بخش ۴۹ – اختلاف کردن در چگونگی و شکل پیل

مولوی

بخش ۴۹ - اختلاف کردن در چگونگی و شکل پیل

مثنوی معنویدفتر سومشمارهٔ 49
1

پیل اندر خانهٔ تاریک بود

2

عرضه را آورده بودندش هنود

3

از برای دیدنش مردم بسی

4

اندر آن ظلمت همی‌شد هر کسی

5

دیدنش با چشم چون ممکن نبود

6

اندر آن تاریکیش کف می‌بسود

7

آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد

8

گفت همچون ناودانست این نهاد

9

آن یکی را دست بر گوشش رسید

10

آن برو چون بادبیزن شد پدید

11

آن یکی را کف چو بر پایش بسود

12

گفت شکل پیل دیدم چون عمود

13

آن یکی بر پشت او بنهاد دست

14

گفت خود این پیل چون تختی بدست

15

همچنین هر یک به جزوی که رسید

16

فهم آن می‌کرد هر جا می‌شنید

17

از نظرگه گفتشان شد مختلف

18

آن یکی دالش لقب داد این الف

19

در کف هر کس اگر شمعی بدی

20

اختلاف از گفتشان بیرون شدی

21

چشم حس همچون کف دستست و بس

22

نیست کف را بر همهٔ او دست‌رس

23

چشم دریا دیگرست و کف دگر

24

کف بهل وز دیدهٔ دریا نگر

25

جنبش کفها ز دریا روز و شب

26

کف همی‌بینی و دریا نه عجب

27

ما چو کشتیها بهم بر می‌زنیم

28

تیره‌چشمیم و در آب روشنیم

29

ای تو در کشتی تن رفته به خواب

30

آب را دیدی نگر در آب آب

31

آب را آبیست کو می‌راندش

32

روح را روحیست کو می‌خواندش

33

موسی و عیسی کجا بد کآفتاب

34

کشت موجودات را می‌داد آب

35

آدم و حوا کجا بد آن زمان

36

که خدا افکند این زه در کمان

37

این سخن هم ناقص است و ابترست

38

آن سخن که نیست ناقص آن سرست

39

گر بگوید زان بلغزد پای تو

40

ور نگوید هیچ از آن ای وای تو

41

ور بگوید در مثال صورتی

42

بر همان صورت بچفسی ای فتی

43

بسته‌پایی چون گیا اندر زمین

44

سر بجنبانی ببادی بی‌یقین

45

لیک پایت نیست تا نقلی کنی

46

یا مگر پا را ازین گل بر کنی

47

چون کنی پا را حیاتت زین گلست

48

این حیاتت را روش بس مشکلست

49

چون حیات از حق بگیری ای روی

50

پس شوی مستغنی از گل می‌روی

51

شیر خواره چون ز دایه بسکلد

52

لوت‌خواره شد مرورا می‌هلد

53

بستهٔ شیر زمینی چون حبوب

54

جو فطام خویش از قوت القلوب

55

حرف حکمت خور که شد نور ستیر

56

ای تو نور بی‌حجب را ناپذیر

57

تا پذیرا گردی ای جان نور را

58

تا ببینی بی‌حجب مستور را

59

چون ستاره سیر بر گردون کنی

60

بلک بی گردون سفر بی‌چون کنی

61

آنچنان کز نیست در هست آمدی

62

هین بگو چون آمدی مست آمدی

63

راههای آمدن یادت نماند

64

لیک رمزی بر تو بر خواهیم خواند

65

هوش را بگذار وانگه هوش‌دار

66

گوش را بر بند وانگه گوش دار

67

نه نگویم زانک خامی تو هنوز

68

در بهاری تو ندیدستی تموز

69

این جهان همچون درختست ای کرام

70

ما برو چون میوه‌های نیم‌خام

71

سخت گیرد خامها مر شاخ را

72

زانک در خامی نشاید کاخ را

73

چون بپخت و گشت شیرین لب‌گزان

74

سست گیرد شاخها را بعد از آن

75

چون از آن اقبال شیرین شد دهان

76

سرد شد بر آدمی ملک جهان

77

سخت‌گیری و تعصب خامی است

78

تا جنینی کار خون‌آشامی است

79

چیز دیگر ماند اما گفتنش

80

با تو روح القدس گوید بی منش

81

نه تو گویی هم بگوش خویشتن

82

نه من ونه غیرمن ای هم تو من

83

همچو آن وقتی که خواب اندر روی

84

تو ز پیش خود به پیش خود شوی

85

بشنوی از خویش و پنداری فلان

86

با تو اندر خواب گفتست آن نهان

87

تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق

88

بلک گردونی ودریای عمیق

89

آن تو زفتت که آن نهصدتوست

90

قلزمست وغرقه گاه صد توست

91

خود چه جای حد بیداریست و خواب

92

دم مزن والله اعلم بالصواب

93

دم مزن تا بشنوی از دم ز نان

94

آنچ نامد در زبان و در بیان

95

دم مزن تا بشنوی زان آفتاب

96

آنچ نامد درکتاب و در خطاب

97

دم مزن تا دم زند بهر تو روح

98

آشنا بگذار در کشتی نوح

99

همچو کنعان کشنا می‌کرد او

100

که نخواهم کشتی نوح عدو

101

هی بیا در کشتی بابا نشین

102

تا نگردی غرق طوفان ای مهین

103

گفت نه من آشنا آموختم

104

من به جز شمع تو شمع افروختم

105

هین مکن کین موج طوفان بلاست

106

دست و پا و آشنا امروز لاست

107

باد قهرست و بلای شمع کش

108

جز که شمع حق نمی‌پاید خمش

109

گفت نه رفتم برآن کوه بلند

110

عاصمست آن که مرا از هر گزند

111

هین مکن که کوه کاهست این زمان

112

جز حبیب خویش را ندهد امان

113

گفت من کی پند تو بشنوده‌ام

114

که طمع کردی که من زین دوده‌ام

115

خوش نیامد گفت تو هرگز مرا

116

من بری‌ام از تو در هر دو سرا

117

هین مکن بابا که روز ناز نیست

118

مر خدا را خویش وانباز نیست

119

تا کنون کردی واین دم نازکیست

120

اندرین درگاه گیرا ناز کیست

121

لم یلد لم یولدست او از قدم

122

نه پدر دارد نه فرزند و نه عم

123

ناز فرزندان کجا خواهد کشید

124

ناز بابایان کجا خواهد شنید

125

نیستم مولود پیراکم بناز

126

نیستم والد جوانا کم گراز

127

نیستم شوهر نیم من شهوتی

128

ناز را بگذار اینجا ای ستی

129

جز خضوع و بندگی و اضطرار

130

اندرین حضرت ندارد اعتبار

131

گفت بابا سالها این گفته‌ای

132

باز می‌گویی بجهل آشفته‌ای

133

چند ازینها گفته‌ای با هرکسی

134

تا جواب سرد بشنودی بسی

135

این دم سرد تو در گوشم نرفت

136

خاصه اکنون که شدم دانا و زفت

137

گفت بابا چه زیان دارد اگر

138

بشنوی یکبار تو پند پدر

139

همچنین می‌گفت او پند لطیف

140

همچنان می‌گفت او دفع عنیف

141

نه پدر از نصح کنعان سیر شد

142

نه دمی در گوش آن ادبیر شد

143

اندرین گفتن بدند و موج تیز

144

بر سر کنعان زد وشد ریز ریز

145

نوح گفت ای پادشاه بردبار

146

مر مرا خر مرد و سیلت برد بار

147

وعده کردی مر مرا تو بارها

148

که بیابد اهلت از طوفان رها

149

دل نهادم بر امیدت من سلیم

150

پس چرا بربود سیل از من گلیم

151

گفت او از اهل و خویشانت نبود

152

خود ندیدی تو سپیدی او کبود

153

چونک دندان تو کرمش در فتاد

154

نیست دندان بر کنش ای اوستاد

155

تا که باقی تن نگردد زار ازو

156

گرچه بود آن تو شو بیزار ازو

157

گفت بیزارم ز غیر ذات تو

158

غیر نبود آنک او شد مات تو

159

تو همی دانی که چونم با تو من

160

بیست چندانم که با باران چمن

161

زنده از تو شاد از تو عایلی

162

مغتذی بی واسطه و بی حایلی

163

متصل نه منفصل نه ای کمال

164

بلک بی چون و چگونه و اعتلال

165

ماهیانیم و تو دریای حیات

166

زنده‌ایم از لطفت ای نیکو صفات

167

تو نگنجی در کنار فکرتی

168

نی به معلولی قرین چون علتی

169

پیش ازین طوفان و بعد این مرا

170

تو مخاطب بوده‌ای در ماجرا

171

با تو می‌گفتم نه با ایشان سخن

172

ای سخن‌بخش نو و آن کهن

173

نه که عاشق روز و شب گوید سخن

174

گاه با اطلال و گاهی با دمن

175

روی با اطلال کرده ظاهرا

176

او کرا می‌گوید آن مدحت کرا

177

شکر طوفان را کنون بگماشتی

178

واسطهٔ اطلال را بر داشتی

179

زانک اطلال لئیم و بد بدند

180

نه ندایی نه صدایی می‌زدند

181

من چنان اطلال خواهم در خطاب

182

کز صدا چون کوه واگوید جواب

183

تا مثنا بشنوم من نام تو

184

عاشقم برنام جان آرام تو

185

هرنبی زان دوست دارد کوه را

186

تا مثنا بشنود نام ترا

187

آن که پست مثال سنگ لاخ

188

موش را شاید نه ما را در مناخ

189

من بگویم او نگردد یار من

190

بی صدا ماند دم گفتار من

191

با زمین آن به که هموارش کنی

192

نیست همدم با قدم یارش کنی

193

گفت ای نوح ار تو خواهی جمله را

194

حشر گردانم بر آرم از ثری

195

بهر کنعانی دل تو نشکنم

196

لیکت از احوال آگه می‌کنم

197

گفت نه نه راضیم که تو مرا

198

هم کنی غرقه اگر باید ترا

199

هر زمانم غرقه می‌کن من خوشم

200

حکم تو جانست چون جان می‌کشم

201

ننگرم کس را وگر هم بنگرم

202

او بهانه باشد و تو منظرم

203

عاشق صنع توم در شکر و صبر

204

عاشق مصنوع کی باشم چو گبر

205

عاشق صنع خدا با فر بود

206

عاشق مصنوع او کافر بود