بخش ۶۲ – باز آمدن اسکندر به روم

نظامی

بخش ۶۲ - باز آمدن اسکندر به روم

خمسهشرف نامهشمارهٔ 62
1

بیا ساقی آن باده بردار زود

2

که بی باده شادی نشاید نمود

3

به یک جرعه زان باده یاریم ده

4

ز چنگ اجل رستگاریم ده

5

مژه تا به‌هم بر زنی روزگار

6

به صد نیک و بد باشد آموزگار

7

سری را کند بر زمین پای بند

8

سری را برآرد به چرخ بلند

9

درآرد ز منظر یکی را به چاه

10

برآرد ز ماهی یکی را به ماه

11

کند هر زمان چند بازی بسیچ

12

سرانجام بازیش هیچست هیچ

13

از این توسنی به که باشیم رام

14

که سیلی خورد مرکب بد لگام

15

چو تازی فرس بدلگامی کند

16

خر مصریان را گرامی کند

17

جهان در جهان خلق بسیار دید

18

رمید از همه با کسی نارمید

19

جهان آن کسی راست کاندر جهان

20

شود آگه از کار کارآگهان

21

گزارش چنین شد درین کارآگاه

22

که چون زد در آن غار شه بارگاه

23

بسی گنج در کار آن غار کرد

24

وزان غار شهری چو بلغار کرد

25

ز بلغار فرخ درآمد به روس

26

براراست آن مرز را چون عروس

27

وز آنجا درآمد به دریای روم

28

برون برد کشتی به آباد بوم

29

بزرگان روم آگهی یافتند

30

سوی رایت شاه بشتافتند

31

به شکرانه جان را کشیدند پیش

32

چو دیدند روی خداوند خویش

33

همه خاک روم از ره آورد شاه

34

برافروخت چون شب به رخشنده ماه

35

چو یاقوت شد روی هر جوهری

36

ز یاقوت ظلمات اسکندری

37

در آرایش آمد همه روی شهر

38

زمین یافت از گنج پوشیده بهر

39

بهشتی ز هر قصری انگیختند

40

زر و سیم را بر زمین ریختند

41

شکستند قفل در گنج را

42

جهان قفل بر زد در رنج را

43

به برج خود آمد فروزنده ماه

44

بسر بر چو خورشید چینی کلاه

45

شه از روم شد با زمین خویش بود

46

به روم آمد از آسمان بیش بود

47

چو آبی که ابرش به بالا برد

48

به باز آمدن در به دریا برد

49

نشست از بر تخت یونان به ناز

50

برآسود ازان رنج و راه دراز

51

ز دل دامن هفت کشور گذاشت

52

به هر کشوری نایبی برگماشت

53

ملوک طوایف به فرمان او

54

کمر بسته بر عهد و پیمان او

55

به تشریف او سرفراز آمدند

56

سوی کشور خویش باز آمدند

57

جداگانه هرکس به کبر و کشی

58

برآورده گردن به گردن کشی

59

کسی گردن خود کسی را نداد

60

به خود هر کسی گردنی برگشاد

61

به یاد سکندر گرفتند جام

62

جز او هیچکس را نبردند نام

63

چو شه باز بر تخت یونان رسید

64

بدو داد گنج سعادت کلید

65

ز دانش بسی مایها ساز کرد

66

در حکمت ایزدی باز کرد

67

چو فرمان رسیدش به پیغمبری

68

نپیچید گردن ز فرمانبری

69

دگر باره زاد سفر برگرفت

70

حساب جهان گشتن از سر گرفت

71

دو نوبت جهان را جهاندار گشت

72

یکی شهر و کشور یکی کوه و دشت

73

بدین نوبت آن بود کاباد بوم

74

همه یک به یک دید و آمد به روم

75

دگر نوبت آن شد که بی‌راه و راه

76

روان کرد رایت چو خورشید و ماه

77

چو زین بزمگه باز پرداختم

78

شکر ریز بزمی دگر ساختم

79

سخنهای بزمی درین نیم درج

80

بسی کردم از بکر اندیشه خرج

81

گر آن در که یک یک در او بسته‌ام

82

بهر مطلعی باز پیوسته‌ام

83

به یک جای در رشته آرند باز

84

پر از در شود رشتهٔ عقد ساز

85

جداگانه فهرست هر پیکری

86

ز قانون حکمت بود دفتری

87

همان ساقیان و گزارشگران

88

که بر هم نشاندم کران تا کران

89

نشیننده هر یک ز روی قیاس

90

چو بر گنج گوهر نگهبان پاس

91

که داند چنین نقشی انگیختن

92

بدین دلبری رنگی آمیختن

93

چنان بستم ابریشم ساز او

94

که از زهره خوشتر شد آواز او

95

به جائی که ناراستی یافتم

96

بر او زیور راستی بافتم

97

سخن کان نه بر راستی ره برد

98

بود خوار اگر پایه بر مه برد

99

کجا پیش پیرای پیر کهن

100

غلط رانده بود از درستی سخن

101

غلط گفته را تازه کردم طراز

102

بدین عذر وا گفتم آن گفته باز

103

چو شد نیمه‌ای ز این بنا مهره بست

104

مرا نیمهٔ عالم آمد به دست

105

دگر نیمه را گر بود روزگار

106

چنان گویم از طبع آموزگار

107

که خواننده را سر برآرد ز خواب

108

به رقص آورد ماهیان را در آب

109

زمانه گرم داد خواهد امان

110

چنین آمد اندیشه را در گمان

111

که در باغ این نقش رومی نورد

112

گل سرخ رویانم از خاک زرد

113

کنم گنجی از سفته طبع پر

114

چو فیروزه فیروز و دری چو در

115

ز هر باغی آرم گلی نغز بوی

116

ز هر گل گلابی درآرم به جوی

117

گر اقبال شه باشدم دستگیر

118

سخن زود گردد گزارش پذیر