بخش ۵۶ – مقالت نوزدهم در استقبال آخرت

نظامی

بخش ۵۶ - مقالت نوزدهم در استقبال آخرت

خمسهمخزن الاسرارشمارهٔ 56
1

مجلس خلوت نگر آراسته

2

روشن و خوش چون مه ناکاسته

3

شمع فروزان و شکر ریخته

4

تخت زده غالیه آمیخته

5

دشمن جانست ترا روزگار

6

خویشتن از دوستیش واگذار

7

بین که بزنجیر کیان را کشید

8

هرکه درو دید زبان را کشید

9

با تو دنیا طلب دین گذار

10

بانگ برآورده رقیبان بار

11

کز در بیدادگران باز گرد

12

گرد سراپرده این راز گرد

13

از تف این بادیه جوشیده‌ای

14

بر تو نپوشند که پوشیده‌ای

15

سرد نفس بود سگ گرم کین

16

روبه از آن دوخت مگر پوستین

17

دوزخ گوگرد شد این تیره دشت

18

ای خنک آنکس که سبکتر گذشت

19

آب دهانی به ادب گرد کن

20

در تف این چشمه گوگود کن

21

باز ده این وام فلک داده را

22

طرح کن این خاک زمین زاده را

23

جمله برانداز باستادیئی

24

تا تو فرو مانی و آزادیئی

25

هرکه درین راه منی میکند

26

بر من و تو راه‌زنی میکند

27

خصمی کژدم بتر از اژدهاست

28

کاین ز تو پنهان بود آن برملاست

29

خانه پر از دزد جواهر بپوش

30

بادیه پر غول به تسبیح کوش

31

غارتیانی که ره دل زنند

32

راه به نزدیکی منزل زنند

33

ترسم از آن شب که شبیخون کنند

34

خوارت ازین باده بیرون کنند

35

دشمن خردست بلائی بزرگ

36

غفلت ازو هست خطائی سترگ

37

با عدوی خرد مشو خرد کین

38

خرد شوی گر نشوی خرد بین

39

با همه خردی به قدر مایه زور

40

میل کش بچه شیر است مور

41

قافله برده به منزل رسید

42

کشتی پر گشته به ساحل رسید

43

تات نبینند نهان شو چو خواب

44

تات نرانند روان شو چو آب

45

پای درین صومعه ننهادنیست

46

چون بنهی واستده دادنیست

47

گر نروی در جگرت خون نهند

48

راتبت از صومعه بیرون نهند

49

گر سفر از خاک نبودی هنر

50

چرخ شب و روز نکردی سفر

51

تا ندرد دیو گریبانت خیز

52

دامن دین گیر و در ایمان گریز

53

شرع ترا خواند سماعش بکن

54

طبع ترا نیست وداعش بکن

55

شرع نسیمی است به جانش سپار

56

طبع غباری به جهانش گذار

57

شرع ترا ساخته ریحان به دست

58

طبع پرستی مکن او را پرست

59

بر در هر کس چو صبا درمتاز

60

با دم هر خس چو هوا درمساز

61

اینهمه چون سایه تو چون نور باش

62

گر همه داری ز همه دور باش

63

چنبر تست این فلک چنبری

64

تا تو ازین چنبر سر چون بری

65

گر به تو بر قصه کند حال خویش

66

یا خبری گویدت از سال خویش

67

تنگ بود غار تو با غور او

68

هیچ بود عمر تو با دور او

69

آخر گفتار تو خاموشیست

70

حاصل کار تو فراموشیست

71

تا بجهان در نفسی میزنی

72

به که در عشق کسی میزنی

73

کاین دو نفس با چو تو افتاده‌ای

74

خوش نبود جز به چنان باده‌ای

75

هیچ قبائی نبرید آسمان

76

تا دو کله وار نبرد از میان

77

هرچه کنی عالم کافر ستیز

78

بر تو نویسد به قلم‌های تیز

79

و آنچه گشائی ز در عز و ناز

80

بر تو همان در بگشایند باز

81

چشم تو گر پرده طنازیست

82

با تو درین پرده همان بازیست

83

نیک و بد آنان که بسی دیده‌اند

84

نیک بدان بد نپسندیده‌اند

85

هرکه رهی رفت نشانی بداد

86

هرکه بدی کرد ضمانی بداد

87

صورت اگر نیک و اگر بد بری

88

نام تو آنست که با خود بری

89

خار بود نام گل خارپوش

90

عنبر نام آمده عنبر فروش

91

قلب مشو تا نشوی وقت کار

92

هم ز خود و هم ز خدا شرمسار

93

بانگ بر این دور جگر تاب زن

94

سنگ بر این شیشه خوناب زن

95

رجم کن این لعبت شنگرف را

96

در قلم نسخ کش این حرف را

97

دست بر این قلعه قلعی برآر

98

پای درین ابلق ختلی درآر

99

تا فلک از منبر نه خرگهی

100

بر تو کند خطبه شاهنشهی

101

کار تو باشد علم انداختن

102

کار من است این علم افراختن

103

آدمیم رفع ملک میکنم

104

دعوی از آنسوی فلک میکنم

105

قیمتم از قامتم افزون‌ترست

106

دورم از این دایره بیرون‌ترست

107

آب نه و بحر شکوهی کنم

108

جغد نه و گنج پژوهی کنم

109

چون فلکم بر سر گنجست پای

110

لاجرممم سخت بلندست جای