بخش ۵۸ – نشاط کردن اسکندر با کنیزک چینی

نظامی

بخش ۵۸ - نشاط کردن اسکندر با کنیزک چینی

خمسهشرف نامهشمارهٔ 58
1

بیا ساقی آن آب آتش خیال

2

درافکن بدان کهرباگون سفال

3

گوارنده آبی کزین تیره خاک

4

بدو شاید اندوه را شست پاک

5

شبی روشن از روز و رخشنده‌تر

6

مهی ز آفتابی درفشنده‌تر

7

ز سرسبزی گنبد تابناک

8

زمرد شده لوح طفلان خاک

9

ستاره بران لوح زیبا ز سیم

10

نوشته بسی حرف از امید و بیم

11

دبیری که آن حرفها را شناخت

12

درین غار بی غور منزل نساخت

13

به شغل جهان رنج بردن چه سود

14

که روزی به کوشش نشاید فزود

15

جهان غم نیرزد به شادی گرای

16

نه کز بهر غم کرده‌اند این سرای

17

جهان از پی شادی و دلخوشیست

18

نه از بهر بیداد و محنت کشیست

19

در این جای سختی نگیریم سخت

20

از این چاه بی بن برآریم رخت

21

می شادی آور به شادی نهیم

22

ز شادی نهاده به شادی دهیم

23

چو دی رفت و فردا نیامد پدید

24

به شادی یک امشب بباید برید

25

چنان به که امشب تماشا کنیم

26

چو فردا رسد کار فردا کنیم

27

غم نامده خورد نتوان به زور

28

به بزم اندرون رفت نتوان به گور

29

مکن جز طرب در می اندیشه‌ای

30

پدید است بازار هر چه پیشه‌ای

31

چه باید به خود بر ستم داشتن

32

همه ساله خود را به غم داشتن

33

چه پیچیم در عالم پیچ پیچ

34

که هیچست ازو سود و سرمایه هیچ

35

گریزیم از این کوچگاه رحیل

36

از آن پیش کافتیم درپای پیل

37

خوریم آنچه از ما به گوری خورند

38

بریم آنچه از ما به غارت برند

39

اگر برد خواهی چنان مایه بر

40

که بردند پیشینگان دگر

41

اگر ترسی از رهزن و باج خواه

42

که غارت کند آنچه بیند به راه

43

به درویش ده آنچه داری نخست

44

که بنگاه درویش را کس نجست

45

نبینی که ده یک دهان خراج

46

به دهلیز درویش دزدند باج

47

چه زیرک شد آن مرد بنیاد سنج

48

که ویرانه را ساخت باروی گنج

49

چو تاریخ یک‌روزه دارد جهان

50

چرا گنج صد ساله داری نهان

51

بیا تا نشینیم و شادی کنیم

52

شبی در جهان کیقبادی کنیم

53

یک امشب ز دولت ستانیم داد

54

زدی و ز فردا نیاریم یاد

55

بترسیم از آنها کزو سود نیست

56

کزین پیشه اندیشه خوشنود نیست

57

بدانچ آدمی را بود دسترس

58

بکوشیم تا خوش برآید نفس

59

به چاره دل خویشتن خوش کنیم

60

نه چندان که تن نعل آتش کنیم

61

دمی را که سرمایه از زندگیست

62

به تلخی سپردن نه فرخندگیست

63

چنان بر زن این دم که دادش دهی

64

که بادش دهی گر به بادش دهی

65

فدا کن درم خوش‌دلی را بسیچ

66

که ارزان بود دل خریدن به هیچ

67

ز بهر درم تند و بدخو مباش

68

تو باید که باشی درم گو مباش

69

مشو در حساب جهان سخت گیر

70

همه سخت‌گیری بود سخت میر

71

به آسان گذاری دمی می شمار

72

که آسان زید مرد آسان گذار

73

شبی فرخ و ساعتی ارجمند

74

بود شادمانی درو دلپسند

75

گزارش چنین می‌کند جوهری

76

سخن را به یاقوت اسکندری

77

که اسکندر آن شب به مهر تمام

78

به یاد لب دوست پر کرد جام

79

به نوشین لب آن جام را نوش کرد

80

ز لب جام را حلقه در گوش کرد

81

نشسته به کردار سرو جوان

82

که گه لاله ریزد گهی ارغوان

83

ز عنبر خطی بر گل انگیخته

84

بر گل جهان آب گل ریخته

85

هم از فتح دشمن دلش شاد بود

86

هم از دوستیش خانه آباد بود

87

طلب کرد یار دلارام را

88

پری پیکر نازی اندام را

89

ز نامحرمان کرد خرگه تهی

90

سماع و سماع آور خرگهی

91

بتی فرق و گیسو برآراسته

92

مرادی به صد آرزو خواسته

93

لب از ناردانه دلاویزتر

94

زبان از طبرزد شکر ریزتر

95

دهانی و چشمی به اندازه تنگ

96

یکی راه دل زد یکی راه چنگ

97

سر آغوش و گیسوی عنبر فشان

98

رسن وار در عطف دامن کشان

99

طرازندهٔ مجلس و بزمگاه

100

نوازندهٔ چنگ در چنگ شاه

101

به فرمان شه چنگ را ساز کرد

102

در درج گوهر ز لب باز کرد

103

که از شادی امشب جهان را نویست

104

همه شادی از دولت خسرویست

105

به هنگام گل خوش بود روزگار

106

بخندد جهان چون بخندد بهار

107

چو خورشید روشن برآید به اوج

108

ز روشن جهان برزند نور موج

109

صبا چون درآید به دیبا گری

110

زمین رومی آرد هوا ششتری

111

گل سرخ چون کله بندد به باغ

112

فروزد ز هر غنچه‌ای صد چراغ

113

سکندر چو پیروزی آرد به چنگ

114

نه زیبا بود آینه زیر زنگ

115

چو کیخسرو ار می‌شود جام گیر

116

چرا جام خالی بود بر سریر

117

ملک گر ز جمشید بالاترست

118

رخ من ز خورشید والاتر است

119

شه ار شد فریدون زرینه کفش

120

به فتحش منم کاویانی درفش

121

شه ار کیقباد بلند افسرست

122

مرا افسر از مشک و از عنبرست

123

شه ار هست کاوس فیروزه تاج

124

ز من بایدش خواستن تخت عاج

125

شه ار چون سلیمان شود دیو بند

126

مرا در جهان هست دیوانه چند

127

شه ار زانکه عالم گرفت ای شگفت

128

من آنرا گرفتم که عالم گرفت

129

اگر چه کمند جهانگیر شاه

130

فتاد است بر گردن مهر و ماه

131

کمندی من از زلف برسازمش

132

نترسم به گردن دراندازمش

133

گر او را کمندی بود ماه گیر

134

مرا هم کمندی بود شاه گیر

135

گر او ناوک اندازد از زوردست

136

مرا غمزهٔ ناوک انداز هست

137

گر او حربه دارد به خون ریختن

138

من از چهره خون دانم انگیختن

139

گر او قصد شمشیر بازی کند

140

زبانم به شمشیر بازی کند

141

گر او لختی از زر برآرد به دوش

142

دو لختی است زلفین من گرد گوش

143

گر او را یکی طوق بر مرکبست

144

مرا بین که ده طوق بر غبغبست

145

گر او حقه‌ها دارد از لعل و در

146

مرا حقه‌ای خست از لعل پر

147

گر ایدون که یاقوت او کانیست

148

مرا لب چو یاقوت رمانیست

149

گر او چرخ را هست انجم شناس

150

مرا انجم چرخ دارند پاس

151

گر او را علم هست بالای سر

152

مرا صد علم هست بیرون در

153

گر او شاه عالم شد از سروری

154

منم شاه خوبان به جان پروری

155

چو برقع براندازم از روی خویش

156

ندارم جهان را به یک موی خویش

157

چو بر مه کشم گیسوی عنبرین

158

به گیسو کشم ماه را بر زمین

159

چو تنگ شکر در عقیق آورم

160

ز پسته شراب رحیق آورم

161

رحیقم به رقص آورد آب را

162

عقیقم مفرح دهد خواب را

163

ز مه طوق خواهی ببین غبغبم

164

ز قند ار نمک باید اینک لبم

165

بدین قند کو با شکر خندیست

166

در بوسه بین چون سمرقندیست

167

اگر کیمیا سنگ را زر کند

168

نسیم من از خاک عنبر کند

169

سهیل یمن تاب را با ادیم

170

همان شد که بوی مرا با نسیم

171

به چشمی دل خسته بریان کنم

172

به چشمی دگر غارت جان کنم

173

از این سو کنم صید و بنوازمش

174

وز آنسو به دریا دراندازمش

175

فریبم به درمان و سوزم به درد

176

منم کاین کنم جز من این کس نکرد

177

اگر راهبم بیند از راه دور

178

برد سجده چون هیربد پیش نور

179

وگر زاهدی باشد از خاره سنگ

180

درآرم به رقصش به یک بانگ چنگ

181

کنم سیم‌کاری که سیمین تنم

182

ولی قفل گنجینه را نشکنم

183

در باغ ما را که شد ناپدید

184

بجز باغبان کس نداند کلید

185

رطبهای‌تر گرچه دارم بسی

186

بجز خار خشگم نبیند کسی

187

گلابم ولی دردسر می‌دهم

188

نمک خواه خود را جگر می‌دهم

189

مگر دید شب ترکی روی من

190

که چون خال من گشت هند ویمن

191

مگر ماه نو کان هلالی کند

192

به امید من خانه خالی کند

193

چو زلفم درآید به بازیگری

194

به دام آورد پای کبک دری

195

بنا گوشم ار برگشاید نقاب

196

دهان گل سرخ گردد پر آب

197

زنخ را چو سازم از زلف بند

198

به آب معلق درارم کمند

199

چو پیدا کنم لطف اندام را

200

سرین بشکنم مغز بادام را

201

چو ساعد گشایم ز بازوی نرم

202

سمن را ورق درنوردم ز شرم

203

شکر چاشنی گیر نوش منست

204

گهر حلقه در گوش گوش منست

205

دهانم گرو بست با مشتری

206

گرو برد کو دارد انگشتری

207

جنابی که با گل خورم نوش باد

208

مرا یاد و گل را فراموش باد

209

یک افسون چشمم به بابل رسید

210

کزو آمد آن جادوئیها پدید

211

ز جعدم یکی موی بر چین گذشت

212

کزو مشک شد ناف آهو به دشت

213

چو حلقه کنم زلف بر طرف گوش

214

بیا تا دل رفته بینی ز هوش

215

کرشمه چو در چشم مست آورم

216

صد از دست رفته به دست آورم

217

دلی را که سر سوی راه افکنم

218

نمایم زنخ تا به چاه افکنم

219

ز موئی به عاشق دهم طوق و تاج

220

به بوئی ز خلج ستانم خراج

221

به سلطانی چین نهم مهر موم

222

زنم پنج نوبت به تاراج روم

223

جگر گوشه چینیانم به خال

224

چراغ دل رومیانم به فال

225

طبرزد دهم چون شوم خواب خیز

226

طبر خون زنم چون کنم غمزه تیز

227

لبم لعل را کارسازی کند

228

خیالم به خورشید بازی کند

229

مغ دیر سیمین صنم خواندم

230

صنم خانهٔ باغ ارم داندم

231

چو شد نار پستانم انگیخته

232

ز بستان دل نار شد ریخته

233

ز نارم که نارنج نوروزیست

234

که را بخت گوئی که را روزیست

235

مبارک درختم که بر دوستم

236

برآور گلم گر چه در پوستم

237

من و آب سرخ و سر سبز شاه

238

جهان گو فرو شو به آب سیاه

239

برآنم که دستان به کار آورم

240

چو چنگ خودش در کنار آورم

241

گهی بوسه بر چشم مستش دهم

242

گهی زلف خود را به دستش دهم

243

به شرطی کنم جان خود جای او

244

که هرگز نتابم سر از پای او

245

چنان خسبم از مهر آن آفتاب

246

که سر در قیامت برآرم ز خواب

247

گر آبیست گو زندگانی دهد

248

وگر سایه‌ای گو جوانی دهد

249

کند وصل من زندگانی دراز

250

جوانی دهم چون درآیم به ناز

251

سکندر به حیوان خطا می‌رود

252

من این‌جا سکندر کجا می‌رود

253

اگر راه ظلمات می‌بایدش

254

سرزلف من راه بنمایدش

255

وگر زانکه جوید ز یاقوت رنگ

256

همان آورد آب حیوان به چنگ

257

لب من که یاقوت رخشان در اوست

258

بسی چشمه چون آب حیوان در اوست

259

جهان خسروا چند گردن کشی

260

بر این آب حیوان مشو آتشی

261

پریرویم و چون پری در پرند

262

چو دل بسته‌ای در پری در مبند

263

مرا با تو در باد و بستن مباد

264

شکن باد لیکن شکستن مباد

265

بس این سنگ سخت از دل انگیختن

266

به نازک دلان در نیامیختن

267

مکن ترکی ای میل من سوی تو

268

که ترک توام بلکه هندوی تو

269

بدین آسمانی زمین توام

270

ز چینم ولی درد چین توام

271

گل من گلی سایه پروردنیست

272

که سایه به خورشید درخورد نیست

273

چو من میوه در سایهٔ خانه بس

274

که ناخوش بود میوهٔ خانه رس

275

مرا خود تو ریحان خوشبوی گیر

276

ز ریحان بود خانه را ناگزیر

277

رها کن به نخجیر این کبک باز

278

بترس از عقابان نخجیر ساز

279

رطب کو رسیده بود بر درخت

280

به سستی رسد گر نگیریش سخت

281

نیابی ز من به جگر خواره‌ای

282

جگر خواره‌ای نه شکر باره‌ای

283

چه دلها که خون شد ز خون خوردنم

284

چه خونها که ماندست در گردنم

285

به داور شدم با شکر بارها

286

مرا بیش از او بود بازارها

287

به آواز و چهره کش و دلکشم

288

همان خوش همین خوش خوش اندر خوشم

289

چو ساقی شوم می‌نباشد حرام

290

چو مطرب شوم نوش ریزد ز جام

291

چو بر رود دستان کنم دست خوش

292

کنم مست وانگه شوم مست کش

293

ز دور این چنین دلبریها کنم

294

در آغوش جان پروریها کنم

295

برابر دهم دیده را دل‌خوشی

296

چو در برکشندم کنم دل کشی

297

من و نالهٔ چنگ و نوشینه می

298

ز من عاشقان کی شکیبندکی

299

چو تو شهریاری بود یار من

300

چه باشد به جز خرمی کار من

301

چو من نیست اندر جهان کس به کام

302

ازان نیست اندر جهانم به نام

303

چو بر زد دلاویز چنگی به چنگ

304

چنین قولی از قند عناب رنگ

305

درآمد شه از مهر آن نوشناز

306

بدان جره کبک چون جره باز

307

تذرو بهاری درآمد به غنج

308

برون آمد از مهد زرین ترنج

309

سرا بود خالی و معشوقه مست

310

عنان رفت یک باره دل را ز دست

311

شبی خلوت و ماهروئی چنان

312

ازو چون توان درکشیدن عنان

313

گوزن جوان را بیفکند شیر

314

به تاراجگاهش درآمد دلیر

315

به صید حواصل درآمد عقاب

316

به مهمانی ماه رفت آفتاب

317

زمانی چو شکر لبش می‌گزید

318

زمانی چو نیشکرش می‌مزید

319

به بر در گرفت آن سمن سینه را

320

ز در مهر برداشت گنجینه را

321

نخورده میی دید روشن گوار

322

یکی باغ در بسته پر سیب و نار

323

عقیقی نیازرده بر مهر خویش

324

نگینی به الماس ناگشته ریش

325

نچیده گلی خار برچیده‌ای

326

بجز باغبان مرد نادیده‌ای

327

از آن گرمی و آتش افزون شدن

328

ز جوشنده خون خواست بیرون شدن

329

ز شیرین زبان شکر انگیختند

330

چو شیر و شکر درهم آویختند

331

به هم درخزیده دو سرو بلند

332

به بادام و روغن درافتاده قند

333

دو پی هر دو چون لاف الف خم زده

334

دو حرف از یکی جنس درهم زده

335

چو لولوی ناسفته را لعل سفت

336

هم آسود لولو و هم لعل خفت

337

سکندر بدان چشمه زندگی

338

بسی کرد شادی و فرخندگی

339

چنین چند شب دل به شادی سپرد

340

وزان مرحله رخت بیرون نبرد