بخش ۷۷ – پاسخ دادن شیرین خسرو را

نظامی

بخش ۷۷ - پاسخ دادن شیرین خسرو را

خمسهخسرو و شیرینشمارهٔ 77
1

اجازت داد شیرین باز لب را

2

که در گفت آورد شیرین رطب را

3

عقیق از تارک لؤلؤ برانگیخت

4

گهر می‌بست و مروارید می‌ریخت

5

نخستین گفت کای شاه جوانبخت

6

به تو آراسته هم تاج و هم تخت

7

به نیروی تو بر بدخواه پیوست

8

علم را پای باد و تیغ را دست

9

به بالای تو دولت را قبا چست

10

به بازوی تو گردون را کمان سست

11

ز یارت بخت باد از بخت یاری

12

که پشتیوان پشت روزگاری

13

پس آنگه تند شد چون کوه آتش

14

به خسرو گفت کی سالار سرکش

15

تو شاهی رو که شه را عشقبازی

16

تکلف کردنی باشد مجازی

17

نباشد عاشقی جز کار آنکس

18

که معشوقیش باشد در جهان بس

19

مزن طعنه مرا در عشق فرهاد

20

به نیکی کن غریبی مرده را یاد

21

مرا فرهاد با آن مهربانی

22

برادر خوانده‌ای بود آن جهانی

23

نه یکساعت به من در تیز دیده

24

نه از شیرین جز آوازی شنیده

25

بدان تلخی که شیرین کرد روزش

26

چو عود تلخ شیرین بود سوزش

27

از او دیدم هزار آزرم دلسوز

28

که نشنیدم پیامی از تو یکروز

29

مرا خاری که گل باشد بر آن خار

30

به از سروی که هرگز ناورد بار

31

ز آهن زیر سر کردن ستونم

32

به از زرین کمر بستن به خونم

33

مسی کز وی مرا دستینه سازند

34

به از سیمی که در دستم گدازند

35

چراغی کو شبم را برفروزد

36

به از شمعی که رختم را بسوزد

37

بود عاشق چو دریا سنگ در بر

38

منم چون کوه دایم سنگ بر سر

39

به زندان مانده چون آهن درین سنگ

40

دل از شادی و دست از دوستان تنگ

41

مبادا تنگدل را تنگ دستی

42

که با دیوانگی صعب است مستی

43

چو مستی دارم و دیوانگی هست

44

حریفی ناید از دیوانه مست

45

قلم در کش به حرف دست سایم

46

که دست حرف گیران را نشایم

47

همان انگار کامد تند بادی

48

ز باغت برد برگی بامدادی

49

مرا سیلاب محنت در بدر کرد

50

تو رخت خویشتن برگیر و برگرد

51

من اینک مانده‌ام در آتش تیز

52

تو در من بین و عبرت گیر و بگریز

53

هوا کافور بیزی می نماید

54

هوای ما اگر سرد است شاید

55

چو ابر از شور بختی شد نمک بار

56

دل از شیرین شورانگیز بردار

57

هوا داری مکن شب را چو خفاش

58

چو باز جره خور روز روباش

59

شد آن افسانه‌ها کز من شنیدی

60

گذشت آن مهربانیها که دیدی

61

شعیری زان شعار نو نماند است

62

و گر تازی ندانی جو نماند است

63

نه آن ترکم که من تازی ندانم

64

شکن کاری و طنازی ندانم

65

فلک را طنزگه کوی من آمد

66

شکن خود کار گیسوی من آمد

67

دلت گر مرغ باشد پر نگیرد

68

دمت گر صبح باشد در نگیرد

69

اگر صد خواب یوسف داری از بر

70

همانی و همان عیسی و بس خر

71

گر آنگه می‌زدی یک حربه چون میغ

72

چو صبح اکنون دو دستی میزنی تیغ

73

بدی دیلم کیائی برگزیدی

74

تبر بفروختی زوبین خریدی

75

برو کز هیچ روئی در نگنجی

76

اگر موئی که موئی در نگنجی

77

به زور و زرق کسب اندوزی خویش

78

نشاید خورد بیش از روزی خویش

79

گره بر سینه زن بی رنج مخروش

80

ادب کن عشوه را یعنی که خاموش

81

حلالی خور چو بازان شکاری

82

مکن چون کرکسان مردار خواری

83

مرا شیرین بدان خوانند پیوست

84

که بازیهای شیرین آرم از دست

85

یکی را تلخ‌تر گریانم از جام

86

یکی را عیش خوشتر دارم از نام

87

گلابم گر کنم تلخی چه باکست

88

گلاب آن به که او خود تلخ ناکست

89

نبیذی قاتلم بگذارم از دست

90

که از بویم بمانی سالها مست

91

چو نام من به شیرینی بر آید

92

اگر گفتار من تلخ است شاید

93

دو شیرینی کجا باشد بهم نغز

94

رطب با استخوان به جوز با مغز

95

درشتی کردنم نزخار پشتی است

96

بسا نرمی که در زیر درشتی است

97

گهر در سنگ و خرما هست در خار

98

وز اینسان در خرابی گنج بسیار

99

تحمل را بخود کن رهنمونی

100

نه چندانی که بار آرد زبونی

101

زبونی کان ز حد بیرون توان کرد

102

جهودی شد جهودی چون توان کرد

103

چو خرگوش افکند در بردباری

104

کند هر کودکی بروی سواری

105

چو شاهین باز ماند از پریدن

106

ز گنجشکش لگد باید چشیدن

107

شتر کز هم جدا گردد قطارش

108

ز خاموشی کشد موشی مهارش

109

کسی کو جنگ شیران آزماید

110

چو شیر آن به که دندانی نماید

111

سگان وقتی که وحشت ساز گردند

112

ز یکدیگر به دندان باز گردند

113

پس آنگه بر زبان آورد سوگند

114

به هوش زیرک و جان خردمند

115

به قدر گنبد پیروزه گلشن

116

به نور چشمه خورشید روشن

117

به هر نقشی که در فردوس پاکست

118

به هر حرفی که در منشور خاکست

119

بدان زنده گه او هرگز نمیرد

120

به بیداری که خواب او را نگیرد

121

به دارائی که تن‌ها را خورش داد

122

به معبودی که جان را پرورش داد

123

که بی کاوین اگر چه پادشاهی

124

ز من برنایدت کامی که خواهی

125

بدین تندی ز خسرو روی برتافت

126

ز دست افکند گنجی را که دریافت