بخش ۵ – در معراج

نظامی

بخش ۵ - در معراج

خمسهمخزن الاسرارشمارهٔ 5
1

نیم شبی کان ملک نیمروز

2

کرد روان مشعل گیتی فروز

3

نه فلک از دیده عماریش کرد

4

زهره و مه مشعله داریش کرد

5

کرد رها در حرم کاینات

6

هفت خط و چار حد و شش جهات

7

روز شده با قدمش در وداع

8

زامدنش آمده شب در سماع

9

دیده اغیار گران خواب گشت

10

کو سبک از خواب عنان تاب گشت

11

با قفس قالب ازین دامگاه

12

مرغ دلش رفته به آرامگاه

13

مرغ پر انداخته یعنی ملک

14

خرقه در انداخته یعنی فلک

15

مرغ الهیش قفس پر شده

16

قالبش از قلب سبکتر شده

17

گام به گام او چو تحرک نمود

18

میل به میلش به تبرک ربود

19

چون دو جهان دیده بر او داشتند

20

سر ز پی سجده فرو داشتند

21

پایش ازان پایه که سر پیش داشت

22

مرحله بر مرحله صد بیش داشت

23

رخش بلند آخورش افکند پست

24

غاشیه را بر کتف هر که هست

25

بحر زمین کان شد و او گوهرش

26

برد سپهر از پی تاج سرش

27

گوهر شب را به شب عنبرین

28

گاو فلک برد ز گاو زمین

29

او ستده پیشکش آن سفر

30

از سرطان تاج و زجوزا کمر

31

خوشه کزو سنبل‌تر ساخته

32

سنبله را بر اسد انداخته

33

تا شب او را چه قدر قدر هست

34

زهره شب سنج ترازو به دست

35

سنگ ورا کرده ترازو سجود

36

زانکه به مقدار ترازو نبود

37

ریخته نوش از دم سیسنبری

38

بر دم این عقرب نیلوفری

39

چون ز کمان تیر شکر زخمه ریخت

40

زهر ز بزغاله خوانش گریخت

41

یوسف دلوی شده چون آفتاب

42

یونس حوتی شده چون دلو آب

43

تا به حمل تخت ثریا زده

44

لشگر گل خیمه به صحرا زده

45

از گل آن روضه باغ رفیع

46

ربع زمین یافته رنگ ربیع

47

عشر ادب خوانده ز سبع سما

48

عذر قدم خواسته از انبیا

49

ستر کواکب قدمش میدرید

50

سفت ملایک علمش میکشید

51

ناف شب آکنده ز مشک لبش

52

نعل مه افکنده سم مرکبش

53

در شب تاریک بدان اتفاق

54

برق شده پویه پای براق

55

کبک وش آن باز کبوتر نمای

56

فاخته‌رو گشت بفر همای

57

سدره شده صد ره پیراهنش

58

عرش گریبان زده در دامنش

59

شب شده روز اینت نهاری شگرف

60

گل شده سرو اینت بهاری شگرف

61

زان گل و زان نرگس کانباغ داشت

62

نرگس او سرمه مازاغ داشت

63

چون گل ازین پایه فیروزه فرش

64

دست به دست آمد تا ساق عرش

65

همسفرانش سپر انداختند

66

بال شکستند و پر انداختند

67

او بتحیر چو غریبان راه

68

حلقه زنان بر در آن بارگاه

69

پرده نشینان که درش داشتند

70

هودج او یکتنه بگذاشتند

71

رفت بدان راه که همره نبود

72

این قدمش زانقدم آگه نبود

73

هر که جز او بر در آن راز ماند

74

او هم از آمیزش خود باز ماند

75

بر سر هستی قدمش تاج بود

76

عرش بدان مائده محتاج بود

77

چون به همه حرق قلم در کشید

78

ز آستی عرش علم برکشید

79

تا تن هستی دم جان می‌شمرد

80

خواجه جان راه به تن می‌سپرد

81

چون بنه عرش به پایان رسید

82

کار دل و جان به دل و جان رسید

83

تن به گهر خانه اصلی شتافت

84

دیده چنان شد که خیالش نیافت

85

دیده که نور ازلی بایدش

86

سر به خیالات فرو نایدش

87

راه قدم پیش قدم در گرفت

88

پرده خلقت زمیان برگرفت

89

کرد چو ره رفت زغایت فزون

90

سر ز گریبان طبیعت برون

91

همتش از غایت روشن دلی

92

آمده در منزل بی منزلی

93

غیرت ازین پرده میانش گرفت

94

حیرت ازان گوشه عنانش گرفت

95

پرده در انداخته دست وصال

96

از در تعظیم سرای جلال

97

پای شد آمد بسر انداخته

98

جان به تماشا نظر انداخته

99

رفت ولی زحمت پائی نداشت

100

جست ولی رخصت جائی نداشت

101

چون سخن از خود به در آمد تمام

102

تا سخنش یافت قبول سلام

103

آیت نوری که زوالش نبود

104

دید به چشمی که خیالش نبود

105

دیدن او بی عرض و جوهرست

106

کز عرض و جوهر از آنسو ترست

107

مطلق از آنجا که پسندیدنیست

108

دید خدا را و خدا دیدنیست

109

دیدنش از دیده نباید نهفت

110

کوری آنکس که بدیده نگفت

111

دید پیمبر نه به چشمی دگر

112

بلکه بدین چشم سر این چشم سر

113

دیدن آن پرده مکانی نبود

114

رفتن آن راه زمانی نبود

115

هر که در آن پرده نظرگاه یافت

116

از جهت بی جهتی راه یافت

117

هست ولیکن نه مقرر بجای

118

هر که چنین نیست نباشد خدای

119

کفر بود نفی ثباتش مکن

120

جهل بود وقف جهاتش مکن

121

خورد شرابی که حق آمیخته

122

جرعه آن در گل ما ریخته

123

لطف ازل با نفسش همنشین

124

رحمت حق نازکش او نازنین

125

لب به شکر خنده بیاراسته

126

امت خود را به دعا خواسته

127

همتش از گنج توانگر شده

128

جمله مقصود میسر شده

129

پشت قوی گشته از آن بارگاه

130

روی درآورد بدین کارگاه

131

زان سفر عشق نیاز آمده

132

در نفسی رفته و باز آمده

133

ای سخنت مهر زبانهای ما

134

بوی تو جانداروی جانهای ما

135

دور سخا را به تمامی رسان

136

ختم سخن را به نظامی رسان