بخش ۴۶ – وصیت کردن مهین بانو شیرین را

نظامی

بخش ۴۶ - وصیت کردن مهین بانو شیرین را

خمسهخسرو و شیرینشمارهٔ 46
1

مهین بانو دلش دادی شب و روز

2

بدان تا نشکند ماه دل افروز

3

یکی روزش به خلوت پیش خود خواند

4

که عمرش آستین بر دولت افشاند

5

کلید گنجها دادش که بر گیر

6

که پیشت مرد خواهد مادر پیر

7

در آمد کار اندامش به سستی

8

به بیماری کشید از تن درستی

9

چو روزی چند بروی رنج شد چیر

10

تن از جان سیر شد جان از جهان سیر

11

جهان از جان شیرینش جدا کرد

12

به شیرین هم جهان هم جان رها کرد

13

فرو شد آفتابش در سیاهی

14

بنه در خاک برد از تخت شاهی

15

چنین است آفرینش را ولایت

16

که باشد هر بهاری را نهایت

17

نیامد شیشه‌ای از سنگ در دست

18

که باز آن شیشه را هم سنگ نشکست

19

فغان زین چرخ کز نیرنگ سازی

20

گهی شیشه کند گه شیشه‌بازی

21

به اول عهد زنبور انگبین کرد

22

به آخر عهد باز آن انگبین خورد

23

بدین قالب که بادش در کلاهست

24

مشو غره که مشتی خاک را هست

25

ز بادی کو کلاه از سر کند دور

26

گیاه آسوده باشد سرو رنجور

27

بدین خان کو بنا بر باد دارد

28

مشو غره که بد بنیاد دارد

29

چه می‌پیچی درین دام گلو پیچ

30

که جوزی پوده بینی در میان هیچ

31

چو روباهان و خرگوشان منه گوش

32

به روبه بازی این خواب خرگوش

33

بسا شیر شکار و گرگ جنگی

34

که شد در زیر این روبه پلنگی

35

نظر کردم ز روی تجربت هست

36

خوشیهای جهان چون خارش دست

37

به اول دست را خارش خوش افتد

38

به آخر دست بر دست آتش افتد

39

همیدون جام گیتی خوشگوار است

40

به اول مستی و آخر خمار است

41

رها کن غم که دنیا غم نیرزد

42

مکن شادی که شادی هم نیرزد

43

اگر خواهی جهان در پیش کردن

44

شکم‌واری نخواهی بیش خوردن

45

گرت صد گنج هست ار یکدرم نیست

46

نصیبت زین جهان جز یک شکم نیست

47

همی تا پای دارد تندرستی

48

ز سختی‌ها نگیرد طبع سستی

49

چو برگردد مزاج از استقامت

50

به دشواری به دست آید سلامت

51

دهان چندان نماید نوش خندی

52

که یابد در طبیعت نوشمندی

53

چو گیرد ناامیدی مرد را گوش

54

کند راه رهائی را فراموش

55

جهان تلخ است خوی تلخناکش

56

به کم خوردن توان رست از هلاکش

57

مشو پر خواره چون کرمان در این گور

58

به کم خوردن کمر دربند چون مور

59

ز کم خوردن کسی را تب نگیرد

60

ز پر خوردن به روزی صد بمیرد

61

حرام آمد علف تاراج کردن

62

به دارو طبع را محتاج کردن

63

چو باشد خوردن نان گلشکروار

64

نباشد طبع را با گلشکر کار

65

چو گلبن هر چه بگذاری بخندد

66

چو خوردی گر شکر باشد بگندد

67

چو دنیا را نخواهی چند جوئی

68

بدو پوئی بد او چند گوئی

69

غم دنیا کسی در دل ندارد

70

که در دنیا چو ما منزل ندارد

71

درین صحرا کسی کو جای گیر است

72

ز مشتی آب و نانش ناگزیر است

73

مکن دلتنگی ای شخصت گلی تنگ

74

که بد باشد دلی تنگ و گلی تنگ

75

جهان از نام آنکس ننگ دارد

76

که از بهر جهان دلتنگ دارد

77

غم روزی مخور تا روز ماند

78

که خود روزی رسان روزی رساند

79

فلک با این همه ناموس و نیرنگ

80

شب و روز ابلقی دارد کهن لنگ

81

بر این ابلق که آمد شد گزیند

82

چو این آمد فرود آن بر نشیند

83

در این سیلاب غم کز ما پدر برد

84

پسر چون زنده ماند چون پدر مرد

85

کسی کو خون هندوئی بریزد

86

چو وارث باشد آن خون برنخیزد

87

چه فرزندی تو با این ترکتازی

88

که هندوی پدرکش را نوازی

89

بزن تیری بدین کوژ کمان پشت

90

که چندین پشت بر پشت ترا کشت

91

فلک را تا کمان بی‌زه نگردد

92

شکار کس در او فربه نگردد

93

گوزنی را که ره بر شیر باشد

94

گیا در زیر پی شمشیر باشد

95

تو ایمن چون شدی بر ماندن خویش

96

که داری باد در پس چاه در پیش

97

مباش ایمن که این دریای خاموش

98

نکرد است آدمی خوردن فراموش

99

کدامین ربع را بینی ربیعی

100

کزان بقعه برون ناید بقیعی

101

جهان آن به که دانا تلخ گیرد

102

که شیرین زندگانی تلخ میرد

103

کسی کز زندگی با درد و داغ است

104

به وقت مرگ خندان چون چراغ است

105

سرانی کز چنین سر پرفسوسند

106

چون گل گردن زنان را دست بوسند

107

اگر واعظ بود گوید که چون کاه

108

تو بفکن تامنش بر دارم از راه

109

و گر زاهد بود صد مرده کوشد

110

که تو بیرون کنی تا او بپوشد

111

چو نامد در جهان پاینده چیزی

112

همه ملک جهان نرزد پشیزی

113

ره آورد عدم ره توشه خاک

114

سرشت صافی آمد گوهر پاک

115

چنین گفتند دانایان هشیار

116

که نیک و بد به مرگ آید پدیدار

117

بسا زن نام کانجان مرد یابی

118

بسا مردا که رویش زرد یابی

119

خداوندا چو آید پای بر سنگ

120

فتد کشتی در آن گردابه تنگ

121

نظامی را به آسایش رسانی

122

ببخشی و ببخشایش رسانی