بخش ۴۶ – بازگشتن اسکندر از چین

نظامی

بخش ۴۶ - بازگشتن اسکندر از چین

خمسهشرف نامهشمارهٔ 46
1

بیا ساقی امشب به می‌کن شتاب

2

که با درد سر واجب آمد گلاب

3

میی کاب در روی کار آورد

4

نه آن می که در سر خمار آورد

5

جهان گرد را در جهان تاختن

6

خوش آید سفر در سفر ساختن

7

به هر کشوری دیدن آرایشی

8

به هر منزلی کردن آسایشی

9

ز پوشیدگیها خبر داشتن

10

ز نادیدها بهره برداشتن

11

ولیکن چو بینی سرانجام کار

12

به شهر خودست آدمی شهریار

13

فرو ماندن شهر خود با خسان

14

به از شهریاری به شهر کسان

15

سکندر بدان کامگاری که بود

16

همه میل بر شهر خود می‌نمود

17

اگر چه ولایت ز حد بیش داشت

18

هم اندیشهٔ خانهٔ خویش داشت

19

شبی رای آن زد که فردا ز جای

20

چو باد آورد پای بر باد پای

21

هوای وطن در دل آسان کند

22

نشاط هوای خراسان کند

23

زمین عجم زیر پای آورد

24

سوی ملک اصطخر رای آورد

25

جهان را برافروزد از رنگ خویش

26

بلندی درارد به اورنگ خویش

27

بران ملک نوش آفرین بگذرد

28

بد و نیک آن مملک بنگرد

29

نماید که ترتیبها نو کنند

30

بسیچ زمین بوس خسرو کنند

31

کند تازه نانبارهٔ هر کسی

32

در آن باده سازد نوازش بسی

33

به خواهندگان ارمغانی دهد

34

جهان را ز نو زندگانی دهد

35

در این پرده می‌رفتش اندیشه‌ای

36

ندارند شاهان جز این پیشه‌ای

37

دوالی که سالار ابخاز بود

38

به نیروی شه گردن افراز بود

39

دوال کمر بسته بر حکم شاه

40

بسی گرد آفاق پیمود راه

41

درآمد بر شاه نیکی سگال

42

بنالید مانند کوس از دوال

43

که فریاد شاها ز بیداد روس

44

که از مهد ابخاز بستد عروس

45

کس آمد کز آن ملک آراسته

46

خلالی نماند از همه خواسته

47

ستیزنده روسی ز آلان و ارگ

48

شبیخون درآورد همچون تگرگ

49

به دربند آن ناحیت راه یافت

50

به فراطها سوی دریا شتافت

51

خروجی نه بروجه اندازه کرد

52

در آن بقعه کین کهن تازه کرد

53

به تاراج برد آن بر و بوم را

54

که ره بسته باد آن پی شوم را

55

جز از کشتگانی که نتوان شمرد

56

خرابی بسی کرد و بسیار برد

57

در انبار آکنده خوردی نماند

58

همان در خزینه نوردی نماند

59

ز گنجینهٔ ما تهی کرد رخت

60

در از درج بربود و دیبا ز تخت

61

همان ملک بردع بر انداختند

62

یکی شهر پر گنج پرداختند

63

به تاراج بردند نوشابه را

64

شکستند بر سنگ قرابه را

65

ز چندان عروسان که دیدی به پای

66

نماندند یک نازنین را بجای

67

همه شهر و کشور بهم بر زدند

68

ده و دوده را آتش اندر زدند

69

اگر من در آن داوری بودمی

70

از این به به کشتن بر آسودمی

71

من اینجا به خدمت شده سربلند

72

زن و بچه آنجابه زندان و بند

73

اگر داد نستاند از خصم شاه

74

خدا باد یاری ده داد خواه

75

ببینی که روسی در این روز چند

76

به روم و به ارمن رساند گزند

77

چو زینگونه بر گنج ره یافتند

78

شتابند از آنسان که بشتافتند

79

ستانند کشور گشایند شهر

80

که خامان خلقند و دونان دهر

81

همه رهزنانند چون گرگ و شیر

82

به خوان نادلیرند و بر خون دلیر

83

ز روسی نجوید کسی مردمی

84

که جز گوهری نیستش زادمی

85

اگر بر خری بار گوهر بود

86

به گوهر چه بینی همان خر بود

87

چو ره یافتند آن حریفان به گنج

88

بسی بومها را رسانند رنج

89

به بیداد کردن بر آرند یال

90

ز بازارگانان ستانند مال

91

خلل چون دران مرز و بوم آورند

92

طمع در خراسان و روم آورند

93

بشورید شاهنشه از گفت او

94

ز بیداد بر خانه و جفت او

95

پریشان شد از بهر نوشابه نیز

96

که بر شاه بود آن ولایت عزیز

97

فرو برد سر طیره و خشم ساز

98

وزان طیرگی سر برآورد باز

99

به فریاد خوان گشت فرمان تراست

100

مرا در دلست آنچه در جان تراست

101

ازین گفته به باشد ار بگذری

102

تو گفتی و باقی ز من بنگری

103

ببینی که چون سر به راه آورم

104

چه سرها ز چنبر به چاه آورم

105

چه دلهای مردان برارم ز هوش

106

چه خونهای شیران در آرم به جوش

107

برآرم سگان را ز شور افکنی

108

که با شیر بازیست گور افکنی

109

نه بر طاس مانم نه روسی بجای

110

سر هر دو را بسپرم زیر پای

111

اگر روس مصر است نیلش کنم

112

سراسیمه در پای پیلش کنم

113

برافرازم از کوهش اورنگ را

114

در آتش نشانم همه سنگ را

115

نه در غار کوه اژدهائی هلم

116

نه از بهر دارو گیاهی هلم

117

گر این کین نخواهم ز شیران روس

118

سگم سگ نه اسکندر فیلقوس

119

وگر گرگ برطاس را نشکرم

120

ز بر طاسی روس رو به ترم

121

گر از گردش چرخ باشد زمان

122

بخواهیم کین خود از بدگمان

123

همه برده را باز جای آوریم

124

ستاننده را زیر پای آوریم

125

نمانیم نوشابه را زیر بند

126

چو وقت آید از نی برآریم قند

127

گر آن سیم در سنگ شد جایگیر

128

برون آوریمش چو موی از خمیر

129

به چاره گشاده شود کار سخت

130

به مدت شکوفد بهار از درخت

131

به سختی در از چاره دل وام گیر

132

که گردد زمان تا زمان چرخ پیر

133

در این ره چو برداشتم برگ و زاد

134

صبوری کنم تا برآید مراد

135

ز کوه گران تا به دریای ژرف

136

به آهستگی کار گردد شگرف

137

مرا سوی ملک عجم بود رای

138

که سازم در آن جای یک چند جای

139

چو زین داستانم رسید آگهی

140

به ار تخت من باشد از من تهی

141

به جنبش گراینده شد رخت من

142

سر زین من بس بود تخت من

143

نخسبم نیاسایم از هیچ راه

144

مگر کینه بستانم از کینه خواه

145

دوالی چو دید آن پذیرفتگی

146

برآسود از آن خشم و آشفتگی

147

به لب خاک را عنبر آلود کرد

148

زمین را به چهره زراندود کرد