن

167

در صحبت من چو یافتی راه

168

می‌دار زبان ز عیب کوتاه

169

در قامت حال خویش بنگر

170

از طعن محال خویش بگذار

171

زنیگونه گزارشی عجب کرد

172

زان حرف حریف را ادب کرد

173

چون حرفت او حریف بشناخت

174

حرفی به خطا دگر نینداخت

175

گستاخ سخن مباش با کس

176

تا عذر سخن نخواهی از پس

177

گر سخت بود کمان و گر سست

178

گستاخ کشیدن آفت تست

179

گر سست بود ملالت آرد

180

ور سخت بود خجالت آرد

181

مجنون و سلام روزکی چند

182

بودند به هم به راه پیوند

183

آن تحفه که در میانه می‌رفت

184

چون در غزلی روانه می‌رفت

185

هر بیت که گفتی آن جهان گرد

186

بر یاد گرفتی آن جوانمرد

187

مجنون زره ضعیف حالی

188

بود از همه خواب و خورد خالی

189

بیچاره سلام را دران درد

190

نز خواب گزیر بود و نز خورد

191

چون سفره تهی شد از نواله

192

مهمان به وداع شد حواله

193

کرد از سر عاجزی وداعش

194

بگذاشت میان آن سباعش

195

زان مرحله رفت سوی بغداد

196

بگرفته بسی قصیده بر یاد

197

هرجا که یکی قصیده خواندی

198

هوش شنونده خیره ماندی