بخش ۵۴ – جنگ ششم اسکندر با روسیان

نظامی

بخش ۵۴ - جنگ ششم اسکندر با روسیان

خمسهشرف نامهشمارهٔ 54
1

چنین تا یکی روز کاین چرخ پیر

2

برآورد گوهر ز دریای قیر

3

دگر باره میدان شد آراسته

4

ز بیغولها نعره برخاسته

5

ز لشگرگه روس بانگ جرس

6

به عیوق بر می‌شد از پیش و پس

7

کشیدند صف قلب داران روس

8

وزان قلب آراسته چون عروس

9

کهن پوستینی درآمد به چنگ

10

چو از ژرف دریا برآید نهنگ

11

پیاده به کردار یکپاره کوه

12

ز پانصد سوارش فزونتر شکوه

13

درشتی که چون پنجه را گرم کرد

14

به افشردن الماس را نرم کرد

15

چو عفریتی از بهر خون آمده

16

ز دهلیز دوزخ برون آمده

17

یکی سلسله بسته بر پای او

18

دراز و قوی هم به بالای او

19

چو شیران وحشی در آن سلسله

20

جهان کرده پر شور و پر مشغله

21

ز هر سو که جستی یک آماجگاه

22

زمین گشتی از زورمندیش چاه

23

سلاحش نه جز آهنی سر به خم

24

کز او کوه را در کشیدی به هم

25

ز هر سو بدان آهن مرد کش

26

به مردم کشی دست می‌کرد خوش

27

ز سختی که بد خلقت خام او

28

سفن بسته کیمخت اندام او

29

چو آوردی آهنگ بر کارزار

30

نکردی براو تیغ پولاد کار

31

درآمد چنان اژدها باره‌ای

32

فرشته کشی آدمی خواره‌ای

33

کسی را که دیدی گرفتی چو مور

34

به کندی سرش را به یک دست زور

35

گرایش نکردی به کار دگر

36

گهی پای کندی ز تن گاه سر

37

ز لشگرگه شه به نیروی دست

38

بسی خلق را پای و پهلو شکست

39

جریده سواری توانا و چست

40

به کار مصاف اندر آمد درست

41

درآمد که گردن فرازی کند

42

بدان آتش تیز بازی کند

43

چو دیدش ز دور آن نهنگ دمان

44

گرفتن همان بود و کشتن همان

45

دگر نامداری درآمد دلیر

46

هم آوردش آن شیر جنگی به زیر

47

بدینگونه از زخمهای درشت

48

تنی پنجه از نامداران بکشت

49

ز بس دل که آن شیر درنده خست

50

دل شیر مردان لشگر شکست

51

شگفتی فرو ماند صاحب خرد

52

که نه آدمی بود و نه دام و دد

53

شب تیره چون بانگ برزد به روز

54

سرافکنده شد مهر گیتی فروز

55

شه از حیرت کار آن اهرمن

56

سخن راند پوشیده با انجمن

57

که این آدمی کش چه پتیاره بود

58

که از جنگ او خلق بیچاره بود

59

سلاحی نه در قبضهٔ دست او

60

همه با سلاحان شده پست او

61

بر آنم که او آدمی زاد نیست

62

وگر هست ازین بوم آباد نیست

63

ز ویرانه جائیست وحشی نهاد

64

به صورت چو مردم نه مردم نژاد

65

شناسنده‌ای کان زمین را شناخت

66

به تمکین پاسخ علم بر فراخت

67

که چون داد فرمان شه دادگر

68

نمایم بدو حال آن جانور

69

یکی کوه نزدیک تاریکیست

70

که راهش چو موئی ز باریکیست

71

درو آدمی پیکرانی چنین

72

به ترکیب خاکی به زور آهنین

73

نداند کسی اصل ایشان درست

74

که چون بودشان زاد و بوم از نخست

75

همه سرخ رویند و پیروزه چشم

76

ز شیران نترسند هنگام خشم

77

چنان زورمندند و افشرده گام

78

که یک تن بود لشگری را تمام

79

اگر ماده گر نر بود در ستیز

80

برانگیزد از عالمی رستخیز

81

بهر داوری کاوفتد راستند

82

جز این مذهبی را نیاراستند

83

ندید است کس مرده ز ایشان یکی

84

مگر زنده و آن زنده نیز اندکی

85

بود هر یکی را قدر مایهٔ میش

86

کزان میش برسازد اسباب خویش

87

به نیروی پشم است بازارشان

88

متاعی جز این نیست در بارشان

89

ندارند گنجینه‌ای هیچکس

90

سمور سیه را شناسند و بس

91

سموری که باشد به خلقت سیاه

92

نخیزد ز جایی جز آن جایگاه

93

ز پیشانی هریک از مردو زن

94

سرونیست بر رسته چون کرگدن

95

اگر با سرونشان نباشد سرشت

96

چه ایشان به صورت چه روسان زشت

97

کسی را که آید تمنای خواب

98

شود بر درختی چو پران عقاب

99

سرون در فشارد به شاخ بلند

100

چو دیوی بخسبد دران دیو بند

101

چو بینی به شاخی برانگیخته

102

یکی اژدها بینی آویخته

103

بخسبد شبانروزی از بیخودی

104

که خواب است بنیاد نابخردی

105

چو روسی شبانان بر او بگذرند

106

دران دیو آویخته بنگرند

107

به آهستگی سوی آن اهرمن

108

بیایند و پنهان کنند انجمن

109

رسنها ببارند وبندش کنند

110

زنجیر آهن کمندش کنند

111

برو چون مسلسل شود بند سخت

112

کشندش به پنجاه مرد از درخت

113

چو آن بندی آگاه گردد ز کار

114

خروشد خروشیدنی رعدوار

115

گر آن بند را بر تواند شکست

116

کشد هر یکی را به یک مشت دست

117

وگر سخت باشد در آن بستگی

118

به روی آورندش به آهستگی

119

برو بند و زنجیر محکم کنند

120

وز او آب و نانی فراهم کنند

121

برندش به هر کوی و هر خانه‌ای

122

گشاید از آن دامشان دانه‌ای

123

وگر جنگی افتد به ناچارشان

124

بدان زنده پیلست پیگارشان

125

کشندش به زنجیر چون اژدها

126

نیارند کردن ز بندش رها

127

چو گردد چنان آتشی جنگجوی

128

نماند ز جای در کسی رنگ و بوی

129

جهاندار در کار آن پای لغز

130

ازان داستان ماند شوریده مغز

131

به صاحب خبر گفت کاندیشه نیست

132

همه چوبهٔ تیری ز یک بیشه نیست

133

گر اقبال من کارسازی کند

134

سرش بر سر نیزه بازی کند