بخش ۵۷ – رهائی یافتن نوشابه

نظامی

بخش ۵۷ - رهائی یافتن نوشابه

خمسهشرف نامهشمارهٔ 57
1

بیا ساقی آن جام گوهر فشان

2

به ترکیب من گوهری در نشان

3

مگر جان خشگم بدوتر شود

4

که زنگار گوهر به گوهر شود

5

چو فارغ شد اسکندر فیلقوس

6

ز یغمای برطاس و تاراج روس

7

نشستنگهی زان طرف باز جست

8

که دارد نشیننده را تن درست

9

درختش ز طوبی دل آویزتر

10

گیاهش ز سوسن زبان تیزتر

11

رونده در او آبهای زلال

12

گوارا چو می گر بود می حلال

13

به پیرامنش بیشه‌های خدنگ

14

به هم بر شده شاخ بر شاخ تنگ

15

فزون‌تر درختش ز پنجاه ارش

16

از آب و هوا یافته پرورش

17

چو زینگونه جائی بدست آمدش

18

در آنجای فرخ نشست آمدش

19

برو باز گسترد رومی بساط

20

همی کرد با تازه رویان نشاط

21

چو شاهان نشستند در بزم شاه

22

شد آراسته حلقهٔ بزمگاه

23

بفرمود شه تا غنیمت کشان

24

دهند از شمار غنیمت نشان

25

ز گنجی که آکنده شد کوه کوه

26

ز روس و ز برطاس و دیگر گروه

27

دبیران پژوهش به کار آورند

28

کم و بیش آن در شمار آورند

29

غنیمت کشان بر در شهریار

30

غنیمت کشیدند بیش از شمار

31

گشادند سر بسته گنجینه‌ها

32

کزو خیزد آسایش سینه‌ها

33

نه چندان گرانمایه دربار بود

34

که آنرا شماری پدیدار بود

35

زر کانی و نقره زیبقی

36

که مهتاب را داد بی رونقی

37

زبرجد به خروار و مینا به من

38

درق‌های زر درعهای سفن

39

ز کتان و متقالی خانه باف

40

زده کوهه بر کوهه چون کوه قاف

41

سلبهای زربفت نادوخته

42

سپرهای چون کوکب افروخته

43

به خروارها قندز تیغ‌دار

44

سمور سیه نیز بیش از شمار

45

ز قاقم نه چندان فرو بسته بند

46

که تقدیر آن کرد شاید که چند

47

فروزنده سنجاب و روباه لعل

48

همان کره اسبان نادیده نعل

49

وشق نیفه‌های شبستان فروز

50

چو خال شب افتاده بر روی روز

51

جز این مایه‌ها نیز بسیار گنج

52

که آید ضمیر از شمارش به رنج

53

در آن موینه چون نظر کرد شاه

54

بهار ارم دید در بزمگاه

55

به مقدار خود هر یکی را شناخت

56

که از هر متاعی چه شایست ساخت

57

برآموده‌ای دید از اندیشه دور

58

ز سرهای سنجاب و لفج سمور

59

کهن گشته و موی ازو ریخته

60

ز نیکوترین جائی آویخته

61

چو لختی در آن چرمها بنگریست

62

ندانست کان چرم آموده چیست

63

بپرسید کاین چرمهای کهن

64

چه پیرایه را شاید از اصل و بن

65

یکی روسیش پاسخی داد نغز

66

کزین پوست می‌زاید آن جمله مغز

67

به خواری مبین اندرین خشک پوست

68

که روشنترین نقد این کشور اوست

69

به نزدیک ما این فرومایه چرم

70

گرامیترست از بسی موی نرم

71

هر آن موینه کامد اینجا پدید

72

بدین چرم بی موی شاید خرید

73

اگر سیم هر کشوری در عیار

74

بگردد به هر سکه چون روزگار

75

نباشد جز این موی ما را درم

76

نگردد یکی موی ازین موی کم

77

از آن هیبت آمد ملک را شکوه

78

که چون بنده فرمان شدند آن گروه

79

به فرزانه گفتا که در خسروی

80

سیاست کند دست شه را قوی

81

سیاست نگر تا چه تعظیم کرد

82

که چرمی چنین را به از سیم کرد

83

در این کشور از هر چه من دیده‌ام

84

به اینست و این را پسندیده‌ام

85

گر این خلق را نیستی این گهر

86

نبستی کسی حکم کس را کمر

87

ندارد هنرهای شاهانه کس

88

بدین یک هنر پادشاهست و بس

89

چو شه با غنیمت شد از دستبرد

90

سپاس غنیمت غنیمت شمرد

91

جهان آفرین را سپاسی تمام

92

برآراست و انگاه درخواست جام

93

ز رود خوش و باده خوشگوار

94

درآمد به بخشش چو ابر بهار

95

سران سپه را که بردند رنج

96

به خروارها داد دیبا و گنج

97

غنی کردشان از زر انداختن

98

ز نو هر زمان خلعتی ساختن

99

نماند از سیه سفت محمل کشی

100

که بر وی ز دیبا نبد مفرشی

101

طلب کرد مرد زبان بسته را

102

بیابانی بند بگسسته را

103

درآمد بیابانی کوه گرد

104

چو دیگر کسان شاه را سجده کرد

105

ملک در سراپای آن جانور

106

به عبرت بسی دید و جنباند سر

107

ز پیرایه و جوهر و زر و سیم

108

بدان جانور داد نزلی عظیم

109

نپذرفت یعنی که با گنج و ساز

110

بیابانیان را نباشد نیاز

111

سر گوسفندی بر شه فکند

112

نمودش که میبایدم گوسفند

113

شه از گوسفندان پروردنی

114

وز آنهاکه باشند هم خوردنی

115

بفرمود دادن بدو بی قیاس

116

ستد مرد وحشی و بردش سپاس

117

گله پیشرو کرد از اندازه بیش

118

به خشنودی آمد به مأوای خویش

119

در آن مرغزار خوش دل‌گشای

120

خوش افتاد شه را که خوش بود جای

121

می ناب می‌خورد بر بانگ رود

122

فلک هر زمان می‌رساندش درود

123

چو سرمست گشت از گوارنده می

124

گل از آب گلگون برآورد خوی

125

شد روسیان را بر خویش خواند

126

سزاوارتر جایگاهی نشاند

127

ز پای و ز دست آهن انداختش

128

ز منسوج زر خلعتی ساختش

129

به مولائیش حلقه در گوش کرد

130

برو کین رفته فراموش کرد

131

دگر بندیان را ز بیداد و بند

132

به خلعت برآراست و کرد ارجمند

133

بفرمود کارند نوشابه را

134

به تنها نخورد آنچنان تابه را

135

به فرمان شه کرد روسی شتاب

136

رسانید مه را بر آفتاب

137

همان لعبتان ستمدیده را

138

همان زیب و زر پسندیده را

139

بر آراست نوشابه را چون بهار

140

به پوشیدنیهای گوهر نگار

141

بسی گنج دادش ز تاراج روس

142

دگر ره بر آراستش چون عروس

143

شبی چند می خورد با او به کام

144

چو شد نوبت کامرانی تمام

145

دوالی ملک را بدو داد دست

146

دوال دوالی بر او عقد بست

147

چو پیرایهٔ گوهری دادشان

148

قرار ز ناشوهری دادشان

149

به بردع فرستادشان بی گزند

150

که تا برکشند آن بنا را بلند

151

ز بهر عمارت در آن رخنه گاه

152

بسی مالشان داد جز برگ راه

153

چو ترتیب ایشان به واجب شناخت

154

سران سپه را یکایک شناخت

155

شه روس را نیز با طوق وتاج

156

رها کرد و بنهاد بر وی خراج

157

چو روسی به شهر خودآورد رخت

158

دگر باره خرم شد از تاج و تخت

159

نپیچید از آن پس سر از داد او

160

همه ساله می خورد بر یاد او

161

شب و روز خسرو در آن مرغزار

162

گهی عیش می‌کرد و گاهی شکار

163

به زیر سهی سرو و بید و خدنگ

164

می لعل می‌خورد بر بانگ چنگ

165

چو خوش دید دل را کشی می‌نمود

166

به آن خوش‌دلی دل‌خوشی می‌نمود

167

جوانی و شاهی و بخت بلند

168

چرا خوش نباشد دل هوشمند