بخش ۵۸ – کوه کندن فرهاد و زاری او

نظامی

بخش ۵۸ - کوه کندن فرهاد و زاری او

خمسهخسرو و شیرینشمارهٔ 58
1

چو شد پرداخته فرهاد را چنگ

2

ز صورت کاری دیوار آن سنگ

3

نیاسودی ز وقت صبح تا شام

4

بریدی کوه بر یاد دلارام

5

به کوه انداختن بگشاد بازو

6

همی برید سنگی بی‌ترازو

7

به هر خارش که با آن خاره کردی

8

یکی برج از حصارش پاره کردی

9

به هر زخمی ز پای افکند کوهی

10

کز آن امد خلایق را شکوهی

11

به الماس مژه یاقوت می‌سفت

12

ز حال خویشتن با کوه می‌گفت

13

که ای کوه ار چه داری سنگ خاره

14

جوانمردی کن و شو پاره‌پاره

15

ز بهر من تو لختی روی بخراش

16

به پیش زخم سنگینم سبک باش

17

وگرنه من به حق جان جانان

18

که تا آندم که باشد بر تنم جان

19

نیاساید تنم ز آزار با تو

20

کنم جان بر سر پیکار با تو

21

شبا هنگام کز صحرای اندوه

22

رسیدی آفتابش بر سر کوه

23

سیاهی بر سپیدی نقش بستی

24

علم برخاستی سلطان نشستی

25

شدی نزدیک آن صورت زمانی

26

در آن سنگ از گهر جستی نشانی

27

زدی بر پای آن صورت بسی بوس

28

بر آوردی ز عشقش ناله چون کوس

29

که ای محراب چشم نقش بندان

30

دوا بخش درون دردمندان

31

بت سیمین تن سنگین دل من

32

به تو گمره شده مسکین دل من

33

تو در سنگی چو گوهر پای بسته

34

من از سنگی چو گوهر دل شکسته

35

زمانی پیش او بگریستی زار

36

پس از گریه نمودی عذر بسیار

37

وزان جا بر شدی بر پشته کوه

38

به پشت اندر گرفته بار اندوه

39

نظر کردی سوی قصر دلارام

40

به زاری گفتی ای سرو گلندام

41

جگر پالوده‌ای را دل برافروز

42

ز کار افتاده را کاری در آموز

43

مراد بی مرادی را روا کن

44

امید ناامیدی را وفا کن

45

تو خود دانم که از من یاد ناری

46

که یاری بهتر از من یاد داری

47

منم یاری که بر یادت شب و روز

48

جهان سوزم به فریاد جهان‌سوز

49

تو را تا دل به خسرو شاد باشد

50

غریبی چون منت کی یاد باشد

51

نشسته شاد شیرین چون گل نو

52

شکر ریزان به یاد روی خسرو

53

فدا کرده چنین فرهاد مسکین

54

ز بهر جهان شیرین جان شیرین

55

اگر چه ناری ای بدر منیرم

56

پس از حجی و عمری در ضمیرم

57

من از عشق تو ای شمع شب افروز

58

بدین روزم که می‌بینی بدین روز

59

در این دهلیزه تنگ آفریده

60

وجودی دارم از سنگ آفریده

61

مرا هم بخت بد دامن گرفتست

62

که این بدبختی اندر من گرفتست

63

اگر نه ز آهن و سنگ است رویم

64

وفا از سنگ و آهن چند جویم

65

مکن زین بیش خواری بر دل تنگ

66

غریبی را مکش چون مار در سنگ

67

ترا پهلوی فربه نیست نایاب

68

که داری بر یکی پهلو دو قصاب

69

منم تنها چنین بر پشته مانده

70

ز ننگ لاغری ناکشته مانده

71

ز عشقت سوزم و می‌سازم از دور

72

که پروانه ندارد طاقت نور

73

از آن نزدیک تو می ناید این خاک

74

که باشد کار نزدیکان خطرناک

75

به حق آنکه یاری حق شناسم

76

که جز کشتن منه بر سر سپاسم

77

مگر کز بند غم بازم رهانی

78

که مردن به مرا زین زندگانی

79

به روز من ستاره بر میا یاد

80

به بخت من کس از مادر مزایاد

81

مرا مادر دعا کرد است گوئی

82

که از تو دور بادا هر چه جوئی

83

اگر در تیغ دوران زحمتی هست

84

چرا برد تو را ناخن مرا دست

85

و گر بی‌میل شد پستان گردون

86

چرا بخشد ترا شیر و مرا خون

87

بدان شیری که اول مادرت داد

88

که چون از جوی من شیری خوری شاد

89

کنی یادم به شیر شکرآلود

90

که دارد تشنه را شیر و شکر سود

91

به شیری چون شبانان دست گیرم

92

که در عشق تو چون طفلی به شیرم

93

به یاد آرم چو شیر خوشگواران

94

فراموشم مکن چون شیرخواران

95

گرم شیرینیی ندهی ز جامت

96

دهان شیرین همی دارم به نامت

97

چو کس جز تو ندارم یار و غمخوار

98

مرا بی‌یار و بی غمخوار مگذار

99

زبان‌تر کن بخوان این خشک لب را

100

به روز روشن آر این تیره شب را

101

به دانگی گر چه هستم با تو درویش

102

توانگر وار جان را می‌کشم پیش

103

ز دولتمندی درویش باشد

104

که بی‌سرمایه سوداندیش باشد

105

مسوز آن دل که دلدارش تو باشی

106

ز گیتی چاره کارش تو باشی

107

چو در خوبی غریب افتادی ای ماه

108

غریبان را فرو مگذار در راه

109

تو که امروز از غریبی بی نصیبی

110

بترس از محنت روز غریبی

111

طمع در زندگانی بسته بودم

112

امید اندر جوانی بسته بودم

113

از آن هر دو کنون نومید گشتم

114

بلا را خانه جاوید گشتم

115

دریغا هر چه در عالم رفیق است

116

ترا تا وقت سختی هم طریق است

117

گه سختی تن آسانی پذیرند

118

تو گوئی دست و ایشان پای گیرند

119

مخور خونم که خون خوردم ز بهرت

120

غریبم آخر ای من خاک شهرت

121

چه بد کردم که با من کینه‌جوئی

122

بد افتد گر بدی کردم نگوئی

123

خیالت را پرستش‌ها نمودم

124

و گر جرمی جز این دارم جهودم

125

مکن با یار یکدل بی‌وفائی

126

که کس با کس نکرد این ناخدائی

127

اگر بادم تو نیز ای سرو آزاد

128

سری چون بید درجنبان به این باد

129

و گر خاکم تو ای گنج خطرناک

130

زیارت خانه‌ای بر ساز ازین خاک

131

اگر نگذاری ای شمع طرازم

132

که پیهی در چراغت می‌گدارم

133

چنانم کش که دور از آستانت

134

رمیمی باشم از دست استخوانت

135

منم دراجه مرغان شب خیز

136

همه شب مونسم مرغ شب‌آویز

137

شبی خواهم که بینی زاریم را

138

سحرخیزی و شب بیداریم را

139

گر از پولاد داری دل نه از سنگ

140

ببخشائی بر این مجروح دلتنگ

141

کشم هر لحظه جوری نونو از تو

142

به یک جو بر تو ای من جوجو از تو

143

من افتاده چنین چون گاو رنجور

144

تو می‌بینی خرک می‌رانی از دور

145

کرم زین بیش کن با مرده خویش

146

مکن بیداد بر دل برده خویش

147

حقیقت دان مجازی نیست این کار

148

بکارآیم که بازی نیست این کار

149

من اندر دست تو چون کاه پستم

150

وگرنه کوه عاجز شد ز دستم

151

چو من در زور دست از کوه بیشم

152

چه باشد لشگری چون کوه پیشم

153

اگر من تیغ بر حیوان کنم تیز

154

نه شبدیزم جوی سنجد نه پرویز

155

زپرویز و ز شیرین و زفرهاد

156

همه در حرف پنجیم ای پریراد

157

چرا چون نام هر یک پنج حرفست

158

به بردن پنجه خسرو شگرفست

159

ندانم خصم را غالب‌تر از خویش

160

که در مغلوب و غالب نام من بیش

161

ولیک ادبار خود را می‌شناسم

162

وز اقبال مخالف می‌هراسم

163

هر ادباری عجب در راه دارم

164

که مقبل تر کسی بدخواه دارم

165

مبادا کس و گر چه شاه باشد

166

که او را مقبلی بدخواه باشد

167

از آن ترسم که در پیکار این کوه

168

گرو بر خصم ماند بر من اندوه

169

مرا آنکس که این پیکار فرمود

170

طلب کار هلاک جان من بود

171

در این سختی مرا شد مردن آسان

172

که جان در غصه دارم در جان

173

مرا در عاشقی کاری است مشکل

174

که دل بر سنگ بستم سنگ بر دل

175

حقیقت دان مجازی نیست این کار

176

بکار آیم که بازی نیست این کار

177

توان خود را به سختی سنگدل کرد

178

بدین سختی نه کاهن را خجل کرد

179

مرا عشقت چو موم زرد سوزد

180

دلم بر خویشتن زین درد سوزد

181

مرا گر نقره و زر نیست دربار

182

که در پایت کشم خروار خروار

183

رخ زردم کند در اشگباری

184

گهی زر کوبی و گه نقره کاری

185

ز سودای تو ای شمع جهان‌تاب

186

نه در بیداری آسوده‌ام نه در خواب

187

اگر بیدارم انده بایدم خورد

188

و گر در خوابم افزون باشدم درد

189

چو در بیداری و خواب اینچنینم

190

پناهی به ز تو خود را نه بینم

191

بیا کز مردمی جان بر تو ریزم

192

نه دیوم کاخر از مردم گریزم

193

کسی دربند مردم چون نباشد

194

که او از سنگ مردم می‌تراشد

195

تراشم سنگ و این پنهانیم نیست

196

که در پیش است در پیشانیم نیست

197

کسی را روبرو از خلق بخت است

198

که چون آیینه پیشانیش سخت است

199

بر آن کس چون ببخشد نشو خاکی

200

که دارد چون بنفشه شرمناکی

201

ز بی‌شرمی کسی کو شوخ دیده‌است

202

چو نرگس با کلاه زر کشیده‌است

203

جهان را نیست کردی پس‌تر از من

204

نه بینی هیچکس بی کس‌تر از من

205

نه چندان دوستی دارم دلاویز

206

که گر روزی بیفتم گویدم خیز

207

نه چندانم کسی در خیل پیداست

208

که گر میرم کند بالین من راست

209

منم تنها در این اندوه و جانی

210

فداکرده سری بر آستانی

211

اگر صد سال در چاهی نشینم

212

کسی جز آه خود بالا نه بینم

213

و گر گردم به کوه و دشت صد سال

214

به جز سایه کسم ناید به دنبال

215

چه سگ جانم که با این دردناکی

216

چو سگ‌داران دوم خونی و خاکی

217

سگان را در جهان جای و مرا نه

218

گیا را بر زمین پای و مرا نه

219

پلنگان را به کوهستان پناهست

220

نهنگان را به دریا جایگاهست

221

من بی‌سنگ خاکی مانده دلتنگ

222

نه در خاکم در آسایش نه در سنگ

223

چو بر خاکم نبود از غم جدائی

224

شوم در خاک تا یابم رهائی

225

مبادا کس بدین بی‌خانمانی

226

بدین تلخی چه باید زندگانی

227

به تو باد هلاکم می‌دواند

228

خطا گفتم که خاکم می‌دواند

229

چو تو هستی نگویم کیستم من

230

ده آن تست در ده چیستم من

231

نشاید گفت من هستم تو هستی

232

که آنگه لازم آید خودپرستی

233

به رفتن باز می‌کوشم چه سوداست

234

نیابم ره که پیشاهنگ دود است

235

درین منزل که پای از پویه فرسود

236

رسیدن دیر می‌بینم شدن زود

237

به رفتن مرکبم بس تیزگام است

238

ندانم جام آرامم کدام است

239

چو از غم نیستم یک لحظه آزاد

240

نخواهم هیچ کس را در جهان شاد

241

دلا دانی که دانایان چه گفتند

242

در آن دریا که در عقل سفتند

243

کسی کو را بود در طبع سستی

244

نخواهد هیچ کس را تندرستی

245

مرا عشق از کجا در خورد باشد

246

که بر موئی هزاران درد باشد

247

بدین بی روغنی مغز دماغم

248

غم دل بین که سوزد چون چراغم

249

ز من خاکستری مانده درین درد

250

به خاکستر توان آتش نهان کرد

251

منم خاکی چو باد از جای رفته

252

نشاط از دست و زور از پای رفته

253

اگر پائی بدست آرم دگربار

254

به دامن در کشم چون نقش دیوار

255

چو نقطه زیر پرگار آورم روی

256

شوم در نقش دیوار آورم روی

257

به صد دیوار سنگین پیش و پس را

258

ببندم تا نه بینم نقش کس را

259

نبندم دل دگر در صورت کس

260

از این صورت پرستیدن مرا بس

261

چو زین صورت حدیثی چند راندی

262

دل مسکین بر آن صورت فشاندی

263

چو شب روی از ولایت در کشیدی

264

سپاه روز رایت بر کشیدی

265

دگر بار آن قیامت روز شب‌خیز

266

به زخم کوه کردی تیشه را تیز

267

به شب تا روزگوهر بار بودی

268

به روزش سنگ سفتن کار بودی

269

ز بس سنگ وز بس گوهر که می‌ریخت

270

دماغش سنگ با گوهر برآمیخت

271

به گرد عالم از فرهاد رنجور

272

حدیث کوه کندن گشت مشهور

273

ز هر بقعه شدندی سنگ سایان

274

به ماندندی در او انگشت خایان

275

ز سنگ و آهنش حیران شدندی

276

در آن سرگشته سرگردان شدندی