بخش ۵ – در سابقهٔ نظم شرفنامه

نظامی

بخش ۵ - در سابقهٔ نظم شرفنامه

خمسهشرف نامهشمارهٔ 5
1

شبی چون سحر زیور آراسته

2

به چندین دعای سحر خواسته

3

ز مهتاب روشن جهان تابناک

4

برون ریخته نافه از ناف خاک

5

تهی گشته بازار خاک از خروش

6

ز بانگ جرسها بر آسوده گوش

7

رقیبان شب گشته سرمست خواب

8

فرو برده سر صبح صادق به آب

9

من از شغل گیتی بر افشانده دست

10

به زنجیر فکرت شده پای بست

11

گشاده دل و دیده بر دوخته

12

به ره داشتن خاطر افروخته

13

که چون بایدم مطرحی ساختن

14

شکاری در آن مطرح انداختن

15

فکنده سرین را سراسیمه‌وار

16

چو بالین گوران به گوران نگار

17

سرم بر سرم زانو آورده جای

18

زمین زیر سر آسمان زیرپای

19

قراری نه در رقص اعضای من

20

سر من شده کرسی پای من

21

به جولان اندیشهٔ ره نورد

22

ز پهلو به پهلو شده گرد گرد

23

تن خویش در گوشه بگذاشته

24

به صحرای جان توشه برداشته

25

گه از لوح ناخوانده عبرت پذیر

26

گه از صحف پیشینگان درس گیر

27

چو شمع آتش افتاده در باغ من

28

شده باغ من آتشین داغ من

29

گدازنده چون موم در آفتاب

30

به مومی چنین بسته بر دیده خواب

31

مگر جاودان از من آموختند

32

که از موم خود خواب را دوختند

33

در آن رهگذرهای اندیشناک

34

پراکنده شد بر سرم مغز پاک

35

درآمد به من خوابی از جوش مغز

36

در آن خواب دیدم یکی باغ نغز

37

کز آن باغ رنگین رطب چیدمی

38

و زو دادمی هر که را دیدمی

39

رطب چین درآمد ز نوشینه خواب

40

دماغی پرآتش دهانی پرآب

41

برآورده مؤذن به اول قنوت

42

که سبحان حی الذی لایموت

43

برآمد زمن نالهٔ ناگهی

44

کز اندیشه پر گشتم از خود تهی

45

چو صبح سعادت برآمد پگاه

46

شدم زنده چون باد در صبحگاه

47

شب افروز شمعی برافروختم

48

وز اندیشه چون شمع می‌سوختم

49

دلم با زبان در سخن پروری

50

چو هاروت و زهره به افسونگری

51

که بی شغل چندین نباید نشست

52

دگر باره طرزی نو آرم بدست

53

نوائی غریب آورم در سرود

54

دهم جان پیشینگان را درود

55

برآرم چراغی ز پروانه‌ای

56

درختی برآرایم از دانه‌ای

57

که هر که افکند میوه‌ای زان درخت

58

نشاننده را گوید ای نیک بخت

59

به شرطی که مشتی فرومایگان

60

ندزدند کالای همسایگان

61

گرفتم سرتیز هوشان منم

62

شهنشاه گوهر فروشان منم

63

همه خوشه چینند و من دانه‌کار

64

همه خانه پرداز و من خانه‌دار

65

برین چار سو چون نهم دستگاه

66

که ایمن نباشم ز دزدان راه

67

که دارد دکانی در این چار سو

68

که رخنه ندارد ز بسیار سو

69

چو دریا چرا ترسم از قطره دزد

70

که ابرم دهد بیش ازان دست مزد

71

اگر برفروزی چو مه صد چراغ

72

ز خورشید باشد برو نام داغ

73

شنیدم که رندی جگر تافته

74

درستی کهن داشت نو یافته

75

شنید از دبیران دینار سنج

76

که زر زر کشد در جهان گنج گنج

77

به بازار شد تا به زر زر کشد

78

به یک مغربی مغربی درکشد

79

به دکان گوهر فروشی رسید

80

که زر بیشتر زان به یک جا ندید

81

فرو ریخته زر یک انبان چست

82

قراضه قراضه درستا درست

83

به امید آن گنج دیوار بست

84

برانداخت دینار خود را ز دست

85

چو دینارش از دست پرواز کرد

86

سوی گنج صراف سر باز کرد

87

فروماند مرد از زر انگیختن

88

وز آن یک عدد درصد آمیختن

89

به زاری نمود از پی زر خروش

90

بنالید در مرد جوهر فروش

91

که از ملک دنیا به چندین درنگ

92

درستی زر آورده بودم به چنگ

93

شنیدم نه از زیرکی ز ابلهی

94

که زر زر کشد چون برابر نهی

95

به گنجینهٔ این دکان تاختم

96

زر خود برابر برانداختم

97

مگر گردد آن زر بدین ریخته

98

خود این زر بدان زر شد آمیخته

99

بخندید صراف آزاد مرد

100

وز آمیزش زر بدو قصه کرد

101

که بسیار ناید براندکی

102

یکی بر صد آید نه صد بر یکی

103

بران کس که شد دزد بنگاه من

104

بسست این مثل شحنهٔ راه من

105

بسا آسیا کوغریوان بود

106

چو بینند مزدور دیوان بود

107

ز دزدان مرا بس شد این دست مزد

108

که بر من نیارند زد بانگ دزد

109

سیاهان که تاراج ره می‌کنند

110

به دزدی جهان را سیه می‌کنند

111

به روز آتشی برنیارند گرم

112

که دارد همی دیده از دیده شرم

113

دبیران نگر تا بروز سپید

114

قلم چون تراشند از مشک بید

115

نهان مرا آشکارا برند

116

ز گنجه است اگر تا بخارا برند

117

نخرند کالا که پنهان بود

118

که کالای دزدیده ارزان بود

119

ولیکن چو غیب آشکارا شود

120

دل دوستان بی مدارا شود

121

اگر دزد برده ندارد نفیر

122

بود دزد خود شحنهٔ دزدگیر

123

به ارمن گذارم که خود روزگار

124

به هر نیک و بد باشد آموزگار

125

ترازوی گردون گردش بسیچ

126

نماند و نماند نسنجیده هیچ