بخش ۵۰ – انجامش اقبال‌نامه

نظامی

بخش ۵۰ - انجامش اقبال‌نامه

خمسهخردنامهشمارهٔ 50
1

چو گوهر برون آمد از کان کوه

2

ز گوهرخران گشت گیتی ستوه

3

میان بسته هر یک به گوهرخری

4

خریدار گوهر بود گوهری

5

من آن گوهر آورده از ناف سنگ

6

به گوهر فروشی ترازو به چنگ

7

نه از بهر آن کاین چنین گوهری

8

فروشم به گنجینهٔ کشوری

9

به قارونی قفل داران گنج

10

طمع دارم اندازهٔ دست رنج

11

فروماندن از بهر کم بیش نیست

12

بلی ماه با مشتری خویش نیست

13

نیوشنده‌ای باز جویم به هوش

14

کزو نشکند نام گوهر فروش

15

کمر خوانی کوه کردن چو دیو

16

همان چون ددان بر کشیدن غریو

17

به سیلاب در گنج پرداختن

18

جواهر به دریا در انداختن

19

از آن بر که به گوش تاریک مغز

20

گشادن در داستانهای نغز

21

سخن را نیوشنده باید نخست

22

گهر بی خریدار ناید درست

23

مرا مشتری هست گوهرشناس

24

همان گوهر افشاندن بی قیاس

25

ولیکن ز سنگ آزمایان کوه

26

پی من گرفتند چندین گروه

27

چو لعل شب افروزم آمه به چنگ

28

زهر منجنیقی گشادند سنگ

29

که ما را ده این گوهر شب‌چراغ

30

وگرنی گرانی برون بر زباغ

31

بر آشفتم از سختی کارشان

32

ز بیوزنی بیع بازارشان

33

که بیاعی در نه سرهنگیست

34

پسند نوا درهم آهنگیست

35

زدر درگذر بیع دریاست این

36

بها کو که بیعی مهیاست این

37

چو در بیع دریا نشیند کسی

38

خزینه به دریاش باید بسی

39

به دریا کند بیع دریا پدید

40

که دریا به دریا تواند خرید

41

هر آوازه کان شد به گیتی بلند

42

از اندازه‌ای بود گیتی پسند

43

چو بیوزنیی باشد اندازه را

44

بلندی کجا باشد آوازه را

45

درین نکته کز گل برد رنگ را

46

جوابیست پوشیده فرهنگ را

47

وگرنه من در به تاراج ده

48

کمر دزد را دانم از تاج ده

49

نه زانست چندین سخن راندنم

50

همان آیت فاقه برخواندنم

51

که با من جهان سختیی می‌کند

52

ستورم سبک رختیی می‌کند

53

تهی نیست از ترهٔ خوان من

54

ز ناتندرستیست افغان من

55

چو پرگار بنیت نباشد درست

56

قلم چون نگردد ز پرگار سست

57

غرابی که با تندرستی بود

58

همه دانش انجیر بستی بود

59

بلی گرچه شد سال بر من کهن

60

نشد رونق تازگیم از سخن

61

هنوزم کهن سرو دارد نوی

62

همان نقره خنگم کند خوش روی

63

هنوزم به پنجاه بیت از قیاس

64

صد اندر ترازو نهد حق شناس

65

هنوزم زمانه به نیروی بخت

66

دهد در به دامان دیبا به تخت

67

ولی دارم اندیشهٔ سربلند

68

که بر صید شیران گشایم کمند

69

چو شیر افکنم صید و خود بگذرم

70

خورد سینه روباه و من خون خورم

71

چو سر سینه را گربه از دیگ برد

72

چه سود ار عجوزه کند سینه خرد

73

جهانی چنین در غلط باختن

74

سپهری چنین در کج انداختن

75

به شصت آمد اندازهٔ سال من

76

نگشت از خود اندازهٔ حال من

77

همانم که بودم به ده سالگی

78

همان دیو با من به دلالگی

79

گذشته چنان شد با دی به دشت

80

فرومانده هم زود خواهد گذشت

81

درازی و کوتاهی سال و ماه

82

حساب رسن دارد و دلو و چاه

83

چو دلو آبی از چه نیارد فراز

84

رسن خواه کوتاه و خواهی دراز

85

من این گفتم و رفتم و قصه ماند

86

به بازی نمی‌باید این قصه خواند

87

نیوشنده به گرغم خود خورد

88

که او نیز از این کوچگه بگذرد

89

نگوید که او چون گذشت از جهان

90

کند چاره خویش با همرهان

91

یکی روز من نیز در عهد خویش

92

سخن یاد می‌کردم از عهد پیش

93

غم رفتگان در دلم جای کرد

94

دو چشم مرا اشک پیمای کرد

95

شب آمد یکی زان عریقان آب

96

چنین گفت با من به هنگام خواب

97

غم ما بدان شرط خوردن توان

98

که باشی تو بیرون ازین همرهان

99

چوبا کاروانی درین تاختن

100

همی کار خود بایدت ساختن

101

از آن شب بسیچ سفر ساختم

102

دل از کار بیهوده پرداختم

103

که ایمن بود مرد بیدارهش

104

ز غوغای این باد قندیل کش

105

به ار در خم می فرو شد خزم

106

چو می جامه‌ای را به خون می‌رزم

107

گر از پشت گوران ندارم کباب

108

ز گور شکم هم ندارم عذاب

109

وگر نیست پالوده نغز پیش

110

کنم مغز پالوده را قوت خویش

111

و گر خشک شد روغنم در ایاغ

112

به بی روغنی جان کنم چون چراغ

113

چو از نان طبلی تهی شد تنم

114

چو طبل از طپانچه خوری نشکنم

115

گرم بشکند گردش سال و ماه

116

مرا مومیائی بس اقبال شاه

117

خدایا تو این عقد یک رشته را

118

برومند باغ هنر کشته را

119

به بی‌یاری اندر جهان یار باش

120

شب و روزش از بد نگهدار باش

121

به پایان شد این داستان دری

122

به فیروز فالی و نیک اختری

123

چو نام شهش فال مسعود باد

124

وزین داستان شاه محمود باد

125

دری بود ناسفته من سفتمش

126

به فرخ‌ترین طالعی گفتمش

127

از آنجا که بر مقبلان نقش بست

128

عجب نیست گر مقبل آمد به دست

129

چو برخواند این نامه را شهریار

130

خرد یاورش باد و فرهنگ یار

131

همین داستان باد از او سر بلند

132

هم او باد ازین داستان بهره‌مند

133

نظامی بدو عالی آوازه باد

134

به نظمی چنین نام او تازه باد

135

بدو باد فرخنده چون نام او

136

از آغاز او تا به انجام او

137

سرش سبز باد و دلش شادمان

138

از او دور چشم بد بدگمان

139

جهانش مطیع و زمانش به کام

140

فلک بنده و روزگارش غلام