بخش ۶۹ – پاسخ دادن شیرین خسرو را

نظامی

بخش ۶۹ - پاسخ دادن شیرین خسرو را

خمسهخسرو و شیرینشمارهٔ 69
1

جوابش داد سرو لاله رخسار

2

که دایم باد دولت بر جهاندار

3

فلک بند کمر شمشیر بادت

4

تن پیل و شکوه شیر بادت

5

سری کز طوق تو جوید جدائی

6

مباد از بند بیدادش رهائی

7

به چشم نیک بینادت نکو خواه

8

مبادا چشم بد را سوی تو راه

9

مزن طعنه که بر بالا زدی تخت

10

کنیزان ترا بالا بود رخت

11

علم گشتم به تو در مهربانی

12

علم بالای سر بهتر تو دانی

13

من آن گردم که از راه تو آید

14

اگر گرد تو بالا رفت شاید

15

تو هستی از سر صاحب کلاهی

16

نشسته بر سریر پادشاهی

17

من ار عشقت بر آورده فغانی

18

به بامی بر چو هندو پاسبانی

19

جهانداران که ترکان عام دارند

20

به خدمت هندوئی بر بام دارند

21

من آن ترک سیه چشمم بر این بام

22

که هندوی سپیدت شد مرا نام

23

و گر بالای مه باشد نشستم

24

شهنشه را کمینه زیر دستم

25

دگر گفتی که آنان کار جمندند

26

چنین بر روی مهمان در نبندند

27

نه مهمانی توئی باز شکاری

28

طمع داری به کبک کوهساری

29

و گر مهمانی اینک دادمت جای

30

من اینک چون کنیزان پیش بر پای

31

به صاحب ردی و صاحب قبولی

32

نشاید کرد مهمان را فضولی

33

حدیث آنکه در بستم روا بود

34

که سرمست آمدن پیشم خطا بود

35

چو من خلوت نشین باشم تو مخمور

36

ز تهمت رای مردم کی بود دور

37

ترا بایست پیری چند هشیار

38

گزین کردن فرستادن بدین کار

39

مرا بردن به مهد خسرو آیین

40

شبستان را به من کردن نو آیین

41

چو من شیرین سواری زینی ارزد

42

عروسی چون شکر کاوینی ارزد

43

تو می‌خواهی مگر کز راه دستان

44

به نقلانم خوری چون نقل مستان

45

به دست آری مرا چون غافلان مست

46

چو گل بوئی کنی اندازی از دست

47

مکن پرده دری در مهد شاهان

48

ترا آن بس که کردی در سپاهان

49

تو با شکر توانی کرد این شور

50

نه با شیرین که بر شکر کند زور

51

شکر ریز ترا شکر تمام است

52

که شیرین شهد شد وین شهد خام است

53

دو لختی بود در یک لخت بستند

54

ز طاووس دو پر یک پر شکستند

55

دو دلبر داشتن از یکدلی نیست

56

دو دل بودن طریق عاقلی نیست

57

سزاوار عطارد شد دو پیکر

58

تو خورشیدی تو را یک برج بهتر

59

رها کن نام شیرین از لب خویش

60

که شیرینی دهانت را کند ریش

61

تو از عشق من و من بی‌نیازی

62

به من بازی کنی در عشقبازی

63

مزن شمشیر بر شیرین مظلوم

64

ترا آن بس که بردی نیزه در روم

65

چو سلطان شو که با یک گوی سازد

66

نه چون هندو که باده گوی بازد

67

زده گوئی بده سوئیست ناورد

68

ز یک گوئی به یک گوئی رسد مرد

69

مرا از روی تو یک قبله در پیش

70

ترا قبله هزار از روی من بیش

71

اگر زیبا رخی رفت از کنارت

72

ازو زیباتر اینک ده هزارت

73

ترا مشگوی مشگین پر غزالان

74

میفکن سگ بر این آهوی نالان

75

ز دور اندازی مشکوی شاهم

76

که در زندان این دیر است چاهم

77

شوم در خانه غمناکی خویش

78

نگه دارم چو گوهر پاکی خویش

79

گل سر شوی ازین معنی که پاکست

80

بسر برمی‌کنندش گرچه خاکست

81

بیاساید همه شب مرغ و ماهی

82

ثنیاسایم من از جانم چه خواهی

83

منم چون مرغ در دامی گرفته

84

دری در بسته و بامی گرفته

85

چو طوطی ساخته با آهنین بند

86

به تنهائی چو عنقا گشته خرسند

87

تو در خرگاه و من در خانه تنگ

88

ترا روزی بهشت آمد مرا سنگ

89

چو من با زخم خو کردم درین خار

90

نه مرهم باد در عالم نه گلزار

91

دور روز عمر اگر داد است اگر دود

92

چنان کش بگذرانی بگذرد زود

93

بلی چون رفت باید زین گذرگاه

94

ز خارا به بریدن تا ز خرگاه

95

برین تن گو حمایل بر فلک بست

96

به سرهنگی حمایل چون کنی دست

97

به گوری چون بری شیر از کنارم

98

که شیرینم نه آخر شیر خوارم

99

نه آن طفلم که از شیرین زبانی

100

به خرمائی کلیجم را ستانی

101

درین خرمن که تو بر تو عتابست

102

به یک جو با منت سالی حسابست

103

چو زهره ارغنونی را که سازم

104

بیازارم نخست آنگه نوازم

105

چو آتش گرچه آخر نور پاکم

106

به اول نوبت آخر دودناکم

107

نخست آتش دهد چرخ آنگهی آب

108

به حال تشنگان در بین و دریاب

109

به فیاضی که بخشد با رطب خار

110

که بی‌خارم نیابد کس رطب‌وار

111

رطب بی‌استخوان آبی ندارد

112

چو مه بی‌شب و من شیرینم ای شاه

113

بسی هم صحبتت باشد درین پوست

114

ولیکن استخوان من مغزم ای دوست

115

تو در عشق من از مالی و جاهی

116

چه دیدی جز خداوندی و شاهی

117

کدامین ساعت از من یاد کردی

118

کدامین روزم از خود شاد کردی

119

کدامین جامه بر یادم دریدی

120

کدامین خواری از بهرم کشیدی

121

کدامین پیک را دادی پیامی

122

کدامین شب فرستادی سلامی

123

تو ساغر می‌زدی با دوستان شاد

124

قلم شاپور می‌زد تیشه فرهاد