بخش ۵۹ – افسانه آب حیوان

نظامی

بخش ۵۹ - افسانه آب حیوان

خمسهشرف نامهشمارهٔ 59
1

بیا ساقی آن جام رخشنده می

2

به کف گیر بر نغمهٔ نای و نی

3

میی کو به فتوی میخوارگان

4

کند چاره کار بیچارگان

5

چو بانگ خروس آمد از پاسگاه

6

جرس در گلو بست هارون شاه

7

دوال دهل زن در آمد به جوش

8

ز منقار مرغان برآمد خروش

9

پرستش کنان خلق برخاستند

10

پرستشگری را بیاراستند

11

شه از خواب دوشینه سر برگرفت

12

نیایش گری کردن از سر گرفت

13

به نیکی ز نیکی دهش یاد کرد

14

بدان پرورش عالم آباد کرد

15

چو آورد شرط پرستش بجای

16

به شغل می‌و مجلس آورد رای

17

گهی خورد می‌با نواهای رود

18

گهی داد بر نیک عهدان درود

19

به گلگون می تازه همچون گلاب

20

ز سر درد می‌برد و از مغز تاب

21

در لهو بگشاد بر همدمان

22

ز در دور غوغای نامحرمان

23

سخن می‌شد از هر دری در نهفت

24

کس افسانه‌ای بی شگفتی نگفت

25

یکی قصه کرد از خراسان و غور

26

کز آنجا توان یافتن زر و زور

27

یکی از سپاهان و ری کرد یاد

28

که گنج فریدون از آنجا گشاد

29

یکی داستان زد ز خوارزم و چین

30

که مشگش چنانست و دیبا چنین

31

یکی گفت قیصور به زین دیار

32

که کافور و صندل دهد بی شمار

33

یکی گفت هندوستان بهترست

34

که هیمش همه عود و گل عنبرست

35

در آن انجمن بود پیری کهن

36

چو نوبت بدو آمد آخر سخن

37

همیدون زبان بر شگفتی گشاد

38

چو دیگر بزرگان زمین بوسه داد

39

که از هر سواد آن سیاهی بهست

40

که آبی درو زندگانی دهست

41

به گنج گران عمر خود بر مسنج

42

که خاکست پر گنج و حمال گنج

43

چو خواهی که یابی بسی روزگار

44

سر از چشمه زندگانی بر آر

45

شدند انجمن با سرافکندگی

46

که چون در سیاهی بود زندگی

47

سکندر بدو گفت کای نیک‌مرد

48

مگر کان سیاهی بر آن آب خورد

49

سواد حروفیست دست آزمای

50

همان آب او معنی جان‌فزای

51

وگرنه که بیند زمینی سیاه

52

همان چشمه کز مرگ دارد نگاه

53

دگر باره پیر جهان‌دیده گفت

54

که بیرون از این رمزهای نفهت

55

حجابیست در زیر قطب شمال

56

درو چشمه‌ای پاک از آب زلال

57

حجابی که ظلمات شد نام او

58

روان آب حیوان از آرام او

59

هر آنکس کزان آب حیوان خورد

60

ز حیوان خوران جهان جان برد

61

وگر باورت ناید از من سخن

62

بپرس از دگر زیرکان کهن

63

ملک را ز تشویش آن گفتگوی

64

پدید آمد اندیشهٔ جستجوی

65

بپرسید از او کان سیاهی کجاست

66

نماینده بنمود کز دست راست

67

ز ما تا بدان بوم راه اندکیست

68

ازین ره که پیمودی از ده یکیست

69

چو شه دید کان چشمهٔ خوشگوار

70

به ظلمت توان یافتن صبح وار

71

در بارگه سوی ظلمات کرد

72

به رفتن سپه را مراعات کرد

73

چو شد منزلی چند و در کار دید

74

ز لشگر بسی خلق بیمار دید

75

جهانی روان بود لشگرگهش

76

جهانی دگر خاص بر درگهش

77

ز بازار لشگر در آن کوچگاه

78

به بازار محشر همی ماند راه

79

سوی شیر مرغ از عنان تافتند

80

به بازار لشگر گهش یافتند

81

به هر خشکساری که خسرو رسید

82

ببارید باران گیا بردمید

83

پی خضر گفتی در آن راه بود

84

همانا که خود خضر با شاه بود

85

ز بسیاری لشگر اندیشه کرد

86

صبوری در آن تاختن پیشه کرد

87

یکی غارگه بود نزدیک دشت

88

که لشگرگه خسرو آنجا گذشت

89

بنه هر چه با خود گران داشتند

90

به نزدیک آن غار بگذاشتند

91

از آن جمع کانجای شد جای گیر

92

شد آن بوم ویران عمارت پذیر

93

بن غار خواندش نگهبان دشت

94

به نام آن بن غار بلغار گشت

95

کسانی که سالار آن کشورند

96

رهی زاده شاه اسکندرند

97

چو شه دید کان لشگر بی قیاس

98

دران ره نباشند منزل شناس

99

تنی چند بگزید عیاروش

100

کماندار و سختی کش و سخت کش

101

دلیر و تنومند و سخت استخوان

102

شکیبنده و زورمند و جوان

103

بفرمود تا هیچ بیمار و پیر

104

نگردد دران راه جنبش پذیر

105

که پیر کهن کو بود سالخورد

106

ز دشواری منزل آمد به درد

107

نشستند پیران جوانان شدند

108

ره دور بیراه دانان شدند

109

جهان خسرو از مردم آن دیار

110

طلب کرد کارآگهی هوشیار

111

به ره بردن لشگرش پیش داشت

112

دو منزل به هر منزلی می‌گذاشت

113

همه توشهٔ ره ز شیرین و شور

114

روان کرد بر بیسراکان بور

115

دو اسبه سپه سوی ظلمات راند

116

بر آن ماندگان نایبی برنشاند

117

به اندرز گفتن همه گفتنی

118

که جائی چنین هست ناخفتنی

119

چو یک ماهه ره رفت سوی شمال

120

گذرگاه خورشید را گشت حال

121

ز قطب فلک روشنائی نمود

122

برآمد فرو شد به یک لحظه بود

123

خط استوا بر افق سرنهاد

124

میانجی به قطب شمال اوفتاد

125

به جائی رسیدند کز آفتاب

126

ندیدند بیش از خیالی به خواب

127

سوی عطفگاه زمین تاختند

128

در آن سایبان رایت افراختند

129

زمین از هوا روشنائی ربود

130

حجاب سیاهی سیاست نمود

131

ز یکسو سیاهی براندود حرف

132

دگر سو گذر بست دریای ژرف

133

همی برد ره رهبر هوشمند

134

به یکسو ز پرگار چرخ بلند

135

چو گشت اندک اندک ز پرگار دور

136

به هر دوریی دورتر گشت نور

137

چنین تا گذرگه به جائی رسید

138

که یکباره شد روشنی ناپدید

139

سیاهی پدید آمد از کنج راه

140

جهان خوش نباشد که گردد سیاه

141

فرو ماند خسرو که تدبیر چیست

142

نمایندهٔ رسم این راه کیست

143

سگالش نمودند کارآگهان

144

که هست این سیاهی حجابی نهان

145

درون رفت شاید بهر سان که هست

146

به باز آمدن ره که آرد بدست

147

به چاره‌گری هر کسی می‌شتافت

148

به سامان چاره کسی ره نیافت

149

چو آمد شب آن نیم روشن دیار

150

سیه مشک بر عود کرد اختیار

151

برآشفت گردون چو زنجیریی

152

به زنگی بدل گشت کشمیریی

153

شد آن راه از موی باریک‌تر

154

ز تاریکی شام تاریک‌تر

155

به بنگاه خود هر کسی رفت باز

156

در اندیشه آن شغل را چاره ساز

157

نبرده جوانی جوانمرد بود

158

که روشن دلش مهر پرورد بود

159

پدر داشت پیری نود ساله‌ای

160

ز رنج تنش هر زمان ناله‌ای

161

در آن روز اول که فرمود شاه

162

که ناید ز پیران کسی سوی راه

163

جوانمرد بود از پدر ناشکیب

164

چو بیمار نالنده از بوی سیب

165

نگهداشت آن پیر فرتوت را

166

چو دیگر کسان سرخ یاقوت را

167

به صندوق زادش نهان کرده بود

168

به نرخ ره آوردش آورده بود

169

دران شب که از رای برگشتگی

170

درآمد به اندیشه سرگشتگی

171

جوان آن در بسته را باز کرد

172

وزین در سخن با وی آغاز کرد

173

کز این آمدن شه پشیمان شدست

174

ز سختی کشی سست پیمان شدست

175

ز تاریکی آمد دلش را هراس

176

که هنجار خود را نداند قیاس

177

تواند درون رفت بی رهنمون

178

برون آمدن را نداند که چون

179

جوانمرد را پیر دیرینه گفت

180

که هست اندرین پرده رازی نهفت

181

چو هنگام رفتن رسد شاه را

182

بدان تا برون آورد راه را

183

یکی مادیان بایدش تندرست

184

که زادن همان باشد او را نخست

185

چو زاده شود کره باد پای

186

سرش باز برند حالی بجای

187

همانجا که باشد بریده سرش

188

نپوشند تا بنگرد مادرش

189

دل مادیان زو بتاب آورند

190

وزانجا به رفتن شتاب آورند

191

چو آید گه بازگشتن ز راه

192

بود مادیان پیشرو در سپاه

193

به پویه سوی کره نغز خویش

194

برون آورد ره به هنجار پیش

195

از آن راه بی رهنمون آمدن

196

بدین چاره شاید برون آمدن

197

جوان کاین حکایت شنید از پدر

198

به چاره گری رشته را یافت سر

199

سحرگه که مشگین پرند طراز

200

به دیبای عودی بدل گشت باز

201

شهنشاه بنشست با انجمن

202

به رفتن شده هر یکی رای زن

203

ز هر گونه‌ای چاره می ساختند

204

دگر سان فسونی برانداختند

205

شه افسون کس را خریدار نی

206

در چاره بر کس پدیدار نی

207

جوان خردمند آهسته رای

208

سخن راند از اندیشهٔ رهنمای

209

حدیثی که از پیر دانا شنید

210

به چاره گری کرد با شه پدید

211

چو بشنید شه دل‌پذیر آمدش

212

به نزد خرد جایگیر آمدش

213

بدو گفت کای زاد مرد جوان

214

چنین رای از خود زدن چون توان

215

تو این دانش از خود نیندوختی

216

بگو راست تا از که آموختی

217

اگر گفتی آماده گشتی به گنج

218

وگرنه ز کج گفتن آیی به رنج

219

جوان گفت اگر زینهارم دهی

220

کنم محمل از بار آوخ تهی

221

شهنشه چو فرمود روز نخست

222

که ناید به ره پیر ناتندرست

223

پدر داشتم پیر دیرینه سال

224

ز گردون بسی یافته گو شمال

225

من از شفقت پیر بابای خویش

226

فراموش کردم محابای خویش

227

به پوشیدگی با خود آوردمش

228

نه بد بود اگر چه بد آوردمش

229

سخنهای ره رفتن شاه دوش

230

رسانیدم او را یکایک به گوش

231

به تعلیم او دل برافروختم

232

چنین چاره‌ای زو درآموختم

233

شه از رای آن رهنمون در نهفت

234

بر افروخت وین نکته نغز گفت

235

جوان گر چه شاه دلیران بود

236

گه چاره محتاج پیران بود

237

کدو گر به نو شاخ بازی کند

238

به شاخ کهن سرفرازی کند

239

جوان گر به دانش بود بی نظیر

240

نیاز آیدش هم به گفتار پیر

241

درین گفتگو بود شاه جهان

242

که آن مرد وحشی ز در ناگهان

243

درآمد درآورد نزدیک شاه

244

یکی پشته وار از سمور سیاه

245

ازو هر یک از قندزی تام‌تر

246

به جوهر یک از یک به اندام‌تر

247

چو شه نزل او را خریدار گشت

248

دگر ره ز شه ناپدیدار گشت

249

به تاریکی اندر نهان کرد رخت

250

عجب ماند شه اندران کار سخت

251

به اندیشهٔ روشنائی نمای

252

دو اسبه سوی ظلمت آورد رای

253

بفرمود تا مادیانی چو باد

254

کز آبستنی باشدش وقت زاد

255

بیارند از آن گونه کان پیر گفت

256

شود زادهٔ باد با خاک جفت

257

چو کردند کاری که فرمود شاه

258

سوی آب حیوان گرفتند راه