بخش ۷۳ – پاسخ دادن شیرین به خسرو

نظامی

بخش ۷۳ - پاسخ دادن شیرین به خسرو

خمسهخسرو و شیرینشمارهٔ 73
1

ز راه پاسخ آن ماه قصب پوش

2

ز شکر کرد شه را حلقه در گوش

3

گشاد از درج گوهر قفل یاقوت

4

رطب را قند داد و قند را قوت

5

مثالی داد مه را در سواری

6

براتی مشک و در پرده‌داری

7

ستون سرو را رفتن در آموخت

8

چو غنچه تیز شد چون گل برافروخت

9

به خدمت بوسه زد بر گوشه بام

10

که باشد خشت پخته عنبر خام

11

چو نوبت داشت در خدمت نمودن

12

برون زد نوبتی در دل ربودن

13

نخستین گفت کای دارای عالم

14

بر آورده علم بالای عالم

15

ز چین تا روم در توقیع نامت

16

قدر خان بنده و قصر غلامت

17

نه تنها خاک تو خاقان چین است

18

چنینت چند خاکی بر زمین است

19

هران پالوده‌ای کو خود بود زرد

20

به چربی یا به شیرینی توان خورد

21

من آن پالوده روغن گذارم

22

که جز نامی ز شیرینی ندارم

23

بلی تا گشتم از عالم پدیدار

24

ترا بودم به جان و دل خریدار

25

نه پی در جستجوی کس فشردم

26

نه جز روی تو کس را سجده بردم

27

ندیدم در تو بوی مهربانی

28

بجز گردن کشی و دل گرانی

29

حساب آرزوی خویش کردن

30

به روی دیگران در پیش کردن

31

نه عشق این شهوتی باشد هوائی

32

کجا عشق و تو ای فارغ کجائی

33

مرا پیلی سزد کو را کنم بند

34

تو شاهی بر تو نتوان بیدق افکند

35

به مهمانی غزالی چون شود شیر

36

ز گنجکشی عقابی کی شود سیر

37

تو گر سروی و من پیش تو خاشاک

38

نه آخر هر دو هستیم از یکی خاک

39

سپند و عود بر مجمر یکی دان

40

بخور و دود و خاکستر یکی دان

41

کبابی باید این خان را نمک سود

42

مگس در پای پیلان کی کند سود

43

زبانت آتشی خوش میفروزد

44

خوش آن باشد که دیگت را نسوزد

45

چو سیلی کامدی در حوض ماهی

46

مراد خویشتن را برد خواهی

47

ز طوفان تو خواهم کرد پرهیز

48

بر این در خواه بنشین خواه برخیز

49

کمند افکندنت بر قلعه ماه

50

چه باید چون نیابی بر فلک راه

51

به شب بازی فلک را در نگیری

52

به افسون ماه را در بر نگیری

53

در ناسفته را گر سفت باید

54

سخن در گوش دریا گفت باید

55

بر باغ ارم پوشیده شاخست

56

غلط گفتم در روزی فراخست

57

من آبم نام آب زندگانی

58

تو آتش نام آن آتش جوانی

59

نخواهم آب و آتش در هم افتد

60

کز ایشان فتنه‌ها در عالم افتد

61

به ار تا زنده باشم گرد آنکس

62

نگردم کز من او را بس بود بس

63

برو هم با شکر میکن شکاری

64

ترا با شهد شیرین نیست کاری

65

شکر بوسی لب کس را نشاید

66

مگر دندان که او خردش بخاید

67

به شیرین بوسه را بازار تیز است

68

که شیرینی لبش را خانه خیز است

69

به شیرین از شکر چندین مزن لاف

70

که از قصاب دور افتد قصب باف

71

دو باشد منجنیق از روی فرهنگ

72

یکی ابریشم اندازد یکی سنگ

73

به شکر نشکند شیرینی کس

74

لب شیرین بود شکر شکن بس

75

ترا گر ناگواری بود از این بیش

76

ز شکر ساختی گلشکر خویش

77

شکر خواهی و شیرین نیز خواهی

78

شکار ماه کن یا صید ماهی

79

هوای قصر شیرینت تمامست

80

سر کوی شکر دانی کدامست

81

من از خون جگر باریدن خویش

82

نپردازم بسر خاریدن خویش

83

نیاید شه پرستی دیگر از من

84

پرستاری طلب چابک‌تر از من

85

بیاد من که باد این یاد بدرود

86

نوا خوش می‌زنی گر نگسلد رود

87

به تندی چند گوئی با اسیران

88

تو میگو تا نویسندت دبیران

89

ز غم خوردن دلی آزاد داری

90

به دم دادن سری پرباد داری

91

چه باید با تو خون خوردن به ساغر

92

به دم فربه شدن چون میش لاغر

93

ز تو گر کار من بد گشت بگذار

94

خدائی هست کو نیکو کند کار

95

نشینم هم در این ویرانه وادی

96

بر انگیزم منادی بر منادی

97

که با شیرین چه بازی کرد پرویز

98

عروس اینجا کجا کرد او شکر ریز

99

بس آن یک ره که در دام اوفتادم

100

هم از نرخ و هم از نام اوفتادم

101

چو شد در نامها نامم شکسته

102

در بی‌نام و ننگان باد بسته

103

ز در بستن رقیبم رسته باشد

104

خزینه به که او در بسته باشد

105

ز قند من سمرها در جهانست

106

در قصرم سمرقندی از آنست

107

اگر بردر گشادن نیستم دست

108

توانم بر تو از گیسو رسن بست

109

گرم باید چو می در جامت آرم

110

به زلف چون رسن بر بامت آرم

111

ولی باد از رسن پایت ربود است

112

رسن بازی نمی‌دانی چه سود است

113

همان به کانچه من دیدم بداغت

114

نسوزم روغن خود در چراغت

115

ز جوش خون دل چون باز گفتم

116

شبت خوش باد و روزت خوش که رفتم

117

بگفت این و چو سرو از جای برخاست

118

جبین را کج گرفت و فرق را راست

119

پرند افشاند و از طرف پرندش

120

جهان پر شد ز قالبهای قندش

121

بدان آیین که خوبان را بود دست

122

ز نخدان می‌گشاد و زلف می‌بست

123

جمال خویش را در خز و خارا

124

به پوشیدن همی کرد آشکارا

125

گهی می‌کرد نسرین را قصب پوش

126

گهی می‌زد شقایق بر بناگوش

127

گهی بر فرق بند آشفته می‌بود

128

گره می‌بست و بر مه مشک میسود

129

به زیور راست کردن دیر میشد

130

که پایش بر سر شمشیر میشد

131

ز نیکو کردن زنجیر خلخال

132

نه نیکو کرد بر زنجیریان حال

133

ز گیسو گه کمر می‌کرد و گه تاج

134

بدان تاج و کمر شه گشته محتاج

135

شقایق بستنش بر گردن ماه

136

کمند انداخته بر گردن شاه

137

در آن حلواپزی کرد آتشی نرم

138

که حلوا را بسوزد آتش گرم

139

چو هر هفت آنچه بایست از نکوئی

140

بکرد آن خوبروی از خوبروئی

141

به شوخی پشت بر شه کرد حالی

142

ز خورشید آسمان را کرد خالی

143

در آن پیچش که زلفش تاب می‌داد

144

سرینش ساق را سیماب می‌داد

145

به گیسوی رسن‌وار از پس پشت

146

چو افعی هر که را می‌دید می‌کشت

147

بلورین گردنش در طوق سازی

148

بدان مشگین رسن می‌کرد بازی

149

دلی کز عشق آن گردن همی مرد

150

رسن در گردنش با خود همی برد

151

به رعنائی گذشت از گوشه بام

152

ز شاه آرام شد چون شد دلارام

153

بسی دادش به جان خویش سوگند

154

که تا باز آمد آن رعنای دلبند

155

نشست و لولو از نرگس همی ریخت

156

بدان آب از جهان آتش برانگیخت

157

بهر دستان که دل شاید ربودن

158

نمود آنچ از فسون باید نمودن

159

عملهائی که عاشق را کند سست

160

عجب چست آید از معشوقه چست