مولوی
بخش ۶۹ - باز تقریر ابلیس تلبیس خود را
نشنود او راست را با صد نشان
گفت هر مردی که باشد بد گمان
تیغ غازی دزد را آلت شود
هر درونی که خیالاندیش شد
چون دلیل آری خیالش بیش شد
چون سخن در وی رود علت شود
تو ز من با حق چه نالی ای سلیم
هست با ابله سخن گفتن جنون
پس جواب او سکوتست و سکون
چون نبینی از خود آن تلبیس را
بی گنه لعنت کنی ابلیس را
تب بگیرد طبع تو مختل شود
تو خوری حلوا ترا دنبل شود
تو بنال از شر آن نفس لئیم
که چو روبه سوی دنبه میروی
نیست از ابلیس از تست ای غوی
دام باشد این ندانی تو چرا
چونک در سبزه ببینی دنبهها
زان ندانی کت ز دانش دور کرد
میل دنبه چشم و عقلت کور کرد
حبک الاشیاء یعمیک یصم
من بدی کردم پشیمانم هنوز
من ز بد بیزارم و از حرص و کین
تو گنه بر من منه کژ کژ مبین
نفسک السودا جنت لا تختصم
از ضعیفی چون نتواند راه رفت
متهم باشد که او در طنطنهست
گرگ بیچاره اگرچه گرسنست
فعل خود بر من نهد هر مرد و زن
متهم گشتم میان خلق من
انتظارم تا دیم گردد تموز
خلق گوید تخمه است از لوت زفت
گفت هر مردی که باشد بد گمان
نشنود او راست را با صد نشان
هر درونی که خیالاندیش شد
چون دلیل آری خیالش بیش شد
چون سخن در وی رود علت شود
تیغ غازی دزد را آلت شود
پس جواب او سکوتست و سکون
هست با ابله سخن گفتن جنون
تو ز من با حق چه نالی ای سلیم
تو بنال از شر آن نفس لئیم
تو خوری حلوا ترا دنبل شود
تب بگیرد طبع تو مختل شود
بی گنه لعنت کنی ابلیس را
چون نبینی از خود آن تلبیس را
نیست از ابلیس از تست ای غوی
که چو روبه سوی دنبه میروی
چونک در سبزه ببینی دنبهها
دام باشد این ندانی تو چرا
زان ندانی کت ز دانش دور کرد
میل دنبه چشم و عقلت کور کرد
حبک الاشیاء یعمیک یصم
نفسک السودا جنت لا تختصم
تو گنه بر من منه کژ کژ مبین
من ز بد بیزارم و از حرص و کین
من بدی کردم پشیمانم هنوز
انتظارم تا دیم گردد تموز
متهم گشتم میان خلق من
فعل خود بر من نهد هر مرد و زن
گرگ بیچاره اگرچه گرسنست
متهم باشد که او در طنطنهست
از ضعیفی چون نتواند راه رفت
خلق گوید تخمه است از لوت زفت