بخش ۶۰ – رفتن اسکندر به ظلمات

نظامی

بخش ۶۰ - رفتن اسکندر به ظلمات

خمسهشرف نامهشمارهٔ 60
1

بیا ساقی آن خاک ظلمات رنگ

2

بجوی و بیار آب حیوان به چنگ

3

بدان آب روشن نظر کن مرا

4

وزین زندگی زنده‌تر کن مرا

5

درین فصل فرخ ز نو تا کهن

6

ز تاریخ دهقان سرایم سخن

7

گزارنده دهقان چنین درنوشت

8

که اول شب ازماه اردی بهشت

9

سکندر به تاریکی آورد رای

10

که خاطر ز تاریکی آید بجای

11

نبینی کزین قفل زرین کلید

12

به تاریکی آرند جوهر پدید

13

کسی کاب حیوان کند جای خویش

14

سزد گر حجابی برآرد ز پیش

15

نشینندهٔ حوضهٔ آبگیر

16

ز نیلی حجابی ندارد گزیر

17

سکندر چو آهنگ ظلمات کرد

18

عنایت به ترک مهمات کرد

19

عنان کرد سوی سیاهی رها

20

نهان شد چو مه در دم اژدها

21

چنان داد فرمان در آن راه نو

22

که خضر پیمبر بود پیشرو

23

شتابنده خنگی که در زیر داشت

24

بدو داد کو زهره شیر داشت

25

بدان تا بدان ترکتازی کند

26

سوی آب‌خور چاره سازی کند

27

یکی گوهرش داد کاندر مغاک

28

به آب آزمودن شدی تابناک

29

بدو گفت کاین راه را پیش و پس

30

تویی پیش‌رو نیست پیش از تو کس

31

جریده به هرسو عنان تاز کن

32

به هشیار مغزی نظر باز کن

33

کجا آب حیوان برآرد فروغ

34

که رخشنده گوهر نگوید دروغ

35

بخور چون تو خوردی به نیک اختری

36

نشان ده مرا تا ز من برخوری

37

به فرمان او خضر خضرا خرام

38

به آهنگ پیشینه برداشت گام

39

ز هنجار لشگر به یک سو فتاد

40

نظرها به همت ز هر سو گشاد

41

چو بسیار جست آب را در نهفت

42

نمی شد لب تشنه با آب جفت

43

فروزنده گوهر ز دستش بتافت

44

فرو دید خضر آنچه می جست یافت

45

پدید آمد آن چشمهٔ سیم رنگ

46

چو سیمی که پالاید از ناف سنگ

47

نه چشمه که آن زین سخن دور بود

48

وگر بود هم چشمهٔ نور بود

49

ستاره چگونه بود صبحگاه

50

چنان بود اگر صبح باشد پگاه

51

به شب ماه ناکاسته چون بود

52

چنان بود اگر مه به افزون بود

53

ز جنبش نبد یک دم آرام گیر

54

چو سیماب بردست مفلوج پیر

55

ندانم که از پاکی پیکرش

56

چو مانندگی سازم از جوهرش

57

نیاید ز هر جوهر آن نور و تاب

58

هم آتش توان خواند یعنی هم آب

59

چو با چشمهٔ خضر آشنائی گرفت

60

بدو چشم او روشنایی گرفت

61

فرود آمد و جامه برکند چست

62

سر و تن بدان چشمهٔ پاک شست

63

وزو خورد چندانکه بر کار شد

64

حیات ابد را سزاوار شد

65

همان خنگ را شست و سیراب کرد

66

می ناب در نقرهٔ ناب کرد

67

نشست از بر خنگ صحرا نورد

68

همی داشت دیده بدان آب خورد

69

که تا چون شه آید به فرخنگی

70

بگوید که هان چشمهٔ زندگی

71

چو در چشمه یک چشم زد بنگرید

72

شد آن چشمه از چشم او ناپدید

73

بدانست خضر از سر آگهی

74

که اسکندر از چشمه ماند تهی

75

ز محرومی او نه از خشم او

76

نهان گشت چون چشمه از چشم او

77

در این داستان رومیان کهن

78

به نوعی دگر گفته‌اند این سخن

79

که الیاس با خضر همراه بود

80

در آن چشمه کو بر گذرگاه بود

81

چوبا یکدگر هم درود آمدند

82

بدان آب چشمه فرود آمدند

83

گشادند سفره بران چشمه سار

84

که چشمه کند خورد را خوشگوار

85

بران نان کو بویاتر از مشک بود

86

نمک یافته ماهیی خشک بود

87

ز دست یکی زان دو فرخ همال

88

درافتاد ماهی در آب زلال

89

بسیچنده در آب پیروزه رنگ

90

بسیچید تا ماهی آرد به چنگ

91

چو ماهی به چنگ آمدش زنده بود

92

پژوهنده را فال فرخنده بود

93

بدانست کان چشمهٔ جان فرای

94

به آب حیات آمدش رهنمای

95

بخورد آب حیوان به فرخندگی

96

بقای ابد یافت در زندگی

97

همان یار خود را خبردار کرد

98

که او نیز خورد آب ازان آب خورد

99

شگفتی نشد کاب حیوان گهر

100

کند ماهی مرده را جانور

101

شگفتی در آن ماهی مرده بود

102

که بر چشمهٔ زندگی ره نمود

103

ز ماهی و آن آب گوهر فشان

104

دگر داد تاریخ تازی نشان

105

که بود آب حیوان دگر جایگاه

106

مجوسی و رومی غلط کرد راه

107

گر آبیست روشن در این تیره خاک

108

غلط کردن آبخوردش چه باک

109

چو الیاس و خضر آب‌خور یافتند

110

از آن تشنگان روی برتافتند

111

ز شادابی کام آن سرگذشت

112

یکی شد به دریا یکی شد به دشت

113

ز یک چشمه رویا شده دانه شان

114

دو چشمه شده آسیا خانه شان

115

سکندر به امید آب حیات

116

همی کرد در رنج و سختی ثبات

117

سر خویش را سبزی از چشمه جست

118

که سیراب‌تر سبزی از چشمه رست

119

چهل روز در جستن چشمه راند

120

بر او سایه نفکند و در سایه ماند

121

مگر کرمیی در دل تنگ داشت

122

که بر چشمه و سایه آهنگ داشت

123

ز چشمه نه سایه رسد بلکه نور

124

ولی کم بود چشمه از سایه دور

125

اگر چشمه با سایه بودی صواب

126

کجا سایه با چشمهٔ آفتاب

127

چو چشمه ز خورشید شد خوشگوار

128

چرا زیرسایه شدآن چشمه سار

129

بلی چشمه را سایه بهتر ز گرد

130

کزان هست شوریده زین هست سرد

131

فرو ماند خسرو در آن سایگاه

132

چو سایه شده روز بر وی سیاه

133

به امید آن کاب حیوان خورد

134

که هر کس که بینی غم جان خورد

135

از آن ره که او عمر پرداز گشت

136

چو نومید شد عاقبت بازگشت

137

در آن غم که تدبیر چون آورد

138

کز آن سایه خود را برون آورد

139

سروشی در آن راهش آمد به پیش

140

بمالید بر دست او دست خویش

141

جهان گفت یکسر گرفتی تمام

142

نئی سیر مغز از هوسهای خام

143

بدو داد سنگی کم از یک پشیز

144

که این سنگرا دار با خود عزیز

145

در آن کوش از این خانهٔ سنگ بست

146

که همسنگ این سنگی آری بدست

147

همانا کز آشوب چندین هوس

148

به هم سنگ او سیر گردی و بس

149

ستد سنگ ازو شهریار جهان

150

سپارندهٔ سنگ از او شد نهان

151

شتابنده می شد در آن تیرگی

152

خطر در دل و در نظر خیرگی

153

یکی هاتف از گوشه آواز داد

154

که روزی به هر کس خطی باز داد

155

سکندر که جست آب حیوان ندید

156

نجسته به خضر آب حیوان رسید

157

سکندر به تاریکی آرد شتاب

158

ره روشنی خضر یابد بر اب

159

به حلوا پزی صد کس آتش کند

160

به حلوا دهان را یکی خوش کند

161

دگر هاتفی گفت کای اهل روم

162

فروزنده ریگیست این ریگ بوم

163

پشیمان شود هر که بردارش

164

پشیمان‌تر آنکس که بگذاردش

165

ازان هر کس افکند در رخت خویش

166

به اندازهٔ طالع و بخت خویش

167

شگفتی بسی دید شه در نهفت

168

که نتوان ازان ده یکی باز گفت

169

حدیث سرافیل و آوای صور

170

نگفتم که ده میشد از راه دور

171

چو گوینده دیگر آن کان گشاد

172

اساسی دگر باره نتوان نهاد

173

چو با چشمه شه آشنائی نیافت

174

سوی چشمهٔ روشنایی شتافت

175

سپه نیز بر حکم فرمان شاه

176

به باز آمدن برگرفتند راه

177

همان پویه در راه نوشد که بود

178

همان مادیان پیشرو شد که بود

179

چهل روز دیگر چو رفت از شمار

180

پدید آمد آن تیرگی را کنار

181

برون آمد از زیر ابر آفتاب

182

ز بی آبی اندام خسرو در آب

183

دوید از پس آنچه روزی نبود

184

چو روزی نباشد دویدن چه سود

185

به دنبال روزی چه باید دوید

186

تو بنشین که خود روزی آید پدید

187

یکی تخم کارد یکی بدرود

188

همایون کسی کاین سخن بشنود

189

نشاید همه کشتن از بهر خویش

190

که روزی خورانند از اندازه بیش

191

ز باغی که پیشینگان کاشتند

192

پس آیندگان میوه برداشتند

193

چو کشته شد از بهر ما چند چیز

194

ز بهر کسان ما بکاریم نیز

195

چو در کشت و کار جهان بنگریم

196

همه ده کشاورز یکدیگریم