بخش ۷۹ – پشیمان شدن شیرین از رفتن خسرو

نظامی

بخش ۷۹ - پشیمان شدن شیرین از رفتن خسرو

خمسهخسرو و شیرینشمارهٔ 79
1

همان صاحب سخن پیر کهن سال

2

چنین آگاه کرد از صورت حال

3

که چون بی‌شاه شد شیرین دلتنگ

4

به دل بر می‌زد از سنگین دلی سنگ

5

ز مژگان خون بی‌اندازه می‌ریخت

6

به هر نوحه سرشگی تازه می‌ریخت

7

چو مرغی نیم کشت افتادن و خیزان

8

ز نرگس بر سمن سیماب ریزان

9

مژه بر نرگسان مست می‌زد

10

ز دست دل به سر بر دست می‌زد

11

هوا را تشنه کرد از آه بریان

12

زمین را آب داد از چشم گریان

13

نه دست آنکه غم را پای دارد

14

نه جای آنکه دل بر جای دارد

15

چو از بی‌طاقتی شوریده دل شد

16

از آن گستاخ روئیها خجل شد

17

به گلگون بر کشید آن تنگدل تنگ

18

فرس گلگون و آب دیده گلرنگ

19

برون آمد بر آن رخش خجسته

20

چو آبی بر سر آتش نشسته

21

رهی باریک چون پرگار ابروش

22

شبی تاریک چون ظلمات گیسوش

23

تکاور بر ره باریک می‌راند

24

خدا را در شب تاریک می‌خواند

25

جهان پیمایش از گیتی نوردی

26

گرو برده ز چرخ لاجوردی

27

به آیین غلامان راه برداشت

28

پی شبدیز شاهنشاه برداشت

29

بهر گامی که گلگونش گذر کرد

30

به گلگون آب دیده خاک تر کرد

31

همی شد تا به لشکرگاه خسرو

32

جنیبت راند تا خرگاه خسرو

33

زبان پاسبانان دید بسته

34

حمایل‌های سرهنگان گسسته

35

همه افیون خور مهتاب گشته

36

ز پای افتاده مست خواب گشته

37

به هم بر شد در آن نظاره کردن

38

نمی‌دانست خود را چاره کردن

39

ز درگاه ملک می‌دید شاپور

40

که می‌راند سواری پر تک از دور

41

به افسونها در آن تابنده مهتاب

42

ملک را برده بود آن لحظه در خواب

43

برون آمد سوی شیرین خرامان

44

نکرد آگه کسی را از غلامان

45

بدو گفت ای پری پیکر چه مردی

46

پری گر نیستی اینجا چه گردی

47

که شیر اینجا رسد بی‌زور گردد

48

و گر مار آید اینجا مور گردد

49

چو گلرخ دید در شاپور بشناخت

50

سبک خود را ز گلگون اندر انداخت

51

عجب در ماند شاپور از سپاسش

52

فراتر شد که گردد روشناسش

53

نظر چون بر جمال نازنین زد

54

کله بر آسمان سر بر زمین زد

55

بپرسیدش که چون افتاد رایت

56

که ما را توتیا شد خاک پایت

57

پری پیکر نوازشها نمودش

58

به لفظ مادگان لختی ستودش

59

گرفتش دست و یکسو برد از آن پیش

60

حکایت کرد با او قصه خویش

61

از آن شوخی و نادانی نمودن

62

خجل گشتن پشیمانی فزودن

63

وزان افسانه‌های خام گفتن

64

سخن چون مرغ بی‌هنگام گفتن

65

نمود آنگه که چون شه بارگی راند

66

دلم در بند غم یکبارگی ماند

67

چنان در کار خود بیچاره گشتم

68

که منزلها ز عقل آواره گشتم

69

وزان بیچارگی کردم دلیری

70

کند وقت ضرورت گور شیری

71

تو دولت بین که تقدیر خداوند

72

مرا در دست بدخواهی نیفکند

73

چو این برخواسته برخواست آمد

74

به حکم راست آمد راست آمد

75

کنون خود را ز تو بی‌بیم کردم

76

به آمد را به تو تسلیم کردم

77

دو حاجت دارم و در بند آنم

78

برآور زانکه حاجتمند آنم

79

یکی شه چون طرب را گوش گبرد

80

جهان آواز نوشانوش گیرد

81

مرا در گوشه تنها نشانی

82

نگوئی راز من شه را نهانی

83

بدان تا لهو و نازش را ببینم

84

جمال جان نوازش را ببینم

85

دوم حاجت که گر یابد به من راه

86

به کاوین سوی من بیند شهنشاه

87

گر این معنی بجای آورد خواهی

88

بکن ترتیب تا ماند سیاهی

89

و گرنه تا ره خود پیش گیرم

90

سر خویش و سرای خویش گیرم

91

چو روشن گشت بر شاپور کارش

92

به صد سوگند شد پذرفتگارش

93

بر آخر بست گلگون را چو شبدیز

94

در ایوان برد شیرین را چو پرویز

95

دو خرگه داشتی خسرو مهیا

96

بر آموده به گوهر چون ثریا

97

یکی ظاهر ز بهر باده خوردن

98

یکی پنهان ز بهر خواب کردن

99

پریرخ را بسان پاره نور

100

سوی آن خوابگاه آورد شاپور

101

گرفتش دست و بنشاندش بر آن دست

102

برون آمد در خرگه فرو بست

103

به بالین شه آمد دل گشاده

104

به خدمت کردن شه دل نهاده

105

زمانی طوف می‌زد گرد گلشن

106

زمانی شمع را می‌کرد روشن

107

ز خواب خوش در آمد ناگهان شاه

108

جبین افروخته چون بر فلک ماه

109

ستایش کرد بر شاپور بسیار

110

که‌ای من خفته و بختم تو بیدار

111

به اقبال تو خوابی خوب دیدم

112

کز آن شادی به گردون سر کشیدم

113

چنان دیدم که اندر پهن باغی

114

به دست آوردمی روشن چراغی

115

چراغم را به نور شمع و مهتاب

116

بکن تعبیر تا چون باشد این خواب

117

به تعبیرش زبان بگشاد شاپور

118

که چشمت روشنی یابد بدان نور

119

بروز آرد خدای این تیره شب را

120

بگیری در کنار آن نوش لب را

121

بدین مژده بیا تا باده نوشیم

122

زمین را کیمیای لعل پوشیم

123

بیارائیم فردا مجلسی نو

124

به باده سالخورد و نرگسی نو

125

چو از مشرق بر آید چشمه نور

126

برانگیزد ز دریا گرد کافور

127

می کافور بو در جام ریزیم

128

وز این دریا در آن زورق گریزیم

129

رخ شاه از طرب چون لاله بشکفت

130

چو نرگس در نشاط این سخن خفت

131

سحرگه چون روان شد مهد خورشید

132

جهان پوشید زیورهای جمشید

133

برآمد دزدی از مشرق سبک دست

134

عروس صبح را زیور به هم بست

135

بجنبانید مرغان را پر و بال

136

برآوردند خوبان بانگ خلخال

137

در آمد شهریار از خواب نوشین

138

دلش خرم شده زان خواب دوشین

139

ز نو فرمود بستن بارگاهی

140

که با او بود کوهی کم ز کاهی

141

بر آمد نوبتی را سر بر افلاک

142

نهان شد چشم بد چون گنج در خاک

143

کشیده بارگاهی شصت بر شصت

144

ستاده خلق بر در دست بر دست

145

به سرهنگان سلطانی حمایل

146

درو درگه شده زرین شمایل

147

ز هر سو دیلمی گردن به عیوق

148

فرو هشته کله چون جعد منجوق

149

به دهلیز سراپرده سیاهان

150

حبش را بسته دامن در سپاهان

151

سیاهان حبش ترکان چینی

152

چو شب با ماه کرده همنشینی

153

صبا را بود در پائین اورنگ

154

ز تیغ تنگ چشمان رهگذر تنگ

155

طناب نوبتی یک میل در میل

156

به نوبت بسته بر در پیل در پیل

157

ز گردک‌های دورادور بسته

158

مه و خورشید چشم از نور بسته

159

در این گرد ک نشسته خسرو چین

160

در آن دیگر فتاده شور شیرین

161

بساطی شاهوار افکنده زربفت

162

که گنجی برد هر بادی کز او رفت

163

ز خاکش باد را گنج روان بود

164

مگر خود گنج باد آورد آن بود

165

منادی جمع کرده همدمان را

166

برون کرده ز در نامحرمان را

167

نمانده در حریم پادشائی

168

وشاقی جز غلامان سرائی

169

ادب پرور ندیمانی خردمند

170

نشسته بر سر کرسی تنی چند

171

نهاده توده توده بر کرانها

172

ز یاقوت و زمرد نقل دانها

173

به دست هر کسی بر طرفه گنجی

174

مکلل کرده از عنبر ترنجی

175

ملک را زر دست افشار در مشت

176

کز افشردن برون می‌شد از انگشت

177

لبالب کرده ساقی جام چون نوش

178

پیاشی کرده مطرب نغمه در گوش

179

نشسته باربد بربط گرفته

180

جهان را چون فلک در خط گرفته

181

به دستان دوستان را کیسه پرداز

182

به زخمه زخم دلها را شفا ساز

183

ز دود دل گره بر عود می‌زد

184

که عودش بانگ بر داود می‌زد

185

همان نغمه دماغش در جرس داشت

186

که موسیقار عیسی در نفس داشت

187

ز دلها کرده در مجمر فروزی

188

به وقت عود سازی عود سوزی

189

چو بر دستان زدی دست شکرریز

190

به خواب اندر شدی مرغ شب‌آویز

191

بدانسان گوش بربط را بمالید

192

کز آن مالش دل بر بط بنالید

193

چو بر زخمه فکند ابرشیم ساز

194

در آورد آفرینش را به آواز

195

نکیسا نام مردی بود چنگی

196

ندیمی خاص امیری سخت سنگی

197

کز او خوشگوتری در لحن آواز

198

ندید این چنگ پشت ارغنون ساز

199

ز رود آواز موزون او برآورد

200

غنا را رسم تقطیع او درآورد

201

نواهائی چنان چالاک می‌زد

202

که مرغ از درد پر بر خاک می‌زد

203

چنان بر ساختی الحان موزون

204

که زهره چرخ میزد گرد گردون

205

جز او کافزون شمرد از زهره خود را

206

ندادی یاریی کس باربد را

207

در آن مجلس که عیش آغاز کردند

208

به یک جا چنگ و بربط ساز کردند

209

نوای هر دو ساز از بربط و چنگ

210

بهم در ساخته چون بوی با رنگ

211

ترنمشان خمار از گوش می‌برد

212

یکی دل داد و دیگر هوش می‌برد

213

به ناله سینه را سوراخ کردند

214

غلامان را به شه گستاخ کردند

215

ملک فرمود تا یکسر غلامان

216

برون رفتند چون کبک خرامان

217

مغنی ماند و شاهنشاه و شاپور

218

شدند آن دیگران از بارگه دور

219

ستای باربد دستان همی زد

220

به هشیاری ره مستان همی زد

221

نکیسا چنگ را خوش کرده آغاز

222

فکنده ارغنون را زخمه بر ساز

223

ملک بر هر دو جان انداز کرده

224

در گنج و در دل باز کرده

225

چو زین خرگاه گردان دور شد شاه

226

بر آمد چون رخ خرگاهیان ماه

227

بگرد خرگه آن چشمه نور

228

طوافی کرد چون پروانه شاپور

229

ز گنج پرده گفت آن هاتف جان

230

کز این مطرب یکی را سوی من خوان

231

بدین درگه نشانش ساز در چنگ

232

که تا بر سوز من بردارد آهنگ

233

به حسب حال من پیش آورد ساز

234

بگوید آنچه من گویم بدو باز

235

نکیسا را بر آن در برد شاپور

236

نشاندش یک دو گام از پیشگه دور

237

کز این خرگاه محرم دیده بر دوز

238

سماع خرگهی از وی در آموز

239

نوا بر طرز این خرگاه میزن

240

رهی کو گویدت آن راه میزن

241

از این سو باربد چون بلبل مست

242

ز دیگر سو نکیسا چنگ در دست

243

فروغ شمعهای عنبر آلود

244

بهشتی بود از آتش باغی از دود

245

نوا بازی کنان در پرده تنگ

246

غزل گیسوکشان در دامن چنگ

247

به گوش چنگ در ابریشم ساز

248

فکنده حلقه‌های محرم آواز

249

ملک دل داده تا مطرب چه سازد

250

کدامین راه و دستان را نوازد

251

نگار خرگهی با مطرب خویش

252

غم دل گفت کاین برگو میندیش