بخش ۴۸ – رسیدن اسکندر به کشور روس

نظامی

بخش ۴۸ - رسیدن اسکندر به کشور روس

خمسهشرف نامهشمارهٔ 48
1

بیا ساقی آن بکر پوشیده روی

2

به من ده گرش هست پروای شوی

3

کنم دست شوئی به پاک از پلید

4

به بکر این چنین دست باید کشید

5

دگر باره بلبل به باغ آمدست

6

پری پیش روشن چراغ آمدست

7

خیال پری پیکری می‌کند

8

مرا چون خیال پری می‌کند

9

ازین کان تاریک اهریمنی

10

گهر بین که آرم بدین روشنی

11

هزار آفرین باد بر زیرکان

12

که روشن زر آرند ازین تیره کان

13

گزارندهٔ شرح آن مرزبان

14

گزارش چنین آورد بر زبان

15

که چون شاه عالم به دانای روم

16

بفرمود تا سازد از سنگ موم

17

به پیروزی آن نقش در خواسته

18

چو پیروزه نقشی شد آراسته

19

ز خوبی چنان ساختش نقش بند

20

که بربست بر نقش ترکان پرند

21

چو پیکر برانگیخت پیکر نمای

22

شه از پیش پیکر تهی کرد جای

23

به هر جا که می‌رفت می‌ریخت گنج

24

به امید راحت همی برد رنج

25

به هر هفته‌ای منزلی چند راند

26

به هر منزلی هفته‌ای چند ماند

27

چو منزل در آمد به بدخواه تنگ

28

هژیران به کین تیز آرند چنگ

29

فراخی گهی بود نزدیک آب

30

فرود آمد آنجابه هنگام خواب

31

در آن مرغزار از ملک تا سپاه

32

برآسوده گشتند از آسیب راه

33

چو انجم برآراست لشگر گهی

34

کشیده به گردون درو درگهی

35

جهان را ز رایت چو طاوس کرد

36

سراپرده را در سوی روس کرد

37

به روسی خبر شد که دارای روم

38

درآورد لشگر بدان مرز و بوم

39

سپاهی که اندیشه را پی کند

40

چو کوهه زند کوه ازو خوی کند

41

دلیران شمشیر زن بی شمار

42

به مردم گزائی چو پیچنده مار

43

کمند افکنانی که چون تند شیر

44

درارند سرهای پیلان به زیر

45

غلامان چینی که در دار و گیر

46

ز موئی جهانند صد چوبهٔ تیر

47

سکندر نه تند اژدهائیست این

48

جهانرا ستمگر بلائیست این

49

نه لشگر یکی کوه با او روان

50

که در زیر او شد زمین ناتوان

51

ز پیلان دو صد پیل پولاد پوش

52

که آرند خون زمین را به جوش

53

یکی دشت بر پیل و بر پیلتن

54

همه کشور آشوب و لشگر شکن

55

چو قنطال روسی که سالار بود

56

شد آگه که گردون بدین کار بود

57

یکی لشگر انگیخت از هفت روس

58

به کردار هر هفت کرده عروس

59

ز برطاس و آلان و خزران گروه

60

برانگیخت سیلی چو دریا و کوه

61

ز ایسو زمین تا به خفچاق دشت

62

زمین را به تیغ و زره در نوشت

63

سپاهی نه چندان که لشگر شناس

64

به اندازهٔ آن رساند قیاس

65

چو عارض شمرد آنچه در پیش بود

66

ز نهصد هزارش عدد بیش بود

67

فرود آمدند از سر راه دور

68

دو فرسنگی از لشگر شاه دور

69

به لشگر چنین گفت قنطال روس

70

که مردافکنان را چه باک از عروس

71

چنین لشگر خوب نادیده رنج

72

همه سر بسر کاروانهای گنج

73

کجا پای دارند با روسیان

74

چنین نازنینان و ناموسیان

75

همه گوهرین ساز و زرین ستام

76

بلورین طبق بلکه بی جاده جام

77

همه کارشان شرب و مالشگری

78

نگشته شبی گرد چالشگری

79

شبانگه به بوی خوش انگیختن

80

سحرگه به شربت برآمیختن

81

جگر خوردن آیین روسان بود

82

می‌و نقل کار عروسان بود

83

ز روی و چینی نیاید نبرد

84

همه خز و دیبا بود سرخ و زرد

85

خدا داد ما را چنین دستگاه

86

خدا داده را چون توان بست راه

87

اگر دیدمی این غنیمت به خواب

88

دهانم شدی زین حلاوت پر آب

89

یکی نیست در جملهٔ بی تاج زر

90

به دریا نیابیم چندین گهر

91

گر این دستگه را به دست آوریم

92

براقلیم عالم شکست آوریم

93

جهان را بگیریم و شاهی کنیم

94

همه ساله صاحب کلاهی کنیم

95

پس آنکه فرس راند بالای کوه

96

تنی چند با او شده هم‌گروه

97

به انگشت بنمود کانک ز دور

98

جهان در جهان نازنینند و حور

99

درو درگه از گوهر و گنج پر

100

به جای سنان و زره لعل و در

101

همه زین زرین یاقوت کار

102

کفن پوشهای جواهر نگار

103

کلاه مرصع برافراشته

104

قبا تا کف پای بگذاشته

105

همه فرش دیبا و شعر و حریر

106

نه در دست نیزه نه در جعبهٔ تیر

107

همه عنبرین دار و خلخال پوش

108

سر زلف پیچیده بالای گوش

109

سراپای در زیور خسروی

110

نه پای رونده نه دست قوی

111

بدان سست پایان پیچیده دست

112

سکندر چه لشگر تواند شکست

113

گر افتد بر ایشان سر سوزنی

114

دهن را گشایند چون روزنی

115

به تاریخ و تقویم جنگ آورند

116

مهی در حسابی درنگ آورند

117

نه آن لشگرند این که روز نبرد

118

ز خسته کلوخی برآرند گرد

119

چو ما حمله سازیم یکره ز جای

120

به یک حملهٔ ما ندارند پای

121

چو روسان سختی کش سخت مغز

122

فریبی شنیدند از اینگونه نغز

123

کشیدند سرها که تا زنده‌ایم

124

بدین عهد و پیمان سرافکنده‌ایم

125

بکوشیم کوشیدنی چون نهنگ

126

نمانیم ازین گلستان بوی و رنگ

127

بر اعدای دولت شبیخون کنیم

128

به نوک سنان خاره را خون کنیم

129

چو دست از سنان سوی خنجر کشیم

130

بداندیش را دام در سر کشیم

131

چو روسی سپه را دلی گرم دید

132

ز نیروی خود کوه را نرم دید

133

به لشگرگه به تدبیر جنگ

134

ز دل برد زنگار و ز تیغ زنگ

135

ز دیگر طرف شاه لشگر شکن

136

به تدبیر ینشست با انجمن

137

بزرگان لشگر همه گرد شاه

138

نشستند چون اختران گرد ماه

139

قدرخان ز چین گور خان از ختن

140

دپیس از مداین ولید از یمن

141

دوالی ز ابخاز و هندی زری

142

قباد صطخری ز خویشان کی

143

زریوند گیلی ز مازندران

144

نیال یل از کشور خاوران

145

بشک از خراسان و فوم از عراق

146

بریشاد از ارمن بدین اتفاق

147

ز یونان و افرنجه و مصرو شام

148

نه چندانکه بر گفت شاید به نام

149

جهاندار کرد از غم آزادشان

150

به دلگرمی امیدها دادشان

151

چنین گفت کین لشگر جنگجوی

152

به پیکار شیران نکردند خوی

153

به دزدی و سالوسی و رهزنی

154

نمایند مردی و مردافکنی

155

دو دستی ندیدند شمشیر کس

156

همان ناچخ و نیزه از پیش و پس

157

سلاحی و سازی ندارند چست

158

ز بی آلتان جنگ ناید درست

159

برهنه تنی چند را در مصاف

160

چه باشد بریدن ز سر تا به ناف

161

چو من تیغ گیرم بجنبم ز جای

162

فرو بندد البرز را دست و پای

163

من آن دور گیرم که دارای گرد

164

ز من جان همی برد و جان هم نبرد

165

به کیدی که با کید در ساختم

166

به پای خودش چون در انداختم

167

چو با لشگر فور کردم نبرد

168

ز مردانگی فور کافور خورد

169

کمانم چو بر زد به ابرو گره

170

شه چین کمانرا فرو کرد زه

171

هم از جنگ روسم نباشد شکوه

172

که بسیار سیلاب ریزد ز کوه

173

ز کوه خزر تا به دریای چین

174

همه ترک بر ترک بینم زمین

175

اگر چه نشد ترک با روم خویش

176

هم از رومشان کینه با روس بیش

177

به پیکان ترکان این مرحله

178

توان ریخت بر پای روس آبله

179

بسا زهر کو در تن آرد شکست

180

به زهری دگر بایدش باز بست

181

شنیدم که از گرگ روباه گیر

182

به بانگ سگان رست روباه پیر

183

دو گرگ جوان تخم کین کاشتند

184

پی روبه پیر برداشتند

185

دهی بود در وی سگانی بزرگ

186

همه تشنهٔ خون روباه و گرگ

187

یکی بانگ زد روبه چاره ساز

188

که بند از دهان سگان کرد باز

189

سگان ده آواز برداشتند

190

که روباه را گرگ پنداشتند

191

زبانگ سگان کامد از دوردست

192

رمیدند گرگان و روباه رست

193

سگالندهٔ کاردان وقت کار

194

ز دشمن به دشمن شود رستگار

195

اگر چه مرا با چنین برگ و ساز

196

به هم پشتی کس نیاید نیاز

197

در چاره بر چاره گر بسته نیست

198

همه کار با تیغ پیوسته نیست

199

سران سپه سر کشیدند پیش

200

که ریزیم در پای تو خون خویش

201

نبودیم ازین پیشتر سست کوش

202

کنون گرمتر زان براریم جوش

203

هم از بهر مردی هم از بهر مال

204

بکوشیم تا چون بود در جوال

205

سپه را چو دل داد خسرو بسی

206

که بیدل نیاید که باشد کسی

207

در اندیشه می‌بود تا وقت شام

208

که فردا چه برسازد از تیغ و جام

209

چو از تیرهٔ شب روز روشن نهفت

210

طلایه برون رفت و جاسوس خفت

211

نگهبان لشگر برون از قیاس

212

نشستند بر رهگذرهای پاس

213

شب تیره بی پاس نگذاشتند

214

ز شب تا سحر پاس می‌داشتند