بخش ۶۱ – بیرون آمدن اسکندر از ظلمات

نظامی

بخش ۶۱ - بیرون آمدن اسکندر از ظلمات

خمسهشرف نامهشمارهٔ 61
1

بیا ساقی آن می‌که او دلکشست

2

به من ده که می در جوانی خوشست

3

مگر چون بدان می دهان تر کنم

4

بدو بخت خود را جوان‌تر کنم

5

چو بیداری بخت شد رهنمون

6

ز تاریکی آمد سکندر برون

7

چنان رهبری کردش آن مادیان

8

که نامد چپ و راستی در میان

9

بر آن خط که روز نخستین گذشت

10

چو پرگار بود آخرش بازگشت

11

چو اقبال شد شاه را کارساز

12

به روشن جهان ره برون برد باز

13

سوی لشگر آمد عنان تافته

14

مرادی طلب کرده نایافته

15

نیفتاد از ان تاب در تافتن

16

که روزی به قسمت توان یافتن

17

نرنجید اگر ره به حیوان نبرد

18

که در راه حیوان چو حیوان نمرد

19

چو اندوهی آمد مشو ناسپاس

20

ز محکم‌تر اندوهی اندر هراس

21

برهنه ز صحرا به صحرا شدن

22

به از غرقه در آب دریا شدن

23

برنجد سر از درد سرهای سخت

24

نه زانسان که از زخم شمشیر و لخت

25

بسی کار کز کار مشکل‌تر است

26

تن آسان کسی کو قوی دل‌تر است

27

چو دیدند لشگر ره آورد خویش

28

نهادند سنگ ره آورد پیش

29

همه سنگها سرخ یاقوت بود

30

کزو دیده را روشنی قوت بود

31

یکی را ز کم گوهری دل به درد

32

یکی را ز بی گوهری باد سرد

33

پشیمان شد آنکس که باقی گذاشت

34

پشمیان‌تر آنکس که خود برنداشت

35

چو آسود روزی دو شاه از شتاب

36

ستد داد دیرینه از خورد و خواب

37

به یاد آمدش حال آن سنگ خرد

38

که پنهان بدو آن فرشته سپرد

39

ترازو طلب کرد و کردش عیار

40

ز بسیار سنگین فزون بود بار

41

ز مثقال بیش آمد از من گذشت

42

بسی سنگ پرداخت از کوه و دشت

43

به صد مرد گپانی افراختند

44

درو سنگ و هم‌سنگش انداختند

45

فزون آمد از وزن صد پاره کوه

46

ز بر سختنش هر کس آمد ستوه

47

شنیدم که خضر آمد از دورو گفت

48

که این سنگ را خاک سازید جفت

49

کفی خاک با او چو کردند یار

50

به هم سنگیش راست آمد عیار

51

شه آگاه شد زان نمودار نغز

52

که خاکست و خاکش کند سیر مغز

53

یکی روز با خاصگان سپاه

54

چو مینو یکی مجلس آراست شاه

55

کمر بر کلاه فریدون کشید

56

سر تخت بر تاج گردون کشید

57

غلامان زرین کمر گرد تخت

58

چو سیمین ستون گرد زرین درخت

59

همه تاجداران روی زمین

60

در آن پایه چون سایه زانو نشین

61

ز هر شیوه‌ای کان بود دلپذیر

62

سخن می‌شد از گردش چرخ پیر

63

ز تاریکی و آب حیوان بسی

64

سخن در سخن می‌شد از هر کسی

65

که گر زیر تاریکی آن آب هست

66

شتابنده را چون نیاید بدست

67

وگر نیست آن آب در تیره خاک

68

چرا نامش از نامها نیست پاک

69

درین باره میشد سخنهای نغز

70

کزو روشنائی درآید به مغز

71

ز پیران آن مرز بیگانه بوم

72

چنین گفت پیری به دارای روم

73

که شاه جهانگیر آفاق گرد

74

که چون آسمان شد ولایت نورد

75

گر از بهر آن جوید آب حیات

76

که از پنجهٔ مرگ یابد نجات

77

در این بوم شهریست آباد و بس

78

که هرگز نمیرد در او هیچکس

79

کشیده در آن شهر کوهی بلند

80

شده مردم شهر ازو شهر بند

81

بهر مدتی بانگی آید ز کوه

82

که آید نیوشنده را زان شکوه

83

بخواند ز مردم یکی را به نام

84

که خیز ای فلان سوی بالا خرام

85

نیوشنده زان بانگ فرمان پذیر

86

نگردد یکی لحظه آرام گیر

87

ز پستی کند سوی بالا شتاب

88

بپرسندگان زو نیاید جواب

89

پس کوه خارا شود ناپدید

90

کس این بند را می‌نداند کلید

91

گر از مرگ خواهد تن شه امان

92

بدان شهر باید شدن بی‌گمان

93

شه از گفت آن مرد دانش بسیچ

94

فرو ماند بر جای خود پیچ پیچ

95

به کار آزمائی دلش تیز شد

96

در آن عزم رایش سبک خیز شد

97

بفرمود کز زیرکان سپاه

98

تنی چند را سر درآید به راه

99

در آن منزل آرامگاه آورند

100

سخن را درستی به شاه آورند

101

به اندرزشان گفت از آواز کوه

102

نباید که جنبد کسی زین گروه

103

اگر نام پیدا کند یا نشان

104

بران گفته گردند دامن فشان

105

مگر چون شود راه پاسخ دراز

106

برون آید از زیر آن پرده راز

107

نصیحت پذیران به اندرز شاه

108

سوی شهر پوشیده جستند راه

109

در آن شهر با فرخی تاختند

110

به جایی‌خوش آرامگه ساختند

111

خبرهای شهر آشکار و نهفت

112

چنان بود کان پیر پیشینه گفت

113

به هر وقتی آوازی از کوهسار

114

رسیدی به نام یکی زان دیار

115

نیوشنده چون نام خود یافتی

116

به رغبت سوی کوه بشتافتی

117

چنان در دویدن شدی ناصبور

118

کزان ره نگشتی به شمشیر دور

119

رقیبان شه چارها ساختند

120

نواهای آن پرده نشناختند

121

چو گردون گردنده لختی بگشت

122

فلک منزلی چند راه در نوشت

123

ز پیکان شه گردش روزگار

124

یکی را به رفتن شد آموزگار

125

از آن راز جویان پنهان پژوه

126

یکی را به خود خواند هاتف ز کوه

127

به تک خاست آنکس که بشنید نام

128

سوی هاتف کوه شد شادکام

129

گرفتند یاران زمامش به چنگ

130

که در پویه بنمای لختی درنگ

131

نباید که پوینده شیدا شود

132

مگر راز این پرده پیدا شود

133

شتابنده را زان نمی‌داشت سود

134

فغان می‌زد و طیرگی می‌نمود

135

نمی‌گفت چیزی که آید به کار

136

به رفتن شده چون فلک بی‌قرار

137

رهانید خود را به صد زرق و زور

138

شد آواره ز ایشان چو پرنده مور

139

بماندند یاران ازو در شگفت

140

وزو هر کسی عبرتی برگرفت

141

که زیرکتر ما در این ترکتاز

142

نگر چون شد از ما و نگشاد راز

143

براین نیز چون مدتی در گذشت

144

بتابید خورشید بر کوه و دشت

145

به یاری دگر نیز نوبت رسید

146

شد او نیز در نوبتی ناپدید

147

قدر مایه مردم که ماندند باز

148

نخواندند یک حرف ازان لوح راز

149

هراسنده گشتند از آن داوری

150

که کس را نکرد آسمان یاوری

151

ز بی‌راهی خود به راه آمدند

152

وز آن شهر نزدیک شاه آمدند

153

نمودند حالت که از ما بسی

154

سوی کوه شد باز نامد کسی

155

نه هنگام رفتن درنگی نمود

156

نه امید باز آمدن نیز بود

157

ندانیم کاواز آن پرده چیست

158

نوازنده ساز آن پرده کیست

159

چو ما راه آن پره نشناختیم

160

از آن پرده اینک برون تاختیم

161

ز ما چند کس کرد بر کوه ساز

162

نیامد یکی بانگ از آن کوه باز

163

چو دیدیم کایشان گرفتند کوه

164

گرفتیم دشت آمدیم این گروه

165

چنین است خود گنبد تیز گشت

166

گهی کوه گیرند ازو گاه دشت

167

سکندر چو راز رقیبان شنید

168

رهی دید باز آمدش ناپدید

169

بدان راهش آنگه نیاز آمدی

170

کزو یک تن رفته باز آمدی

171

ز حیرت در آن کار سرگشته ماند

172

که عنوان آن نامه را کس نخواند

173

خبر داشت کان رفتن ناگهان

174

کسی راست کو را سر آید جهان

175

مثل زد که هر کس که او زاد مرد

176

ز چنگ اجل هیچکس جان نبرد

177

چو با گور گیران ندارند زور

178

به پای خود آیند گوران به گور

179

گه تیر خوردن عقاب دلیر

180

به پر خود آید ز بالا به زیر