بخش ۴۴ – بر تخت نشستن خسرو به مدائن بار دوم

نظامی

بخش ۴۴ - بر تخت نشستن خسرو به مدائن بار دوم

خمسهخسرو و شیرینشمارهٔ 44
1

چو سر بر کرد ماه از برج ماهی

2

مه پرویز شد در برج شاهی

3

ز ثورش زهره وز خرچنگ برجیس

4

سعادت داده از تثلیث و تسدیس

5

ز پرگار حمل خورشید منظور

6

بدلو اندر فکنده بر زحل نور

7

عطارد کرده ز اول خط جوزا

8

سوی مریخ شیرافکن تماشا

9

ذنب مریخ را می‌کرده در کاس

10

شده چشم زحل هم کاسه راس

11

بدین طالع کز او پیروز شد بخت

12

ملک بنشست بر پیروزه گون تخت

13

بر آورد از سپیدی تا سیاهی

14

ز مغرب تا به مشرق نام شاهی

15

چو شد کار ممالک برقرارش

16

قوی‌تر گشت روز از روزگارش

17

کشید از خاک تختی بر ثریا

18

درو گوهر به کشتی در به دریا

19

چنان کز بس گهرهای جهان‌تاب

20

به شب تابنده‌تر بودی ز مهتاب

21

بر آن تخت مبارک شد چو شیران

22

مبارک‌باد گفتندش دلیران

23

جهان خرم شد از نقش نگینش

24

فرو خواند آفرینش آفرینش

25

ز عکس آنچنان روشن جنابی

26

خراسان را در افزود آفتابی

27

شد آواز نشاط و شادکامی

28

ز مرو شاهجان تا بلخ بامی

29

چو فرخ شد بدو هم تخت و هم تاج

30

در آمد غمزه شیرین به تاراج

31

نه آن غم را ز دل شایست راندن

32

نه غم‌پرداز را شایست خواندن

33

به حکم آنکه مریم را نگه داشت

34

کز او بر اوج عیسی پایگه داشت

35

اگر چه پادشاهی بود و گنجش

36

ز بی‌یاری پیاپی بود رنجش

37

نمی‌گویم طرب حاصل نمی‌کرد

38

طرب می‌کرد لیک از دل نمی‌کرد

39

گهی قصد نبید خام کردی

40

گهی از گریه می در جام کردی

41

گهی گفتی به دل کای دل چه خواهی

42

ز عالم عاشقی یا پادشاهی

43

که عشق و مملکت ناید بهم راست

44

ازین هر دو یکی می‌بایدت خواست

45

چه خوش گفتند شیران با پلنگان

46

که خر کره کند یا راه زنگان

47

مرا با مملکت گر یار بودی

48

دلم زین ملک برخوردار بودی

49

به خرم گر فرو شد بخت بیدار

50

به صد ملک ختن یک موی دلدار

51

شبی در باغ بودم خفته با یار

52

به بالین بر نشسته بخت بیدار

53

چو بختم خفت و من بیدار گشتم

54

بدینسان بی‌دل و بی‌یار گشتم

55

کجا آن نوبه‌نو مجلس نهادن

56

بهشت عاشقان را در گشادن

57

نشستن با پریرویان چون نوش

58

شهنشاه پریرویان در آغوش

59

کجا شیرین و آن شیرین زبانی

60

به شیرینی چو آب زندگانی

61

کجا آن عیش و آن شبها نخفتن

62

همه شب تا سحر افسانه گفتن

63

کجا آن تازه گلبرگ شکربار

64

شکر چیدن ز گلبرگش به خروار

65

عروسی را بدان روئین حصاری

66

ز بازو ساختن سیمین عماری

67

گهش چون گل نهادن روی بر روی

68

گهش بستن چو سنبل موی بر موی

69

گهی مستی شکستن بر خمارش

70

گهی پنهان کشیدن در کنارش

71

گهی خوردن میی چون خون بدخواه

72

گهی تکیه زدن بر مسند ماه

73

سخن‌هائی که گفتم یا شنیدم

74

خیالی بود یا خوابی که دیدم

75

مرا گویند خندان شو چو خورشید

76

که انده بر نتابد جای جمشید

77

دهن پر خنده خوش چون توان کرد

78

درو یا خنده گنجد یا دم سرد

79

کرا جویم کرا خوانم به فریاد

80

بهاری بود و بربودش ز من باد

81

خیال از ناجوانمردی همه روز

82

به عشوه می‌فزاید بر دلم سوز

83

ز بی‌خصمی گر افزون گشت گنجم

84

ز بی‌یاری در افزود است رنجم

85

من آن مرغم که افتادم به ناکام

86

ز پشمین خانه در ابریشمین دام

87

چو من سوی گلستان رای دارم

88

چه سود ار بند زر بر پای دارم

89

نه بند از پای می شاید بریدن

90

نه با این بند می‌شاید پریدن

91

غم یک تن مرا خود ناتوان کرد

92

غم چندین کس آخر چون توان خورد

93

مرا باید که صد غمخوار باشد

94

چون من صد غم خورم دشوار باشد

95

ز خر برگیرم و بر خود نهم بار

96

خران را خنده می‌آید بدین کار

97

مه و خورشید را بر فرش خاکی

98

ز جمعیت رسید این تابناکی

99

براکنده دلم بی‌نور از آنم

100

نیم مجموع دل رنجور از آنم

101

ستاره نیز هم ریحان باغند

102

پراکندند از آن ناقص چراغند

103

شراره زان ندارد پرتو شمع

104

که این نور پراکنده است و آن جمع

105

نه خواهد دل که تاج و تخت گیرم

106

نه خواهم من که با دل سخت گیرم

107

دل تاریک روزم را شب آمد

108

تن بیمار خیزم را تب آمد

109

نمی‌شد موش در سوراخ کژدم

110

بیاری جایروبی بست بردم

111

سیاهک بود زنگی خود به دیدار

112

به سرخی می‌زند چون گشت بیمار

113

دگر ره بانگ زد بر خود به تندی

114

که با دولت نشاید کرد کندی

115

چو دولت هست بخت آرام گیرد

116

ز دولت با تو جانان جام گیرد

117

سر از دولت کشیدن سروری نیست

118

که با دولت کسی را داوری نیست

119

کس از بی‌دولتی کامی نیابد

120

به از دولت فلک نامی نیابد

121

به دولت یافتن شاید همه کام

122

چو دانه هست مرغ آید فرا دام

123

تو گندم کار تا هستی برآرد

124

گیا خود در میان دستی برآرد

125

به هر کاری در از دولت بود نور

126

که باد از کار ما بی‌دولتی دور

127

بسی بر خواند ازین افسانه با دل

128

چو عشق آمد کجا صبر و کجا دل

129

صبوری کرد با غم‌های دوری

130

هم آخر شادمان شد زان صبوری