بخش ۶ – در حسب حال و انجام روزگار

نظامی

بخش ۶ - در حسب حال و انجام روزگار

خمسهشرف نامهشمارهٔ 6
1

بیا ساقی آن می نشان ده مرا

2

از آن داروی بیهشان ده مرا

3

بدان داروی تلخ بیهش کنم

4

مگر خویشتن را فراموش کنم

5

نظامی بس این صاحب آوازگی

6

کهن گشتن و هم‌چنان تازگی

7

چو شیران سرپنجه بگشای چنگ

8

چو روبه میارای خود را به رنگ

9

شنیدم که روباه رنگین بروس

10

خود آرای باشد به رنگ عروس

11

چو باران بود روز یا باد و گرد

12

برون ناورد موی خویش از نورد

13

به کنجی کند بی علف جای خویش

14

نلیسد مگر دست با پای خویش

15

پی پوستی خون خود را خورد

16

همه کس تن او پوست را پرورد

17

سرانجام کاید اجل سوی او

18

وبال تن او شود موی او

19

بدان موینه قصد خونش کنند

20

به رسوائی از سر برونش کنند

21

بساطی چه باید بر آراستن

22

کزو ناگزیر است برخاستن

23

هر آن جانور کو خودآرای نیست

24

طمع را بر آزار او رای نیست

25

برون آی از این پردهٔ هفت رنگ

26

که زنگی بود آینه زیر زنگ

27

بس این جادوئیها برانگیختن

28

چو جادو به کس درنیامیختن

29

نه گوگرد سرخی نه لعل سپید

30

که جوینده باشد ز تو ناامید

31

به مردم درآمیز اگر مردمی

32

که با آدمی خو گرست آدمی

33

اگر کان گنجی چو نائی بدست

34

بسی گنج از اینگونه در خاک هست

35

چو دور افتد از میوه خور میوه‌دار

36

چه خرما بود نخل بن را چه خار

37

جوانی شد و زندگانی نماند

38

جهان گو ممان چون جوانی نماند

39

جوانی بود خوبی آدمی

40

چو خوبی رود کی بود خرمی

41

چو پی سست و پوسیده گشت استخوان

42

دگر قصه سخت روئی مخوان

43

غرور جوانی چو از سر نشست

44

ز گستاخ کاری فرو شوی دست

45

بهی چهرهٔ باغ چندان بود

46

که شمشاد با لاله خندان بود

47

چو باد خزانی درآید به باغ

48

زمانه دهد جای بلبل به زاغ

49

شود برگ ریزان ز شاخ بلند

50

دل باغبانان شود دردمند

51

ریاحین ز بستان شود ناپدید

52

در باغ را کس نجوید کلید

53

بنال ای کهن بلبل سالخورد

54

که رخساره سرخ گل گشت زرد

55

دو تا شد سهی سرو آراسته

56

کدیور شد از سایه برخاسته

57

چو تاریخ پنجه درآمد به سال

58

دگرگونه شد بر شتابنده حال

59

سر از بار سنگین درآمد به سنگ

60

جمازه به تنگ آمد از راه تنگ

61

فرو ماند دستم ز می خواستن

62

گران گشت پایم ز بر خاستن

63

تنم گونهٔ لاجوردی گرفت

64

گلم سرخی انداخت زردی گرفت

65

هیون رونده ز ره مانده باز

66

به بالینگه آمد سرم را نیاز

67

همان بور چوگانی باد پای

68

به صد زخم چوگان نجنبد ز جای

69

طرب را به میخانه گم شد کلید

70

نشان پشیمانی آمد پدید

71

برآمد ز کوه ابر کافور بار

72

مزاج زمین گشت کافور خوار

73

گهی دل به رفتن نیاید به گوش

74

صراحی تهی گشت و ساقی خموش

75

سر از لهو پیچید و گوش از سماع

76

که نزدیک شد کوچگه را وداع

77

به وقتی چنین کنج بهتر ز کاخ

78

که دوران کند دست یازی فراخ

79

تماشای پروانه چندان بود

80

که شمع شب افروز خندان بود

81

چو از شمع خالی کنی خانه را

82

نبینی دگر نقش پروانه را

83

به روز جوانی و نوزادگی

84

زدم لاف پیری و افتادگی

85

کنون گر به غم شادمانی کنم

86

به پیرانه سر چون جوانی کنم

87

چو پوسیده چوبی که در کنج باغ

88

فروزنده باشد به شب چون چراغ

89

شب افروز کرمی که تابد ز دور

90

ز بی‌نوری شب زند لاف نور

91

اگر دیدمی در خود افزایشی

92

طلب کردمی جای آسایشی

93

به آسودگی عمر نو کردمی

94

جهان را به شادی گرو کردمی

95

چو روز جوانی به پایان رسید

96

سپیده دم از مشرق آمد پدید

97

به تدبیر آنم که سر چون نهم

98

چگونه پی از کار بیرون نهم

99

سری کو سزاوار باشد به تاج

100

سرین گاه او مشک باید نه عاج

101

از آن پیش کاین هفت پرگار نیز

102

کند خط عمر مرا ریز ریز

103

درآرم به هر زخمه‌ای دست خویش

104

نگهدارم آوازهٔ هست خویش

105

به هر مهره‌ای حقه‌بازی کنم

106

به واماند خود چاره‌سازی کنم

107

چو رهوار گیلیم ازین پل گذشت

108

به گیلان ندارم سر بازگشت

109

در این ره چو من خوابنیده بسیست

110

نیارد کسی یاد که آنجا کسیست

111

به یادآور ای تازه کبک دری

112

که چون بر سر خاک من بگذری

113

گیا بینی از خاکم انگیخته

114

سرین سوده پائین فرو ریخته

115

همه خاک فرش مرا برده باد

116

نکرده ز من هیچ هم عهد یاد

117

نهی دست بر شوشه خاک من

118

به یاد آری از گوهر پاک من

119

فشانی تو بر من سرشکی ز دور

120

فشانم من از آسمان بر تو نور

121

دعای تو بر هر چه دارد شتاب

122

من آمین کنم تا شود مستجاب

123

درودم رسانی رسانم درود

124

بیائی بیایم ز گنبد فرود

125

مرا زنده پندار چون خویشتن

126

من آیم به جان گر تو آیی به تن

127

مدان خالی از هم نشینی مرا

128

که بینم تو را گر نبینی مرا

129

لب از خفته‌ای چند خامش مکن

130

فرو خفتگان را فرامش مکن

131

چو آن‌جا رسی می درافکن به جام

132

سوی خوابگاه نظامی خرام

133

نپنداری ای خضر پیروز پی

134

که از می مرا هست مقصود می

135

از آن می همه بی‌خودی خواستم

136

بدان بی‌خودی مجلس آراستم

137

مرا ساقی از وعده ایزدیست

138

صبوح از خرابی می‌از بیخودیست

139

وگرنه به یزدان که تا بوده‌ام

140

به می دامن لب نیالوده‌ام

141

گر از می شدم هرگز آلوده کام

142

حلال خدایست بر من حرام