بخش ۶۵ – شنیدن خسرو اوصاف شکر اسپهانی را

نظامی

بخش ۶۵ - شنیدن خسرو اوصاف شکر اسپهانی را

خمسهخسرو و شیرینشمارهٔ 65
1

به آیین جهانداران یکی روز

2

به مجلس بود شاه مجلس افروز

3

به عزم دست بوسش قاف تا قاف

4

کمر بسته کله‌داران اطراف

5

نشسته پیش تختش جمله شاهان

6

ز چین تا روم و از ری تا سپاهان

7

ز سالار ختن تا خسرو زنگ

8

همه بر یاد خسرو باده در چنگ

9

چو دوری چند می در داد ساقی

10

نماند از شرم شاهان هیچ باقی

11

شهنشه شرم را برقع برافکند

12

سخن لختی به گستاخی در افکند

13

که خوبانی که در خورد فریشند

14

ز عالم در کدامین بقعه بیشند

15

یکی گفتا لطافت روم دارد

16

لطف گنج است و گنج آن بوم دارد

17

یکی گفت از ختن خیزد نکوئی

18

فسانه است آن طرف در خوبروئی

19

یکی گفت ارمن است آن بوم‌آباد

20

که پیرکهای او باشد پریزاد

21

یکی گفتا که در اقصای کشمیر

22

ز شیرینی نباشد هیچ تقصیر

23

یکی گفتا سزای بزم شاهان

24

شکر نامی است در شهر سپاهان

25

به شکر بر ز شیرینیش بیداد

26

وزو شکر به خوزستان به فریاد

27

به زیر هر لبش صد خنده بیشست

28

لبش را چون شکر صد بنده بیشست

29

قبا تنگ آید از سروش چمن را

30

درم واپس دهد سیمش سمن را

31

رطب پیش دهانش دانه ریز است

32

شکر بگذار کو خود خانه خیز است

33

چو بر دارد نقاب از گوشه ماه

34

بر آید ناله صد یوسف از چاه

35

جز این عیبی ندارد آن دلارام

36

که گستاخی کند با خاص و با عام

37

به هر جائی چو باد آرام گیرد

38

چو لاله با همه کس جام گیرد

39

ز روی لطف با کس در نسازد

40

که آنکس خان و مان را در نبازد

41

کسی کاو را شبی گیرد در آغوش

42

نگردد آن شبش هرگز فراموش

43

ملک را در گرفت آن دلنوازی

44

اساسی نو نهاد از عشق بازی

45

فرس می‌خواست بر شیرین دواند

46

به ترکی غارت از ترکی ستاند

47

برد شیرینی قندی به قندی

48

گشاید مشکل بندی ببندی

49

به گوهر پایه گوهر شود خرد

50

به دیبا آب دیبا را توان برد

51

سرش سودای بازار شکر داشت

52

که شکر هم ز شیرینی اثر داشت

53

نه دل می دادش از دل راندن او را

54

نه شایست از سپاهان خواندن او را

55

در این اندیشه صابر بود یکسال

56

نه شد واقف کسی برحسب آن حال

57

پس از سالی رکاب افشاند بر راه

58

سوی ملک سپاهان راند بنگاه

59

فرود آمد به نزهت گاه آن بوم

60

سوادی دید بیش از کشور روم

61

گروهی تازه روی و عشرت افروز

62

به گاه خوشدلی روشن‌تر از روز

63

نشاط آغاز کرد و باده می‌خورد

64

غم آن لعبت آزاده می‌خورد

65

نهفته باز می‌پرسید جایش

66

به دست آورد هنجار سرایش

67

شبی برخاست تنها با غلامی

68

ز بازار شکر برخواست کامی

69

چو خسرو بر سر کوی شکر شد

70

سپاهان قصر شیرینی دگر شد

71

حلاوتهای عیش آن عصر می‌داشت

72

که شکر کوی و شیرین قصر می‌داشت

73

به در بر حلقه زد خاموش خاموش

74

برون آمد غلامی حلقه در گوش

75

جوانی دید زیبا روی بر در

76

نمودار جهانداریش در سر

77

فرود آوردش از شبدیز چون ماه

78

فرس را راند حالی بر علف گاه

79

چو مهمانان به ایوانش درون برد

80

بدان مهمان سر از کیوان برون برد

81

ملک چون بر بساط کار بنشست

82

درستی چند را بر کار بشکست

83

اجازت داد تا شکر بیاید

84

به مهمان بر ز لب شکر گشاید

85

برون آمد شکر با جام جلاب

86

دهانی پر شکر چشمی پر از خواب

87

شکر نامی که شکر ریزد او بود

88

نباتی کز سپاهان خیزد او بود

89

ز گیسو نافه نافه مشک می‌بیخت

90

ز خنده خانه خانه قند می‌ریخت

91

چو ویسه فتنه‌ای در شهد بوسی

92

چو دایه آیتی در چاپلوسی

93

کنیزان داشتی رومی و چینی

94

کز ایشان هیچ را مثلی نه بینی

95

همه در نیم شب نوروز کرده

96

به کار عیش دست‌آموز کرده

97

نشست و باده پیش آورد حالی

98

بتی یارب چنان و خانه خالی

99

نه می در آبگینه کان سمنبر

100

در آب خشک می‌کرد آتش تر

101

گلابی را به تلخی راه می‌داد

102

به شیرینی بدست شاه می‌داد

103

نشسته شاه عالم مهترانه

104

شکر برداشته چون مه ترانه

105

پیاپی رطل‌ها پرتاب می‌کرد

106

ملک را شهر بند خواب می‌کرد

107

چو نوش باده از لب نیش برداشت

108

شکر برخاست شمع از پیش برداشت

109

به عذری کان قبول افتاد در راه

110

برون آمد ز خلوت خانه شاه

111

کنیزی را که هم بالای او بود

112

به حسن و چابکی همتای او بود

113

در او پوشید زر و زیور خویش

114

فرستاد و گرفت آن شب سر خویش

115

ملک چون دید کامد نازنینش

116

ستد داد شکر از انگبینش

117

در او پیچید و آن شب کام دل راند

118

به مصروعی بر افسونی غلط خواند

119

ز شیرینی که آن شمع سحر بود

120

گمان افتاد او را کان شکر بود

121

کنیز از کار خسرو ماند مدهوش

122

که شیرین آمدش خسرو در آغوش

123

فسانه بود خسرو در نکوئی

124

فسونگر بود وقت نغز گوئی

125

ز هر کس کو به بالا سروری داشت

126

سری و گردنی بالاتری داشت

127

به خوش مغزی به از بادام تر بود

128

به شیرین استخوانی نیشکر بود

129

شبی که اسب نشاطش لنگ رفتی

130

کم این بودی که سی فرسنگ رفتی

131

هر آن روزی که نصفی کم کشیدی

132

چهل من ساغری دردم کشیدی

133

چو صبح آمد کنیز از جای برخاست

134

به دستان از ملک دستوریی خواست

135

به نزدیک شکر شد کام و ناکام

136

به شکر باز گفت احوال بادام

137

هر آنچ از شاه دید او را خبر داد

138

نهانیهای خلوت را به در داد

139

بدان تا شکر آگه باشد از کار

140

بگوید هر چه پرسد زو جهاندار

141

شکر برداشت شمع و در شد از در

142

که خوش باشد به یک جا شمع و شکر

143

ملک پنداشت کان هم بستر او بود

144

کنیزک شمع دارد شکر او بود

145

بپرسیدش که تا مهمان‌پرستی

146

به خلوت با چو من مهمان نشستی

147

جوابش داد کای از مهتران طاق

148

ندیدم مثل تو مهمان در آفاق

149

همه چیزیت هست از خوبروئی

150

ز شیرین شکری و نغز گوئی

151

یکی عیب است اگر ناید گرانت

152

که بوئی در نمک دارد دهانت

153

نمک در مردم آرد بوی پاکی

154

تو با چندین نمک چون بوی ناکی

155

به سوسن بوی شه گفتا چه تدبیر

156

سمنبر گفت سالی سوسن و سیر

157

ملک چون رخت از آن بتخانه بر بست

158

گرفت آن پند را یکسال در دست

159

بر آن افسانه چون بگذشت سالی

160

مزاج شه شد از حالی به حالی

161

به زیرش رام شد دوران توسن

162

برآوردش درخت سیر سوسن

163

شبی بر عادت پارینه برخاست

164

به شکر باز بازاری برآراست

165

همان شیرینی پارینه دریافت

166

به شیرینی رسد هر کو شکر یافت

167

چو دوری چند رفت از عیش سازی

168

پدید آمد نشان بوس و بازی

169

همان جفته نهاد آن سیم ساقش

170

به جفتی دیگر از خود کرد طاقش

171

ملک نقل دهان آلوده می‌خورد

172

به امید شکر پالوده می‌خورد

173

چو لشگر بر رحیل افتاد شب را

174

ملک پرسید باز آن نوش لب را

175

که چون من هیچ مهمانی رسیدت؟

176

بدین رغبت کسی در بر کشیدت؟

177

جوابی شکرینش داد شکر

178

که پارم بود یاری چون تو در بر

179

جز آن کان شخص را بوی دهان بود

180

تو خوشبوئی ازین به چون توان بود

181

ملک گفتا چو بینی عیب هر چیز

182

ببین عیب جمال خویشتن نیز

183

بپرسیدش که عیب من کدامست

184

کز آن عیب این نکوئی زشت نامست

185

جوابش داد کان عیب است مشهور

186

که یکساعت ز نزدیکان نه‌ای دور

187

چو دور چرخ با هر کس بسازی

188

چو گیتی را همه کس عشق بازی

189

نگارین مرغی ای تمثال چینی

190

چرا هر لحظه بر شاخی نشینی

191

غلاف نازکی داری دریغی

192

که هر ساعت کنی بازی به تیغی

193

جوابش داد شکر کای جوانمرد

194

چه پنداری کزین شکر کسی خورد؟

195

به ستاری که ستر اوست پیشم

196

که تا من زنده‌ام بر مهر خویشم

197

نه کس با من شبی در پرده خفته است

198

نه درم را کسی در دور سفته است

199

کنیزان منند اینان که بینی

200

که در خلوت تو با ایشان نشینی

201

بلی من باشم آن کاول درآیم

202

به می بنشینم و عشرت فزایم

203

ولی آن دلستان کاید در آغوش

204

نه من چون من بتی باشد قصب پوش

205

چو بشنید این سخن شاه از زبانش

206

بدین معنی گواهی داد جانش

207

دری کو را بود مهر خدائی

208

دهد ناسفته گی بروی گوائی

209

چو بر زد آتش مشرق زبانه

210

ملک چون آب شد زانجا روانه

211

بزرگان سپاهان را طلب کرد

212

وزیشان پرسشی زان نوش لب کرد

213

به یک رویه همه شهر سپاهان

214

شدند آن پاکدامن را گواهان

215

که شکر همچنان در تنگ خویش است

216

نیازرده گلی بر رنگ خویش است

217

متاع خویشتن دربار دارد

218

کنیزی چند را بر کار دارد

219

سمندش گر چه با هرکس به زین است

220

سنان دور باشش آهنین است

221

عجوزان نیز کردند استواری

222

عروسش بکر بود اندر عماری

223

ملک را فرخ آمد فال اختر

224

که از چندین مگس چون رست شکر

225

فرستاد از سرای خویش خواندش

226

به آیین زناشوئی نشاندش

227

نسفته در دریائیش را سفت

228

نگین لعل را یاقوت شد جفت

229

سوی شهر مداین شد دگربار

230

شکر با او به دامنها شکربار

231

به شکر عشق شیرین خوار می‌کرد

232

شکر شیرینیی بر کار می‌کرد

233

چو بگرفت از شکر خوردن دل شاه

234

بنوش آباد شیرین شد دگر راه

235

شکر در تنگ شه تیمار می‌خورد

236

ز نخلستان شیرین خار می‌خورد

237

شه از سودای شیرین شور در سر

238

گدازان گشته چون در آب شکر

239

چو شمع از دوری شیرین در آتش

240

که باشد عیش موم از انگبین خوش

241

کسی کز جان شیرین باز ماند

242

چه سود ار در دهن شکر فشاند

243

شکر هرگز نگیرد جای شیرین

244

بچربد بر شکر حلوای شیرین

245

چمن خاکست چون نسرین نباشد

246

شکر تلخ است چون شیرین نباشد

247

مگو شیرین و شکر هست یکسان

248

ز نی خیزد شکر شیرینی از جان

249

چو شمع شهد شیرین برفروزد

250

شکر بر مجمر آنجا عود سوزد

251

شکر گر چاشنی در جام دارد

252

ز شیرینی حلاوت وام دارد

253

ز شیرینی بزرگان ناشکیبند

254

به شکر طفل و طوطی را فریبند

255

هر آبی کان بود شیرین بسازد

256

شکر چون آب را بیند گدازد

257

ز شیرین تا شکر فرقی عیان است

258

که شیرین جان و شکر جای جان است

259

پریروئی است شیرین در عماری

260

پرند او شکر در پرده‌داری

261

بداند این قدر هر کش تمیز است

262

که شکر بهر شیرینی عزیز است

263

دلش می‌گفت شیرین بایدم زود

264

که عیشم را نمی‌دارد شکر سود

265

یخ از بلور صافی تر به گوهر

266

خلاف آن شد که این خشک است و آن تر

267

دیگر ره گفت نشکیبم ز شیرین

268

چه باید کرد با خود جنگ چندین

269

گرم سنگ آسیا بر سر بگردد

270

دل آن دل نیست کز دلبر بگردد

271

به سر کردم نگردانم سر از یار

272

سری دارم مباح از بهر این کار

273

دیگر ره گفت که این تدبیر خام است

274

صبوری کن که رسوائی تمام است

275

مرا آن به که از شیرین شکیبم

276

نه طفلم تا به شیرینی فریبم

277

به باید در کشیدن میل را میل

278

که کس را کار برناید به تعجیل

279

مرا شیرین و شکر هر دو در جام

280

چرا بر من به تلخی گردد ایام

281

دلم با این رفیقان بی‌رفیق است

282

ز بس ملاحبان کشتی غریق است

283

نمی‌خواهی که زیر افتی چو سایه

284

مشو بر نردبان جز پایه پایه

285

چنان راغب مشو در جستن کام

286

که از نایافتن رنجی سرانجام

287

طمع کم دار تا گر بیش یابی

288

فتوحی بر فتوح خویش یابی

289

دل آن به کز در مردی در آید

290

مراد مردم از مردی بر آید

291

به صبرم کرد باید رهنمونی

292

زنی شد با زنان کردن زبونی

293

به مردان بر زنی کردن حرام است

294

زنی کردن زنی کردن کدام است؟

295

مرا دعوی چه باید کرد شیری

296

که آهوئی کند بر من دلیری

297

اگر خود گوسپندی رند و ریشم

298

نه بر پشم کسان بر پشم خویشم

299

چو پیلان را ز خود با کس نگفتم

300

چو پیله در گلیم خویش خفتم

301

چنان در سر گرفت آن ترک طناز

302

کزو خسرو نه کیخسرو کشد ناز

303

چو کرد ار دل ستاند سینه جوید

304

ورش خانه دهی گنجینه جوید

305

دلم را گر فراقش خون برآرد

306

طمع برد و طمع طاعون برآرد

307

ز معشوقه وفا جستن غریب است

308

نگوید کس که سکبا بر طبیب است

309

مرا هر دم بر آن آرد ستیزش

310

که خیز استغفرالله خون به ریزش

311

من این آزرم تا کی دارم او را

312

چو آزردم تمام آزارم او را

313

به گیلان در نکو گفت آن نکوزن

314

میازار ار بیازاری نکو زن

315

مزن زن راولی چون بر ستیزد

316

چنانش زن که هرگز برنخیزد

317

دل شه چاره آن غم ندانست

318

که راز خویش را محرم ندانست

319

دل آن محرم بود کز خانه باشد

320

دل بیگانه هم بیگانه باشد

321

چو دزدیده نخواهی دانه خویش

322

مهل بیگانه را در خانه خویش

323

چنان گو راز خود با بهترین دوست

324

که پنداری که دشمن‌تر کسی اوست

325

مگو ناگفتنی در پیش اغیار

326

نه با اغیار با محرم‌ترین یار

327

به خلوت نیزش از دیوار میپوش

328

که باشد در پس دیوارها گوش

329

و گر نتوان که پنهان داری از خویش

330

مده خاطر بدان یعنی میندیش

331

میندیش آنچه نتوان گفتنش باز

332

که نندیشیده به ناگفتنی راز

333

در این مجلس چنان کن پرده‌سازی

334

که ناید شحنه در شمشیربازی

335

سرودی کان بیابان را نشاید

336

سزد گر بزم سلطان را نشاید

337

اگر دانا و گر نادان بود یار

338

بضاعت را به کس بی‌مهر مسپار

339

مکن با هیچ بد محضر نشستی

340

که نارد در شکوهت جز شکستی

341

درختی کار در هر گل که کاری

342

کز او آن بر که کشتی چشم داری

343

سخن در فرجه‌ای پرور که فرجام

344

زوا گفتن ترا نیکو شود نام

345

اگر صد وجه نیک آید فرا پیش

346

چو وجهی بد بود زان بد بیندیش

347

به چشم دشمنان بین حرف خود را

348

بدین حرفت‌شناسی نیک و بد را

349

چو دوزی صد قبا در شادکامی

350

به در پیراهنی در نیک نامی