بخش ۴۷ – رسیدن اسکندر به دشت قفچاق

نظامی

بخش ۴۷ - رسیدن اسکندر به دشت قفچاق

خمسهشرف نامهشمارهٔ 47
1

بیا ساقی آن باده بر دست گیر

2

که از خوردنش نیست کس را گزیر

3

نه باده جگر گوشهٔ آفتاب

4

که هم آتش آمد به گوهر هم آب

5

دو پروانه بینم در این طرفگاه

6

یکی رو سپیدست و دیگر سیاه

7

نگردند پروانه شمع کس

8

که پروانه ما نخوانند بس

9

فروغ از چراغی ده این خانه را

10

که سازد کباب این دو پروانه را

11

گزارشکن فرش این سبز باغ

12

چنین برفروزد چراغ از چراغ

13

که چون یافت اسکندر فیلقوس

14

خبرهای ناخوش ز تاراج روس

15

نخفت آن شب از عزم کین ساختن

16

ز هر گونه با خود برانداختن

17

که جنبش در این کار چون آورم

18

کز این عهد خود را برون آورم

19

دگر روز کین بور بیجاده رنگ

20

ز پهلوی شبدیز بگشاد تنگ

21

سکندر بران خنگ ختلی نشست

22

که چون باد برخاست چون برق جست

23

ز جوشنده جیحون جنیبت جهاند

24

وز آنجا سوی دشت خوارزم راند

25

سپاهی چو دریا پس پشت او

26

حساب بیابان در انگشت او

27

بیابان خوارزم را در نوشت

28

ز جیحون در آمد به بابل گذشت

29

بدان تا کند عالم از روس پاک

30

قرارش نمی‌بود در آب و خاک

31

در آن تاختن دیده بی خواب کرد

32

گذر بر بیابان سقلاب کرد

33

بیابان همه خیل قفچاق دید

34

در او لعبتان سمن ساق دید

35

به گرمی چو آتش به نرمی چو آب

36

فروزان‌تر از ماه و از آفتاب

37

همه تنگ چشمان مردم فریب

38

فرشته ز دیدارشان ناشکیب

39

نقابی نه بر صفحهٔ رویشان

40

نه باک از بردار نه از شویشان

41

سپاهی عزب پیشه و تنگ یاب

42

چو دیدند روئی چنان بی نقاب

43

ز تاب جوانی به جوش آمدند

44

در آن داوری سخت کوش آمدند

45

کس از بیم شه ترکتازی نکرد

46

بدان لعبتان دست یازی نکرد

47

چو شه دید خوبان آن راه را

48

نه خوب آمد آن قاعدت شاه را

49

پری پیکران دید چون سیم ناب

50

سپاهی همه تشنه و ایشان چو آب

51

ز محتاجی لشگر اندیشه کرد

52

که زن زن بود بی گمان مرد مرد

53

یکی روز همت بدان کار داد

54

بزرگان قفچاق را بار داد

55

پس از آنک شاهانه بنواختشان

56

به تشریف خود سر برافراختشان

57

به پیران قفچاق پوشیده گفت

58

که زن روی پوشیده به در نهفت

59

زنی کو نماند به بیگانه روی

60

ندارد شکوه خود و شرم شوی

61

اگر زن خود از سنگ و آهن بود

62

چو زن نام دارد نه هم زن بود

63

چو آن دشتبانان شوریده راه

64

شنیدند یک یک سخنهای شاه

65

سر از حکم آن داوری تافتند

66

که آیین خود را چنان یافتند

67

به تسلیم گفتند ما بنده‌ایم

68

به میثاق خسرو شتابنده‌ایم

69

ولی روی بستن ز میثاق نیست

70

که این خصلت آیین قفچاق نیست

71

گر آیین تو روی بربستن است

72

در آیین ما چشم در بستن است

73

چو در روی بیگانه نادیده به

74

جنایت نه بر روی بر دیده به

75

وگر شاه را ناید از ما درشت

76

چرا بایدش دید در روی و پشت

77

عروسان ما را بسست این حصار

78

که با حجلهٔ کس ندارند کار

79

به برقع مکن روی این خلق ریش

80

تو شو برقع انداز بر چشم خویش

81

کسی کو کند دیده را در نقاب

82

نه در ماه بیند نه در آفتاب

83

جهاندار اگر زانکه فرمان دهد

84

ز ما هر که خواهد بر او جان دهد

85

بلی شاه را جمله فرمان بریم

86

ولیکن ز آیین خود نگذریم

87

چو بشنید شاه آن زبان آوری

88

زبون شد زبانش در آن داوری

89

حقیقت شد او را که با آن گروه

90

نصیحت نمودن ندارد شکوه

91

به فرزانه آن قصه را گفت باز

92

وز او چاره‌ای خواست آن چاره ساز

93

که این خوبرویان زنجیر موی

94

دریغست کز کس نپوشند روی

95

وبالست از این چشم بیگانه را

96

چو از دیدن شمع پروانه را

97

چه سازیم تا نرم خوئی کنند

98

ز بیگانه پوشیده روئی کنند

99

چنین داد پاسخ فراست شناس

100

که فرمان شه را پذیرم سپاس

101

طلسمی برانگیزم از ناف دشت

102

که افسانه سازند ازان سرگذشت

103

هر آن زن که در روی او بنگرد

104

بجز روی پوشیده زو نگذرد

105

به شرطی که شاه آرد آنجا نشست

106

وزو هر چه در خواهم آرد به دست

107

شه از نیک و بد هر چه فرزانه خواست

108

به زور و به زر یک به یک کرد راست

109

جهاندیدهٔ دانا به نیک اختری

110

درآمد به تدبیر صنعت گری

111

نو آیین عروسی در آن جلوه‌گاه

112

برآراست از خاره سنگی سیاه

113

برو چادری از رخام سفید

114

چو برگ سمن بر سر مشک بید

115

هرانزن که دیدی در آزرم اوی

116

شدی روی پوشیده از شرم اوی

117

درآورده از شرم چادر به روی

118

نهان کرده رخسار و پوشیده موی

119

از آن روز خفچاق رخساره بست

120

که صورتگر آن نقش برخاره بست

121

نگارنده را گفت شه کاین نگار

122

در این سنگ‌دل قوم چون کرد کار

123

که فرمان ما را ندارند گوش

124

در این سنگ بینند و یابند هوش

125

خبر داد دانای بیدار بخت

126

که خفچاق را دل چو سنگ است سخت

127

ببر گرچه سیمند سنگین دلند

128

به سنگین دلان زین سبب مایلند

129

بدین سنگ چون بگذرد رختشان

130

از او نرم گردد دل سختشان

131

که روئی بدین سختی از خاره سنگ

132

چو خود را همی پوشد از نام و ننگ

133

روا باشد ار ما بپوشیم روی

134

ز بیداد بیگانه و شرم شوی

135

دگر نسبتی کاسمانیست آن

136

نگویم که رمزی نهانیست آن

137

به پامردی این طلسم بلند

138

بران رویها بسته شد روی بند

139

هنوز آن طلسم برانگیخته

140

در آن دشت ماندست ناریخته

141

یکی بیشه در گردش از چوبهٔ تیر

142

چو باشد گیا بر لب آبگیر

143

ز پرهای تیر عقاب افکنش

144

عقابان فزونند پیرامنش

145

همه خیل قفچاق کانجا رسند

146

دو تا پیش آن نقش یکتا رسند

147

زره گر پیاده رسد گر سوار

148

پرستش کنندش پرستنده‌وار

149

سواری که راند فرس پیش او

150

نهد تیری از جعبه در کیش او

151

شبانی که آنجا رساند گله

152

کند پیش او گوسفندی یله

153

عقابان درآیند از اوج بلند

154

نمانند یک موی از آن گوسفند

155

ز بیم عقابان پولاد چنگ

156

نگردد کسی گرد آن خاره سنگ

157

صنم بین که آن نقش پرداز کرد

158

که گاهی گره بست و گه باز کرد