بخش ۴۳ – سگالش خاقان در پاسخ اسکندر

نظامی

بخش ۴۳ - سگالش خاقان در پاسخ اسکندر

خمسهشرف نامهشمارهٔ 43
1

بیا ساقی آن بادهٔ چون گلاب

2

بر افشان به من تا درآیم ز خواب

3

گلابی که آب جگرها به دوست

4

دوای همه درد سرها به دوست

5

رقیب مناخیز و در پیش کن

6

تو شو نیز و اندیشهٔ خویش کن

7

ز تشویق خاطر جدا کن مرا

8

به اندیشهٔ خود رها کن مرا

9

ندارم سر گفتگوی کسی

10

مرا گفتگو هست با خود بسی

11

گرآید خریداری از دوردست

12

که با کان گوهر شود هم نشست

13

تماشای گنج نظامی کند

14

به بزم سخن شادکامی کند

15

بگو خواجهٔ خانه در خانه نیست

16

وگر هست محتاج بیگانه نیست

17

خطا گفتم ای پی خجسته رقیب

18

که شد دشمنی با غریبان غریب

19

در ما به روی کسی در مبند

20

که در بستن در بود ناپسند

21

چو ما را سخن نام دریا نهاد

22

در ما چو دریا بباید گشاد

23

در خانه بگشای و آبی بزن

24

چو مه خیمه‌ای در خرابی بزن

25

رها کن که آیند جویندگان

26

ببینند در شاه گویندگان

27

که فردا چو رخ در نقاب آورم

28

ز گیله به گیلان شتاب آورم

29

بسا کس که آید خریدار من

30

نیابد رهی سوی دیدار من

31

مگر نقشی از کلک صورتگری

32

نگارنده بینند بر دفتری

33

سخن بین کزو دور چون مانده‌ام

34

کجا بودم ادهم کجا رانده‌ام

35

گزارندهٔ گنج آراسته

36

جواهر چنین داد از آن خواسته

37

که چون وارث ملک افراسیاب

38

سر از چین برآورد چون آفتاب

39

خبر یافت کامد بدان مرز و بوم

40

دمنده چنان اژدهائی ز روم

41

همان نامهٔ شاه بر خوانده بود

42

در آن کار حیران فرو مانده بود

43

به اندیشهٔ پاک و رای درست

44

سررشتهٔ کار خود باز جست

45

نخستین چنان دید رایش صواب

46

که میثاق شه را نویسد جواب

47

بفرمود تا کاغذ و کلک و ساز

48

نویسندهٔ چینی آرد فراز

49

جوابی نویسد سزاوار شاه

50

سخن را در او پایه دارد نگاه

51

ز ناف قلم دست چابک دبیر

52

پراکند مشک سیه بر حریر

53

سخنهای پروردهٔ دلفریب

54

که در مغز مردم نماید شکیب

55

خطابی که امیدواری دهد

56

عتابی که بر صلح یاری دهد

57

فسونی که بندد ره جنگ را

58

فریبی که نرمی دهد سنگ را

59

زبان بندهائی چو پیکان تیز

60

دری در تواضع دری در ستیز

61

طراز سر نامه بود از نخست

62

به نامی کزو نامها شد درست

63

خداوند بی یار و یار همه

64

به خود زنده و زنده‌دار همه

65

جهان آفرین ایزد کارساز

66

توانا کن ناتوانا نواز

67

علم برکش روشنان سپهر

68

قلم در کش دیو تاریک چهر

69

روش بخش پرگار جنبش پذیر

70

سکونت ده نقطهٔ جای گیر

71

پدید آور هر چه آمد پدید

72

رسانندهٔ هر چه خواهد رسید

73

ز گویا و خاموش و هشیار و مست

74

کسی بر اسرار او نیست دست

75

به جز بندگی ناید از هیچکس

76

خداوندی مطلق اوراست بس

77

بس از آفرین جهان آفرین

78

کزو شد پدید آسمان و زمین

79

سخن رانده در پوزش شهریار

80

که باد آفرین بر تو از کردگار

81

ز هر شاه کامد جهانرا پدید

82

بدست تو داد آفرینش کلید

83

ز دریا به دریا تو گردی نشست

84

بر ایران و توران تو را بود دست

85

ز پرگار مغرب چو پرداختی

86

علم بر خط مشرق انداختی

87

گرفتی جهان جمله بالا و زیر

88

هنوزت نشد دل ز پیگار سیر

89

عنان بازکش کاژدها بر رهست

90

فسانه دراز است و شب کوتهست

91

سکندر توئی شاه ایران و روم

92

منم کار فرمای این مرز و بوم

93

تو را هست چون من بسی سفته گوش

94

یکی دیگرم من به تندی مکوش

95

من و تو ز خاکیم و خاک از زمی

96

همان به که خاکی بود آدمی

97

همه سروری تا به خاکست و بس

98

کسی نیست در خاک بهتر ز کس

99

چو قطره به دریا درانداختند

100

دگر قطره زو باز نشناختند

101

حضور تو در صوب این سنگلاخ

102

دیار مرا نعمتی شد فراخ

103

بهر نعمتی مرد ایزد شناس

104

فزونتر کند نزد ایزد سپاس

105

چو ایزد به من نعمتی بر فزود

106

سپاس ایزدم چون نباید نمود

107

کنم تا زیم شکر ایزد بسیچ

108

کزین به ندارد خردمند هیچ

109

شنیدم ز چندین خداوند راز

110

که هر جا که آری تو لشگر فراز

111

فرستی تنی چند از اهل روم

112

به بازارگانی بدان مرز و بوم

113

بدان تا خرند آنچه یابند خورد

114

طعامی که پیش آید از گرم و سرد

115

بسوزند و ریزند یکسر به چاه

116

ندارند تعظیم نعمت نگاه

117

ذخیره چو زان شهر گردد تهی

118

تو چون اژدها سر بدانجا نهی

119

ستانی ز بی برگی آن بوم را

120

چو آتش که عاجز کند موم را

121

من از بهر آن آمدم پیشباز

122

که گردانم از شهر خود این نیاز

123

اگر چه به زرق و فسون ساختن

124

نشاید ز چین توشه پرداختن

125

ولیک آشتی ز پرخاش و جنگ

126

که این داغ و درد آرد آن آب و رنگ

127

مکن کشتهٔ چینیان را خراب

128

که افتد تو را نیز کشتی در آب

129

قوی دل مشو گرچه دستت قویست

130

که حکم خدا برتر از خسرویست

131

خردمند را نیست کز راه تیز

132

کند با خداوند قوت ستیز

133

به کار آمده عالمی چون خرد

134

به حکم تو هر کاری از نیک و بد

135

کسی کو کسی را نیاید به کار

136

شمارنده زو برنگیرد شمار

137

به اصل از جهان پادشاهی تراست

138

که فرمان و فر الهی تراست

139

همه چیز را اصل باید نخست

140

که باشد خلل در بناهای سست

141

زر از نقره کردن عقیق از بلور

142

رسانیدن میوه باشد به زور

143

کند هر کسی سیب را خانه رس

144

ولی خوش نباشد به دندان کس

145

تو را ایزد از بهر عدل آفرید

146

ستم ناید از شاه عادل پدید

147

ستمکارگان را مکن یاوری

148

که پرسند روزیت ازین داوری

149

نکو رای چون رای را بد کند

150

خرابی در آبادی خود کند

151

چو گردد جهان گاه گاه از نورد

152

به گرمای گرم و به سرمای سرد

153

در آن گرم و سردی سلامت مجوی

154

که گرداند از عادت خویش روی

155

چنان به که هر فصلی از فصل سال

156

به خاصیت خود نماید خصال

157

ربیع از ربیعی نماید سرشت

158

تموز از تموز آورد سرنبشت

159

هر آنچ او بگردد ز تدبیر کار

160

بگردد بر او گردش روز گار

161

سکندر به انصاف نام آورست

162

وگرنی ز ما هر یک اسکندرست

163

مپندار کز من نیاید نبرد

164

برارم به یک جنبش از کوه گرد

165

چو بر پشت پیلان نهم تخت عاج

166

ز هندوستان آورندم خراج

167

هژبر ژیان را درآرم به زیر

168

زنم طاق خر پشته بر پشت شیر

169

ولیکن به شاهی و نام آوری

170

نیم با تو در جستن داوری

171

گر از بهر آن کردی این ترکتاز

172

که چون بندگان پیشت آرم نماز

173

به درگاه تو سر نهم بر زمین

174

نه من جملهٔ کشور خدایان چین

175

بهر آرزو کاوری در قیاس

176

به فرمان پذیری پذیرم سپاس

177

در این داوری هیچ بیغاره نیست

178

ز مهمان پرستی مرا چاره نیست

179

جوابی چنین خوب و خاطر نواز

180

به قاصد سپردند تا برد باز

181

چو بر خواند پاسخ شه شیر زور

182

شکیبنده‌تر شد به نخجیر گور

183

سپهدار چین از شبیخون شاه

184

نبود ایمن از شام تا صبحگاه

185

به روزی که از روزها آفتاب

186

بهی جلوه‌تر بود بر خاک و آب

187

سپهدار چین از سر هوش و رای

188

سگالشگری کرد با رهنمای

189

جهاندیده‌ای بود دستور او

190

جهان روشن از رای پر نور او

191

حسابی که خاقان برانداختی

192

به فرمان او کار او ساختی

193

دران کار از آن کاردان رای جست

194

که درکارها داشت رای درست

195

که چون دارم این داوری را بسیچ

196

چگونه دهم چرخ را چرخ پیچ

197

چو مهره برآمایم از مهر و کین

198

بدین چین که آمد به ابروی چین

199

اگر حرب سازم مخالف قویست

200

به تارک برش تاج کیخسرویست

201

وگر در ستیزش مدارا کنم

202

زبونی به خلق آشکارا کنم

203

ندانم که مقصود این شهریار

204

چه بود از گذر کردن این دیار

205

به خاقان چین گفت فرخ وزیر

206

که هست از نصیحت تو را ناگزیر

207

براندیشم از تندی رای تو

208

که تندی شود کارفرمای تو

209

به گنج و به لشگر غرور آیدت

210

زبون گشتن از کار دور آیدت

211

جهانداری آمد چنین زورمند

212

در دوستی را بر او در مبند

213

به هر جا که آمد ولایت گرفت

214

نشاید در این کار ماندن شگفت

215

چه پنداشتی کار بازیست این

216

همه نکته کار سازیست این

217

بدینگونه کاری خدائی بود

218

خصومت خدای آزمائی بود

219

نشاید زدن تیغ با آفتاب

220

نه البرز را کرد شاید خراب

221

پذیره شو ارنی سپهر بلند

222

به دولت گزایان درآرد گزند

223

نه اقبال را شاید انداختن

224

نه با مقبلان دشمنی ساختن

225

میاویز در مقبل نیکبخت

226

که افکندن مقبلانست سخت

227

چو مقبل کمر بست پیش آر کفش

228

طپانچه نشاید زدن با درفش

229

به یک ماه کم و بیش با او بساز

230

که بیگانه این‌جا نماند دراز

231

مزن سنگ بر آبگینه نخست

232

که چون بشکند دیر گردد درست

233

درستی بود زخمها را ز خون

234

ولی زخمگه موی نارد برون

235

در آن کوش کین اژدهای سیاه

236

به آزرم یابد درین بوم راه

237

به چینی بر آن روز نفرین رسید

238

که این اژدها بر در چین رسید

239

مپندار کز گنبد لاجورد

240

رسد جامه‌ای بی کبودی به مرد

241

نوای جهان خارج آهنگیست

242

خلل در بریشم نه در چنگیست

243

درین پرده گر سازگاری کنی

244

هماهنگ را به که یاری کنی

245

طرفدار چین چون در آن داوری

246

به کوشش ندید از فلک یاوری

247

از آن کارها کاختیار آمدش

248

پرستشگری در شمار آمدش

249

بر آن عزم شد کاورد سر به راه

250

به رسم رسولان شود نزد شاه

251

ببیند جهانداری شاه را

252

همان سرفرازان درگاه را

253

سحرگه که زورق کش آفتاب

254

ز ساحل برافکند زورق بر آب

255

سپهدار چین شهریار ختن

256

رسولی براراست از خویشتن

257

به لشگرگه شاه عالم شتافت

258

بدانگونه کان راز کس درنیافت

259

چو آمد به درگاه شاهنشهی

260

از آن آمدن یافت شاه آگهی

261

که خاقان رسولی فرستاده چست

262

به دیدن مبارک به گفتن درست

263

بفرمود خسرو که بارش دهند

264

به جای رسولان قرارش دهند

265

درآمد پیام آور سرفراز

266

پرستش کنان برد شه را نماز

267

بفرمود شه تا نشیند ز پای

268

سخنهای فرموده آرد بجای

269

به فرمان شاه آن سخنگوی مرد

270

نشست و نشاننده را سجده کرد

271

زمانی شد و دیده برهم نزد

272

به نیک و بد خویشتن دم نزد

273

ز پرگار آن حلقه مدهوش ماند

274

در آن حلقه چون نقطه خاموش ماند

275

اشارت چنان آمد از شهریار

276

که پیغامی ار نیک داری بیار

277

مه روی پوشیده در زیر میغ

278

به گوهر زبانی در آمد چو تیغ

279

کز آمد شد شاه ایران و روم

280

برومند بادا همه مرز و بوم

281

ز چین تا دگر باره اقصای چین

282

به فرمان او باد یکسر زمین

283

جهان بی دربارگاهش مباد

284

سریر جهان بی پناهش مباد

285

نهفته سخنهاست دربار من

286

کز آن در هراسست گفتار من

287

فرستندهٔ من چنان دید رای

288

که خالی کند شه ز بیگانه جای

289

نباشد کس از خاصگان پیش او

290

جز او کافرین باد بر کیش او

291

اگر یک تن آنجا بود در نهفت

292

نباید تو را راز پوشیده گفت

293

شه از خلوتی آنچنان خواستن

294

شکوهید در خلوت آراستن

295

بفرمود کز زر یکی پای بند

296

نهادند بر پای سرو بلند

297

همان ساعدش را به زرین کمر

298

کشیدند در زیر نخجیر زر

299

سرای آنگه از خلق پرداختند

300

همان خاصگان سوی در تاختند

301

ملک ماند خالی در آن جای خویش

302

نهاده یکی تیغ الماس پیش

303

فرستاده را گفت خالیست جای

304

نهفته سخن را گره بر گشای

305

به فرمان شه مرد پوشیده راز

306

ز راز نهفته گره کرد باز

307

چو برقع ز روی سخن برفکند

308

سرآغاز آن از دعا درفکند

309

که تا سبزه روینده باشد به باغ

310

گل سرخ تابد چو روشن چراغ

311

رخت باد چون گل برافروخته

312

جهان از تو سرسبزی آموخته

313

نگین فلک زیر نام تو باد

314

همه کار دولت به کام تو باد

315

برآنم که گربنده را شهریار

316

شناسد نیایش نباید به کار

317

گر از راز پوشیده آگاه نیست

318

به از راستی پیش او راه نیست

319

من آن قاصد خود فرستاده‌ام

320

کزان پیش کافکندی افتاده‌ام

321

منم شاه خاقان سپهدار چین

322

که در خدمت شاه بوسم زمین

323

سکندر ز گستاخی کار او

324

پسندیده نشمرد بازار او

325

به تندی بر او بانگ برزد درشت

326

که پیدا بود روی دیبا ز پشت

327

شناسم من از باز گنجشک را

328

همان از جگر نافهٔ مشک را

329

ولیکن نگهدارم آزرم و آب

330

ز پوشیدگان برندارم نقاب

331

چه گستاخ روئی بر آن داشتت

332

که در پرده پوشیده نگذاشتت

333

چه بی هیبتی دیدی از شاه روم

334

که پولاد را نرم دانی چو موم

335

نترسیدی از زور بازوی من

336

که خاک افکنی در ترازوی من

337

گوزن جوان گر چه باشد دلیر

338

عنان به که برتابد از راه شیر

339

جوابش چنین داد خاقان چین

340

که‌ای درخور صد هزار آفرین

341

بدین بارگه زان گرفتم پناه

342

که بی زینهاری ندیدم ز شاه

343

چو من ناگرفته درآیم ز در

344

نبرد مرا هیچ بدخواه سر

345

سیه شیر چندان بود کینه ساز

346

که از دور دندان نماید گراز

347

چو دندان کنان گردن آرد به زیر

348

ز گردن کند خون او تند شیر

349

ز من چو دل شاه رنجور نیست

350

جوانمردی شیر ازو دور نیست

351

مرا بیم شمشیر چندان بود

352

که شمشیر من تیز دندان بود

353

چو من با سکندر ندارم ستیز

354

کجا دارم اندیشهٔ تیغ تیز

355

دگر کان خیانت نکردم نخست

356

که بر من گرفتاری آید درست

357

تو آورده‌ای سوی من تاختن

358

مرا با تو کفرست کین ساختن

359

خصومتگری برگرفتم ز راه

360

بدین اعتماد آمدم نزد شاه

361

چو من مهربانی نمایم بسی

362

نبرد سر مهربانان کسی

363

وگر نیز کردم گناهی بزرگ

364

غریبی بود عذرخواهی بزرگ

365

نوازنده‌تر زان شد انصاف شاه

366

که رحمت کند خاصه بر بی گناه

367

پناهنده را سر نیارد به بند

368

ز زنهاریان دور دارد گزند

369

اگر من بدین بارگاه آمدم

370

به دستوری عدل شاه آمدم

371

که شاه جهان دادگر داورست

372

خدایش بهر کار از آن یاورست

373

از آن چرب گفتار شیرین زبان

374

گره بر گشاد از دل مرزبان

375

بدو گفت نیک آمدی شاد باش

376

چو بخت از گرفتاری آزاد باش

377

حساب تو زین آمدن بر چه بود

378

چو گستاخی آمد بباید نمود

379

پناهنده گفت ای پناه جهان

380

ندارم ز تو حاجت خود نهان

381

بدان آمدم سوی درگاه تو

382

که بینم رضای تو و راه تو

383

کزین آمدن شاه را کام چیست

384

در این جنبش آغاز و انجام چیست

385

گرم دسترس باشد از روزگار

386

کنم بر غرض شاه را کامگار

387

گر آن کام نگشاید از دست من

388

همان تیر دور افتد از شست من

389

زمین را ببوسم به خواهشگری

390

مگر دور گردد شه از داروی

391

چو من جان ندارم ز خسرو دریغ

392

چه باید زدن چنگ در تیر و تیغ

393

گهر چون به آسانی آید به چنگ

394

به سختی چه باید تراشید سنگ

395

مرادی که در صلح گردد تمام

396

چه باید سوی جنگ دادن لگام

397

اگر تخت چین خواهی و تاج تور

398

ز فرمانبری نیست این بنده دور

399

وگر بگذری از محابای من

400

نبخشی به من جای آبای من

401

پذیرندهٔ مهر نامت شوم

402

درم ناخریده غلامت شوم

403

زیانی ندارد که در ملک شاه

404

زیاده شود بندهٔ نیکخواه

405

به چین در قبا بستهٔ کین مباش

406

قبای تو را گو یکی چین مباش

407

ز جعد غلامان کشور بها

408

بهل بر چو من بندهٔ چینی رها

409

گرفتار چین کی بود روی ماه

410

ز چین دور به طاق ابروی شاه

411

شهنشاه گفت ای پسندیده رای

412

سخنها که پرسیدی آرم به جای

413

سپه زان کشیدم به اقصای چین

414

که آرم به کف ملک توران زمین

415

بداندیش را سر درآرم به خاک

416

کنم گیتی از کیش بیگانه پاک

417

به فرمان پذیری به هر کشوری

418

نشانم جداگانه فرمانبری

419

چو تو بی شبیخون شمشیر من

420

نهادی به تسلیم سر زیر من

421

سرت را سریر بلندی دهم

422

ز تاج خودت بهره‌مند دهم

423

نه تاج از تو خواهم نه کشور نه تخت

424

نگیرم در این کارها بر تو سخت

425

ولیکن به شرطی که از ملک خویش

426

کشی هفت ساله مرا دخل بیش

427

چو آری به من عبرهٔ هفت سال

428

دگر عبره‌ها بر تو باشد حلال

429

نیوشنده فرهنگ را ساز داد

430

جوابی پسندیده‌تر باز داد

431

که چون خواهد از من خداوند تاج

432

به عمری چنین هفت ساله خراج

433

چنان به که پاداش مالم دهد

434

خط عمر تا هفت سالم دهد

435

جهانجوی را پاسخ نغز او

436

پسند آمد و گرم شد مغز او

437

بدو گفت شش ساله دخل دیار

438

به پامزد تو دادم ای هوشیار

439

چو دیدم تو را زیرک و هوشمند

440

به یکساله دخل از تو کردم پسند

441

چو سالار ترکان ز سالار دهر

442

بدان خرمی گشت پیروز بهر

443

به نوک مژه خاک درگاه رفت

444

پس از رفتن خاک با شاه گفت

445

که شه گر چه گفتار خود را بجای

446

بیارد که نیروش باد از خدای

447

مرا با چنین زینهاری نخست

448

خطی باید از دست خسرو درست

449

که چون من کشم دخل یکساله پیش

450

شهم برنینگیزد از جای خویش

451

به تعویذ بازو کنم خط شاه

452

ز بهر سر خویش دارم نگاه

453

دهم خط به خون نیز من شاه را

454

که جز بر وفا نسپرم راه را

455

برین عهدشان رفت پیمان بسی

456

که در بیوفائی نکوشد کسی

457

نجویند کین تازه دارند مهر

458

مگر کز روش بازماند سپهر

459

بفرمود شه تا رقیبان بار

460

کنند آن فرو بسته را رستگار

461

ز بند زرش پایهٔ برتر نهند

462

به تارک برش تاج گوهر نهند

463

چو شد کار خاقان ز قیصر بساز

464

به لشگرگه خویش برگشت باز

465

چو سلطان شب چتر بر سر گرفت

466

سواد جهان رنگ عنبر گرفت

467

ستاره چنان گنجی از زر فشاند

468

که مهد زمین گاو بر گنج راند

469

سکندر منش کرد بر باده تیز

470

ز می‌کرد یاقوت را جرعه ریز

471

نشست از گه شام تا صبحدم

472

روان کرد بر یاد جم جام جم

473

خسک ریخته بر گذر خواب را

474

فراموش کرده تک و تاب را

475

دل از کار دشمن شده بی‌هراس

476

نه بازار لشگر نه آوای پاس

477

صبوحی ملوکانه تا صبح راند

478

همی داشت شب زنده تا شب نماند

479

چو یاقوت ناسفته را چرخ سفت

480

جهان گشت با تاج یاقوت جفت

481

درآمد ز در دیدبانی پگاه

482

که غافل چرا گشت یکباره شاه

483

رسید اینک از دور خاقان چین

484

بدانسان که لرزد به زیرش زمین

485

جهان در جهان لشگر آراسته

486

ز بوق و دهل بانگ برخاسته

487

ز بس پای پیلان که آزرده راه

488

شده گرد بر روی خورشید و ماه

489

سپاهی که گر باز جوید بسی

490

نبیند به یکجای چندان کسی

491

همه آلت جنگ برداشته

492

چو دریائی از آهن انباشته

493

نشسته ملک بر یکی زنده پیل

494

ز ما تا بدو نیست بیش از دو میل

495

چو زین شعبده یافت شاه آگهی

496

فرود آمد از تخت شاهنشهی

497

نشست از بر بارهٔ ره نورد

498

برآراست لشگر به رسم نبرد

499

به پرخاش خاقان کمر بست چست

500

که نشمرد پیمان او را درست

501

بفرمود تا کوس روئین زدند

502

به ابرو دراز چینیان چین زنند

503

برآراست لشگر چو کوه بلند

504

به شمشیر و گرز و کمان و کمند

505

سر آهنگ تا ساقه از تیر و تیغ

506

برآورد کوهی ز دریا به میغ

507

چو خاقان خبر یافت از کار او

508

که آمد سکندر به پیکار او

509

برون آمد از موکب قلبگاه

510

به آواز گفتا کدامست شاه

511

بگوئید کارد عنان سوی من

512

ندارد نهان روی از روی من

513

سکندر چو آواز چینی شنید

514

قبای کژآگن به چین درکشید

515

برون راند پیل افکن خویش را

516

رخ افکند پیل بداندیش را

517

به نفرین ترکان زبان برگشاد

518

که بی فتنه ترکی ز مادر نزاد

519

ز چینی به جز چین ابرو مخواه

520

ندارند پیمان مردم نگاه

521

سخن راست گفتند پیشینیان

522

که عهد و وفا نیست در چینیان

523

همه تنگ چشمی پسندیده‌اند

524

فراخی به چشم کسان دیده‌اند

525

وگر نه پس از آنچنان آشتی

526

ره خشمناکی چه برداشتی

527

در آن دوستی جستن اول چه بود

528

وزین دشمنی کردن آخر چه سود

529

مرا دل یکی بود و پیمان یکی

530

درستی فراوان و قول اندکی

531

خبر نی که مهر شما کین بود

532

دل ترک چین پر خم و چین بود

533

اگر ترک چینی وفا داشتی

534

جهان زیر چین قبا داشتی

535

مرا بسته عهد کردی چو دیو

536

به بدعهدی اکنون برآری غریو

537

اگر کوه پولاد شد پیکرت

538

وگر خیل یاجوج شد لشگرت

539

نجنبد ز یاجوج پولاد خای

540

سکندر چو سد سکندر ز جای

541

تذروی که بر وی سرآید زمان

542

به نخجیر شاهینش آید گمان

543

ملخ چون پرسرخ را ساز داد

544

به گنجشک خطی به خون باز داد

545

اگر سر گرائی ربایم کلاه

546

وگر پوزش آری پذیرم گناه

547

مرا زیت و زنبوره در کیش هست

548

چو زنبور هم نوش و هم نیش هست

549

سپهدار چین گفت کای شهریار

550

نپیچیده‌ام گردن از زینهار

551

همان نیکخواهم که بودم نخست

552

به سوگند محکم به پیمان درست

553

چو گشتم پذیرای فرمان تو

554

نبندم کمر جز به پیمان تو

555

از این جنبش آن بود مقصود من

556

که خوشبو کنی مجمر از عود من

557

بدانی که من با چنین دستگاه

558

که بر چرخ انجم کشیدم سپاه

559

نباشم چنین عاجز و روز کور

560

که برگردم از جنگ بی دست زور

561

بدین ساز و لشگر که بینی چو کوه

562

ز جوشنده دریا نیایم ستوه

563

ولیکن تو را بخت یاریگرست

564

زمینت رهی آسمان چاکرست

565

ستیزندگی با خداوند بخت

566

ستیزنده را سر برد بر درخت

567

تو را آسمان می‌کند یاوری

568

مرا نیست با آسمان داوری

569

چو گفت این فرود آمد از پشت پیل

570

سوی مصر شه رفت چون رود نیل

571

چو شد دید کان خسرو عذر ساز

572

پیاده به نزدیک او شد فراز

573

به هرا یکی مرکبش درکشید

574

ز سر تا کفل زیر زر ناپدید

575

چو بر بارگی کامرانیش داد

576

به هم پهلوی پهلوانیش داد

577

جز آتش دگر داد بسیار چیز

578

رها کرد آن دخل یکساله نیز

579

چو شد شاه را خان خانان رهی

580

خصومت شد از خاندانها تهی

581

دو لشگر یکی شد در آن پهن جای

582

دو لشگر شکن را یکی گشت رای

583

سلاح از تن و خوی ز رخ ریختند

584

به داد و ستد درهم آمیختند

585

سپهدار چین هر دم از چین دیار

586

فرستاد نزلی بر شهریار

587

که درگه نشینان شه را تمام

588

کفایت شد آن نزل در صبح و شام

589

به هم بود رود و می و جامشان

590

همان نزد یکدیگر آرامشان

591

چو از می‌به نخچیر پرداختند

592

به یک جای نحچیر می‌ساختند

593

نخوردند بی یکدگر باده‌ای

594

به آزادی از خود هر آزاده‌ای