مولوی
بخش ۵۴ - دانستن پیغامبر علیه السلام کی سبب رنجوری آن شخص گستاخی بوده است در دعا
گوییا آن دم مر او را آفرید
زنده شد او چون پیمبر را بدید
خوش نوازش کرد یار غار را
چون پیمبر دید آن بیمار را
ای مبارک درد و بیداری شب
ای خجسته رنج و بیماری و تب
از قدوم این شه بی حاشیت
گفت بیماری مرا این بخت داد
کآمد این سلطان بر من بامداد
تا مرا صحت رسید و عافیت
چشمهٔ حیوان و جام مستی است
صبر کردن بر غم و سستی و درد
ای برادر موضع تاریک و سرد
مغز تازه شد چو بخراشید پوست
رنج گنج آمد که رحمتها دروست
دوزخ از تهدید من خاموش کرد
زین شکست آن رحم شاهان جوش کرد
دردها بخشید حق از لطف خویش
تا نخسپم جمله شب چون گاومیش
بر جهم هر نیمشب لا بد شتاب
درد پشتم داد هم تا من ز خواب
حق چنین رنجوریی داد و سقم
نک مرا در پیری از لطف و کرم
در بهارست آن خزان مگریز از آن
آن بهاران مضمرست اندر خزان
کان بلندیها همه در پستی است
مشورت در کارها واجب شود
این چنین آمد وصیت در جهان
تو خلافش کن که از پیغامبران
مشنوش چون کار او ضد آمدست
آنچ گوید نفس تو کاینجا بدست
میطلب در مرگ خود عمر دراز
همره غم باش و با وحشت بساز
گفت امت مشورت با کی کنیم
خلق را گمراه و سرگردان کند
نفس میخواهد که تا ویران کند
تا که گردان شد برین سنگ آسیا
حیلهها کردند بسیار انبیا
تا پشیمانی در آخر کم بود
کو ندارد عقل و رای روشنی
گفت گر کودک در آید یا زنی
انبیا گفتند با عقل امام
گفت با او مشورت کن وانچ گفت
تو خلاف آن کن و در راه افت
نفس خود را زن شناس از زن بتر
گر نماز و روزه میفرمایدت
هرچه گوید کن خلاف آن دنی
مشورت با نفس خود گر میکنی
زانک زن جزویست نفست کل شر
نیشکر کامل شود از نیشکر
عقل قوت گیرد از عقل دگر
رو بر یاری بگیر آمیز او
برنیایی با وی و استیز او
هرچه گوید عکس آن باشد کمال
نفس مکارست مکری زایدت
مشورت با نفس خویش اندر فعال
وعدهها بدهد ترا تازه به دست
کو برد از سحر خود تمییزها
من ز مکر نفس دیدم چیزها
عمر اگر صد سال خود مهلت دهد
که هزاران بار آنها را شکست
ای ضیاء الحق حسام الدین بیا
جادوی مردی ببندد مرد را
گرم گوید وعدههای سرد را
اوت هر روزی بهانهٔ نو نهد
آنک کرمی بود افتاده به راه
اژدها گشتست آن مار سیاه
عقل خلقان در قضا گیجست گیج
این قضا را هم قضا داند علاج
از پی نفرین دل آزردهای
از فلک آویخته شد پردهای
که نروید بی تو از شوره گیا
تا به دستت اژدها گردد عصا
اژدها و مار اندر دست تو
شد عصا ای جان موسی مست تو
حکم خذها لا تخف دادت خدا
دوزخی افروخت بر وی دم فسون
صبح نو بگشا ز شبهای سیاه
هین ید بیضا نما ای پادشاه
تا زبون بینیش جنبد خشم تو
زان نماید مختصر در چشم تو
دوزخست از مکر بنموده تفی
بحر مکارست بنموده کفی
ای دم تو از دم دریا فزون
احمدا ورنه تو بد دل میشدی
آن عنایت بود و اهل آن بدی
ور فزون دیدی از آن کردی حذر
تا بریشان زد پیمبر بی خطر
مر پیمبر را به چشم اندک نمود
همچنانک لشکر انبوه بود
آن جهاد ظاهر و باطن خدا
کم نمود او را و اصحاب ورا
وای اگر گربهش نماید شیر نر
آنک حق پشتش نباشد از ظفر
که حقش یار و طریقآموز بود
تا میسر کرد یسری را برو
تا ز عسری او بگردانید رو
کم نمودن مر ورا پیروز بود
زان نماید شیر نر چون گربهای
زان نماید ذوالفقاری حربهای
تا به چالش اندر آید از غرور
وای اگر صد را یکی بیند ز دور
هین که آن که کوهها بر کنده است
پف کنی کو را برانی از وجود
کاه برگی مینماید تا تو زود
آن فلیوان جانب آتشکده
تا به پای خویش باشند آمده
واندر آردشان بدین حیلت به چنگ
تا دلیر اندر فتد احمق به جنگ
صد چو عاج ابن عنق شد غرق او
مینماید تا بکعب این آب جو
زو جهان گریان و او در خنده است
چون در آید در تک دریا بود
تا درو راند از سر مردی و زور
خشک دید آن بحر را فرعون کور
مینماید موج خونش تل مشک
مینماید قعر دریا خاک خشک
راه بیند خود بود آن بانگ غول
قند بیند خود شود زهر قتول
حق کجا همراز هر احمق شود
دیدهٔ فرعون کی بینا بود
دیده بینا از لقای حق شود
تیز میگردی بده آخر زمان
ای فلک در فتنهٔ آخر زمان
پیش از آن که بیخ ما را بر کنی
که دگرگون گردی و رحمت کنی
کرد گردان بر فراز این سرا
حق آنک چرخهٔ چرخ ترا
بر دل موران مزن چون مار زخم
ای فلک از رحم حق آموز رحم
خنجر تیزی تو اندر قصد ما
نیش زهرآلودهای در فصد ما
تا که دهری از ازل پنداشتت
آنچنان معمور و باقی داشتت
کرد چندان مشعله در تو پدید
حق آن شه که ترا صاف آفرید
تا نهال ما ز آب و خاک رست
حق آنک دایگی کردی نخست
عنکبوتی نه که در وی عابشست
آدمی داند که خانه حادثست
شکر دانستیم آغاز ترا
انبیا گفتند آن راز ترا
پشه کی داند که این باغ از کیست
ور بداند کرم از ماهیتش
کی بداند چوب را وقت نهال
کرم کاندر چوب زاید سستحال
کو بهاران زاد و مرگش در دیست
گرچه عقلت سوی بالا میپرد
تو مگسپری بپستی میپری
از ملک بالاست چه جای پری
چون پری دورست از آن فرسنگها
عقل باشد کرم باشد صورتش
عقل خود را مینماید رنگها
دست در دیوانگی باید زدن
زین خرد جاهل همی باید شدن
عاریهست و ما نشسته کان ماست
علم تقلیدی وبال جان ماست
مرغ تقلیدت بپستی میچرد
زهر نوش و آب حیوان را بریز
هرچه بینی سود خود زان میگریز
بگذر از ناموس و رسوا باش و فاش
ایمنی بگذار و جای خوف باش
سود و سرمایه به مفلس وام ده
هر که بستاید ترا دشنام ده
بعد ازین دیوانه سازم خویش را
آزمودم عقل دور اندیش را
چون پیمبر دید آن بیمار را
خوش نوازش کرد یار غار را
زنده شد او چون پیمبر را بدید
گوییا آن دم مر او را آفرید
گفت بیماری مرا این بخت داد
کآمد این سلطان بر من بامداد
تا مرا صحت رسید و عافیت
از قدوم این شه بی حاشیت
ای خجسته رنج و بیماری و تب
ای مبارک درد و بیداری شب
نک مرا در پیری از لطف و کرم
حق چنین رنجوریی داد و سقم
درد پشتم داد هم تا من ز خواب
بر جهم هر نیمشب لا بد شتاب
تا نخسپم جمله شب چون گاومیش
دردها بخشید حق از لطف خویش
زین شکست آن رحم شاهان جوش کرد
دوزخ از تهدید من خاموش کرد
رنج گنج آمد که رحمتها دروست
مغز تازه شد چو بخراشید پوست
ای برادر موضع تاریک و سرد
صبر کردن بر غم و سستی و درد
چشمهٔ حیوان و جام مستی است
کان بلندیها همه در پستی است
آن بهاران مضمرست اندر خزان
در بهارست آن خزان مگریز از آن
همره غم باش و با وحشت بساز
میطلب در مرگ خود عمر دراز
آنچ گوید نفس تو کاینجا بدست
مشنوش چون کار او ضد آمدست
تو خلافش کن که از پیغامبران
این چنین آمد وصیت در جهان
مشورت در کارها واجب شود
تا پشیمانی در آخر کم بود
حیلهها کردند بسیار انبیا
تا که گردان شد برین سنگ آسیا
نفس میخواهد که تا ویران کند
خلق را گمراه و سرگردان کند
گفت امت مشورت با کی کنیم
انبیا گفتند با عقل امام
گفت گر کودک در آید یا زنی
کو ندارد عقل و رای روشنی
گفت با او مشورت کن وانچ گفت
تو خلاف آن کن و در راه افت
نفس خود را زن شناس از زن بتر
زانک زن جزویست نفست کل شر
مشورت با نفس خود گر میکنی
هرچه گوید کن خلاف آن دنی
گر نماز و روزه میفرمایدت
نفس مکارست مکری زایدت
مشورت با نفس خویش اندر فعال
هرچه گوید عکس آن باشد کمال
برنیایی با وی و استیز او
رو بر یاری بگیر آمیز او
عقل قوت گیرد از عقل دگر
نیشکر کامل شود از نیشکر
من ز مکر نفس دیدم چیزها
کو برد از سحر خود تمییزها
وعدهها بدهد ترا تازه به دست
که هزاران بار آنها را شکست
عمر اگر صد سال خود مهلت دهد
اوت هر روزی بهانهٔ نو نهد
گرم گوید وعدههای سرد را
جادوی مردی ببندد مرد را
ای ضیاء الحق حسام الدین بیا
که نروید بی تو از شوره گیا
از فلک آویخته شد پردهای
از پی نفرین دل آزردهای
این قضا را هم قضا داند علاج
عقل خلقان در قضا گیجست گیج
اژدها گشتست آن مار سیاه
آنک کرمی بود افتاده به راه
اژدها و مار اندر دست تو
شد عصا ای جان موسی مست تو
حکم خذها لا تخف دادت خدا
تا به دستت اژدها گردد عصا
هین ید بیضا نما ای پادشاه
صبح نو بگشا ز شبهای سیاه
دوزخی افروخت بر وی دم فسون
ای دم تو از دم دریا فزون
بحر مکارست بنموده کفی
دوزخست از مکر بنموده تفی
زان نماید مختصر در چشم تو
تا زبون بینیش جنبد خشم تو
همچنانک لشکر انبوه بود
مر پیمبر را به چشم اندک نمود
تا بریشان زد پیمبر بی خطر
ور فزون دیدی از آن کردی حذر
آن عنایت بود و اهل آن بدی
احمدا ورنه تو بد دل میشدی
کم نمود او را و اصحاب ورا
آن جهاد ظاهر و باطن خدا
تا میسر کرد یسری را برو
تا ز عسری او بگردانید رو
کم نمودن مر ورا پیروز بود
که حقش یار و طریقآموز بود
آنک حق پشتش نباشد از ظفر
وای اگر گربهش نماید شیر نر
وای اگر صد را یکی بیند ز دور
تا به چالش اندر آید از غرور
زان نماید ذوالفقاری حربهای
زان نماید شیر نر چون گربهای
تا دلیر اندر فتد احمق به جنگ
واندر آردشان بدین حیلت به چنگ
تا به پای خویش باشند آمده
آن فلیوان جانب آتشکده
کاه برگی مینماید تا تو زود
پف کنی کو را برانی از وجود
هین که آن که کوهها بر کنده است
زو جهان گریان و او در خنده است
مینماید تا بکعب این آب جو
صد چو عاج ابن عنق شد غرق او
مینماید موج خونش تل مشک
مینماید قعر دریا خاک خشک
خشک دید آن بحر را فرعون کور
تا درو راند از سر مردی و زور
چون در آید در تک دریا بود
دیدهٔ فرعون کی بینا بود
دیده بینا از لقای حق شود
حق کجا همراز هر احمق شود
قند بیند خود شود زهر قتول
راه بیند خود بود آن بانگ غول
ای فلک در فتنهٔ آخر زمان
تیز میگردی بده آخر زمان
خنجر تیزی تو اندر قصد ما
نیش زهرآلودهای در فصد ما
ای فلک از رحم حق آموز رحم
بر دل موران مزن چون مار زخم
حق آنک چرخهٔ چرخ ترا
کرد گردان بر فراز این سرا
که دگرگون گردی و رحمت کنی
پیش از آن که بیخ ما را بر کنی
حق آنک دایگی کردی نخست
تا نهال ما ز آب و خاک رست
حق آن شه که ترا صاف آفرید
کرد چندان مشعله در تو پدید
آنچنان معمور و باقی داشتت
تا که دهری از ازل پنداشتت
شکر دانستیم آغاز ترا
انبیا گفتند آن راز ترا
آدمی داند که خانه حادثست
عنکبوتی نه که در وی عابشست
پشه کی داند که این باغ از کیست
کو بهاران زاد و مرگش در دیست
کرم کاندر چوب زاید سستحال
کی بداند چوب را وقت نهال
ور بداند کرم از ماهیتش
عقل باشد کرم باشد صورتش
عقل خود را مینماید رنگها
چون پری دورست از آن فرسنگها
از ملک بالاست چه جای پری
تو مگسپری بپستی میپری
گرچه عقلت سوی بالا میپرد
مرغ تقلیدت بپستی میچرد
علم تقلیدی وبال جان ماست
عاریهست و ما نشسته کان ماست
زین خرد جاهل همی باید شدن
دست در دیوانگی باید زدن
هرچه بینی سود خود زان میگریز
زهر نوش و آب حیوان را بریز
هر که بستاید ترا دشنام ده
سود و سرمایه به مفلس وام ده
ایمنی بگذار و جای خوف باش
بگذر از ناموس و رسوا باش و فاش
آزمودم عقل دور اندیش را
بعد ازین دیوانه سازم خویش را