بخش ۶۶ – تنها ماندن شیرین و زاری کردن وی

نظامی

بخش ۶۶ - تنها ماندن شیرین و زاری کردن وی

خمسهخسرو و شیرینشمارهٔ 66
1

ملک دانسته بود از رای پر نور

2

که غم پرداز شیرین است شاپور

3

به خدمت خواند و کردش خاص درگاه

4

ز تنهائی مگر تنگ آید آن ماه

5

چو تنها ماند ماه سرو بالا

6

فشاند از نرگسان لولوی لالا

7

به تنگ آمد شبی از تنگ حالی

8

که بود آن شب بر او مانند سالی

9

شبی تیره چو کوهی زاغ بر سر

10

گران جنبش چو زاغی کوه بر پر

11

شبی دم سرد چون دلهای بی‌سوز

12

برات آورده از شبهای بی‌روز

13

کشیده در عقابین سیاهی

14

پر و منقار مرغ صبح گاهی

15

دهل زن را زده بر دستها مار

16

کواکب را شده در پایها خار

17

فتاده پاسبان را چوبک از دست

18

جرس جنبان خراب و پاسبان مست

19

سیاست بر زمین دامن نهاده

20

زمانه تیغ را گردن نهاده

21

زناشوئی به هم خورشید و مه را

22

رحم بسته به زادن صبح گه را

23

گرفته آسمان را شب در آغوش

24

شده خورشید را مشرق فراموش

25

جنوبی طالعان را بیضه در آب

26

شمالی پیکران را دیده در خواب

27

زمین در سر کشیده چتر شاهی

28

فرو آسوده یکسر مرغ و ماهی

29

سواد شب که برد از دیدها نور

30

بذات‌النعش را کرده ز هم دور

31

ز تاریکی جهان را بند بر پای

32

فلک چون قطب حیران مانده بر جای

33

جهان از آفرینش بی‌خبر بود

34

مگر کان شب جهان جای دگر بود

35

سر افکنده فلک دریا صفت پیش

36

ز دامن در فشانده بر سر خویش

37

به در دزدی ستاره کرده تدبیر

38

فرو افتاده ناگه در خم قیر

39

بمانده در خم خاکستر آلود

40

از آتش خانه دوران پر دود

41

مجره بر فلک چون کاه بر راه

42

فلک در زیر او چون آب در کاه

43

ثریا چون کفی جو بد به تقدیر

44

که گرداند به کف هندو زنی پیر

45

نه موبد را زبان زند خوانی

46

نه مرغان رانشاط پر فشانی

47

بریده بال نسرین پرنده

48

چو واقع بود طایر پر فکنده

49

به هر گام از برای نور پاشی

50

ستاده زنگیی با دور باشی

51

چراغ بیوه‌زن را نور مرده

52

خروس پیره‌زن را غول برده

53

شنیدم گر به شب دیوی زند راه

54

خروس خانه بردارد علی الله

55

چه شب بود آنکه با صد دیو چون قیر

56

خروسی را نبود آواز تکبیر

57

دل شیرین در آن شب خیره مانده

58

چراغش چون دل شب تیره مانده

59

ز بیماری دل شیرین چنان تنگ

60

که می‌کرد از ملالت با جهان جنگ

61

خوش است این داستان در شان بیمار

62

که شب باشد هلاک جان بیمار

63

بود بیمای شب جان سپاری

64

ز بیماری بتر بیمار داری

65

زبان بگشاد و می‌گفت ای زمانه

66

شب است این یا بلائی جاودانه

67

چه جای شب؟ سیه ماری است گوئی

68

چو زنگی آدمی خواری است گوئی

69

از آن گریان شدم کین زنگی تار

70

چو زنگی خود نمی‌خندد یکی بار

71

چه افتاد ای سپهر لاجوردی

72

که امشب چون دگر شبها نگردی

73

مگر دود دل من راه بستت

74

نفیر من خسک در پا شکستت

75

نه زین ظلمت همی یابم امانی

76

نه از نور سحر بینم نشانی

77

مرا بنگر چه غمگین داری ای شب

78

ندارم دین اگر دین داری ای شب

79

شبا امشب جوانمردی بیاموز

80

مرا یا زود کش یا زود شو روز

81

چرا بر جای ماندی چون سیه میغ

82

بر آتش می‌روی یا بر سر تیغ

83

دهل زن را گرفتم دست بستند

84

نه آخر پای پروین را شکستند

85

من آن شمعم که در شب زنده داری

86

همه شب می‌کنم چون شمع زاری

87

چو شمع از بهر آن سوزم بر آتش

88

که باشد شمع وقت سوختن خوش

89

گره بین بر سرم چرخ کهن را

90

به باید خواند و خندید این سخن را

91

بخوان ای مرغ اگر داری زبانی

92

بخند ای صبح اگر داری دهانی

93

اگر کافر نه‌ای ای مرغ شب گیر

94

چرا بر ناوری آواز تکبیر

95

و گر آتش نه‌ای صبح روشن

96

چرا نایی برون بی‌سنگ و آهن

97

در این غم بد دل پروانه وارش

98

که شمع صبح روشن کرد کارش

99

نکو ملکی است ملک صبحگاهی

100

در آن کشور بیابی هر چه خواهی

101

کسی کو بر حصار گنج ره یافت

102

گشایش در کلید صبح گه یافت

103

غرض‌ها را حصار آنجا گشایند

104

کلید آنجاست کار آنجا گشایند

105

در آن ساعت که باشد نشو جانها

106

گل تسبیح روید بر زبانها

107

زبان هر که او باشد برومند

108

شود گویا به تسبیح خداوند

109

اگر مرغ زبان تسبیح خوان است

110

چه تسبیح آرد آن کو بی زبانست

111

در آن حضرت که آن تسبیح خوانند

112

زبان بی‌زبانان نیز دانند

113

چو شیرین کیمیای صبح دریافت

114

از آن سیماب کاری روی بر تافت

115

شکیبائیش مرغان را پر افشاند

116

خروس الصبر مفتاح‌الفرج خواند

117

شبستان را به روی خویشتن رفت

118

به زاری با خدای خویشتن گفت

119

خداوندا شبم را روز گردان

120

چو روزم بر جهان پیروز گردان

121

شبی دارم سیاه از صبح نومید

122

درین شب رو سپیدم کن چو خورشید

123

غمی دارم هلاک شیر مردان

124

برین غم چون نشاطم چیر گردان

125

ندارم طاقت این کوره تنگ

126

خلاصی ده مرا چون لعل ازین سنگ

127

توئی یاری رس فریاد هر کس

128

به فریاد من فریاد خوان رس

129

ندارم طاقت تیمار چندین

130

اغثنی یا غیاث المستغیثین

131

به آب دیده طفلان محروم

132

بسوز سینه پیران مظلوم

133

به بالین غریبان بر سر راه

134

به تسلیم اسیران در بن چاه

135

به داور داور فریاد خواهان

136

به یارب یارب صاحب گناهان

137

بدان حجت که دل را بنده دارد

138

بدان آیت که جان را زنده دارد

139

به دامن پاکی دین پرورانت

140

به صاحب سری پیغمبرانت

141

به محتاجان در بر خلق بسته

142

به مجروحان خون بر خون نشسته

143

به دور افتادگان از خان و مان‌ها

144

به واپس ماندگان از کاروانها

145

به وردی کز نوآموزی بر آید

146

به آهی کز سر سوزی بر آید

147

به ریحان نثار اشک‌ریزان

148

به قرآن و چراغ صبح خیزان

149

به نوری کز خلایق در حجاب است

150

به انعامی که بیرون از حساب است

151

به تصدیقی که دارد راهب دیر

152

به توفیقی که بخشد واهب خیر

153

به مقبولان خلوت برگزیده

154

به معصومان آلایش ندیده

155

به هر طاعت که نزدیکت صواب است

156

به هر دعوت که پیشت مستجاب است

157

به آن آه پسین کز عرش پیشست

158

بدان نام مهین کز شرح بیشست

159

که رحمی بر دل پر خونم‌آور

160

وزین غرقاب غم بیرونم آور

161

اگر هر موی من گردد زبانی

162

شود هر یک ترا تسبیح خوانی

163

هنوز از بی‌زبانی خفته باشم

164

ز صد شکرت یکی ناگفته باشم

165

تو آن هستی که با تو کیستی نیست

166

توئی هست آن دگر جز نیستی نیست

167

توئی در پرده وحدت نهانی

168

فلک را داده بر در قهرمانی

169

خداوندیت را انجام و آغاز

170

نداند اول و آخر کسی باز

171

به درگاه تو در امید و در بیم

172

نشاید راه بردن جز به تسلیم

173

فلک بر بستی و دوران گشادی

174

جهان و جان و روزی هر سه دادی

175

اگر روزی دهی ور جان ستانی

176

تو دانی هر چه خواهی کن تو دانی

177

به توفیق توام زین گونه بر پای

178

برین توفیق توفیقی برافزای

179

چو حکمی راند خواهی یا قضائی

180

به تسلیم آفرین در من رضائی

181

اگر چه هر قضائی کان تو رانی

182

مسلم شد به مرگ و زندگانی

183

من رنجور بی‌طاقت عیارم

184

مده رنجی که من طاقت ندارم

185

ز من ناید به واجب هیچ کاری

186

گر از من ناید آید از تو باری

187

به انعام خودم دلخوش کن این بار

188

که انعام تو بر من هست بسیار

189

ز تو چون پوشم این راز نهانی

190

و گر پوشم تو خود پوشیده دانی

191

چو خواهش کرد بسیار از دل پاک

192

چو آب چشم خود غلتید بر خاک

193

فراخی دادش ایزد در دل تنگ

194

کلیدش را بر آورد آهن از سنگ

195

جوان شد گلبن دولت دیگر بار

196

ز تلخی رست شیرین شکر بار

197

نیایش در دل خسرو اثر کرد

198

دلش را چون فلک زیر و زبر کرد